به گزارش خبرگزاری تسنیم؛ سومین رویداد از سلسله نشستهای راهبردی «ایده ایران چیست؟» با محوریت ایده «ایران تاریخی به مثابه تنها جغرافیای تأسیس امت وسط» در اول مهرماه در حوزه هنری انقلاب اسلامی برگزار شد. در این کارزار فکری که به میزبانی محسن دنیوی در پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی شکل گرفت، تقابل نظری عمیقی میان ایدهپرداز این رویداد (حسین مهدیزاده) و ناقد آن (محمدسجاد صفارهرندی) رقم خورد که بنیانهای هویت، الهیات، جغرافیا و جامعهشناسی را به چالش کشید. آنچه پیش روی شماست، روایتی تحلیلی و پدیدارشناسانه از بطن این مباحثات است که بدون تکیه بر قالبهای خستهکننده خبری، مغز استدلالهای مطرحشده را کالبدشکافی و بسط میدهد.
جستوجوی روح گمشده؛ «ایده»ای برای عبور از کثرت
در روزگاری که روزمرگی و بحرانهای خرد، افق دید جامعه را بهشدت تقلیل دادهاند، طرح پرسش «ایده ایران چیست؟» یک خرق عادت فلسفی و یک ضرورت تمدنی به شمار میرود. کالبدشکافی واژههای «ایده» و «ایران» نشان میدهد که ایده در این دستگاه فکری، به معنای رایج یک طرح، نقشه مهندسی یا دستورالعمل اجرایی برای تغییر مقطعی وضع موجود نیست. ریشههای این مفهوم مستقیماً به یونان باستان و نظام فکری افلاطون بازمیگردد؛ جایی که «آیدیا» اساساً به معنای «دیدن» است؛ اما نه یک دیدن فیزیکی، سطحی و گذرا، بلکه شهودی عمیق و متافیزیکی که ذهن انسان را از مشاهده نمونههای متکثر، پراکنده و جزئی، به سمت یک امر متعالی، ناب و کلی پرتاب میکند.
درست همانطور که انسان با دیدن مصادیق پراکنده و ناقص عدالت در رفتار روزمره، به درک صورت عقلی و ناب «عدالت» دست مییابد، در مواجهه با مفهوم غامض ایران نیز باید از کثرت و تنوع گیجکننده قومی، زبانی، جغرافیایی و تاریخی عبور کرد تا بتوان به آن هسته مرکزی و وحدتبخش دست یافت. برای ذهنهایی که در اتمسفر علوم انسانی تنفس میکنند، ایران صرفاً یک ابژه مطالعاتی در کنار دهها ابژه سیاسی و تاریخی دیگر نیست؛ بلکه ظرف، بستر و کالبد حیات مشترک تاریخی ماست که تمام رویدادها در دل آن معنا پیدا میکنند.
در نشستهای پیشین این رویداد، دو افق فکری کاملاً متفاوت برای کالبدگشایی این ظرف تاریخی ترسیم شده بود. افق نخست، ایران را در قامت یک «راه» ارتباطی عظیم میان رود جیحون تا نیل میدید که سرنوشت ژئوپلیتیک مشترکی را برای مردمان این خطه رقم زده است. افق دوم، ایران را یک «حلقه وصل» تمدنی و جایگزینی اخلاقی برای تمدن رقابتمحور غربی معرفی میکرد؛ تمدنی که بر پایه یاریگری و مشارکت بنا شده است. اما اکنون، صورتبندی کاملاً متفاوتی پا به میدان گذاشته است؛ خوانشی رادیکال که الهیات، جغرافیا و معماری فضا را در هم میتند تا مأموریتی کیهانی برای یک جغرافیا تعریف کند.
از توهم «صناعت» تا خلق «طبیعت»؛ وقتی فضا ایدئولوژی میسازد
نگاهی به سیر تطور علوم انسانی در دهههای گذشته نشان میدهد که نسل اول انقلاب، کشف و پیادهسازی آرمانها را غالباً از دریچه تنگ «علم سیاست» و ایده «اسلام سیاسی» دنبال میکردند. اما عبور از انسدادهای فعلی و پیچیدگیهای حکمرانی مدرن، نیازمند ورود به ساحت اقتصاد سیاسی، جامعهشناسی فضایی و فراتر از همه، «اسلام در اجتماع و عمل» است. در اینجا پرسش بنیادین الهیات خودنمایی میکند: فاعلیت خداوند در این عالم پر از نقصان چگونه عمل میکند و نقطه اتصال اراده الهی با فاعلیت تاریخساز و مختار انسان دقیقاً کجاست؟
در مسیر پاسخ به این پرسش، پرده از یک خطای استراتژیک و تاریخی در نظام حکمرانی معاصر برداشته میشود؛ خطایی که ریشه در فراموشی دوگانه باستانی «طبیعت» و «صناعت» در حکمت عملی دارد. از اندیشههای ارسطو در اخلاق نیکوماخوس گرفته تا آرای درخشان خواجه نصیرالدین طوسی (که قطعاً الگوی کارآمدتر و عملگرایانهتری نسبت به فارابی برای امروز ماست)، بر این اصل بنیادین پافشاری شده است که پیش از وضع قانون، باید ذات و بستر جامعه را آماده کرد. رویکرد غالب و بهشدت مخرب در مدیریت کلان این است که گمان میرود میتوان جامعهای با مختصات و کالبد کاملاً مدرن ساخت و سپس با اتکا به صناعت (یعنی صدور احکام فقهی، بخشنامههای سلبی، امر و نهیها و قوانین حقوقی مانند قانون حجاب یا بانکداری بدون ربا)، آن کالبد مادی را به تسخیر روح اسلامی درآورد.
غفلت بزرگ تمدنی اینجاست که پیش از هرگونه مداخله حقوقی و صدور حکم، باید «طبیعت جامعه» را همسو با آن ایده و جهانبینی خلق کرد. مداخلات از جنس صناعت با ساختن طبیعت تفاوت ماهوی دارند. مهمترین و قدرتمندترین ابزار برای خلق این طبیعت، «دانشهای فضایی» و در رأس آنها علم جغرافیا و معماری کالبد است. اگر شهر، بر اساس نظام ارباب و برده یا منطق سوداگری طراحی شود، نمیتوان ارباب و برده را بهصورت آشفته و برابر در کنار هم نشاند؛ کالبد شهر، زبان، قواعد و ایدئولوژی پنهان خود را دارد. اگر جامعهای به سمت مدل سرمایهداری حرکت کند و خون در گردش آن شهر «پول» باشد، با صدور هیچ بخشنامهای نمیتوان ادعای برابری توحیدی یا خروج از نظام طبقاتی کرد؛ زیرا تعدد بانکها، مالها و شریانهای مالی، خودبهخود منطق انباشت ثروت را بازتولید میکنند. فضا، همواره ایدئولوژی خود را به شهروندان تحمیل میکند. اگر ایده نوین در فضا تسهیل و جاری نشود، ما عملاً در کالبدی روزگار خواهیم گذراند که با قدرت در حال تسهیل و بازتولید ارزشهای تمدن رقیب است.
تراژدی 500 ساله؛ وقتی اقیانوس، گلوی تمدن خشکی را فشرد
جغرافیا در مقیاس کلان و سیارهای، راوی یک تراژدی عمیق و دردناک برای حوزه تمدنی ایران است. هزاران سال، مرکز ثقل مطلق تمدن بشری، «تمدن خشکی» بود؛ جایی که جاده ابریشم نهتنها مسیر تجارت کالا، بلکه شاهراه بلامنازع انتقال علم، سیاست، فرهنگ و حتی شورشهای اجتماعی به شمار میرفت. در آن عصر طلایی، دریاها صرفاً حوضچههایی منزوی، خطرناک و غیرقابل پیشبینی برای انسان بودند. بیش از نود درصد رفتوآمدهای بشری از طریق خشکی انجام میشد و بیش از هفتاد درصد ثروت و جمعیت جهان در مثلث ایران، هند و چین (و تا حدی آفریقا و اروپا) متمرکز بود. آمریکا در این معادلات پیچیده تمدنی اساساً هیچ جایگاه و هویتی نداشت.
اما یک چرخش مرگبار و حیرتانگیز ژئوپلیتیک، هژمونی را بهطور کامل وارونه کرد. با سقوط آندلس و بازگشت اسپانیا و پرتغال به دامن مسیحیت، این قدرتهای نوظهور راضی به انزوا نشدند؛ اما ونیزیها، فرانسویها و امپراتوری عثمانی راههای زمینی و مدیترانهای را با باجخواهی به روی آنها بستند. اروپا که راهی به شرق پررمزوراز نداشت، دل به اقیانوس پرتلاطم آتلانتیک سپرد. با توسعه و تکامل کشتیهای بادبانی مجهز به توپ و باروت، دریا از مظهر ضعف، ترس و انفعال، ناگهان به مخوفترین ابزار سلطه و قدرت جهانی تبدیل شد.
کریستف کلمب به قاره جدید رسید و واسکو دو گاما راه هند را گشود. قدرتهای نوظهور غربی، گلوی گذرگاههای استراتژیک از مالاکا تا هرمز را فشردند. ایران که هزاران سال در مرکز بلامنازع تمدن خشکی خدایی میکرد، در برابر این تغییر فاز تمدنی کاملاً غافلگیر شد و هیچ روایت یا استراتژی مشخصی برای مواجهه با این «هیولای دریایی» نداشت؛ تا جایی که ضعف استراتژیک به حدی رسید که شاه عباس صفوی برای آزادسازی جزیره هرمز از چنگ پرتغالیها، مجبور شد به ناوگان کمپانی هند شرقی بریتانیا متوسل شود.
پانصد سال است که تمدن آتلانتیک، با محاصره بیامان دریایی، تمدن خشکی را «روی شعله کم» گذاشته تا آرامآرام تبخیر و دچار فروپاشی درونی شود. حفر کانال سوئز، تیر خلاص را بر پیکر نیمهجان راههای زمینی شلیک کرد و مسیر طولانی غرب به مستعمرات را حدود نه هزار کیلومتر کاهش داد تا دیگر نیازی به عبور باجدهنده از قلمروهای زمینی و امپراتوری عثمانی نباشد. بریتانیا در این نقشه جدید، خود را مرکز جهان نامید، شرق را به حاشیه و پیرامون راند، مواد خام را به غارت برد، کارگران را به برده تبدیل کرد و منچستر را کارخانه جهان ساخت. در جریان جنگهای فاجعهبار تریاک، غرب با تحمیل مواد مخدر، اقتصادهای قدرتمند و خودکفای هند و چین را به خاک سیاه نشاند و تراز تولید ناخالص داخلی جهان را برای همیشه به نفع خود تغییر داد. ایران در این نگاه استشراقی، صرفاً بیابانی بیاهمیت، پیشاجامعه و به مثابه یک «باغ وحش» برای مطالعه انسانشناسان غربی تعریف شد.
رستاخیز «سرزمین میانه» و مأموریت کیهانی «دولت کریمه»
اما دیالکتیک تاریخ توقفناپذیر است و هیچ هژمونیای ابدی نیست. سلطه تمدن دریایی که با بریتانیا آغاز شد و با اقتدار ایالات متحده به اوج خود رسید، اکنون در سراشیبی تند افول قرار دارد. آمریکایی که در سال 1945 متمولترین و قدرتمندترین امپراتوری تاریخ بود، امروز به افسانهایترین بدهکار جهان با بحرانهای عمیق ساختاری تنزل یافته است. با این افول و خیزش دوباره قدرتهای شرقی مانند چین، مرکز ثقل قدرت در حال بازگشت به خشکی است. اما آینده تمدن بشری، نه صرفاً بازگشت نوستالژیک به خشکی سنتی است و نه ادامه هژمونی مطلق دریا؛ بلکه سنتزی از هر دو خواهد بود.
در این گذار تاریخی، هالفورد مکیندر (پدر جغرافیای سیاسی مدرن)، «سرزمین میانه» را که محصور در پنج دریای کلیدی کاسپین، سیاه، مدیترانه، سرخ و مکران است، قلب تپنده و هارتلند زمین میداند. ایران با در اختیار داشتن تنها یک درصد جمعیت اما هفت درصد از متنوعترین منابع جهان، دقیقاً در نقطه ثقل این رستاخیز عظیم ژئوپلیتیک قرار دارد. جغرافیای کشورهای همسایه نظیر عراق، افغانستان یا ترکیه برای چنین مقاومت و خیزشی کامل نیست.
اما تمدنسازی در این جغرافیا، نیازمند نرمافزاری کاملاً متفاوت است. آمریکا و بریتانیا توانستند با پنهان شدن پشت امنیت اقیانوسها، با الگوی «استیلا» و غارت جهان را ببلعند؛ اما ایران یک چهارراه ملتهب تاریخی است که همواره زیر سم اسبان فاتحانی چون اسکندر و چنگیز لگدکوب شده است. در چنین چهارراهی، امپراتوری قلدری و مدلهای باستانی مبتنی بر خشونت (نظیر الگوی جمشید و ضحاک) هرگز دوام نمیآورد.
اینجا دقیقاً همان نقطه طلایی پیوند الهیات و جغرافیاست: منطقهای که گذرگاه و معبر تمام بشریت است، تنها کالبدی است که استعداد و ظرفیت پذیرش رسالت انبیا و خلق «امت وسط» را دارد. امتی که نه با ضرب شمشیر و غارت، بلکه با نرمافزار «دولت کریمه»، ایثار و فداکاری «ایرجگونه»، امانتداری و کرامت ذاتی میتواند از شرق دور تا منتهیالیه غرب عالم را تحت تأثیر هژمونی نرم و اخلاقی خود قرار دهد. به همین دلیل است که تمام انبیای ابراهیمی در این منطقه مبعوث شدند؛ زیرا اگر قرار است امتی خلق شود که جهان را تغییر دهد، لاجرم باید در این شاهراه ارتباطی مستقر باشد.
کودتای جامعهشناختی: تقلیل دین به جغرافیا و سراب آرمانشهر
با این حال، این خوانش حماسی، کالبدی و غایتگرا، نمیتواند از زیر تیغ برّان نقد کلامی و جامعهشناختی به سادگی قسر در برود. نخستین شکاف بنیادین در این دستگاه فکری، چالش «جهانشمولی دیانت» است. اگر با قاطعیت ادعا کنیم که رسالت انبیا و شکلگیری امت وسط، انحصاراً و ماهیتاً به کالبد فیزیکی و ویژگیهای جغرافیایی «سرزمین میانه» گره خورده است، عملاً دین را از حالت جهانشمول خارج کرده و آن را به یک پدیده دترمینستی، محلی و بومشناختی تقلیل دادهایم. در حالی که منطق کلامی اصیل اسلامی و مستندات تاریخی (که مفسران بزرگی چون آیتالله جوادی آملی نیز بر آن صحه میگذارند) تأکید دارند که هیچ قومی در هیچ کجای عالم (حتی قبایل بدوی در شرق و غرب دور) از بعثت انبیا و نور هدایت بینصیب نبوده است. رسالت دیانت، ماهیتاً بسیار جغرافیازدودهتر و فراتر از آن است که در قفس تنگ مرزهای فیزیکی و جبر مکان حبس شود.
دومین چالش جدی، توهم «همارزی میانگی مکان و میانگی فرهنگ» است. آیا صرف قرار گرفتن در مرکز نقشه جغرافیایی، بهصورت جبری به زایش یک تمدن متعادل و میانهرو در ساحت فرهنگ میانجامد؟ شواهد متقن تاریخی شهادت میدهند که کانونهای بزرگ و جریانساز مدنیت نظیر یونان، روم باستان و تمدن باستانی چین، غالباً خارج از این مرکزیت هندسی شکوفا شدهاند. مضافاً اینکه اگر بپذیریم فرهنگ این منطقه به دلیل جبر جغرافیا مبتنی بر «میانگی» است، لاجرم باید به تبعات آن یعنی نوعی «تلفیقگری»، التقاط و گشودگی مداراگونه تن بدهیم؛ خروجیای که بهشدت با دیدگاههای خلوصگرا، راستکیشانه (ارتودوکسی) و ذاتگرایانه مذهبی که در جستوجوی یک حقیقت ناب، دستنخورده و اصیل هستند، در تضاد عمیق و آشتیناپذیر قرار میگیرد.
سومین نقد مهم متدولوژیک، پرشهای مفهومی و مصادره به مطلوبهای دلبخواهانه میان سه ساحت کاملاً متمایز است: «سرزمین میانه مکیندر» (که اوراسیای پهناور و فراتر از مرزهای یک کشور را شامل میشود)، «ایران باستانی هخامنشی» و «ایران ژئوپلیتیک کنونی». بار کردن رسالت آن جغرافیای افسانهای و وسیع بر دوش مرزهای محدود ایران امروز، فاقد انسجام منطقی و تاریخی است. اگر ایران کانون تحولات عالم شده، دلیل آن نه صرفاً دترمینیسم جغرافیایی، بلکه جوهره سیال «فرهنگ» بوده است.
و اما سهمگینترین نقد، نشانه گرفتن «آرمانگرایی فانتزی» و دور از واقعیت در این نظریه است. ترسیم دوگانهای که در آن غرب ذاتا مساوی با استیلا، قدرت سخت و منفعتطلبی محض، و شرق/اسلام مساوی با محبت، فضیلت و ولایت خالص باشد، با واقعیتهای سرسخت و بیرحم جامعهشناختی کاملاً بیگانه است. جامعهشناسانی چون امیل دورکیم به روشنی اثبات کردهاند که حتی در عقلانیترین و منفعتمحورترین جوامع سرمایهداری مدرن، یک هسته سخت ایمانی و اخلاقی (مانند ایمان به حقوق فرد انسانی) وجود دارد؛ چنانکه التهاب و ازهمگسیختگی جامعه فرانسه در ماجرای تاریخی دریفوس، برخاسته از جریحهدار شدن یک باور مقدس عقیدتی بود، نه صرفاً تضاد منافع مادی.
در نقطه مقابل، هیچ جامعه دینی و نبوی محققشدهای (حتی آرمانیترین شکل آن در مدینه صدر اسلام) صرفاً با تکیه بر نیروی نرم محبت اداره نشده است. شریعت اسلام مملو از احکام سختگیرانهای چون دیات، قصاص، تعزیرات و حدود است که بنیادشان تماماً بر «سلطه، قدرت قاهره و استیلا» استوار است. نادیده گرفتن این درهمتنیدگی ذاتی و ابدی میان سه عنصر «قدرت، مبادله و محبت»، ایده امت وسط را از یک پروژه تمدنی قابل اجرا، به یک اتوپیای دستنیافتنی و کاملاً دور از ذائقه واقعگرایانه شریعت تقلیل میدهد.
ارباب حلقهها؛ وقتی «ولایت» بر «مبادله و استیلا» افسار میزند
اما دیالکتیک و تضارب این مباحثات، در نهایت به خلق یک سنتز و پارادایم نوین میانجامد. دفاعیه در برابر این هجوم سنگین جامعهشناختی کاملاً روشن و پراگماتیستی است: دین که مدعی تشکیل حکومت جهانی و اداره پیچیدگیهای حیات بشری است، یک پدیده کاملاً واقعگراست که برای بسط هژمونی خود، گریزی از اتخاذ یک استراتژی دقیق جغرافیایی ندارد. انتقال استراتژیک پایتخت حکومت علوی از حجاز به کوفه و بصره، صرفاً یک جابهجایی سیاسی نبود؛ بلکه دقیقاً یک تاکتیک ژئوپلیتیک برای ایجاد بارانداز نظامی و فرهنگی به سمت شرق و مدیریت ظرفیتهای عظیم جغرافیای ایران مسلمانشده بود.
در مواجهه با سهگانه اجتنابناپذیر «قدرت، مبادله و محبت»، مسئله اصلی الهیات اجتماعی، حذف آرمانگرایانه قدرت یا تعطیلی نهاد بازار نیست؛ دعوای اصلی بر سر این است که کدام عنصر باید در نوک هرم قرار گرفته، «معناده اصلی» و «سرپرست» سایر نیروها باشد. در تمدن سرمایهداری، منطق بیرحم «بازار و مبادله» ارباب است و قدرت سیاسی در خدمت حفظ شریانهای ثروت عمل میکند. در تمدنهای دیکتاتوری و توتالیتر، عنصر «قدرت و استیلا» خدایی میکند. اما در کالبد معماریشده امت وسط، این «محبت و ولایت» است که باید نقش فرمانده و قطبنما را ایفا کند.
نمود بارز و تاریخی این مهندسی ظریف اجتماعی را میتوان در احکام پیچیده بردهداری در صدر اسلام مشاهده کرد؛ سیستمی که هدف نهاییاش، انحلال نرم، سیستماتیک و طبیعی نهاد استیلا بود. بردهای که در جنگ به اسارت درمیآمد، در سیاهچالها رها نمیشد تا به یک عقده کور اجتماعی تبدیل شود؛ بلکه در شبکه پویای زندگی اجتماعی و خانوادگی ادغام میگردید. از سوی دیگر، احکام بیشمار شرعی (از کفاره شکستن روزه تا تخلفات حج)، بهطور مداوم مکانیزم آزادسازی بردگان را در شریانهای جامعه پمپاژ میکرد. این رویکرد، دقیقاً به معنای افسار زدن نهاد «ولایت و محبت» بر عنصر خشن و لجامگسیخته «استیلا» است. در چنین چارچوبی، حکم و قانون قاهره، تنها در لایه دوم و پس از تثبیت طبیعت مبتنی بر محبت وارد عمل میشود (همانگونه که فقیه برجستهای چون آیتالله خویی نیز تفاوت ذاتی میان عبادت احرار با عبادت تجار و بردگان را در همین لایهبندیهای معرفتی و انگیزشی جستوجو میکرد).
در نهایت باید پذیرفت که مسیر تاریخ، تابع جبر کور نیست و کنشگران و تمدنسازان همواره قواعد بازی را به نفع اراده خود تغییر میدهند. در حالی که استراتژیستهای غربی نظیر پاراگ خانا، آینده جهان را در انحصار پدیده «کانکتوگرافی» (ارتباطات شبکهای و خطوط انتقال داده و انرژی بدون نیاز به مرکزیت ژئوپلیتیک مکان) ارزیابی میکنند، خیزشهای فناورانه در دل سرزمین میانه پیام کاملاً متفاوتی را به جهان مخابره میکند.
تولید، بومیسازی و گسترش فناوریهای استراتژیکی چون «پهپاد»، صرفاً دستیابی به یک مزیت نظامی ارزانقیمت در دکترین نبردهای نامتقارن نیست؛ بلکه بازتاب ژئوپلیتیک یک ایده تمدنی جدید است. این تکنولوژی، برخلاف استراتژی استعمارگران شرق و غرب که همواره به دنبال خلق نیروهای مزدور بودهاند، به همپیمانان منطقهای (از جمله مقاومت در یمن) پیام روشنی میدهد: «تو نیروی نیابتی و ابزار دست من نیستی!». این زبان بیبدیل «ولایت» است که بر استقلال، کرامت متقابل، شراکت راهبردی و رشد دوسویه استوار است. و همین نرمافزار منحصربهفرد است که میتواند ایران را از یک چهارراه پرآشوب، منفعل و باجدهنده تاریخی، به مرکز ثقل و قلب تپنده نظم نوین جهانی بدل سازد.
انتهای پیام/