به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در میان انبوه نظریههای پیچیده حکمرانی و مدلهای انتزاعی مدیریت کلان، گاه یک کنش انسانی ساده، عمیقترین و ماندگارترین تأثیر را بر پیکره جامعه بر جای میگذارد. میراث شهید آیتالله سید ابراهیم رئیسی را نه تنها در تصمیمات بزرگ دولتی، که باید در تار و پود ارتباطات انسانی و شیوه نوینی از حکمرانی جستجو کرد که مرزهای دیوانسالاری خشک و پشت میزنشینی متعارف را درنوردید. شاید بتوان عصاره این میراث را در یک عبارت خلاصه کرد: میانجیگری مستقیم. او با پا گذاشتن به میدانهای دور از دسترس و چهرهبهچهره شدن با مردمی که خشم و انزوای اجتماعی، امانشان را بریده بود، فصل تازهای در حکمرانی ایران گشود. این شیوه، بازخوانیاش امروز برای ما نه یک انتخاب، که یک ضرورت است.
حکمرانی پشت میزنشین، محصول گریزناپذیر مدرنیته اداری است. در این الگو، حاکم در هزارتوی بخشنامهها، آییننامهها و گزارشهای آماری محصور میشود. فاصلهای که از تجربه زیسته مردم پیدا میکند، به تدریج او را به موجودی نامرئی تبدیل میکند که درد را از پشت شیشههای مات نظاره میکند. این فاصله، خود زاینده دو بلای بزرگ اجتماعی است: خشم و انزوا. خشم، واکنش به دیده نشدن است و انزوا، نتیجه قطع امید از تغییر. وقتی شهروند احساس کند مسیر ارتباطش با حاکمیت مسدود است و کسی طنین فریادش را نمیشنود، در لاک خود فرو میرود و سرمایه اجتماعی که شیرازه یک ملت است، به تدریج فرسوده میشود. شهید رئیسی این منطق سرد را با منطقی گرم و انسانی پاسخ گفت.
او میانجیگری مستقیم را نه به عنوان یک تاکتیک رسانهای، که به مثابه یک فلسفه حکمرانی برگزید. میانجیگری در این معنا، نشستن بر مسند قضاوت از راه دور نیست؛ ورود به میانه میدان تنش است. در این شیوه، رئیسجمهور دیگر یک نماد تشریفاتی یا یک فرمانده در اتاق جنگ اقتصادی نیست، بلکه خود به یک میانجی اجتماعی بدل میشود که میان دولت و ملت، میان مرکز و پیرامون و میان وعدهها و واقعیتها پل میزند. این پل زدن، صرفاً یک ژست عاطفی نبود؛ یک راهبرد عقلانی برای ترمیم شکافهای عمیق اجتماعی بود. او دریافت که بخش عمدهای از خشمهای انباشته شده در جامعه، نه لزوماً ناشی از کمبود منابع، که ناشی از انسداد مسیرهای گفتگوست. بنابراین، خودش ابزار این گفتگو شد.
در سفرهای استانی که به غلط از سوی برخی منتقدان، صرفاً ویترینی خوانده میشد، آنچه در عمل اتفاق میافتاد، فرآیند میانجیگری ملی بود. او به میان مردمی میرفت که سالها از انزوای جغرافیایی و سیاسی رنج میبردند. دیدار با نخبگان محلی، نشستن پای درد دل اقوامی که خود را در حاشیه احساس میکردند و شنیدن بیواسطه فریادهای فروخورده، اولین گام این میانجیگری بود. این حضور، پیامی روشن داشت، شما دیده میشوید. همین دیده شدن، اولین داروی شفابخش انزوای اجتماعی است. انسان منزوی، انسانی است که گمان میکند حذف شده است. وقتی بالاترین مقام اجرایی کشور، ساعتها به سخنانش گوش میدهد، این انگاره فرو میریزد. انزوا جای خود را به نوعی تعلق دوباره میدهد.
اما میانجیگری شهید رئیسی در این نقطه متوقف نمیماند. گام دوم، مدیریت خشم بود. او به خوبی میدانست که خشم اجتماعی، اگر به رسمیت شناخته نشود و مسیر بروز نیابد، به شورشهای کور یا گسستهای نسلی تبدیل میشود. او در مواجهه با این خشم، نه دیوار کشید و نه وعدههای آسمانی داد. او به عنوان یک میانجی، خشم را شنید، آن را تأیید کرد و سپس بیهیچ تکبری، بخشی از حقیقت آن را پذیرفت. این پذیرش خطا از سوی قدرت، شجاعتی کمنظیر است. میانجیگری مستقیم یعنی اینکه حاکم، خود را قدیس معصوم نداند و بپذیرد که ساختار اداری ممکن است به مردم ستم روا داشته باشد. همین اعتراف به خطای احتمالی، دمای خشم عمومی را به شدت کاهش میدهد. مردم از او نشنیدند که همه چیز آرمانی است؛ بلکه شنیدند که مشکلات هست و من اینجایم تا با هم حلش کنیم. این نگاه، خشم را از یک نیروی ویرانگر به یک انرژی برای اصلاح تبدیل میکرد.
سومین و شاید فنیترین لایه میانجیگری او، میانجیگری میان دستگاههای حکومتی بود. بوروکراسی در ایران، اغلب دچار انشقاق و رقابتهای فرساینده درونی است. شهید رئیسی با حضور میدانی، خود به نقطه کانونی هماهنگی بدل شد. وقتی او در یک شهر محروم، پای صحبت یک مادر تنها یا یک کارگر اخراجی مینشست، دیگر هیچ مدیر محلی یا ملی نمیتوانست پشت آمارهای دروغین پنهان شود. او با این کار، میان وعدههای دولت و عملکرد مدیران نیز میانجیگری میکرد. یعنی اجازه نمیداد که ناکارآمدی یک مدیر میانی، به حساب کلیت حاکمیت نوشته شود. این قد علم کردن در برابر ناکارآمدی، آن هم نه با بخشنامه که با حضور مستقیم، بزرگترین درس مکتب حکمرانی او بود.
عبور از حکمرانی پشت میزنشین، به معنای نفی برنامهریزی و کار کارشناسی نیست. بحث بر سر اولویتها و روشهاست. شهید رئیسی نشان داد که کارشناسان باید در خدمت میدان باشند، نه اینکه میدان اسیر گزارشهای آنها شود. میانجیگری مستقیم، اطلاعات دستاولی به حاکم میدهد که از پس هزاران ساعت جلسه اتاق دربسته به دست نمیآید. او با لمس رنج، تصمیم میگرفت. این شیوه، به شدت در کاهش انزوای اجتماعی مؤثر است. انزوای اجتماعی، یعنی فاصلهای که مردم با نهاد قدرت احساس میکنند. این فاصله را نه با پیام تلویزیونی، که با همنشینی در همان کوچهها و خانهها میتوان از میان برداشت. او نشان داد که حکمران، پدری است که باید در خانه ملت رفتوآمد کند، نه میهمانی که پشت در میایستد.
در بازخوانی این میراث، باید به این نکته ظریف توجه کرد که چگونه این رفتار، خشم تاریخی برخی مناطق و اقوام را فرونشاند. در طول تاریخ، بخشهایی از ایران احساس کردهاند که حاکمیت مرکزی تنها برای اخذ مالیات یا سربازگیری به سراغشان میآید. شهید رئیسی این تصویر را وارونه کرد. او به جایی رفت که پیشتر رئیسجمهوری نرفته بود. این نقض عهد با سنت پشت میزنشینی، خود یک انقلاب نمادین بود. نمادها در سیاست، گاه از بودجهها اثرگذارترند. او با ایستادن در میان گرد و خاک روستاها و شنیدن صدای لرزان پیرزنان، میان تاریخ و حال میانجیگری کرد و بخشی از آن عقدههای فروخورده تاریخی را گشود. این یعنی حکمران به مثابه یک درمانگر اجتماعی.
امروز و در غیاب جسمانی او، ادامه این مسیر، نیازمند نهادینه کردن میانجیگری است. خشم و انزوای اجتماعی، هنوز هم در لایههای زیرین جامعه جریان دارد. پردههای ضخیم دیوانسالاری دوباره در حال فرو افتادن است و وسوسه پشت میزنشینی، هر مدیر اجرایی را تهدید میکند. اخلاف او باید بدانند که سادهترین و در عین حال سختترین کار، ترک اتاقهای دربسته و قدم گذاشتن به دل میدان است. باید پذیرفت که مردم خستهاند از پاراگرافهای طولانی اطلاعیهها. آنها به دنبال یک جفت چشماند که بیواسطه به چشمهایشان خیره شود، رنجشان را ببیند و بیهیچ واسطهای، دست روی زانوی خود بگذارد و برای حل مشکل برخیزد. این همان ایده نویی است که شهید رئیسی با پوست و گوشت خود زیسته است.
ایده میانجیگری مستقیم، سرمشق تازهای برای حکمرانی اسلامی است. حکمرانی که در آن، حاکم خود را نه در رأس هرم قدرت، که در کف جامعه و در میان مردم تعریف میکند. او با این کار، امنیت روانی و تعلق اجتماعی را به جامعه بازمیگرداند. تصور کنید جامعهای را که در آن، هر شهروند بداند اگر همه درها بسته شود، یک در هست که باز میماند و آن، گوش شنوای یک پدر است. چنین جامعهای، هرگز دچار فروپاشی روانی و از هم گسیختگی اجتماعی نمیشود. شهید رئیسی این در را گشود. او ثابت کرد که میتوان قدرت را در خدمت محبت گرفت و سیاست را با اخلاق درآمیخت.
میراث او برای ما، فراتر از یک دولت، یک مکتب رفتاری است. مکتبی که میگوید راه نجات کشور از عقدههای روانی و شکافهای اجتماعی، نه در تکثیر اسناد استراتژی، که در تکثیر لحظههای ناب ارتباط انسانی است. لحظهای که یک رئیسجمهور، اشک یک زن داغدیده را پاک میکند یا پای درد دل یک جوان بیکار در یک کافه ساده مینشیند. این لحظهها، همان نقاط عطف نرمی هستند که خشم را ذوب و انزوا را تبدیل به مشارکت میکنند. او رفت؛ اما نیاز به این میانجیگری بیادعا، اکنون بیش از هر زمان دیگری احساس میشود. این میراث را باید از قاب خاطرهها بیرون کشید و به متن زندگی اداری و اجتماعی ایران بازگرداند. جامعه تشنه شنیده شدن، همچنان چشم به راه میانجیهایی است که شجاعت عبور از پشت میزها و دل زدن به میدانهای پر از رنج و امید را داشته باشند.
انتهای پیام/