به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در جهان شبکهای شده امروز که مرزهای میان واقعیت فیزیکی و بازنماییهای سایبرنتیک تا سرحد فروپاشی رنگ باختهاند، کلمات دیگر صرفاً ابزارهایی برای انتقال معنا نیستند، بلکه خود به مثابه سلاحهایی کشتارجمعی در میدان نبردهای شناختی عمل میکنند. در این زیستجهان ملتهب، ما با پدیدهای مواجهیم که میتوان آن را «استعمار نشانهشناختی» نامید؛ جایی که فاتحان جنگ روایتها، نه با تسخیر خاک، که با اشغال واژگان یک ملت، جغرافیای ذهنی آنان را به انقیاد میکشند. یکی از پیچیدهترین و در عین حال مخربترین تکنیکهای این جنگ شناختی، تزریق کلیدواژههایی است که در ظاهر بار طنز یا نقد رادیکال دارند، اما در باطن، ماشین ترور هویتِ ملی هستند. اخیراً در فضای ملتهب سایبری، کلیدواژه «عصر حجر» به عنوان یک دال مرکزی برای تحقیر، تخفیف و لجنپراکنی علیه ایده ایران و موجودیت ملی ما به کار گرفته میشود. آنچه در این میان به شکلی تراژیک در حال وقوع است، همراهی ناآگاهانه و گاه طنازانه بخشی از سوژههای داخلی با این جریان خودفروشانه و وطنفروشانه است؛ همراهی شومی که حتی اگر در قالب یک شوخی گذرا، یک طعنه مجازی یا یک میم اینترنتی بازتولید شود، نقطه آغازین یک کاتالیزور ویرانگر برای فروپاشی درونی سوژه ایرانی خواهد بود.
برای فهم عمق این فاجعه، باید از سطح تحلیلهای روزمره فراتر رفت و به کالبدشکافی فلسفی و جامعهشناختی این پدیده پرداخت. چرا استعاره «عصر حجر» تا این حد خطرناک است؟ در فلسفه تاریخ و آنچه به عنوان «سیاست زمان» شناخته میشود، زمان تنها یک کمیت خطی نیست، بلکه ابزاری برای اعمال قدرت است. هژمونی رسانهای دشمن با استفاده از مفهوم «عصر حجر»، در حال اعمال نوعی خشونت اپیستمولوژیک (معرفتی) است. آنها با این کلیدواژه، ایران و ایرانی را از قطار زمان حال و آینده به بیرون پرتاب کرده و در یک گذشته تاریک، بدوی و فاقد تمدن تثبیت میکنند. هنگامی که یک شهروند، حتی به قصد شوخی، این گزاره را تکرار میکند که «ما را به عصر حجر برمیگردانند» یا با تولید محتوای طنزآمیز این استعاره را درونی میسازد، در واقع در حال امضای سند تبعید هستیشناختی خویش از جهان متمدن است. این پذیرش زبانی، اعتراف به یک حقارت تاریخی دروغین است که توسط ماشین پروپاگاندای «دیگری» مهندسی شده است.
آنچه این فرآیند را ترسناکتر میکند، مکانیسم «طنز» و «آیرونی» در عصر پسامدرن است. روانکاوی لکانی به ما میآموزد که سوژه غالباً از طریق زبان است که در نظم نمادین جای میگیرد. در فضای سایبر، افراد گمان میکنند که با پنهان شدن در پشت نقاب طنز و نیشخند، از آسیبهای روانی واژگان در امان میمانند. فرد با خود میگوید: «من که این را جدی نمیگویم، من تنها در حال تمسخر وضعیت هستم». اما این دقیقاً همان تله مرگباری است که نظریهپردازان رسانه از آن تحت عنوان «بیتفاوتی آیرونیک» یاد میکنند. شما با تکرار یک گزاره مخرب، حتی به شوخی، در حال ورزش دادن به نورونهای عصبی و ساختارهای شناختی خود برای پذیرش آن هستید. شوخی با کلیدواژه عصر حجر، یک بازی بیضرر نیست؛ بلکه تمرینی است برای شرطیسازی ذهن در جهت پذیرش انفعال. اینجاست که اولین مراحل «هویتزدایی» رقم میخورد. هویتی که هزاران سال بر پایه مقاومت، تمدنسازی و تابآوری شکل گرفته، در مسلخ لایکها و بازنشر توییتهای خودتحقیرانه، به نازلترین سطح ممکن تقلیل مییابد.
هویتزدایی در اینجا به معنای فراموش کردن تاریخ یا نام اساطیر نیست؛ هویتزدایی در عمیقترین معنای علمی خود، یعنی از دست دادن «لنگرگاه معنایی» در جهان. سوژهای که با ادبیات تهدیدگر دشمن همذاتپنداری میکند و ادبیات ویرانگر او را با پوزخند نشخوار میکند، دیگر یک سوژه کنشگر نیست، بلکه به یک ابژه منفعل تقلیلیافته تبدیل شده است که با دست خود، قبرستان نمادین خویش را حفر میکند. این فرآیند، ذهنیت جمعی را دچار نوعی بیماری خودایمنی فرهنگی میکند؛ جایی که گلبولهای سفید دفاعی جامعه (یعنی همان غیرت، حساسیت ملی و اراده معطوف به بقا) به جای حمله به ویروس مهاجم، به بافتهای سالم هویت خودی حمله میکنند.
مرحله دوم این فرآیند شوم که بلافاصله پس از هویتزدایی رخ مینماید، «قبحزدایی» از اهانت و تهدیدهای دشمن است. در علم عصبشناسی و روانشناسی اجتماعی ثابت شده است که تکرار مداوم یک سناریوی فاجعهبار در قالب شوخی، حساسیت سیستم آمیگدال در مغز را نسبت به خطر واقعی کاهش میدهد. وقتی دشمن با وقاحت تمام از ویرانی، جنگ و بازگرداندن یک ملت به عصر حجر سخن میگوید، واکنش طبیعی، بیولوژیک و جامعهشناختی یک ارگانیسم زنده و سالم، باید تولید خشم مقدس، همبستگی و انسجام دفاعی باشد. اما زمانی که ستون پنجم سایبری با تولید انبوهی از محتوای طنز، میم و جملات قصار زهرآگین این تهدید را درونیسازی میکند، اتفاق هولناکی در ضمیر ناخودآگاه جامعه رخ داده و فاجعه، «عادیسازی» میشود.
قبحزدایی از تهدید دشمن، به معنای دادن چک سفیدامضا به او برای اعمال هرگونه خشونتی است. هانا آرنت در مفهوم «ابتذال شر» به خوبی نشان میدهد که چگونه بزرگترین فجایع بشری زمانی رخ میدهند که شرارت به یک امر روزمره، بوروکراتیک و پیشپاافتاده تبدیل شود. در اینجا ما با شکل جدیدی از ابتذال روبهرو هستیم که نام آن «ابتذال خیانت و خودکشی ملی» است. خندیدن به تهدید ویرانی کشور، فاجعه را از یک امر ناممکن و هولناک، به یک احتمال پذیرفتهشده و حتی سرگرمکننده تقلیل میدهد. شما با مشارکت در این ژانر خودفروشانه، در واقع به دشمن پیام میدهید که: «ما پیشاپیش از درون فرو ریختهایم؛ نیازی به شلیک گلوله نیست، ما خودمان پیشتر با کلمات شما، خودمان را ترور کردهایم». این بالاترین سطح از انحطاط یک سوژه است که در برابر شمشیر جلاد، گردن خود را میخاراند و با تیغ او شوخی میکند.
نتیجه محتوم این دومینوی شناختی (یعنی تکرار شوخیهای خودتحقیرانه، هویتزدایی و سپس قبحزدایی از تهدید)، چیزی جز تبدیل شدن انسان ایرانی به یک «عنصر بیهویت و فاقد هر سطحی از غیرت» نیست. باید توجه داشت که مفهوم «غیرت» در اینجا نه به عنوان یک دگم سنتی یا تعصب کور، بلکه به عنوان یک مکانیسم بنیادین دفاعی در زیستشناسی تکاملی جوامع مطرح است. غیرت، در معنای فلسفی آن، یعنی پاسداری از «مرزهای وجودی خویشتن» در برابرِ تهاجم «دیگری متخاصم». سوژهای که غیرت خود را از دست داده است، مرزهای حریم ذهنی و عینی خود را به روی هرگونه تجاوزی باز گذاشته است. چنین فردی، دیگر نه یک شهروند است، نه یک منتقد، و نه حتی یک معترض؛ او صرفاً یک زامبی دیجیتال است که با کدها و واژگان برنامهنویسیشده توسط ماشین جنگی دشمن حرکت میکند. او به موجودی معلق در خلأ تبدیل میشود که هیچ ریشهای در خاک و هیچ افقی در آسمان ندارد.
از منظرِ پدیدارشناختی، ورود به این بازی زبانی کثیف، به معنای پذیرش چارچوب تحلیلی دشمن است. لودویگ ویتگنشتاین، فیلسوف بزرگ زبان، معتقد بود که «مرزهای زبان من، مرزهای جهان من است». وقتی شما اجازه میدهید واژگانی چون «عصر حجر»، «فروپاشی» و امثالهم که توسط اتاقفکرهای متخاصم برای تحقیر ایران تولید شدهاند، وارد دایره واژگان روزمره و حتی طنزهایتان شوند، شما جهان خود را به اندازه زندانی که دشمن برایتان طراحی کرده، کوچک کردهاید. شما در زمینی بازی میکنید که قواعدش، داورش و نتیجهاش از پیش توسط قاتلان هویت شما تعیین شده است.
بنابراین، مقاومت در برابر این جریان سایبری لجنپراکن، نه یک توصیه اخلاقی، بلکه یک ضرورت حیاتی و استراتژیک برای بقاست. ما باید نسبت به «رژیم مصرف واژگان» خود در فضای مجازی به شدت آگاه و رادیکال باشیم. حتی به شوخی، حتی برای گرفتن چند لایک بیارزش یا همراهی با موجهای زودگذر توییتری، نباید به این چاه ویل خودتحقیری سقوط کرد. هر بار که شما از بازنشر یا مشارکت در این ادبیات متعفن خودداری میکنید، در واقع در حال شلیک یک پادتن شناختی به رگهای جامعه هستید. باید به یاد داشته باشیم که قلعههای بزرگ همواره پیش از آنکه با منجنیقهای بیرونی فرو بریزند، بر اثر موریانههای تردید، خودتحقیری و بیغیرتی از درون پوک میشوند. اجازه ندهیم کلمات، این مقدسترین عطایای هستی، به موریانههایی برای جویدن ریشههای هزارانساله غیرت و هویت ایرانیمان تبدیل شوند. سوژه ایرانی باید با اتکا به خودآگاهی تاریخیاش، در برابر این استعمار زبانی بایستد و اجازه ندهد سناریوی کثیف تقلیل یک تمدن باشکوه به استعارههای بدوی، حتی در سخیفترین شوخیهای روزمره نیز مجال بروز یابد.
انتهای پیام/