به گزارش خبرگزاری تسنیم از سمنان، بیست و سومین شب از پیوستن سمنان به کاروان بیپایان شبهای اقتدار، این بار تفاوتی داشت با شبهای دیگر؛ تفاوتی که نه در تعداد جمعیت که در نوع نگاهها بود. مردمی که بیست و دو شب گذشته را با اشک و شعار پشت سر گذاشته بودند، امشب با نگاهی دیگر به معراج شهدا آمده بودند؛ نگاهی که در آن، غم شهادت با غرور پیروزی گره خورده بود.
ساعت 8 و 45 دقیقه شب بود که خیابانهای منتهی به معراج شهدای بلوار سعدی، آرام اما پیوسته پر میشد. این بار اما خبری از آن شتاب شبهای نخست نبود؛ گویی مردم یاد گرفته بودند که این مسیر را با طمانینه و وقار بیشتری طی کنند. شاید به این دلیل که دیگر بیست و سه شب بود این راه را میرفتند و حالا دیگر این مسیر را با چشمان بسته هم میشناختند.
در میان جمعیت، مردی میانسال با دو پسر نوجوانش دیده میشد. پسر بزرگتر گوشی به دست داشت و چیزی را برای پدرش نشان میداد. نزدیکتر رفتم و شنیدم که میگفت: بابا، این ویدئوی پرتاب موشکهاست که دیشب از تلویزیون پخش کردند. ببین چطور به هدف میخورند.
پدر نگاهی به صفحه گوشی انداخت و سپس به جمعیت اطراف نگاه کرد و به نوجوانی که در کنارش بود گفت: اینها را خوب نگاه کن پسرجان. اینها همان موشکهایی هستند که این مردم برایشان به خیابان میآیند.
در گوشهای از معراج، گروهی از دانشجویان دانشگاه سمنان حلقه زده بودند و درباره آخرین تحولات جنگ صحبت میکردند. یکی از آنان که خود را «سینا» معرفی کرد، میگفت: امشب با دوستانم آمدیم که بگوییم نسل ما هم در کنار رزمندگان ایستاده. این روزها در کلاسهای دانشگاه، بحث اصلی ما همین موشکها و قدرت بازدارندگی ایران است. ما میخواهیم بگوییم که نسل جوان فهمیده است که قدرت از آنِ ماست.
ساعت 9 شب بود که صدای نماهنگ «بزن که خوب میزنی» از بلندگوها در فضای معراج پیچید. این بار اما جمعیت با شور و حالی خواندند که گویی برای نخستین بار است این نماهنگ را میشنوند. در میان جمعیت، پسربچهای حدود هشت ساله روی دوش پدرش نشسته بود و با دستان کوچکش ضرب میگرفت. پدرش با لبخند میگفت: هر شب میآید و هر شب این نماهنگ را با ما میخواند. امروز از مدرسه آمده بود و میگفت معلمش از قدرت موشکی ایران برایشان گفته است. میگفت ما دیگر از هیچ کس نمیترسیم.
در بخش دیگری از معراج، زنی میانسال با چادر مشکی و چشمانی خسته اما امیدوار، ایستاده بود و به جمعیت نگاه میکرد. جلو رفتم و پرسیدم مادرجان، خسته نیستی؟ بیست و سه شب است میآیی؟ با لبخندی گفت: خستگی ندارد عزیزم. من در زمان دفاع مقدس پشت جبهه برای پشتیبانی از رزمندگان کمک میکردم. آن روزها هم خسته میشدم اما میایستادم. امروز هم همین است. این روزها که میبینم موشکهایمان دشمن را میزند، دلم پر از غرور میشود. این خستگیها میارزد.
ناگهان از میان جمعیت، شعار «سید مجید نقطهزن، اسرائیلو شخم بزن» بلند شد. این بار اما با شور و حالی بیشتر از شب گذشته خوانده میشد. مردی با کلاه کاسکت که خود را یکی از کارگران منطقه صنعتی سمنان معرفی کرد، میگفت: امشب با چند نفر از همکارانم آمدیم. این روزها در کارخانه هم بحث ما همین است که چطور این موشکها از دست ما خارج میشود و به قلب دشمن میخورد. این شعار را امروز یکی از جوانهای کارخانه یادمان داد. گفتیم امشب بیاییم و با هم بخوانیمش.
ساعت از 10 شب گذشت و جمعیت همچنان در معراج شهدا موج میزد. این بار اما خبری از آن شعارهای تند و تیز شبهای نخست نبود. گویی مردم به جایی رسیده بودند که دیگر نیازی به فریاد زدن نداشتند؛ حضورشان خود فریاد بود. آرام اما استوار، ساکت اما پرصلابت، مثل کوهی که در سکوتش، عظمت را به رخ میکشد.
پیرمردی با عصا در گوشهای از معراج نشسته بود و با دقت به جمعیت نگاه میکرد. چشمانش از پشت عینک ضخیم، هر لحظه به گوشهای میچرخید. جلو رفتم و کنارش نشستم. گفتم: پدرجان، بیست و سه شب است میآیی؟ سری تکان داد و گفت: من 85 سالم است. دیگر درست نمیبینم. اما این جمعیت را میبینم. نه با چشم که با دل میبینم. هر شب که میآیم، این جمعیت را بیشتر از شب قبل حس میکنم. امشب که انگار بیشتر از همیشه است. خدا را شکر که این مردم را به این روز رساند.
با نوههایم قرار گذاشتیم که هر شب با هم بیاییم. امشب شب بیست و سوم است و ما هنوز هستیم. به ما میگویند چرا هر شب میآیید؟ میگوییم چون میخواهیم بمانیم تا آخر.
ساعت 11 شب بود که جمعیت آرام آرام شروع به پراکنده شدن کرد. اما این بار رفتنها با رفتنهای شبهای قبل فرق داشت. گویی مردم مطمئن بودند که باز هم خواهند آمد؛ شاید نه با آن شتاب و هیجان اولیه، اما با اطمینانی بیشتر و آرامشی عمیقتر. مثل کسی که دیگر نیازی به اثبات چیزی ندارد، چون حضورش خود گواه است.
امشب معراج شهدای سمنان شاهد صحنهای بود که در تاریخ این شهر ثبت خواهد ماند. بیست و سومین شب متوالی حضور مردم در صحنه، اما این بار با تفاوتی ظریف و عمیق. گویی مردم از آن هیاهوی اولیه عبور کرده بودند و به آرامشی رسیده بودند که از جنس ایمان است. آنان با حضوری که دیگر نیاز به توضیح نداشت، یک پیام را فریاد زدند: ما هستیم، ما ماندیم، ما میمانیم. نه با شعارهای تند که با استواری کوه. تا وقتی که دشمن بداند و بداند که هیچ غلطی نمیتواند بکند.
انتهای پیام/363/