به گزارش خبرگزاری تسنیم؛ مدرسه در ذات خود نهادی بنا شده بر مفهوم «آینده» است. دانشآموزان نظم و آموزش را میپذیرند تا برای جهانی که در راه است آماده شوند. اما در زیستجهان ملتهب امروز که آکنده از تنشهای ژئوپلیتیک و سایه ویرانگر جنگ است، «درس خواندن برای فردا» به یک پارادوکس شناختی تبدیل میشود. ما در چند وقت اخیر، تجربه دو نبرد نفسگیر را از سر گذراندهایم؛ جنگ دوازدهروزه که شوک اولیه را به مرزهای روانی جامعه وارد کرد و سپس جنگ چهلروزه که معادلات ذهنی نسل جدید را کاملاً دگرگون ساخت. نقطه عطف این دگرگونی، فاجعه هولناک حمله دشمن به مدرسه میناب در روزهای ابتدایی جنگ چهلروزه بود؛ جایی که 168 دانشآموز بیگناه در خون خود غلتیدند. این فاجعه مفهوم «مدرسه امن» را در ناخودآگاه جمعی دانشآموزان فرو ریخت. نسلی که بحرانها را در شبکههای اجتماعی زندگی میکند، اکنون مدرسه را نه پناهگاه، بلکه سیبلی برای حملات میبیند. برای بررسی این التهاب و کالبدشکافی پیامدهای جنگ بر روانشناسی آموزش، به سراغ دکتر حسامالدین فراز، تحلیلگر ژئوپلیتیک و سیاستگذاری فرهنگی رفتهایم تا تأثیرات پنهان سایه جنگ بر نهاد آموزش را واکاوی کنیم.
تسنیم: جناب دکتر فراز، بگذارید بدون هیچ مقدمهای وارد اصل و هسته مرکزی بحث شویم. وقتی سایه جنگ و ناامنی سیستماتیک بر سر یک جامعه سنگینی میکند، اولین قربانی پنهان در ساختار اجتماعی، «امید به آینده» است. با توجه به تجربه ملتهب جنگ دوازدهروزه و پس از آن جنگ چهلروزه، و بهخصوص با در نظر گرفتن فاجعه هولناک حمله به مدرسه میناب که 168 شهید بر جای گذاشت، نهاد مدرسه که اساساً کارخانه تولید آینده است، در چنین اتمسفری دچار چه دگردیسیهای بنیادینی میشود؟ آیا ما با فروپاشی کامل معنای تحصیل در ذهن نسل جدید مواجهیم؟
اولین و مهلکترین ضربهای که ادراک جنگ و تجربه زیسته خشونت بر پیکره آموزش وارد میکند، فروپاشی مطلق آن چیزی است که در جامعهشناسی «امنیت هستیشناختی» نامیده میشود. مدرسه همواره بر پایه یک قرارداد اجتماعی نانوشته اما بسیار مستحکم بین حاکمیت، خانواده و دانشآموز شکل گرفته است. پیام این قرارداد این است: «امروزت را در این چهاردیواری با نظم و انضباط قربانی کن تا من در یک محیط کاملاً امن، فردای درخشانی برایت بسازم و تو را برای توسعه کشور آماده کنم». تا پیش از جنگ چهلروزه، مدرسه حتی در بدترین شرایط بحرانی، حریم امن تلقی میشد. اما فاجعه مدرسه میناب و شهادت 168 دانشآموز، این قرارداد اجتماعی را پاره کرد. دشمن با هدف قرار دادن مدرسه میناب در ابتدای جنگ چهلروزه، فقط یک ساختمان را ویران نکرد، بلکه مرزهای امنیت شناختی یک نسل را بمباران کرد.
در اتمسفر شبهجنگی و بحرانهای متقاطع، افق زمانی ذهن نوجوان بهشدت کوتاه و منقبض میشود. ذهن دانشآموزی که مدام در معرض اخبار درگیری است و تصاویر همسن و سالان غرق در خون خود را در میناب دیده است، از حالت «سرمایهگذاری بلندمدت برای آینده» به حالت «بقا در لحظه» شیفت میکند. مدرسه در این شرایط، اگر نتواند زبان ارتباطی و ساختار معنایی خود را با این اضطراب عظیم هماهنگ کند، دیگر یک نهاد انسانساز و تمدنساز نیست؛ بلکه به یک ایستگاه انتظار یا پارکینگ موقت اجتماعی تبدیل میشود که دانشآموزان را صرفاً چند ساعت در روز نگه میدارد. ما امروز با پدیدهای مواجه هستیم که من آن را «زوال شناختی فردا» مینامم. دانشآموز روی نیمکت نشسته و فیزیک یا شیمی میخواند، اما در پسزمینه ذهنش این دیالوگ هولناک در جریان است: «وقتی ممکن است فردا سقف این کلاس مثل مدرسه میناب روی سرم آوار شود، دانستن قانون ترمودینامیک چه کمکی به من میکند؟».
اینجا دقیقاً نقطه آغاز ترک تحصیل پنهان است. ما همیشه ترک تحصیل را به معنای فیزیکی و نیامدن به مدرسه میفهمیم، در حالی که امروز در کلاسهای درس ما، دانشآموزانی حضور دارند که از نظر فیزیکی حاضرند اما از نظر ذهنی، شناختی و روانی، سالهاست که از نهاد آموزش رسمی خروج کردهاند. آنها به این نتیجه رسیدهاند که محتوای ارائه شده در مدرسه، هیچ ابزاری برای مواجهه با جهان بیرحم، پرشتاب و ملتهبی که در آن 168 همکلاسی خیالی یا واقعیشان در یک لحظه خاکستر میشوند، به آنها نمیدهد. در نتیجه، مناسک مدرسه به یک چرخه بیروح تقلیل مییابد.
تسنیم: دقیقاً همینجاست که شکاف بزرگ میان زبان رسمی مدرسه و زبان واقعی دانشآموز عیان میشود. ما با نسل جدیدی یعنی نسل زد و نسل آلفا روبرو هستیم که سبک ارتباطی و دریافت اطلاعاتشان کاملاً متفاوت است. آیا محتوای آموزشی ما توانایی دیالوگ با این ذهن ملتهب و شبکهایشده را دارد؟ بهویژه در کوران جنگ دوازدهروزه و جنگ چهلروزه که فضای مجازی پر از اخبار و تصاویر بدون سانسور بود.
پاسخ به این سوال یک «خیر» قاطع و دردناک است. محتوای آموزشی فعلی ما دچار یک سکوت ساختاری و مرگبار در برابر واقعیتهای کف جامعه و اتمسفر روانی منطقه است. نسل زد و نسل آلفا، جهان را از طریق فیدهای سریع، روایتهای خرد، میمهای اینترنتی و زبان بیپرده شبکههای اجتماعی درک میکنند. ارتباطات آنها پینگپنگی، چندلایه، بهشدت بصری و فاقد سانسورهای سنتی است. در طول جنگ دوازدهروزه و بهخصوص در روزهای تلخ جنگ چهلروزه، این نسل تمام بحرانها را در لحظه و به شکل وایرال مصرف کرد. آنها فاجعه میناب را از طریق کتابهای درسی یا اخبار رسمی ساعت چهارده نشناختند؛ آنها این فاجعه را با دیدن ویدیوهای خام، تصاویر بدون روتوش و روایتهای دست اول در اینستاگرام و تلگرام زندگی کردند. حتی هولناکترین اخبار جنگ را در قالب طنز سیاه که مکانیسم دفاعی این نسل است بازتولید و هضم میکنند.
در مقابل این پویایی حیرتانگیز و البته مخرب، کتاب درسی ما و سیستم رسمی مدرسه با زبانی مونولوگ، ایستا، بهشدت پاستوریزه و خطی صحبت میکند. وقتی صدای آژیر خطر رسانهای در ذهن نوجوان زنگ میزند و تمام تایملاین او پر از تحلیلهای ژئوپلیتیک، تصاویر شهدای میناب و اخبار درگیری است، معلم در کلاس مجبور است طبق سرفصل خشک بخشنامه، تاریخ سه قرن پیش یا یک مفهوم کاملاً انتزاعی را بدون هیچ خط ربطی به وضعیت امروز تدریس کند. این تناقض باعث ایجاد یک «اسکیزوفرنی آموزشی» عمیق میشود. سیستم طوری رفتار میکند که گویی ما در امنترین نقطه اسکاندیناوی زندگی میکنیم، در حالی که دانشآموز در خاورمیانهای پر از آتش نفس میکشد.
اگر نهاد آموزش نتواند یک بستر گفتگوی اجتماعی متناسب با زبان و فهم این نسل ایجاد کند، دانشآموز مرجعیت تحلیلی را به طور کامل به رسانههای خارج از مرز و الگوریتمهای شبکههای اجتماعی واگذار میکند. سیستم آموزشی ما هنوز درنیافته است که در دوران بحران و جنگ روایتها، واکنش سریع به شبهات و ساخت چارچوب فهم رویدادها، هزاران بار مهمتر از حفظیات مکانیکی است. مدرسه باید زبان نسل زد را نه به عنوان یک ناهنجاری یا طغیان، بلکه به عنوان یک واقعیت ارتباطی بپذیرد.
تسنیم: در این میان، جایگاه معلم و کادر مدرسه کجاست؟ کادر آموزشی که خود به عنوان شهروند، درگیر همین اضطرابهای اقتصادی، امنیتی و روانی است، چگونه میتواند در نقش یک «مربی معنابخش» ظاهر شود، در حالی که ساختار اداری او را به یک کارمند تیکزن چکلیست تقلیل داده است؟ من تصور میکنم روز بعد از فاجعه میناب، سختترین روز برای تمام معلمان ایران بوده است.
این بخش از ماجرا، تراژدی واقعی نظام آموزشی ماست. روز بعد از فاجعه مدرسه میناب را تصور کنید؛ معلمی که شب قبل تصاویر تکاندهنده 168 دانشآموز پرپر شده را دیده، خودش دچار فروپاشی روانی است، اما صبح روز بعد باید با لبخندی مصنوعی وارد کلاس شود، حضور و غیاب کند و معادله درجه دو تدریس کند، چون بخشنامه اداره آموزش و پرورش به او دستور داده که بودجهبندی دروس نباید یک روز هم عقب بیفتد! ما معلم و مدیر مدرسه را در یک منگنه بوروکراتیک بیرحم گرفتار کردهایم.
در شرایط بحران، اضطراب اجتماعی و سایه جنگ چهلروزه، کلاس درس بیش از هر زمان دیگری نیاز به یک رهبر فکری، یک روانکاو اجتماعی و یک لنگرگاه آرامش دارد. دانشآموز باید بتواند در چشمان معلم خود، ثبات، معنا و قدرت تحلیل را جستجو کند. اما سیستم ارزیابی ما از کادر مدرسه چه میخواهد؟ پر کردن مداوم فرمهای نظارتی، اجرای بیچون و چرای دستورالعملهای یکطرفه، اتمام مکانیکی سرفصلهای خشک و آماده کردن بچهها برای تستزنی. ما جایگاه بلند «مربی» را به «مجری بخشنامه» و یک ماشین انتقال داده تقلیل دادهایم.
برای عبور از این فلج ساختاری، نیازمند یک دگردیسی عمیق در لایه مدیریت میانی مدارس هستیم. نقش معاونین راهبردی در مجتمعهای آموزشی اینجا حیاتی است. معاون راهبردی و مدیر مدرسه باید با یک رویکرد عمیق تربیتی، بین فشارهای بخشنامهای بالا و نیازهای واقعی کف مدرسه، یک سپر محافظ ایجاد کنند. معلم باید استقلال عمل داشته باشد؛ باید اجازه داشته باشد در روزی که ذهن بچهها درگیر یک خبر ملتهب نظامی یا فاجعهای مثل میناب است، کتاب جبر و احتمال را ببندد و یک ساعت تمام با دانشآموزانش درباره ترسها، اخبار دیشب، مفهوم امنیت ملی و معنای مقاومت گفتگو کند. تا زمانی که مدرسه صرفاً حلقه پایانی نامههای اداری باشد، در برابر طوفان بحرانها کاملاً بیدفاع خواهد بود.
تسنیم: شما در صحبتهایتان به مرجعیت شبکههای اجتماعی اشاره کردید. دشمن در جنگ چهلروزه از فاجعه میناب نهتنها به عنوان یک ضربه نظامی، بلکه به عنوان یک بمب شناختی برای ایجاد ناامیدی مطلق استفاده کرد. ما امروز شاهد تقلیل مفاهیم بهشدت پیچیده به ویدیوهای کوتاه و وایرال هستیم. نهاد آموزش چگونه میتواند با این جنگ شناختی مقابله کند؟
اشتباه استراتژیک بسیاری از مدیران و سیاستگذاران ما این است که فکر میکنند مدرسه باید در مسابقه سرعت و جذابیت بصری با شبکههای اجتماعی رقابت کند. این یک نبرد از پیش باخته است. رسالت مدرسه تولید سرعت نیست، بلکه ایجاد «عمق، توقف و تأمل» است. شبکههای اجتماعی با بمباران اطلاعاتی خود، هیجان و دوپامین تولید میکنند و فرصت فکر کردن را از مخاطب میگیرند. دشمن در طول جنگ چهلروزه، از خون شهدای میناب برای تولید روایتهای مبتنی بر یأس، بیپناهی و نیهیلیسم مطلق در ذهن نوجوان ایرانی استفاده کرد.
برای مقابله با این ماشین روایتساز، مدرسه باید به یک «اتاق وضعیت رسانهای» تبدیل شود. من همواره بر طراحی یک چارچوب پروژهای سهلایه برای مدارس در مواجهه با فضای عمومی و رسانهای تأکید دارم. لایه اول «واکنش سریع» است؛ یعنی معلم و کادر مدرسه باید توانایی و مهارت این را داشته باشند که شایعات، شبهات و روایتهای وایرال شب قبل را بهسرعت و در همان ساعات اولیه صبح در کلاس کالبدشکافی کنند و اجازه ندهند دروغ رسوب کند. لایه دوم «مسائل ساختاری» است؛ یعنی دانشآموز در یک دیالوگ دوطرفه یاد بگیرد پشت هر ویدیوی احساسی، چه جریان اقتصاد سیاسی و چه ایدئولوژی پنهانی برای تجزیه روانی جامعه نهفته است. لایه سوم «ادغام رسانهای و کنشگری متقابل» است؛ یعنی دانشآموزان از حالت مصرفکننده صرف خارج شوند و خودشان تبدیل به تولیدکنندگان محتوای اندیشهای برای پاسخ به هجمهها شوند. اگر کلاس درس تبدیل به فضای امنی برای این کالبدشکافی سهلایه نشود، ذهن نوجوان در تقاطع بمباران روایتهای پارهپاره دچار انفعال مطلق خواهد شد.
تسنیم: بسیار تحلیل جامع و در عین حال تکاندهندهای بود. به عنوان سوال آخر؛ با تمام این آسیبشناسیهای عمیق و در نظر گرفتن زخمهای باز مانده از جنگ دوازدهروزه و جنگ چهلروزه، آیا راه گریزی هست؟ چگونه میتوان نهاد مدرسه را دوباره به عنوان نقطه عزیمت «امید» و «آیندهسازی» بازآفرینی کرد؟
قطعاً راه گریز وجود دارد، اما مستلزم یک جراحی دردناک در نظام مدیریتی آموزش است. گام اول این است که بپذیریم امید در شرایط بحران و پس از فاجعهای مانند میناب، از طریق موعظه، سرودهای صبحگاهی و پلاکارد به دست نمیآید. امید منحصراً از طریق احساس «عاملیت» و تأثیرگذاری خلق میشود. ذهن انسان زمانی ناامید میشود که احساس کند هیچ کنترلی بر محیط پیرامون خود ندارد و صرفاً یک قربانی بیدفاع است.
برای بازتولید امید، مدیران و سیاستگذاران آموزشی باید یک طرحواره پنجمرحلهای و ساختارمند را در دستور کار مجتمعهای آموزشی قرار دهند. این همان رویکردی است که میتواند مدرسه را از یک نهاد منفعل به یک سنگر مقاومت شناختی تبدیل کند:
مرحله اول، «پذیرش و تخلیه هیجانی» است؛ مدرسه باید فضایی رسمی برای سوگواری، خشم و بیان ترسهای دانشآموزان فراهم کند. پنهان کردن زخم میناب راهحل نیست.
مرحله دوم، «تحلیل انتقادی روایتها» است؛ آموزش مهارتهای تفکیک واقعیت از عملیات روانی دشمن برای مصونسازی ذهن.
مرحله سوم، «بازسازی معنایی مفاهیم» است؛ تعریف مجدد مفاهیمی چون وطن، امنیت، و توسعه متناسب با واقعیتهای جدید و نیازهای نسل زد.
مرحله چهارم، «کنشگری اجتماعی و خروج از انفعال» است؛ درگیر کردن دانشآموزان در پروژههای واقعی حل مسئله. وقتی دانشآموز ببیند در همین شرایط سخت تحریم و جنگ میتواند گرهای از مشکلات محله یا شهر خود باز کند، احساس قدرت و عاملیت میکند.
و مرحله پنجم، «تثبیت ساختاری در مدیریت مدرسه» است؛ یعنی این فرآیندها نباید قائم به شخص یک معلم دلسوز باشد، بلکه باید به عنوان یک رویه ثابت و چارچوب مدیریتی توسط کادر راهبردی مدرسه نهادینه شود.
این احساس قدرت ناشی از کنشگری جمعی، تنها پادزهر واقعی و علمی در برابر اضطراب وجودی ناشی از جنگ چهلروزه است. مدرسه آینده در ایران، یا با یک چرخش راهبردی تبدیل به کانون مقاومت شناختی و تابآوری اجتماعی میشود، یا زیر چرخدندههای تحولات سریع نسلی و بحرانهای محیطی، کارکرد تاریخی خود را از دست خواهد داد. انتخاب با ماست که بخواهیم معمار این تحول باشیم، یا صرفاً نظارهگر فروپاشی آن در میان بخشنامههای بیروح اداری.
انتهای پیام/