به گزارش خبرگزاری تسنیم، هرگاه عالمی از میان ما میرود، نخستین وسوسه آن است که از آن سخن بگوییم. از سالهای زندگی، استادان، آثار، شاگردان و خدمای که از وی به جای مانده است. اما درباره برخی از بزرگان، این شیوه سخن گفتن، با همه ضرورت و احترامش، چیزی از حقیقت را ناگفته باقی میگذارد، زیرا نسبت آنان با زمانه خویش، صرفاً نسبت یک فرد با یک دوره تاریخی نیست، بلکه آنان در نقطهای ایستادهاند که گذشته و آینده یک سنت فکری به یکدیگر میرسند. آیتالله شبیری زنجانی(ره) از همین منظر، بیش از آنکه صرفاً نامی در تبار فقاهت معاصر باشد، مسئلهای درباره خود معنای میراث است؛ میراث چیست و چگونه میتواند زنده بماند؟
ما معمولاً میراث را چیزی میدانیم که از گذشته به ما رسیده است، مجموعهای از متون، آراء، روشها و شخصیتها که باید حفظ و به نسل بعد منتقل شوند، اما اگر میراث فقط انتقال پیدا کند، هنوز زنده نیست. یک متن را میتوان حفظ کرد، یک رأی را میتوان تکرار کرد و یک روش را میتوان آموزش داد، بیآنکه هیچیک حقیقتاً استمرار یک سنت را تضمین کند. در نتیجه میراث زمانی زنده است که بتواند در مواجهه با پرسشهای تازه، ظرفیت معناآفرینی خود را حفظ کند. از این منظر، بزرگترین آزمون یک سنت فکری، توانایی آن برای ماندن نیست، بلکه توانایی آن برای پاسخدادن به آینده است. از همین رو، فقاهت شیعه از اساس با چنین معنایی از سنت پیوند دارد.
اهمیت فقیهی چون آیتالله شبیری زنجانی(ره) را میتوان در افقی فراتر از کارنامه شخصی ایشان فهم کرد. این عالم فرزانه متعلق به نسلی از فقاهت بود که حوزه را نه به مثابه انبار محفوظات، بلکه بهعنوان یک سنت زنده علمی میدید، سنتی که اعتبارش را نه از تکرار خود، بلکه از تواناییاش در استدلال، نقد، دقت و بازخوانی مداوم به دست میآورد. در چنین تلقی، اصالت و معاصرت دو قطب متضاد نیستند. اصالت، اگر واقعاً اصیل باشد، ظرفیت مواجهه با زمان را در خود دارد و معاصرت، اگر از ریشههای معرفتی جدا شود، چیزی جز واکنش به فشارهای زمانه نخواهد بود.
شاید یکی از مهمترین مفاهیمی که در مواجهه با میراث چنین عالمانی باید بازاندیشی شود، مفهوم حافظه علمی باشد. حوزه علمیه فقط نهادی برای انتقال دانش فقه و اصول نیست، بلکه نوعی حافظه تاریخی تشیع است. قرنها گفتوگو، اختلاف، نقد، احتیاط، بازگشت به مبانی، سنجش ادله و اصلاح خطاها در آن رسوب کرده است. این حافظه، صرفاً حافظه کتابها نیست؛ حافظه یک «شیوه اندیشیدن» است. فقیه بزرگ، فقط مجموعهای از آراء را به ارث نمیگذارد؛ گاه مهمتر از آراء، معیارهایی برای دیدن مسئله، سنجیدن دلیل و داوری درباره نسبت میان یقین و احتمال به نسل بعد منتقل میکند.
از این منظر، شاید ارزش میراث یک فقیه را نباید فقط با تعداد آثار یا گستره آراء او سنجید. بخشی از میراث حقیقی در چیزهایی نهفته است که بهآسانی قابل شمارش نیستند: کیفیت مواجهه با دلیل، تحمل پیچیدگی، پرهیز از شتاب در صدور حکم، جدی گرفتن اختلاف علمی، احترام به سنت استدلالی و مهمتر از همه، آگاهی از مرزهای دانستن. اینها فضیلتهایی صرفاً اخلاقی نیستند؛ بخشی از «اخلاق معرفت» در فقاهتاند. فقهی که نسبت خود را با این اخلاق از دست بدهد، حتی اگر انبوهی از اطلاعات در اختیار داشته باشد، ممکن است از روح اجتهاد فاصله بگیرد.
شاید یکی از تفاوتهای مهم میان دانستن و فقیه بودن نیز همینجا آشکار شود. دانستن میتواند به انباشت اطلاعات وابسته باشد، اما فقاهت به نحوه مواجهه با نادانستهها نیز وابسته است. فقیه باید بداند کجا باید حکم کند، کجا باید احتیاط کند، کجا باید درنگ کند و کجا باید بپذیرد که مسئله هنوز به اندازه کافی فهم نشده است. این «فروتنی معرفتی» در جهان امروز که سرعت تولید اطلاعات و سرعت اظهارنظر از یکدیگر سبقت گرفتهاند، اهمیت مضاعف پیدا میکند.
از همینجا مسئله آینده حوزه نیز شکل تازهای به خود میگیرد. آینده فقاهت صرفاً با افزودن اطلاعات جدید به متون قدیم ساخته نمیشود. مسئله اصلی، تربیت عقل فقهی برای مواجهه با مسئلههایی است که هنوز صورت نهایی خود را پیدا نکردهاند. جهان جدید، مسائل را با همان زبان سنتی مطرح نمیکند. فناوری، اقتصاد، زیست انسانی، ارتباطات، خانواده، مناسبات اجتماعی و تحولات فرهنگی، صورتهای تازهای از پرسشهای انسانی را پدید آوردهاند. در چنین شرایطی، مسئله اساسی فقه فقط یافتن پاسخ نیست؛ پیش از آن، مسئلهشناسی است. چه چیزی واقعاً مسئله است؟ موضوع حکم دقیقاً چیست؟ کدام تغییر، تغییر در صورت است و کدام تغییر، تغییر در موضوع؟ و در کدام نقطه، فهم دقیق واقعیت به اندازه تسلط بر منابع فقهی اهمیت پیدا میکند؟
این پرسشها نشان میدهد که پاسداشت کیان تشیع را نمیتوان تنها در حفظ صورتهای تاریخی آن خلاصه کرد. هر سنت فکری اگر بخواهد در تاریخ باقی بماند، باید بتواند میان وفاداری و زایش تعادل برقرار کند. سنتی که فقط خود را تکرار میکند، بهتدریج از گفتوگو با جهان بازمیماند؛ و سنتی که برای هماهنگی با جهان، بنیانهای خود را کنار میگذارد، دیگر استمرار همان سنت نیست. مسئله دشوار، حفظ این تعادل است: چگونه میتوان تغییر کرد، بیآنکه از خود بیگانه شد؛ و چگونه میتوان اصیل ماند، بیآنکه به گذشته پناه برد؟
شاید میراث واقعی آیتالله شبیری زنجانی(ره) را باید در همین افق دید، در تداوم نوعی عقلانیت حوزوی که در آن، سنت نه دیواری برای جلوگیری از ورود پرسشهای تازه، بلکه بستری برای فهم عمیقتر آنهاست. چنین نگاهی، حوزه را از دو خطر همزمان دور میکند، نخست؛ خطر جمود و دوم؛ خطر گسست است. جمود، گذشته را به معیار نفی آینده تبدیل میکند و گسست، آینده را بدون حافظه میخواهد. فقاهت اصیل اما میتواند راه سومی را جستوجو کند، آیندهای که حافظه دارد و حافظهای که آینده میسازد.
از این منظر، ارتحال یک فقیه بزرگ را میتوان لحظهای برای بازاندیشی در مسئولیت یک نسل دانست. هنگامی که یکی از حاملان یک سنت علمی از میان میرود، فقط یک فرد غایب نمیشود؛ بخشی از حافظه زنده یک نهاد نیز در معرض انتقال قرار میگیرد. پرسش اصلی دیگر این نیست که چه چیزی از او باقی مانده است، بلکه این است که نسل پس از ایشان با آنچه باقی مانده چه خواهد کرد. آیا میراث به فهرستی از نامها و آثار تبدیل میشود، یا به نیرویی برای تولید پرسشهای تازه و پاسخهای سنجیدهتر؟ در نتیجه فقاهت، اگر قرار است همچنان یکی از ارکان حیات فکری تشیع باشد، باید بتواند این پرسش را جدی بگیرد.
آینده حوزه در گرو آن نیست که گذشته را بیشتر تکرار کند، بلکه در گرو آن است که منطق زنده گذشته را چنان بفهمد که بتواند با مسائل ناشناخته آینده وارد گفتوگو شود. این همان جایی است که میراث از خاطره به مسئولیت تبدیل میشود.
آیتالله شبیری زنجانی(ره) را میتوان از این منظر، حلقهای استوار در زنجیرهای دانست که گذشته فقاهت را به اکنون و اکنون را به امکان آینده پیوند میدهد. ارزش چنین حلقهای فقط در آنچه خود حمل میکند نیست؛ در آن است که امکان انتقال یک سنت را بدون تهیشدن آن فراهم میکند. و شاید معنای عمیق میراثداری نیز همین باشد: نه نگهبانی صرف از آنچه به ما رسیده، بلکه مراقبت از آن ظرفیت عقلانی و معنوی که به نسل بعد اجازه میدهد خود، در برابر مسائل زمانه، بیندیشد.
در نهایت، سوگ فقدان چنین عالمی اگر فقط به یاد فضائل ایشان محدود شود، هنوز به عمق معنای این فقدان نرسیده است. فقدان ایشان باید ما را به پرسشی سختتر بازگرداند، در روزگاری که جهان با شتابی بیسابقه در حال تغییر است، آیا ما صرفاً میراثدار گذشتهایم یا میتوانیم میراثی بسازیم که آیندگان نیز بتوانند با آن بیندیشند؟
شاید بزرگترین ادای احترام به یک فقیه، تکرار نامش نباشد، بلکه ادامه دادن پرسشی باشد که سنت علمی را زنده نگه میدارد. میراث، وقتی واقعاً میراث است که در دست نسل بعد، از یادگار به امکان تبدیل شود؛ امکانی برای اندیشیدن، برای اجتهاد، برای حفظ اصالت و برای ساختن آینده است. بنابراین در چنین معنایی، ارتحال یک فقیه پایان یک راه نیست، بلکه آزمون آغاز راهی است که پس از او بر عهده ماست.
یادداشت از: مصطفی شجاعی؛ نویسنده و پژوهشگر
انتهای پیام/