به گزارش خبرگزاری تسنیم از جلفا، هنوز خنکای گرگومیش سحرگاهی از چهره تبریز رخت برنبسته بود که عقربهها ساعت شش و نیم صبح را نشان دادند. کاروان رسانهای اصحاب قلم، هیاهوی شهر اولینها را به مقصد خط صفر مرزی ترک کرد. مسیر از دشت مرند و پای دامنههای سرکش میشو میگذشت؛ جایی که رفتهرفته دشتهای هموار جای خود را به چینخوردگیهای سرخرنگ، کوههای گچی و ساختارهای زمینشناختی شگفتانگیز ژئوپارک ارس دادند.
با ورود به حوزه جلفا، هوای کوهستان با رطوبت ملایم رودخانه در هم آمیخت و نوار نقرهفام و خروشان ارس در دل درهای عمیق رخ نمایاند؛ رودی که هزاران سال است مرز جغرافیایی، شاهرگ تمدنی و راوی اشکها و لبخندهای این دیار بوده است.
ایستگاه اول: پایههای استوار پل ضیاءالملک؛ سلامی به جاده ابریشم
نخستین فرود ما در حاشیه رود، کالبد شکوهمند و کهنسال پل ضیاءالملک بود. وقتی از اتوبوس پیاده شدیم، باد سردی که از روی ارس میوزید، اولین چیزی بود که صورتمان را نوازش کرد. وقتی به سمت پایههای پل رفتم، دست روی سنگهای تراشیده و خشنِ پایهها گذاشتم؛ سنگهایی که گویی هنوز گرمای خورشید قرنها پیش را در خود ذخیره کردهاند.
لابلای سنگها، گیاهان خودروی کویری سبز شده بودند. کمی دورتر از پایهها، صدای برخورد آب با صخرههای تیزِ کف رودخانه، شبیه به صدای کوبیدن طبل در سکوت دره بود؛ صدایی که باعث میشد تصور کنی همین حالا کاروانی از تجار جاده ابریشم با صدای زنگولههای شتر از این مسیر عبور میکند.
این پل تاریخی منسوب به ضیاءالملک (از صاحبمنصبان دوره ایلخانی و متأخر به عهد صفوی)، یکی از مهمترین معابر استراتژیک شاخه شمالی جاده ابریشم بوده که تجارت شرق به غرب را پیوند میداده است.
پایههای سترگ پل از سنگهای تراشیده و ملات ساروجِ دستساز بر بستر صخرهای تراشیدهشده رودخانه استوار شدهاند. اگرچه طاقهای چشمهپل در گذر تاریخ و بر اثر منازعات نظامی و طغیانهای هولناک فروریخته، اما عظمت پایههای باقیمانده در دو سوی مرز ایران و نخجوان، گواهی زنده از دانش مهندسی هیدرولیک و معماری سنگی ایران باستان است که مسافران کاروانها، تجار ابریشم و لشکرکشیهای کهن را از این گذرگاه پرمخاطره عبور میداده است.
ایستگاه دوم: پژواک معنویت در دره صخرهای سنت استپانوس
مسیر را در دل کوهستان ادامه دادیم تا به درهای سرسبز و آرام رسیدیم؛ جایی که کلیسای جهانی سنت استپانوسهمچون تاجی کهن بر سر صخرهها خودنمایی میکرد.
مسیر دسترسی به کلیسا خودش یک تجربه مجزا بود. از محوطه ورودی که گذشتیم، بوی عطر گلهای وحشی و درختان گردوی کهنسال در فضا پیچیده بود. در گوشهای از مسیر، پیرمردی بومی بساط کوچکی داشت؛ طعم توتهای خشک و گردوی تازهای که همانجا چشیدیم، خستگیِ راهِ طولانیِ تبریز تا جلفا را از تنمان درآورد.
وقتی وارد فضای شبستان شدم، آنقدر سکوت سنگین بود که حتی صدای نفسهای همکارانم شنیده میشد. نورِ کمی که از پنجرههای باریکِ سنگی به داخل میتابید، ذرات معلق غبار را در فضا میرقصاند و هر کسی را ناخودآگاه به سمت گوشهای میکشاند تا در آن اتمسفرِ عرفانی، لحظهای فارغ از هیاهوی دنیای خبر و رسانه، به تماشا بنشیند.
گذر از دالان ورودی و رسیدن به حیاط سنگفرش، حسی شبیه به سفر در زمان داشت. نقشبرجستههای چشمنواز روی دیوارهای سنگی، حواریون، فرشتگان و گنبد شانزدهضلعی باشکوه کلیسا، اوج نبوغ و ظرافت معماری ارمنی-ایرانی را به رخ میکشید.
در داخل کلیسا، خنکای سنگ و عبور باریکههای نور از پنجرههای مشبک، سکوتی وهمآلود و روحانی پدید آورده بود که هر خبرنگار و عکاسی را مجذوب ثبت هر گوشه از این میراث ثبتشده در یونسکو میکرد.
ایستگاه سوم: جزیره ستوان کثیری؛ یادمان غیرت و خاکپرستی
از دل صخرهها دوباره به حاشیه رودخانه بازگشتیم؛ به تماشای جزیره ستوان کثیری.
ایستادن روی لبهی ارتفاعات و نگاه کردن به این جزیره از بالا، حس عجیبی داشت. همکاران عکاسم با لنزهای تله، جزئیات پوشش گیاهی جزیره و پرندگانی که روی شاخههایش نشسته بودند را شکار میکردند. تضاد عجیبی بود؛ جزیرهای که با آنهمه سرسبزی و آرامش، نامش با رشادت و دلاوری گره خورده است.
وزش باد آنقدر شدید بود که مجبور شدیم میکروفونها را با دست بگیریم تا صدای گزارش ضبط شود، اما در همان حال، صدای ریتمیک جریان آب ارس در میان سنگهای جزیره، آرامبخشترین موسیقیای بود که در این سفر شنیدیم.
نام این تکهخاک محصور در آغوش امواج ارس، یادآور شجاعت و فداکاری جانبرکفان مرزبانی در صیانت از حدود و ثغور ایرانزمین است. نگاه که میانداختی، سبزی تکهجزیرهای در میانه آبهای خروشان، نه فقط یک پدیده جغرافیایی، بلکه نمادی مجسم از ایستادگی، شرافت و حماسهآفرینی فرزندان این آب و خاک در نقطه صفر مرزی بود.
ایستگاه چهارم: سادگی صمیمانه کلیسای چوپان بر فراز بلندی
برای رسیدن به کلیسای چوپان، باید مسیر کوتاهی را از میان تپههای سرخرنگ با اتوبوس گذر میکردیم.
چهارمین توقفگاه ما، بنایی جمعوجور، ساده و در عین حال بهغایت شاعرانه به نام کلیسای چوپان( ناخیرچی) بود.
برخلاف سنت استپانوس که معماری پر زرق و برقی داشت، اینجا فقط صفا بود و سادگی. وقتی داخل کلیسا رفتیم، سقف سنگی کوتاه آن باعث شد همه ناخودآگاه سر خم کنیم؛ گویی خودِ بنا ما را به تواضع دعوت میکرد. از پنجرهی سنگی کلیسا که بیرون را نگاه میکردم، خط آهن جلفا–نخجوان مثل یک خطکش آهنی در دل دشت کشیده شده بود و تضادِ مدرن بودن ریل با کهنبودن سنگهای کلیسا، بهترین قاب برای عکاسی بود.
این کلیسای کوچک قرن سیزدهمی با نمایی از سنگهای سرخرنگ در آغوش کوه و مشرف به دره ارس، نیایشگاهی بوده برای چوپانان و مسافرانی که از این معبر عبور میکردند. تضاد این سادگیِ خلوتگزیده با شکوه پرزرقوبرق سنت استپانوس، روایتی ملموس از همزیستی و ایمان زلال مردمان گذشته را به تصویر میکشید.
ایستگاه پنجم: پل آهنی جلفا؛ تندیس فلزی تاریخ و پایداری
آخرین پرده از این سفر میدانی، در برابر هیبت صنعتی و تاریخی پل آهنی رقم خورد.
وقتی به پرچهای زنگزده و ستونهای فولادی پل دست زدم، لرزش خفیفِ سازه زیر پایم حس میشد؛ انگار هنوز خاطره آن مقاومت 48 ساعته در دل آهنوجان پل جاری است.
گاهی روایت کردن با کلمات کافی نیست و باید فقط ایستاد و به آن مرزبانانی فکر کرد که در همین نقطه، ایستادن را معنا کردند.
این پل راهآهن فولادی که بر فراز ارس، خطوط ریلی را به آنسوی مرز متصل میکند، بیش از هر چیز با یاد و خاطره ماندگار شهریور 1320 و پایمردی حماسی مرزبانان پیوند خورده است.
تیرآهنهای محکم و پرچهای کهنه پل زیر تابش مایل آفتاب عصرگاهی، گواهی میدادند بر خونها و غیرتهایی که اجازه ندادند تمامیت خاک وطن بیمقاومت تسلیم شود.
بازگشت؛ روایتی که در ذهن جاودانه شد
با غروب آفتاب و پیچیدن سرخی شفق بر پهنه رود ارس، تور رسانهای به پایان خود رسید. اتوبوس، همکاران خبرنگار و تصویربردار را در سکوت متأثر از عظمت تاریخ، به سمت تبریز بازگرداند؛ سفری که در آن سنگ، آهن و آب، دستدردست هم، کتابی زنده از هویت، فرهنگ و حماسه مرزداران آذربایجان شرقی را ورق زدند.
انتهای پیام/