به گزارش خبرگزاری تسنیم ، سفر زمینی به نجف، فقط جابهجایی از یک شهر به شهر دیگر نیست؛ مجموعهای است از خستگی، شوخی، معطلی، همدلی، نگرانی، دعا و لحظههایی که گاهی بیشتر از مقصد در ذهن میمانند. مسیر مرز خسروی تا نجف، برای ما هم همین بود؛ راهی طولانی و فرساینده که در دل خودش، هم سختی داشت، هم خنده، هم آدمهایی که میشد از کنارشان ساده رد شد، اما اگر کمی مکث میکردی، هر کدام یک روایت بودند.
1. از برزخ پراید تا بهشت نجف
سفر ما از یک فراخوان ساده در اسنپ شروع شد؛ از تهران تا مرز خسروی با یک پراید کولردار که ظرفیتش را تا آخرین نفر تکمیل کرده بود. مسیر، شبیه به یک دوی امدادی بود: از پارکینگ مرز تا اتوبوسها، از اتوبوس به مینیبوس، و از مینیبوس به خیابان مسقفی که گیتهای خروج را در آغوش گرفته بود. بخش عراقی ماجرا اما با مینیبوسی گذشت که با هر «هنوهن»، گویی آخرین نفسهایش را میکشید. در نهایت، سفر 24 ساعته ما با یک «توکتوک» از وادیالسلام تا ورودی شیخ طوسی به سرانجام رسید.
اگر این مسیر پرپیچوخم را «برزخ» فرض کنیم، رسیدن ما به بهشت حرم، شبیه به یک مرگ طبیعی با اعمال شاقه بود! در حالی که ما با سر و وضعی «پاره و پوره» به مقصد رسیدیم، زائرانی که با هواپیما و شیک و مجلسی به نجف آمده بودند، گویی مستقیم به مقام شهادت نائل شده بودند. نتیجه اخلاقی اینکه: در زندگیتان درست عمل کنید تا برزختان اینقدر دشوار نشود!
2. شکسته یا سالم؟ مسئله این است!
در دل خستگیهای راه، صدای «هار هار» خندهمان بلند شد؛ واکنش به همسفری که با قیافهای جدی پرسید: «نماز صبح هم در سفر شکسته است؟!» البته خنده اصلی زمانی بود که فهمیدیم یکی از مسافران نذر کرده و کرایه کل اتوبوس را حساب کرده است.
اگر بار اولتان است که راهی این سفر میشوید، خودتان را برای «خوشمزهپراکنیهای» بیپایان اکیپهای مجردی در ماشینها آماده کنید. سطح طنزشان نوسان دارد، اما گاهی واقعاً خندهدار میشوند؛ پس صبور باشید!
3. خسروی؛ روان و داغ
ساعت 2:30 بامداد به مرز خسروی رسیدیم. با دیدن جمعیت، ترسِ معطلی به جانمان افتاد، اما همه چیز فراتر از انتظار، روان بود. در 15 دقیقه از ایران خارج و به عراق وارد شدیم. همه چیز فراهم بود؛ از آب و خنککننده تا موکبهای استراحت. البته واقعیتهای اقتصادی سفر هم خودش را نشان میداد: کرایههای عراقی گران شده و بسته اینترنت رومینگ هم جوری قیمتگذاری شده که انگار قرار است با آن به مریخ پیام بفرستیم! در این میان، پرچمهای سرخ «یالثارات الحسین» در دست مردم میدرخشید و ارادتها چنان بود که زائری بیپرچم، بر پرچم ما بوسه میزد.
4. همسفرِ دوی ماراتن، نه سرعت!
پیامبر (ص) فرمود: «اول همسفر، بعد سفر». اما بگذارید همین اول با هم اتمام حجت کنیم: من آدم «دوی ماراتن» هستم، نه دوی سرعت! پس در شلوغی جمعیت، انتظار نداشته باشید برایتان جا بگیرم یا در صف غذا استارت بزنم. اما اگر همسفری میخواهید که در گرمای 50 درجه پابهپایتان بیاید، عرق بریزد و تمام «غر زدنها» و ضعف رفتنهایتان را با صبوری تحمل کند، روی من حساب کنید. سفر، جای شناختن همین صبرهاست.
5. دعا؛ زیباترین نوعِ «غیرخودخواهی»
دمدمای غروب، زنی مستأصل را دیدم که از 8 صبح دخترش را گم کرده بود. تمام صحن و بخش گمشدگان را زیر پا گذاشته بود و حالا ناباورانه به دنبال راهی برای گشتنِ داخل رواقها بود. صحنه چنان تلخ بود که زنی غریبه، با لهجه شیرین آذری شروع کرد به دعا کردن: «یا امیرالمؤمنین، به حق حضرت زهرا، گمشدهاش را برگردان».
آنجا بود که فکر کردم «دعا» چه نشانه فروتنانه و زیبایی است برای دوست داشتنِ کسی غیر از خودمان. کسی که حتی نامش را هم نمیدانیم.
6. پرچم بر باد رفته و ملاقات با «جانفدایان»
توی «توکتوک» نشسته بودیم که باد، پرچم سرخم را با خودش برد. ایستادن در آن شلوغی خطرناک بود، پس با ناراحتی قید پرچم نو را زدم. وقتی به خانه دوست عراقیمان رسیدیم، زائری که آنجا بود با خنده گفت: «پرچمها را خوب بدوزید که باد نبرد!»
کاشف به عمل آمد که او و رفیقش، از آن خیاطهای جهادی هستند که عمری است برای مردم رایگان پرچم و ماسک میدوزند. از آنهایی که همیشه در صحنهاند؛ چه در جنگ، چه در کرونا و چه در پیادهروی. پرچمم رفت، اما با دوزندهاش ملاقات کردم.
7. امانتداری؛ از عشق تا وظیفه
در صف امانتداری حرم، خادمی با صبر و حوصله کولهها را چک میکرد تا پولی یا پاسپورتی داخلشان نماند. در مقابل، زنی خسته و تشنه، بیامان غر میزد که «شما زیر کولرید و حال ما را نمیفهمید». دلم برای خادمی سوخت که 14 ساعت تمام، خستگی زائران را به جان خریده بود.
کاش کمی مثل آن زائر کمشنوا بودیم که با زبان اشاره، زیباییهای مسیر را برای دخترش توصیف میکرد. یادمان باشد اینجا همه کارها با «عشق» انجام میشود؛ توقع داشتن را بگذاریم برای جاهایی که امورات فقط بر اساس «وظیفه» میچرخد.
یادداشت از مروارید جعفری خبرنگار و فعال رسانه
انتهای پیام/