به گزارش خبرگزاری تسنیم از کردستان، شهیدان، روایت روشن مردانی هستند که میان ماندن و رفتن، راهی را انتخاب کردند که پایانش ایثار بود. آنان کسانی بودند که ارزش آرامش مردم را میدانستند و در لحظهای که کشور به حضورشان نیاز داشت، از بزرگترین سرمایه خود؛ یعنی جانشان، گذشتند.
شهادت تنها یک اتفاق نیست؛ بلندترین قله یک انتخاب است. انتخاب انسانهایی که باور داشتند امنیت، آرامش و سربلندی یک ملت، هزینه دارد و گاهی باید کسانی باشند که از آسایش خود بگذرند تا دیگران با آرامش زندگی کنند.
در میان شهیدان، نام سربازان جایگاه ویژهای دارد؛ جوانانی که در آغاز فصل جوانی، به جای آنکه تنها به رؤیاهای شخصی خود فکر کنند، لباس خدمت بر تن کردند و مسئولیت دفاع از وطن را پذیرفتند. آنان در کوتاهترین فصل زندگی، بزرگترین درس فداکاری را به یادگار گذاشتند.
سرباز، نماد غیرت و تعهد است؛ جوانی که شاید هنوز تجربههای زیادی از زندگی نداشته باشد، اما وقتی پای دفاع از مردم و سرزمینش به میان میآید، با تمام وجود میایستد. بسیاری از این جوانان، تازه در ابتدای مسیر زندگی بودند، اما انتخابشان نشان داد بزرگی انسان به سن و سال نیست؛ به میزان مسئولیتی است که میپذیرد.
شهید مهدی رستمی از همین نسل جوانانی بود که عمرش کوتاه، اما آرمان و اثرش بلند شد. جوانی که هنوز فرصت زیادی برای ساختن آینده خود داشت، اما در مسیر خدمت قدم گذاشت و در لباس سربازی، بزرگترین هدیه را تقدیم وطن کرد.
مهدی رفت، اما آنچه از او باقی ماند، تنها یک نام نیست؛ خاطرات یک جوان خوشاخلاق، باورهای یک سرباز متعهد و تصویری از نسلی است که امنیت امروز را نه یک اتفاق، بلکه نتیجه فداکاری انسانهایی میداند که بیهیاهو ایستادند.
گاهی باید به قاب عکس شهدا نگاه کرد و از خود پرسید آرامشی که امروز در خانهها، خیابانها و زندگی ما جریان دارد، حاصل فداکاری چه کسانی است. پاسخ، نامهایی است مانند مهدی؛ جوانانی که بهترین روزهای عمرشان را وقف مسئولیتی کردند که نتیجهاش آسایش دیگران بود.
شهیدان سرباز به ما آموختند که دفاع از وطن تنها در میدانهای بزرگ معنا پیدا نمیکند؛ گاهی یک جوان بیستساله با پوشیدن لباس خدمت، با انجام وظیفه و با ایستادن پای عهد خود، بزرگترین مفهوم مردانگی را به نمایش میگذارد.
پرونده «خونهای ماندگار؛ روایت ناگفتههای 45 پاسدار شهید جنگ تحمیلی رمضان در کردستان از زبان خانوادهها» تلاشی است برای ثبت همین روایتهای انسانی؛ روایتهایی از زندگی، اخلاق، باور و فداکاری کسانی که رفتند تا چراغ امنیت و امید برای دیگران روشن بماند.
در هفتمین روایت این پرونده، پای صحبت خانواده شهید سرباز مهدی رستمی مینشینیم؛ جوانی که در بهار زندگی، جان خود را هدیه کرد تا امروز ما با آرامش بیشتری زندگی کنیم؛ روایتی از سربازی که کوتاه زیست، اما با انتخابش برای همیشه ماندگار شد.
جوانی که پیش از شهادت، نام ماندگارش را انتخاب کرده بود
برخی انسانها سالهای زیادی زندگی نمیکنند، اما همان اندک زمان را به گونهای سپری میکنند که نامشان برای همیشه در ذهنها باقی میماند. شهید مهدی رستمی از همین جنس جوانان بود؛ سربازی که هنوز به بیست سالگی نرسیده بود، اما در مسیر خدمت، معنای واقعی تعهد و ایثار را به نمایش گذاشت.
پدر شهید مهدی رستمی، در گفتوگو با خبرنگار تسنیم وقتی از فرزندش سخن میگوید، از پسری آرام، خوشاخلاق و باوقار روایت میکند؛ جوانی که در میان خانواده، دوستان و اطرافیان به اخلاق نیکو و رفتار محترمانه شناخته میشد و حضورش برای خانواده سرشار از آرامش بود.
شهید مهدی رستمی، فرزند محمد، متولد 22 اسفند 1384 در شهرستان بیجار بود. او در سال 1404 راهی خدمت سربازی شد و دوران خدمت خود را در دیواندره سپری کرد؛ اما تنها شش ماه از آغاز خدمتش گذشته بود که در 10 اسفندماه 1404 همراه جمعی از همرزمانش به شهادت رسید.
پدر شهید از فرزندش به عنوان جوانی یاد میکند که علاقه زیادی به خدمت داشت. مهدی هنوز در آغاز راه زندگی بود، اما نگاهش به مسئولیت، فراتر از سن و سالش بود؛ جوانی که میدانست پوشیدن لباس سربازی یعنی پذیرفتن یک وظیفه و ایستادن در مسیر دفاع از مردم و وطن.
یکی از ماندگارترین خاطرات پدر از روزهای پایانی حضور مهدی در کنار خانواده، مربوط به آخرین مرخصی اوست؛ زمانی که برای 13 روز به خانه آمده بود. خانواده کنار هم نشسته بودند و بدون آنکه صحبت خاصی درباره آینده یا شهادت مطرح شود، مهدی ناگهان جملهای گفت که بعدها برای خانوادهاش معنایی عمیق پیدا کرد.
پدر شهید روایت میکند: «در خانه نشسته بودیم که مهدی بدون مقدمه گفت: اسمم خیلی قشنگ است، به اسمم افتخار میکنم. همه چیز به اسمم میآید؛ حاج مهدی به من میآید، میرزا مهدی به من میآید، از کجا معلوم، شاید شهید مهدی هم به من بیاید.»
آن روز شاید کسی تصور نمیکرد این جمله ساده، تبدیل به یکی از ماندگارترین خاطرات خانواده شود؛ اما امروز همین کلمات، برای پدر و مادرش یادآور روحیه جوانی است که با تمام وجود به باورهایش پایبند بود.
مهدی حتی نسبت به ظاهر و محاسن خود نیز نگاه خاصی داشت. پیش از اعزام به خدمت، زمانی که مادرش از او خواسته بود محاسنش را کوتاه کند، با آرامش پاسخ داده بود:
«مادر، این محاسن را نگه میدارم؛ یا تبدیل میشوم به حاج مهدی یا شهید مهدی.»
این جمله، تنها یک حرف ساده نبود؛ نشانهای از عهد و باور جوانی بود که دوست داشت با هویت و اعتقادی که انتخاب کرده بود، در مسیر زندگی قدم بردارد. سرانجام نیز همان محاسن، در کنار لباس سربازی، به نمادی از عهدی تبدیل شد که تا آخر پای آن ایستاد.
پدر شهید از ویژگیهای اخلاقی فرزندش میگوید؛ از جوانی که اهل آزار کسی نبود، با همه با احترام رفتار میکرد و خوشاخلاقیاش زبانزد خانواده و اطرافیان بود. همسایهها و دوستان نیز مهدی را به آرامش، ادب و رفتار خوبش میشناختند.
او پسری بود که از کودکی رؤیاهایی در سر داشت؛ خانواده به یاد دارند که مهدی همیشه میگفت دوست دارد در مسیر خدمت به مردم قدم بردارد. شاید کسی تصور نمیکرد این علاقه، او را به لباس سربازی و سرانجام به مقام شهادت برساند.
آخرین دیدار پدر با فرزندش، همان مرخصی آخر بود؛ دیداری که قرار بود دوباره تکرار شود. مهدی گفته بود برای تعطیلات عید بازخواهد گشت و خانواده چشمانتظار آمدنش بودند، اما تقدیر الهی، بازگشت او را به شکلی دیگر رقم زد؛ بازگشتی که با افتخار شهادت همراه شد.
پدر شهید امروز از مهدی با افتخار سخن میگوید؛ از جوانی که مدت زیادی در این دنیا نماند، اما در همان زمان کوتاه، تصویری ماندگار از اخلاق، تعهد و مردانگی ساخت.
شهید مهدی رستمی، سربازی بود که شاید فرصت زیادی برای تجربه زندگی پیدا نکرد، اما با انتخابهایش نشان داد بزرگی انسان به طول عمر نیست؛ به کیفیت راهی است که انتخاب میکند.
روایت زندگی این شهید جوان، روایت نسلی است که خدمت را وظیفه دانست و برای دفاع از ارزشها ایستاد؛ جوانانی که رفتند تا امنیت و آرامش برای دیگران باقی بماند.
«خونهای ماندگار» روایت همین انسانهاست؛ مردانی که شاید در سالهای کوتاه زندگیشان کمتر دیده شدند، اما با ایثار و فداکاری، نامشان برای همیشه در حافظه این سرزمین ماندگار شد.
پدر شهید مهدی رستمی، وقتی از فرزندش سخن میگوید، پیش از آنکه از شهادتش بگوید، از زندگیاش روایت میکند؛ از پسری که برای خانواده تنها یک فرزند نبود، بلکه تکیهگاهی آرام، مهربان و دوستداشتنی بود.
او از مهدی به عنوان جوانی یاد میکند که اخلاق خوبش باعث شده بود در میان خانواده، دوستان و همسایهها جایگاه ویژهای داشته باشد؛ پسری که هیچگاه کسی از رفتار و برخوردش گلایهای نداشت و احترام به دیگران بخش جداییناپذیر شخصیتش بود.
پدر شهید میگوید: «مهدی پسر خیلی خوبی بود؛ اخلاقش زبانزد بود. با همه خوب رفتار میکرد و هر کسی که او را میشناخت، از خوبیهایش میگفت.»
مهدی هنوز ابتدای جوانی بود، اما نگاهش به زندگی، مسئولیت و خدمت، نگاهی پخته و متفاوت بود. او پس از اعزام به خدمت سربازی، لباس سربازی را تنها یک دوره وظیفه نمیدانست؛ بلکه آن را فرصتی برای خدمت به مردم و انجام مسئولیت خود میدید.
شش ماه بیشتر از خدمتش نگذشته بود که تقدیر الهی مسیر زندگیاش را تغییر داد و در دهم اسفندماه 1404 در دیواندره، همراه جمعی از همرزمانش به شهادت رسید؛ شهادتی که اگرچه داغی بزرگ بر دل خانواده گذاشت، اما نام او را برای همیشه ماندگار کرد.
پدر هنوز آخرین مرخصی فرزندش را به یاد دارد؛ همان روزهایی که مهدی پس از 13 روز حضور در کنار خانواده دوباره آماده بازگشت شد. روزهایی که شاید آخرین فرصت دیدار بود، اما هیچکس نمیدانست این دیدار، آخرین قاب حضور او در کنار خانواده خواهد بود.
تصاویری که خود گویای صداقت و بسیاری از ناگفتههاست:


انتهای پیام/481