به گزارش خبرگزاری تسنیم از اصفهان، ساعت 23 بود و هوای شهر بوی غربت میداد. سوار بر اتوبوسی شدیم که دلهای شکستهی ما آن را به سمت تهران میکشید. برای اولین بار به دیدار رهبر میرفتم، اما نه برای گرفتن دستش، نه برای شنیدن صدای پرشکوهش؛ برای آخرین وداع. برای اینکه با چشمان خودم ببینم آن مرد کوه پیکر استوار، چگونه درون یک تابوت آرام گرفته است. هنوز باورم نمیشد که قرار است سید علی را در سکوت ببینم؛ همان که فریادش دشمن را به لرزه میانداخت و لبخندش، امید را در دل میلیونها انسان زنده میکرد.
در اتوبوس، نفسی که فرو میدادیم، با قطرههای اشکی مخلوط بود که بیاختیار روی گونهها جاری میشد. نه کسی حرف میزد، نه کسی جرأت نگاه کردن به دیگری را داشت؛ چون میدانستیم اگر چشمها به هم بدوزد، سیلاب اشکها سدش را خواهد شکست. دستانم بیاختیار میلرزید و دلم میخواست اتوبوس هیچوقت به مقصد نرسد، تا این خبر محال، محالتر بماند. اما جاده، بیرحمانه ما را به سوی واقعیت میکشاند.
هوا گرگ و میش بود که به قم رسیدیم. آن نور ابتدایی صبح، نه نوید روشنایی، که مثل زخمی کهنه بر دل آسمان، خونابه میپاشید. در کنار جاده، هر چند متر یک بار، عکسهای رهبر شهید نصب شده بود؛ با همان چشمان نافذ و لبخند همیشگیاش. انگار که خودش ایستاده بود و از ما دلجویی میکرد. به تهران نزدیک میشدیم که صدای مداحی حاج میثم مطیعی از بلندگوها پیچید. آه که چه لحظهای بود! (وداع تو آتش به جان میزند، غمت شعله بر آسمان میزند) این کلمات، مثل تیرهای سهشاخه، به قلبمان نشست. دیگر کسی جلوی گریهاش را نگرفت. همه یکصدا هقهق میزدند. اشکها آنقدر جاری بود که انگار اصفهان نصفجهان، تمام آب زایندهرود را در چشمهایمان جمع کرده بود تا در این وداع تلخ، بریزد.
وقتی خورشید غمانگیز طلوع کرد، دیگر اثری از شب نبود، اما قلبهای ما همچنان در ظلمت سنگینی فرو رفته بود.
به تهران رسیدیم. برای رفتن به مصلی، سوار مترو شدیم. واژهها در آن فضا معنا نداشتند؛ فقط سکوتی عجیب، سنگین و کوبنده. صدای واگنهای مترو مثل نالههای بلند یک مادر داغدار در گوشمان میپیچید. همه در گوشهای خیره به نقطهای دور دست مانده بودند؛ شاید به روزهایی که رهبرمان در میانمان بود و قدرش را نمیدانستیم فکر میکردند. از مترو که پیاده شدیم، جمعیت خودش را نشان داد. مسیری که تا مصلی میرفتیم، بیاختیار ذهنمان را به مسیر نجف تا کربلا میانداخت. نه از خستگی خبری بود، نه از گرسنگی و تشنگی. فقط دلی بود که میخواست هرچه زودتر خودش را به پیکر پدر برساند.
در طول مسیر، هر چند قدم، خاطرهای از رهبر در ذهنم جان میگرفت. صدای پُرشور نماز جمعهاش، آن خندههای صمیمانهاش وقتی با بچهها شوخی میکرد، آن نگاه نافذ پدرانهاش که دل هر مخاطبی را میربود. گریه امانم را بریده بود. با خودم میگفتم: خدایا، مگر میشود رهبرم نباشد؟ مگر میشود این صدا خاموش شود؟
به مصلی رسیدیم. جمعیت، دریایی بیکران از سیاهپوشان بود که هر کدام، روایتی از عشق را در دل داشتند. از دور، پیکر مطهر و تابوتها را دیدم. اما آنچه قلبم را در هم کوبید، تابوتی کوچک بود؛ تابوتهایی که نشان میداد سید علی خامنهای، نه تنها خود، که همراه با خانوادهاش، جان فدای این ملت شدند. آه که چه صحنهای! دلم میخواست چشمانم را ببندم و باز کنم و ببینم این صحنهها یک کابوس محو شدنی هستند. اما هر بار که چشم باز میکردم، جمعیت انبوهتری را میدیدم که ساعتهاست در آفتاب سوزان، روبهروی پیکر ها ایستادند. حماسهسازان ایران، از دورترین نقاط کشور خود را رسانده بودند تا بگویند که ما تا پای جان، پای ولایتایم.
در گوشم طنین شعارهایی که از گلوهای گرفته بیرون میآمد، پیچید: ای رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد، حرف ما یک کلام؛ انتقام، انتقام. سراسر مصلی، پر از پرچمهای قرمز رنگی بود که رویش نوشته بودند: یا لثارات الخامنهای. آن رنگ قرمز، نه فقط رنگ خون، که رنگ خشم مقدس یک ملت مظلوم بود. اشکها با فریادها در هم آمیخته بود؛ هم گریهی فراق، هم فریاد خونخواهی. مداحان میخواندند و مردم بر سر و سینه میزدند؛ ضربانی که با ضربان دلهای شکستهشان هماهنگ بود. قرار بود مراسم تا 8 شب ادامه داشته باشد، اما عشقی که در مصلی موج میزد، شب را هم به تسخیر خود درآورد و برنامه تا ساعت 22 تمدید شد. هیچکس نمیخواست آن مکان را ترک کند؛ انگار رفتن، یعنی پذیرفتن نبودن سید علی.
صبح روز تشییع، ساعت 4:30، با دلهایی لرزان راهی شرق تهران شدیم. آنجا، اولین میعادگاه اعلام شده بود. مردمی که تمام شب را بیخوابی کشیده بودند، با لباسهای مشکی و چهرههایی که رنگ ماتم گرفته بود، ایستاده بودند و منتظر. ساعت 8:30 شد، اما خبری از پیکر نبود. مردم همچنان شعار میدادند، مداحی میخواندند، سینه میزدند و اشک میریختند. دلها به تنگ آمده بود که ناگهان اعلام کردند: مسیر تغییر کرد! پیکر را به غرب تهران بردهاند.
مثل یک سیل خروشان، همه به سمت غرب روانه شدند. هیچکس نپرسید چرا؛ هیچکس اعتراض نکرد. از شرق تا غرب تهران، با پای پیاده، در میان جمعیتی که انتهایش پیدا نبود، خودمان را به خیابان آزادی رساندیم. تمام خیابانها، تمام کوچهها، مملو از جمعیت داغداری بود که برای بدرقهی پدر آمده بودند. مردم، گلبارانش میکردند؛ گلهایی که با اشکهایشان آبیاری شده بود.
در همان لحظه، یاد روزی افتادم که پیکر مطهر امام حسین (ع) و یارانش را در کربلا تیرباران کردند؛ اما امروز، ایرانیها، پیکر امامشان را گلباران میکنند. این تضاد تاریخ، نشان از عمق عشق و ولایتمداری این ملت دارد. دنیا در حیرت مانده از این جمعیت بینظیر در خیابانهای تهران. آنها نمیدانند که ایرانیان، عاشقترین و ولایتمدارترین مردم روزگارند؛ مردمی که برای پدرشان، از خواب و خوراک میزنند.
در تمام مسیر، فقط یک صدا بود: انتقام. نه توافق میخواهیم، نه مماشات. پارچهنوشتههای سر ترامپ را میخواهیم و ترامپ را میکشیم که با خط سرخ نوشته شده بود، در میان موج جمعیت، خودنمایی میکرد. مردمی که تا دیروز برای زندگی و آرامش شعار میدادند، امروز با مشتهای گرهکرده و چشمانی خونبار، عهد بستهاند که خون رهبرشان را بر زمین نمیگذارند. خشم و اندوه، در هم تنیده شده بود و شعاری که بیش از همه در فضا میپیچید، طنین الموت لامریکا و الموت لاسرائیل بود؛ اما این بار، با عمقی بیشتر از همیشه. حتی پارچههایی که رویشان تصویر رهبر شهید و شعار Kill Trump نقش بسته بود، نشان از عزمی راسخ داشت.
امروز که مراسم تشییع در تهران تمام شد، دلها خالیتر از همیشه است. پیکر رهبر رفت، اما عطرش در جانها ماندگار شد. تازه اول راه است؛ قم، عراق و مشهد هنوز در انتظار پیکر مطهر او هستند. میدانم که این مسیر، مسیر عاشورا و اربعین است؛ از غربت تا غربت، از شهری به شهری دیگر.تنها آرزویمان در این لحظات سخت، این است که آقا از این همه اخلاص و فداکاری ملتش راضی باشد.
ای سید شهید! امروز، ملتی که پشت سرت راه افتاده، هرگز دست از آرمانهایت برنمیدارد. خون پاکت، نهال انقلاب را آبیاری خواهد کرد و از هر قطرهاش، هزاران سرباز منتقم قد برمیافرازند. وداع؛ اما هرگز فراموشی... راهت ادامه دارد، تا ظهور حضرت حجت(عج)
انتهای پیام/174