به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، رضا اسماعیلی، از شاعران نامآشنای کشور، در یادداشتی اختصاصی برای تسنیم، از حال و هوای این روزهای شاعران در وداع و تشییع رهبر شهید انقلاب نوشت. یادداشت او را میتوانید در ادامه بخوانید:
برای رفتن به مراسم تشییع و بدرقه رهبر شهید از مُصلی و شعرخوانی در برنامه ادبی «آخرین دیدار» شال و کلاه کردهام.
با اسنپ به قصد مصلی راه میافتم. بعضی از مسیرهای ورودی به مصلی بسته است. راننده اسنپ که مرد میانسال مهربانی است، تمام سعی خودش را به کار میگیرد که مرا در نزدیکترین مکان به مصلی پیاده کند.
خطاب به او میگویم: "برادر! خودت را به زحمت نینداز، هر کجا که شد، پیاده میشوم".
ولی راننده اسنپ دلش راضی نمیشود که مرا به حال خودم رها کند. میگوید: «من امروز کار دیگری ندارم، جز این که شما را به مصلی برسانم. در زندگی این همه دویدیم، به کجا رسیدیم؟ بگذار من هم امروز با به مقصد رساندن شما، در پاداش این عمل خیر شریک باشم».
در حق او دعای خیر میکنم و تا رسیدن به مصلی دیگر چیزی نمیگویم. بالاخره راننده با شرمندگی فراوان و عذاب وجدان مرا سر خیابان مفتح پیاده میکند و میگوید: «ای کاش راه باز بود و شما را دمِ در ورودی مصلی پیاده میکردم. تو را به خدا حلال کنید...».
از او تشکر میکنم و پیاده در موج جمعیت داغدار و امیدوار به راه میافتم.
بین جمعیت با اشتیاق چشم میچرخانم. با دیدن کودکانی که خیابان را به عطر معصومیت خود خوشبو کردهاند، متوجه میشوم که اکثر مردم به صورت خانوادگی در مراسم بدرقه رهبر شهید شرکت کردهاند.
در قاب چشمم، صحنههای زیبایی مینشیند. مردم وفادار ایران، از زن و مرد و پیر و جوان، با یک دست عکسهای رهبر شهید را بر سینه گرفتهاند و با دستی دیگر پرچم سه رنگ ایران را که نماد و شناسنامه هویت ما ایرانیان است.
دو طرف خیابان موکبهایی را میبینم که با آب و شربت و چای مشغول پذیرایی از مردماند. و به راستی در این هوای گرم نوشیدن یک پیاله آب خُنک چقدر میچسبد! با "سلام بر حسین" و نوشیدن یک پیاله آب در دریای سخاوت و مهربانی مردم غرق میشوم و احساس میکنم عضوی از یک خانواده بزرگم. خانواده خونگرم و مهماننوازی به نام «ایران».
شهادت رهبر حکیم انقلاب، قلبهای مردم را به شکل عجیبی به هم نزدیک کرده است. و این اتحاد، همدلی و همبستگی چیزی است که بدخواهان ایران بر نمیتابند. آری، همه با هم مهربان شدهاند. در رستاخیزی که از عشق و شور و حماسه برپا شده است، هیچ کس به فکر خودش نیست. همه خودشان را کنار میکشند تا راه را برای دیگری باز کنند.
مهربانی بچههای بسیجی و سپاه هم دیدنی است. سراغ یکی از بچههای بسیجی که مامور برقرای نظم و امنیت در مراسم است، میروم و میپرسم: «برادر! مراسم شعرخوانی در کجاست؟». در حالی که نسیم مهربانی از چشمهایش میوزد، به نرمی میگوید: «همین مسیر را مستقیم بروید، انتهای این مسیر به شبستان میرسد».
سرانجام بعد از حدود نیم ساعت پیادهروی به شبستان که محل شعرخوانی شاعران در رثای رهبر شهید است، میرسم. به دنبال چهره آشنایی چشم میچرخانم. در بین جمعیت حاضر در سالن شبستان، اولین دوست شاعری را که ملاقات میکنم، شاعر جوان و مهربان «سورنا جوکار» است. بعد از روبوسی و سلام و احوالپرسی میگویم: «دوستان به من گفتند ساعت 9 امشب شعرخوانی دارم؟». با فروتنی و ادب میگوید: «بله، به دوستان یادآوری میکنم که شما در سالن حضور دارید».
وارد محدودهای میشوم که برای شعرخوانی شاعران تدارک دیده شده است. محدودهای در شبستان که با دکوری ساده و معنوی تزئین شده است و مردم علاقهمند به شعر در چند ردیف روی صندلی نشستهاند.
مجری این بخش از برنامه، دوست و برادر شاعرم ناصر حامدی است. شاعری زلال، صمیمی و بسیار دوستداشتنی. با دیدن من، بعد از سلام و علیکی گرم میگوید: «بعد از شعرخوانی آقای مؤدب و سه نفر از شاعران لرستانی، حدود ساعت 21 نوبت شعرخوانی شماست».
از حامدی عزیز تشکر میکنم و کنار صندلی آقای مؤدب که سخت در خودش فرو رفته است مینشینم.به شعرخوانی دوستان که دل میسپارم، دلم روشن میشود. لحن و لهجه اکثر شعرها حماسی و امیدبخش است. شاعران با شعرهای روشن و با صلابت خود، پنجرههایی به نور و امید گشودهاند. پنجرههایی به آینده روشن ایران اسلامی. خبری از یأس و ناامیدی نیست. شاعران انقلاب با اقتدا به شاعر بزرگ حکیم «فردوسی» ، سوگ را به حماسه پیوند زدهاند.
خدا را شکر میکنم و با اشتیاق دل به شعرخوانی دوستان جوان میسپارم. چیزی نمیگذرد که مجری نام مرا برای شعرخوانی صدا میزند. با اشتیاق پشت تریبون قرار میگیرم و قبل از شعرخوانی از جمعیت حاضر درخواست میکنم که برای شاعرانی که این روزها به علت بیماری توفیق حضور در برنامه را پیدا نکردهاند، دعا کنند؛ شاعران پیشکسوتی چون استاد حسین اسرافیلی و استاد عبدالملکیان، همچنین خانم مستشار نظامی که نجابت، اصالت، و ادبش مرا به یاد اختر آسمان ادب، پروین اعتصامی میاندازد.
بعد از خواندن دو شعر برای رهبر شهید و ایران، از دوستان شاعر و متولیان مراسم که برای برپایی شایسته این برنامه زحمت زیادی کشیدهاند، خداحافظی میکنم و بار دیگر در سیل جمعیت داغدار گم میشوم. در مسیر مصلی تا خانه به فکر فرو میروم و با مرور صحنههایی که در شهر و میدان و خیابان از حضور حماسی و میلیونی مردم دیدهام با این باور قلبم آرام میگیرد که: بعد از شهادت رهبر عزیز انقلاب، ما رهبر شهید را از دست ندادهایم، بلکه دوباره به دست آوردهایم. بعثت مردم در جنگ رمضان، نشانه نفس قدسی رهبر انقلاب بود. امروز نیز حضور میلیونی مردم در مراسم تشییع و بدرقه رهبر شهید نشانه زنده بودن آن عبد صالح خداست.
آری، رهبر شهید انقلاب این روزها از همیشه زندهتر است. رهبر شهید انقلاب، در جان مردم خداباور و حق شناس ایران تکثیر شده است. به یاد جمله معروف استاد شهید آیت الله مطهری میافتم که در ستایش شهید گفته بود: «شهید شمع تاریخ است... مَثلِ شهید، مثل شمع است که خدمتش از نوع سوختهشدن و فانی شدن و پرتوافکندن است تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش بیابند و کار خویش را انجام دهند. شهدا شمع محفل بشریتاند و محفل بشریت را روشن کردند».
با جانی آرام و قلبی امیدوار به فضل خدا، به خانه میرسم و این یادداشت را قلمی میکنم و جمله ای بهتر از این یک بیت شعر حضرت حافظ برای حُسن ختام این نوشتار پیدا نمیکنم که فرمود:
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد
انتهای پیام/