به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، محمدرضا سرشار، نویسنده نامآشنای کشور، در یادداشتی بهمناسبت برگزاری مراسم وداع رهبر شهید انقلاب نوشت:
این دومین داغ بزرگی است که مردم ما در تاریخ معاصر زندگی خود میبینند.
روزگاری، از فراسوی زمان، مردی به سوی ما مبعوث شد که مسیر زندگی و تاریخمان را دگرگون ساخت. او به ما ترسزدگانِ مأیوسِ سرگردان، امید و جرأتِ بودن داد، و راه نمود. بتهای ازلی سیاسی و ذهنی ما را شکست. ما را از خواب 2500 ساله بیدار کرد، و دیگربار رویمان را به سمت قبله حقیقی چرخانید.
با سخنان و کارهایش زلزلهای عظیم در جهان افکند، و ستونهای کاخهای استکبار و استعمار و استثمار و استحمار را لرزاند. با آمدنش از پسِ 1400 سال، دیگربار ندای توحید و حرّیت، از مأذنههای پرستشگاهها، در آسمانهای جهان پیچید.
یکتاپرستان، بار دیگر احساس خودباوری و عزت و هویت کردند. از پس سدهها تحقیر و خوارشماری و خودباختگی، از پستوها و دخمههای انزوا بیرون آمدند، گردن افراشتند، در کوی و برزنهای دورترین سرزمینهای جهان به پویش در آمدند، و باورهای خویش را فریاد زدند.
جهانی نو آغاز شد، و انسانی تازه متولد شد. شیطان سخت ترسید و به اندیشه فروشد، تا در برابر این زلزله عظیم چارهای بیندیشد.
برای نخستینبار پس از قریب به شش دهه، شرق و غرب و جمله اقمارشان، اختلافها و کشمکشهای دیرین را به یکسو نهادند، فکرهایشان را روی هم ریختند و دستهایشان را به هم دادند تا شاید با یاری یکدیگر، در برابر این سیل بنیانکنِ دنیای برساختهشان، سدی ببندند و آن را بشکنند و از تکاپو و حرکت بیندازند. از بیرون و درون کوشیدند تا در آن رخنهها بگشایند و به شکستش بکشانند.
پس، هرآنچه در چنته داشتند بیرون ریختند و هرکه را که میشد، با هر قیمت که ممکن بود به یاری گرفتند. با جنگهای داخلی و خارجی سنگین و بیوقفه، محاصره و تحریم اقتصادی و علمی و صنعتی، ایجاد ناامنی و ...10 سال، خواب و آسایش و راحت را از این کشور گرفتند.
با بوقهای رسانهایشان، شب و روز در دلها بذر یأس پاشیدند و بر مغزها شبیخونها زدند. اما روزی که آن بزرگمرد الهی، در پی عمری مجاهدت و پایمردی، شادمانه و سبکبار، دعوت حق را لبیک گفت، و با قلبی آرام و دلی امیدوار به فضل الهی، به دیدار معبودش شتافت، خاکی برجای گذاشت که با نفس مسیحایی و ید بیضای او، به کیمیا تبدیل شده بود، و مردمی برخاسته از خواب اصحابکهفی هزاران ساله، که دیگر هرگز خیال خفتن نداشتند.
مردی که حضورش چنان تمام وجود این کشور را پر کرده بود که فناناپذیر مینمود، و هیچکس فقدانش را باور حتی - چه رسد که تحمل - نمیتوانست کردن.
با رفتنش، لختی خورشید غروب کرد، و شب دیجور، شب بیماه و بیستاره، بر کشور خیمه زد. ابرهای سیاه و ضخیم اندوه، آسمان را به تسخیر خود در آوردند؛ چندان که کورسو و شعاع نوری را نیز از خود عبور نمیدادند.
دهشتی عظیم بر دلهای خدائیان افتاد؛ شیطانیان، نفسی بهراحتی کشیدند، و به سرور و شادمانی و پایکوبی پرداختند.
این ظلمت و دهشت اما، به درازا نکشید. ناگاه از زیر عبای وی، مردی از تبار اندیشگی او، شاگردی خلف و نیکآموخته درسِ استاد، که در جزئیات نیز حتی، پا جای پایش مینهاد، بیرون آمد.
ابرهای تیره تباهگر به یکسو رفتند. شب گریخت، و خورشید، دیگربار طالع گشت؛ و این خاک پاک را به نور خود روشن ساخت. سرمای غم و اندوه رفت، و گرمای شادی و امید به دلها بازگشت.
مردی دیگر از سلاله رسول خدا(ص)، عالم به دین او و نگهدارنده آن، چیره بر نفس، مطیع خداوند، آشنا به زمانه و سیاست، مدیر و مدبّر، پاک و پاکیزه - بی حتی لکهای بر دامان خود یا نیاکانش -، نیکورو و نیکوگو، محبوب دل نیکان، مبغوض اشرار، سادهزیست، متواضع، دشمنشناس، هوشمند، شجاع، فصیح، باورمند به تواناییهای مردم، دوستدار و دلسوز واقعی وطن، باورمند به حاکمیت خللناپذیر سنن الهی بر جهان، دوراندیش، ادیب، و در یک کلام، جامع یکجای جمیع آنچه همه خوبان دارند...
او دست خدا بود که از آستین روزگار به در آمده بود تا به یاری و هدایت او، شعلهای که پیشتر، پس از سدهها، توسط روح خدا در قلبهای به سردی گراییده و جانهای رو به خاموشی این مردم افروخته شده بود، به خاموشی نگراید؛ و گردونه تاریخ، در این قطعه از جهان - همهی جهان - از حرکت بازنایستد، یا به دست صاحبان زر و زور و تزویر، به قهقرا بازنگردد.
خداوند بر این آب و خاک و مردمش منت نهاد، و سی و هفت سال، نعمت وجود پربرکت او را به ایشان ارزانی داشت.
***
عادت کرده بودیم که پیوسته پشتگرم به وجود او باشیم. چون خطری کشور و انقلاب را تهدید میکرد، با یقین به حضور او، بیمی به دل راه نمیدادیم. در گردنههای حیرتهای تاریخی، به نور اندیشه او، راه را از چاه بازمیشناختیم. به اشاره عصای معجزهنمای او، صحیح را از سقیم، و جادو را از حقیقت، تشخیص میدادیم.
با لبخند زیبا و سیمای دلگشای او، روزهایمان را آغاز میکردیم، و شبها، با اطمینان از آنکه به واسطه وجود او، همهچیز در سر جای خود است،با آرامش و اعتماد میخفتیم.
گاه که طوفانهای بلا، بنیاد هستی کشور را درمینوردید، و رشته امور به مویی بند میشد، با تدابیر و سخنان حکیمانه او، اوضاع آرام میشد و سکینه به دلهایمان برمیگشت، و در مییافتیم که این حوادث و بلایا و خطرات، از عوارض طبیعی حرکت به سوی قلههای ترقی و تعالی است؛ و از قضا، شدت گرفتن آنها، نشانه هرچه نزدیکتر شدنمان به قله است.
او ناخدای خداییِ کارکشته کشتی کشور، در اقیانوس متلاطم حوادث ایام بود، که با برخورداری از قطبنمای الهی، میدانست چگونه، با کمترین تکانهها و تلاطمها، ما را از بیم امواج طوفانها و گردابهای سر راه و کمینگاههای دشمن و تاریکیهای دهشتناک حیرتافزا، عبور دهد؛ و بیاعوجاج و ارتجاع، پیوسته چشم دوخته به روبهرو، ما را بهپیش برد.
سی و هفت سال، دوراندیشانه و همهجانبهنگرانه، پرچم عزت و افتخار ما را در میان این جهان دشمنکیش، برافراشته نگاه داشت.
استقلال سدهها فراموششده و به آرزوی دستنیافتنی تبدیل شده کشورمان را تثبیت کرد.
عزتنفس ما بیدار ساخت، و ما را در جهان، عزیز و سربلند ساخت. چونان پدری - نهپدرسالارانه - بر خطاها و کممهریهای برخی از ما چشم پوشید. پیوسته، همهمان را دوست داشت. خود را در برابر دنیا و آخرتمان - با هم - مسئول دانست.
به ما اجازه داد که بی ترسهای واهی، اشتباه کنیم، زمین بخوریم و هر بار، سرافرازنهتر از جا برخیزیم، ابراز وجود نماییم و رشد کنیم؛ تا آنجا که برای نخستینبار در طول تاریخ زندگی بشر، ملتی ساخت که تکتکشان و یکجا به چنان رشدی رسیدند که شایستگی مبعوثشدن همگانی را بیابند.
***
اماما! رهبرا! پدرا! برادرا! عزیز دلا!
برای همه خوبیهایت، برای همه نعمتهایی که خداوند، بهواسطه وجود تو، ما را مشمول برخورداری از آنها قرار داد، سپاسگزاریم.
متشکریم که با صبوری و سعه صدر الهی خود، برخی از ما را، این همه سال تحمل کردی، و از دایره توجه و عطوفت پدرانه خود، بیرون نیفکندی.
ببخش که عمری برای جانفشانی در راه تو - که راه خدا و انبیا و اولیای الهی او بود - اعلام آمادگی و جانفدایی کردیم، اما سرانجام این تو بودی که جدا از جسم، جان روشن خود و خانوادهات را حتی، فدای ما و کشور و دینمان کردی؛ و شهادتت نیز منشأ ایجاد چنین دیگرگونی بزرگی در جانهایی دیگر شد.
اکنون ماییم و کهکشان بیانتهای یادهای شیرینت! ما و نقشی حک شده از تو بر لوح دل و جانمان؛ که تا پایان عمر پاک نخواهد شد. در این سی و هفت سال، حضور تو در جزءجزء زندگیمان چندان فراگیر و عمیق شد که در صد و چندمین روزِ بیتو، هنوز نبودنت را نتوانستهایم باور کنیم. به هر جا که مینگریم تو را میبینیم. از هرسو که نسیم میوزد، با خود پژواک صدای گرم و دوستداشتنی و آرامشبخش و پرصلابت تو را در گوش جانمان میریزد.
پیوسته در یادها و خوابهایمان تکرار میشوی. به هرسو که میرویم، نشانههای راهنمای تو را میبینیم. خود نیستی؛ اما حضور نورانیات بیشتر آناتِ زندگی ما را پر کرده است.
خدا را شکر میکنیم که زمانه خمینی بزرگ و خلف صالحش ،تو، را درک کردیم. خدای را سپاس که نمردیم و عزت و سربلندی سرزمین ایمانی و مردمان خداجویمان را، در پرتو حاکمیت حکیمانه تو، دیدیم.
از تو متشکریم، که نورِ دیده و شبیهترین کس به خودت را، برای ما به یادگار گذاشتی، تا هرگاه دلتنگیمان در فراق تو به نهایت رسید، با نگریستن بدو، آرام شویم.
بدرود ای داغ بر دل نشسته!
بدرود آیت عظمای راستین خداوند!
بدرود ای مرد وعدههای صادق!
بدرود چشمان همیشه بیدار و نگران مردم!
رَوح و رضوان خدایی، بر تو، مبارک باد!
همچنان، پیوسته به یادمان باش و دعایمان کن.
چونان پیش، مراقبمان باش.
از خداوند بخواه تا مرهمی بر دلهای زخماگینمان بگذارد.
از او بخواه که تحمل این داغ عظیم را بر ما آسان گرداند.
دیدار به قیامت ای محبوب دلهای ساده بیغش!
انتهای پیام/