به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، در وادی تاریخ تشیع، نام مسلم بن عقیل چونان ستارهای تابناک است که با خون خویش بر تارک وفا و ولایتمداری درخشید؛ او نه تنها فرستادهای وفادار که جان نثاری بود که پیش از شهادت، اوج بندگی و فداکاری را در مسیر امامت و حماسه کربلا به تصویر کشید. آن بزرگوار با هستی خویش، معنای حقیقی جانفشانی در راه محبوب را تجسم بخشید و نشان داد که عشق به ولایت، هیچ مرزی جز شهادت در راه امام معصوم نمیشناسد.
به مناسبت سالروز شهادت حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام متن روضه مداح اهل بیت حاج محمدرضا طاهری تقدیم شما عاشقان اهل بیت میشود.
متن روضه
السَّلَامُ علیک یا مُسْلِمِ بْنِ عقیل یا سفیر الحسین علیه السلام
السلام عَلی أَوَّلِ الشهدا وَ سید السُّعَدَاءِ
بگو حسین کجایی؟ بگو چه کار کنم؟
برای اینکه نیایی؛ بگو چکار کنم؟
به هر دری زدم اما نشد پیام دهم
به دستِ بسته از اینجا به تو سلام دهم
تمام شب سَرِ بازار راه رفتم من
غریب و بی کس و بی یار راه رفتم من
مسلم آوراه بود توی این کوچهها، یه نفر نمیاومد در رو باز کنه، چند تا شباهت داره روضهی حضرت مسلم به حضرت زهرا سلام الله علیها، مسلم این آوارگی رو از حضرت زهرا به ارث برده بود، بی بی نیمههای شب میاومد دَرِ خونهی مهاجر و انصار رو میزد، وقتی صاحب خونه میگفت کیه؟ علی میگفت: تو خودت رو معرفی کن، اگه من بگم علی هستم تا دَم در هم نمیان... تو کوفه حضرت مسلم میخواست بیعت برا حسین بگیره،خانوم فاطمه(س) میخواست مدینه بیعت برا علی بگیره...
اگر که نامه نوشتم: بیا حلالم کن
نشد پیام رسانم؛ نیا... حلالم کن
قسم به حولهٔ احرام تو امیرِ حرم
تمام شهر به یکباره ریختند سرم
مسلم رو محاصره کردن، از هر طرف میزدن، مسلم مردانه میجنگید، اما مدینه فاطمه بدونه هیچ سلاحی، چهل نفر دوره اش کردن، هر چی کمک میخواست یه نفر نبود به دادش برسه...
«گردیده بود همدست قنفذ با مغیره
او با غلافِ شمشیر؛ او تازیانه میزد»
بریم تو کوچههای کوفه ببینیم حال و هوای غریب کوفه چطوره؟
به دور بازوی من ریسمان که پیچیدند
شبیه شهر مدینه بلند خندیدند
بگو به خواهر خود کوفه با مدینه یکیست
اگر اسیر شوی چادرِ تو هم خاکیست
بگو که نیزهٔ کوفی شبیه مسمار است
مسیر قافله آخر به سوی بازار است
ز چشمِ بی ادبِ کوفیان خبرداری؟
خداکند که تو چادر اضافه برداری
سرم شکسته فدای سرت فقط برگرد
قسم به بی کسی مادرت فقط برگرد
حضرت مسلم رو وقتی که گرفتن، بردن دارلاماره، قبل شهادت اجازه گرفت دو رکعت نماز بخونه، بعد از نماز، از همون بالای دارالاماره دست رو سینه گذشت به سمتِ ابی عبدالله «السلام علیکَ یا اباعبدالله» یه نانجیبی گفت: به تو هم میگن سفیرِ حسین؟ نمایندهی حسین؟ حالا موقع مرگ اینجور داری از ترس اشک میریزی؟ گفت: نه! من برا خودم گریه نمیکنم «أبْکِی لِلْحُسَیْنِ وَ آلِ الْحُسَیْن» گریهی من برا حسین(ع) و بچه های حسینِ(ع)، داره شیرخواره میاره کربلا، داره رقیه رو میآره...
خبر رسید اگر مسلمت زدنیا رفت
حمیده را بغلش کن بگو که بابا رفت
بجای من پدری کن برای دخترمن
خداکند که نبیند به نیزه ها سرمن
وقتی خبر رو رسوندن به آقا که مسلم به شهادت رسیده، ابی عبدالله(ع) خیلی گریه کرد، فرمود: بگید دخترِ مسلم بیاد، دختر کوچکش رو در آغوش گرفت، همه دارن این صحنه رو میبینن، مخصوصاً دخترای خودش دارن میبینن، دیدن دست نوازش روی سرش داره میکِشه، گذشت تا اینکه ظهر عاشورا از از اهلِ حرم خداحافظی کرد آقا ابیعبدالله(ع)، یه وقت دید ذوالجناح حرکت نمیکنه، نگاه کرد دید دخترش دستای اسب رو گرفته، بابا! به جانِ خودت تا از اسب پیاده نشی نمیذارم بری... ابی عبدالله(ع) دخترش رو روی زانو گذاشت صدا زد:«لاَ تُحْرِقِی قَلْبِی» دلم رو نسوزون، اینجوری اشک نریز عزیزم، بذار برم میدان، عرضه داشت: میخوای بری برو بابا! اما یه شرطی دارم، باید همون طوری که دستِ نوازش و یتیمی به سر حمیده کشیدی به سر دخترت هم بکشی، من که میدونم دیگه بر نمی گردی بابا!
مسلم لحظههای آخر طلبِ آب کرد، دندان شکسته و لب پاره پاره، هر چی آب رو بالا آوُرد ظرف آب خون آلود شد، تا سه مرتبه، نتونست آب بخوره، خوب به اربابش اقتدا کرد، اما برا مسلم آب آوُردن، اما ابیعبدالله(ع) هر چی صدا زد: آه جگرم میسوزه، کسی جواب نداد...بلند بگو یا حسین.
انتهای پیام/