به گزارش خبرگزاری تسنیم از اهواز، رمضان ماه خجسته و مبارکی است اما بدون تردید در گوشهای از کتب تاریخ برای آیندگان خواهند نوشت رمضان 1404 متفاوتترین رمضان تاریخ انقلاب اسلامی شد. در پی تجاوز رژیم کودک کش و آمریکای جنایتکار در اولین روز جنگ رمضان یعنی 9 اسفند 1404 تا به امروز، تعدادی از هموطنان اعم از زنان مردان و کودکان، نظامیان و سرداران به مقام والای شهادت نائل شدند.
شهدایی که مقدر شده بود تا با زبان روزه حین ادای فریضهی واجب دینی، شهد شیرین شهادت را سر بکشند و دعوت حق را لبیک گویند. و چه ماه و چه زمانی با فضیلتتر از این برای این اتفاق عظیم.
و با یگانه معبود هستی چقدر باید رفیق بوده باشی تا در این ماه پر فضیلت گزینش شوی، از کالبد زمینیت پر بکشی و به سوی طبیب بی طبیبان و حبیب بی حبیبان روانه شوی. خوزستان این پایتخت مقاومت و پایتخت شهدای ایران، 8 سال جنگ تحمیلی را مقاومتر از همیشه ایستادگی کرد تا زیر بار زور و ظلم زورگویان زمانه سر خم نکند. امروز به یاد 8 سال دفاع مقدسش خم به ابرو نیاورده مقاوم است.
مادر شهید سید علیرضا سید نور از فرزند شهیدش میگوید: سید علیرضا سال 1382 به دنیا آمد. علیرضا از بچگی پسر آروم و متینی بود، شیطنتهای خاص خودش را داشت اما اهل آزار نبود. بیشتر از آنکه پسرم باشد دوستم بود. رابطه ما فراتر از مادر و فرزندی بود تمام حرفهایش را به من میگفت.

آغازِ دوری
2 سال پشت کنکور تجربی بود آخر سر دانشگاه ارومیه رشته علوم آزمایشگاهی قبول شد. وابستهاش بودم اولین باری بود که از من دور میشد گفتم اگر راهی هست انتقالی بگیر و بیا نزدیکتر، طاقت دوریش را نداشتم.بنابر این دانشگاه شوشتر میکروبیولوژی ثبتنامش کردم. هنوز احساس میکردم از من دور است دلم آرام و قرار نداشت.
برای منی که اولین بار دوریش را تجربه میکردم تحمل این همه دوری سخت بود. گفتم مامان بیا نزدیکتر، بنا به خواسته من دانشگاه آزاد ثبتنام کرد رشته شیمی پلیمر منتها روحیات علیرضای من روحیات پاسداری و ایثارگری بود. بالاخره جوان بود و عاشق وطن.
شوق دیدارِ با رهبر
همان سالی که در دانشگاه بود سپاه فراخوان افسری داده بود. علیرضا هم داوطلبانه شرکت کرد. خوشبختانه علیرضا با رتبه دو قبول و وارد سپاه شد. حدودا یک سال و نیم دانشگاه امام حسین تهران مشغول تحصیل بود. بعد از پشت سر گذاشتن درسهای عمومی در دانشگاه تهران سپس برای درسهای تخصصی به دانشگاه امیر المومنین اصفهان اعزام شد. 2 سال آنجا درس خواند. همیشه عشق به ولایت و رهبرِ شهید داشت. علیرضا همیشه مشتاق دیدن رهبرش بود. اما فرصتی برای دیدار پیش نیامد.
خوابی که تعبیر شد
9 اسفند وقتی تهران را زدند گویا اصفهان را هم زده بودند. خود دانشگاه را زده بودند. دانشگاهها راه تخلیه کرده بودند. به علیرضا زنگ زدم. گفت مامان ماشین گیر نمیآد گفتم هر طور شده با هر مبلغی که شده ماشین بگیر خودتو برسون اهواز. ساعت 3 نصف شب نزدیک سحر به اهواز رسید. از خوابی که دیده بود برایم گفت. گفت مامان در مسیر خسته بودم خواب عجیبی دیدم. گفتم خیر باشد تعریف کن. گفت خواب دیدم رهبر لباس سبز پاسداری تن کرده بود. من هم همینطور، منتها ریش داشتم. رهبر کاغذی در دست داشت چیزی توی کاغذ نوشت و در دست من گذاشت. و درجه که در دستش بود را روی شانهی من چسباند.
گفتم خیره انشالله مادر، حتما در آینده پیشرفت خواهی کرد. وقتی خود رهبر درجه را در خواب روی شانهی تو چسباند. حتما نشانه پیشرفت است. تعبیری جز این به ذهنم نمیرسید.
رجز خوانی برای قاتلان پیشوا و مراد
علیرضا که به شدت خسته راه بود. خوابش برد. ساعت 5 صبح از طریق تلوزیون متوجه خبر شهادت رهبر شدیم. توی سرمان زدیم سید بیدار شد. علیرضا را دلم نیامد بیدار کنم یک ساعتی نشده بود که خوابش برد. راهی تجمع در چهارراه شدیم. وقتی برگشتیم علیرضا روی مبل نشسته بود و اشک میریخت.
یک آن بلند شد. گفت رهبرم خط قرمز من بود که رفت. شیون و گریه مادرانِ کودکانِ شهیدِ مدرسهی میناب را از تلوزیون دید عصبیتر شد. گفت این موجودات اگر وارد کشور شوند کار ندارند شما کدام وری هستید. به زن و بچه هم رحم نمیکنند. من هم باید بروم راه اربعین نباید بسته شود.
گفت من هم باید بروم. گفتم این کار را با من نکن. ادامه میدهد. بالاخره من هم مادرم و طاقت دوری فرزندم را ندارم علیرضا فقط پسرم نبود. دوست و همدم من بود. حالا برای رهبر برای کودکان شهید میناب برای وطنش رگ غیرتش گرفته بود. گفت نباید اینجا بمانم. زمان استراحتم تمام شد. اینجا جای من نیست. و بی تابی میکرد. در آن لحظه نمیدانم چگونه خدا به دلم انداخت از علیرضای 22 ساله رشیدم فیلم بگیرم. گوشی را در آوردم و رجز خوانیها و کری خواندنهایش را ثبت کردم.
قفل صفحه را باز می کند. جوانی که پشت سیبلیش هم سبز نشده بود داشت برای اسرائیل خط و نشان میکشید. (پدرشان را در میآوریم، بوم بوم تل آویو، هنوز سربازهای سید علی به صحنه نیامدند، این بخشی از سپاه بود، هنوز قدرت سربازهای سید علی را ندیدند، انشالله پیروزی و نصرت با ما است) صدای انشالله گفتن مادر و خانوادهاش میآید. صدای مادرش که میگوید ماشالله خدا حفظت کند مادر.
برای رعایت مسائل امنیتی هیچوقت نمیگذاشتم تاکسی اینترنتی یا آژانس بگیرد. خودم می آوردم می بردمش، مادر شهید ادامه می دهد. حوزه مطالعات علیرضا تخصصی بود. موشکی و هوافضا بود همه را با نمرات عالی پاس کرده بود. عطش شهادت با سیراب شدن به پایان آمد.
قانونا میتوانست تا یک ماه در خانه بماند و استراحت کند اما خودش داوطلبانه رفت و خودش را معرفی کرد. فرماندهاش تا دید گفت صورتش داد میزند که شهید میشود سید را نفرستید. علیرضا مقاومت میکند و به فرمانده میگوید( دوستم را میفرستد و از فرستادن من صرف نظر میکنید. خون او رنگینتر است؟ همگی برای دفاع از کشورمان باید پای کار باشیم)
غسل شهادتش را به جا آورد. همیشه ساکش را خودم میبستم، این بار اما خودش ساکش را بست. موقع خداحافظی خیلی محکم مرا بغل کرد و رفت.
دعا برای جزو اصحاب امام زمان بودن
دعای علیرضا همیشه این بود که جز اصحاب امام زمان باشد، اگر ناراحتم فقط بخاطر دوری و فقدان است. وگرنه خوشحالم از این که در مسیر دین ولایت و رهبر ادای دین کرد. علیرضا نابغه بود. قران را علاوه بر عربی به زبان انگلیسی و آلمانی بلد بود. فوریتهای پزشکی، نسخهخوانی هم بلد بود. در پایگاه بسیج عمار یاسر فعالیت داشت.
علیرضا قبل رفتن به من گفت: (من چند بچه یتیم را به سرپرستی گرفتم. هر ماه مبلغی از حقوقم را برای آنها واریز میکنم. اگر اتفاقی برای من افتاد. فراموششان نکنید)

خانوادگی شهید دادیم تا آزاده بمانیم
به عکس های روی میز نگاه می کنم عکس سید شهید سید علیرضا سید نور، عکس امام خمینی و رهبر شهید، عکس قدیمی شهید دیگری را میبینم روی عکس سردار شهید سید ناصر سید نور نوشته شده بود، از مادر شهید جویای شهیدِ در عکس میشوم. میگوید عموی همسرم است. در عملیات هور همراه شهید علی هاشمی بود. به عکس شهید دیگری که روی دیوار است اشاره میکند این یکی هم عموی همسرم است. سردار شهید سید فرج سید نور، پدر همسرم هم جانباز 8 سال دفاع مقدس بودند.
مادر شهید ادامه می دهد: ما خانوادگی در هر برههای از تاریخ شهید دادیم تا آزاده بمانیم، تنها چیزی که آرامم میکند. نصرت و پیروزی وطنم در این جنگ است. تسلی قلب من پیروزی اسلام است.
گفتوگو از سیده مریم علوی محمدی
انتهای پیام