به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، مفهوم ملیت چیست؟ آیا تعریف یکسانی از ملیت وجود دارد؟ آیا ملیت و دین لزوماً در تقابل با یکدیگر قرار میگیرند؟ اگر چنین تضادی وجود دارد، چرا باید بهصورت مصنوعی میان آنها آشتی ایجاد کنیم؟ اساساً چرا باید هر آنچه غرب میسازد را بپذیریم و بر اساس آن، ایران دینی عزیزمان را بازتعریف کنیم؟ چرا باید خود را به زور با دیدگاههای روسو، هگل و مکتب رمانتیک که هیچ ارتباطی با فرهنگ، هویت ما و حتی حقیقت ندارند، تطبیق دهیم؟ آیا این نظریهها جهانشمول هستند؟ اگر چنین نیستند، چرا آنها را به عنوان مسئلهی خود مطرح میکنیم و تلاش میکنیم به آنها پاسخ دهیم؟
اگر بخواهیم منطقی بیندیشیم، ابتدا باید تعریف ملیت را روشن کنیم تا بتوانیم نسبت آن را با سایر مفاهیم مشخص سازیم. سپس برای تمایز میان «ملت» و «امت» باید معیارهای تفکیک را نمایان کنیم. اندیشمندان عمیقنگر کوشیدهاند معیارهایی را ارائه دهند، برخی از آنها معیار ملیت را بر اساس نژاد تعریف کردهاند و برخی دیگر بر پایهی زبان و غیره در مقابل فیلسوفان حقیقت اندیش معیار امت را امری فراتر از زبان، نژاد و قوم دانستهاند که همه این معیار را هم در خود هضم کرده است.
در فلسفهی فارابی، ملت یک نظام جامع عقیدتی-عملی است که هم جنبههای دینی و هم سیاسی مبتنی بر دین را دربرمیگیرد. این مفهوم در نگاه او با حکمت، شریعت و مدینهی فاضله پیوند خورده است. وحدت و تمایز میان افراد نیز بر اساس باورها و اعمال نشاتگرفته از آن شکل میگیرد، البته این باورها خود به وحدتی حقیقیتر بازمیگردند. از مطالب پیش گفته چنین نتیجه گرفته میشود که تفکیک ملت و امت در این نگاه بیمعناست.
روسو در آثارش به ویژه «قرارداد اجتماعی»، ملیت را بهعنوان «اراده عمومی» و اساس تشکیل جامعهی سیاسی میداند. از نگاه او، ملت صرفاً یک گروه قومی نیست، بلکه مجموعهای از شهروندان است که از طریق قرارداد اجتماعی به یک «اراده عمومی» متعهد میشوند. بنابراین ملت در نظریه روسو پدیدهای قراردادی است، نه صرفاً طبیعی یا تاریخی.
در این مکتب مفهوم «ملت» بهشدت تحت تأثیر احساسات، تاریخ، فرهنگ و هویت جمعی قرار گرفت و از تعاریف صرفاً سیاسی یا عقلانی (مانند دیدگاههای روسو و هگل) فاصله گرفت. رمانتیکها ملت را بر اساس عوامل طبیعی، عاطفی و تاریخی تعریف میکردند و آن را نه یک ساختار قراردادی، بلکه پدیدهای زنده و طبیعی میدانستند که ریشه در زبان، نژاد، سرزمین و اسطورههای مشترک دارد. یوهان گوتفرید هردر معتقد بود ملتها مانند گیاهانی هستند که در بستر تاریخ رشد میکنند و هر کدام روحی منحصربهفرد دارند. به طور خلاصه، رمانتیسم ملت را یک «خانوادهی بزرگ عاطفی» میدید که با پیوندهای تاریخی، زبانی و فرهنگی به هم متصل شدهاند. این نگرش بعدها تأثیر عمیقی بر ناسیونالیسم مدرن گذاشت.
در اندیشهی گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، ملت در چارچوب تکامل روح تاریخی و دولت مدرن تحلیل میشود. دیدگاه او پیچیدهتر و تاریخیتر است. هگل بر این باور بود که هر ملتی روحی ویژه دارد که در تاریخ، فرهنگ و نهادهایش متجلی میشود. این روح جمعی در مسیر دیالکتیک تاریخ به سمت آزادی بیشتر حرکت میکند. از نگاه او، ملتها بازیگران اصلی تاریخ هستند و هرکدام نقشی منحصربهفرد در پیشرفت «روح جهانی» ایفا میکنند. با خوانش های متفاوت از روسو و هگل نیز می توان از عدم تفکیک امت و ملت سخن گفت اگر چه هگل از «روح ژرمن» سخن گفته است ولی منظور ملیت و قوم گرایی نیست که در ادبیات روشنفکران ایرانی رایج است البته این صرفاً یک احتمال است!
آنچه به اختصار درباره اقوال بیان شد، مروری بود تا بتوانیم ایران را تحلیل کنیم. پرسش اساسی این است، آیا می توان وحدت را با قرارداد توجیه کرد؟ پانها و مضافالیههایشان، چرا نمی توانند چنین قراردادی را که به «هیچ» و «پوچ» گره خورده است، از هم بگسلند؟ مثلاً اگر صرف نیاز ما را به چنین قراردادی رسانده، چرا ترکان ایران نباید با شهروندان ترک عثمانی قرارداد داشته باشند؟ یا اگر صرف زبان و قوم مدنظر است، باز هم این مسئله در ایران محل مناقشه است! ظهور و تجلی روح نیز خود خدشههایی دارد که در این نوشته نمیتوان این بحث سنگین را پیش برد.
به نظر می رسد وقتی کسی از وطن خود، یعنی ایران، دفاع می کند، «امتگرا» است به معنای فارابی آن! یعنی ایران هم در درون و هم در بیرون، نماد امتگرایی است؛ چراکه نه زبان واحدی مانند عربستان و ترکمنستان دارد، نه قوم واحد، نه نژاد واحد، و نه جبر جغرافیایی! روشنفکر جاهل تنها ظاهر قضیه را میبیند، اما باطن ماجرا این است که ایرانِ کثیر را فقط امتگرایی می تواند به وحدت برساند، زیرا هیچیک از مؤلفههای روشنفکری قادر به ایجاد وحدت در این مجموعه نیست. اما معیار امتگرایی چیست؟ آیا عقیده و اخلاق می تواند معیاری باشد که روحی را در این جغرافیا بگستراند و بر همه سایه افکند؟
زرتشت در گاتها از واژه «آیریا» برای اشاره به مردمی استفاده می کند که به «اشه» حقیقت و نظم کیهانی پایبند باشند که خدا و اخلاق از جمله آنهاست. در واقع، او «آریایی» را نه یک نژاد، بلکه یک هویت اخلاقی و دینی تعریف کرد که بعدها به هویت ملی ایرانیان گره خورد. فردوسی نیز در شاهنامه از «ایران» به عنوان سرزمینی با پیشینه باشکوه یاد میکند و دشمنان ایران را اغلب نماد «نافرمانی از اصول اخلاقی الهی» مینمایاند.
پس از اسلام اگر چه دین رایج تغییر کرد، اما عامل وحدت ایرانیانِ اصیل همچنان به خدا و اصول اخلاقی گره خورد، تا جایی که حتی در عرصه سیاست، سیاستنامهها به مثابه کتابهای اخلاقی شاهان، بر پایه اعتقاد به خدا نوشته شدند و آثار فلسفه سیاسی نیز ذیل حکمت عملی الهی به اوج رسید. این رویکرد، نشاندهنده بنیانهای عمیقتری است که به عواطف صرف تقلیل نمییابد؛ بلکه امت ایران با تمام تکثراتش، با قلب و عقل، وحدتی را نمایان ساخته که فراتر از قالبهای مدرن است.
شاید چنین تصوری به ذهن خطور کند که شاید امتهای دیگر نیز دارای چنین ویژگیهایی باشند، اما آنچه این امت را از سایرین متمایز میسازد، وجود جمعهای سالمی است که در دیگران دیده نشده؛ مانند جمع عقل و قلب، جمع عقل و دین، دنیا و آخرت، سیاست و دیانت، یا تلفیق جنبههای مثبت هویتهای قومی و زبانی با دین مبین. این ویژگی معیاری را برای امت ایران رقم زده که آن را منحصر به فرد میسازد ولی در اکثر امت ها، تعارض میان آتن و اورشلیم (عقل و دین) در اوج است. حتی در مواردی که عقل و دین را با هم جمع میکنند، این جمعآوری بیشتر تصنعی است. چنین وحدتی را شاید بتوان در اروپای قرون وسطی مشاهده کرد!
یادداشت از: حجت الاسلام والمسلمین سعید کریم داداشی، پژوهشگر و نویسنده
انتهای پیام/