به گزارش گروه امام ورهبری خبرگزاری تسنیم، تا کنون چهار شماره از سلسله یادداشتهای «تحول اسلام سیاسی در عصر رهبر شهید آیتالله سید علی خامنهای» به قلم علی کاکادزفولی؛ مدیر میز سیاست و جامعه مرکز مطالعات راهبردی تسنیم منتشر شده است.
این بخش آخرین پنجمین و آخرین شماره از نوشتاری است که با هدف تبیین ابعاد تحول اسلام سیاسی در دوران رهبری امام شهید حضرت آیتاللهالعظمی امام خامنهای تقدیم مخاطبان ارجمند میشود. در قسمتهای قبلی این نوشتار این واقعیت مورد بحث قرار گرفت که چگونه در دوران رهبری امام شهید، اسلام سیاسی در ایران، از سطح یک متن قانونی ایستا عبور کرده و به یک واقعیت ساختیافته و زنده بدل شده است.
بخش پنجم: گسترش مرزهای معنایی و راهبردی اسلام سیاسی
رهبری شهید آیتالله خامنهای با عبور از نگاه محدود ملی، ابعاد راهبردی اسلام سیاسی را به ساحتهای فراملی و جهانی گسترش داد که در چهار محور اصلی زیر قابل تعریف است؛
6-1. هندسه حقوقی سیاست خارجی امتساز
در تبیین کلان نسبت اسلام سیاسی با جغرافیای فراملی، پیوند با جهان اسلام به مثابه یک هندسه حقوقی امتساز در کالبد قانون اساسی و سیاستهای راهبردی نظام تثبیت شده است. این رویکرد، با ابتنا بر «اصل وحدت»، دولت را موظف ساخت تا مسیر حکمرانی را بر پایه انسجام سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جهان اسلام ریلگذاری کند؛ رویکردی که تلاش داشت امت را از یک مفهوم کلامی به یک واقعیت ساختاریافته در روابط بینالملل مبدل سازد.
ایشان با تکیه بر مبانی فقهی و حقوقی، پارادایمی را در سیاست خارجی بازتعریف کردند که میان نفی سلطه و دفاع از حقوق مستضعفان، توازنی نهادی برقرار میکرد. این الگوی تمدنی، در حالی که بر حفظ حاکمیت ملی و نفی هرگونه مداخلهگری تأکید داشت، همزمان رسالتی فرامرزی برای حمایت از رهاییبخشترین جنبشهای عدالتخواه قائل بود. در واقع، اسلام سیاسی در این قرائت، به یک نظریه حقوقی متعالی مجهز شد که در آن، مرزهای جغرافیایی مانع از تعهدات اخلاقی و انسانی نمیگردید. این ساختار فکری، موفق شد پیوندی ارگانیک میان مصالح دولت و ارزشهای امت ایجاد کند، به گونهای که کنشگری منطقهای ایران، نه به مثابه یک توسعهطلبی ملی، بلکه به عنوان یک وظیفه ساختاری در جهت ایجاد نظمی عادلانه و رهایی از بند قطببندیهای ظالمانه و همزمان در راستای تامین منافع ملی تثبیت شود.
در فرجام این فرآیند بود که نهادسازی در عرصه بینالملل از لایه شعارهای سیاسی به لایه تولید گفتمان مقاومت ارتقا یافت. این رویکرد، اسلام سیاسی را از انفعال در برابر ساختارهای حاکم بر جهان خارج کرد و به آن هویت یک بازیگر ارزشمدار بخشید که از زبان حقوق عمومی برای گفتگو با وجدانهای بیدار بهره میگیرد. میراث ایشان در این ساحت، پیریزی نظامی بود که حمایت از حقوق مسلمانان و مظلومان را ستون فقرات هویت تمدنی خود میداند.
6-2. مقاومت و صورتبندی فراملی قدرت مردمپایه
در سپهر اندیشهی سیاسی شهید حضرت آیتالله خامنهای، مفهوم مقاومت از تراز یک گزارهی دفاعی یا شعار منطقهای، به سطح یک پارادایم تمدنی و الگوی حکمرانی فراملی ارتقا یافت. ایشان با بازتعریف تجربهی دفاع مقدس، آن را از یک واقعهی تاریخی به یک «نرمافزار راهبردی» تبدیل کردند که فراتر از جغرافیای شیعی، به الگویی برای عاملیت سیاسی در میان ملتهای تحت ستم در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین مبدل شد. این تحول نشاندهندهی آن است که اسلام سیاسی در این دوران، موفق شد نظریهی ایستادگی را به مثابه یک مفصلبندی نوین میان حقوق فطری بشر و ارادهی ملی به جهان عرضه کند، به گونهای که مقاومت به عنوان جوهر هویتبخش نظمهای مستقل تعریف گردید.
این بازتعریف، البته در ساحت بینالمللی با دو روایت متعارض بازشناخته شده است؛ از یک سو، در درون منظومهی اسلام سیاسی، مقاومت به عنوان یک حق اخلاقی و الهی برای نفی سلطه و بازگشت به کرامت انسانی تبیین گشت؛ اما از سوی دیگر، در روایتهای امنیتی و تحلیلهای قدرتهای غربی، همین نهادسازی موفق، تحت عناوین توسعهی نفوذ ژئوپلیتیک و مدیریت بازیگران غیردولتی مورد خوانش قرار گرفت. این تباین در لایههای معنایی، بیش از هر چیز گویای آن است که پروژهی مقاومت توانسته است هژمونی تکبعدی غرب را در عرصهی عمل به چالش بکشد. در واقع، تبدیل شدن ایران به لنگرگاه مجموعهای از پیوندهای فراملی، محصول ترجمهی فقه جهاد به زبان منطق قدرت و توازنهای راهبردی بود که لرزه بر اندام نظمهای تحمیلی انداخت.
پیامد این عقلانیت سیاسی آن بود که اسلام سیاسی نهادینه شده، صاحب یک وجههی هنجاری در جهان اسلام و یک قدرت واقعگرایانه در نظام بینالملل گردید. میراث ایشان در این عرصه، خلق نوعی بازدارندگی معنایی و ساختاری بود؛ به گونهای که پیوند میان ملتهای مقاومت، از پیوندهای سنتی و لرزان دیپلماتیک به سوی شبکهسازی تمدنی حرکت کرد. بدین ترتیب، مقاومت به جای آنکه صرفاً واکنشی به تهدید باشد، به یک سبک زندگی سیاسی و یک زیرساخت حکمرانی بدل شد که توانست قدرت نرم انقلاب را در عمق استراتژیک جهان در حال گذار نفوذ دهد و به صدای بلند عدالتطلبی در سدهی جدید تبدیل شود. این همان نقطهای است که در آن، ایمان و راهبرد با یکدیگر پیوند خورده و جبههای جهانی علیه یکجانبهگرایی ساخته شد.
6-3. وحدت اسلامی و منطق تمایزگذاری گفتمانی
یکی از ابزارهای راهبردی در دستگاه فکری و گفتمانی رهبر شهید انقلاب برای ارتقای اسلام سیاسی در جهان اسلام، تدوین یک منطق تمایزگذاری دقیق میان جریانهای اصیل و جریانهای انحرافی است. در این منظومه، اتحاد مسلمین هرگز به معنای تسامح با هر گرایشی که خود را دینی مینامد، نیست؛ بلکه مستلزم یک مرزبندی معرفتی و سیاسی است که جریانهای اسلام انقلابی و عزتمدار را از جریانهای اسلام وابسته، سازشکار و منفعل تفکیک میکند. این تمایز، فراتر از یک بحث نظری، سازوکاری است که به امت اسلامی کمک میکند تا جریانهایی را که با بهرهگیری از ادبیات دینی، در خدمت اهداف سلطهگران جهانی، اشرافیت مالی یا محافظهکاریهای قدرتطلبانه قرار گرفتهاند، شناسایی و طرد نماید.
کارکرد بنیادین این تمایزگذاری، تولید معیارهای دقیق برای تشخیص جهتگیریهای جریانهای دینی است؛ چراکه بسیاری از جریانات مدعی اسلام در منطقه، در مواجهه با چالشهای جهانی، به جای ایستادگی بر اصول، دچار استحاله در الگوهای غربی حکمرانی یا رفاهطلبی طبقاتی شدهاند. در واقع، این مرزبندی، سنگری برای حفاظت از هویت تمدنی اسلام در برابر هجوم ارزشهای بیگانه است. با این منطق، اسلام سیاسی تنها زمانی قادر است در سطح جهان اسلام به عنوان یک نیروی پیشران و متحدکننده ایفای نقش کند که بتواند اسلام ناب عدالتخواه را از انواعی که به ابزار توجیه وضع موجود یا ابزار دست قدرتهای استکباری بدل شدهاند، متمایز سازد.
6-4. ورود مستقیم اسلام سیاسی به میدان جهانی روایت
ویژگی ممتاز دوران آیتالله خامنهای در مقایسه با بسیاری از رهبران اسلام گرا، تلاش برای گفتگو با افکار عمومی غیر مسلمان نیز بود؛ تلاش هدفمند برای شکستن محاصرهی تبلیغاتی و آغاز گفتگوی مستقیم با افکار عمومی جهان غیرمسلمان. نگارش نامههای سرگشاده به مخاطبان جهانی (برای نمونه نامه به جوانان اروپا و آمریکای شمالی) عملیاتی گسترده در میدان جنگ روایتها بود. ایشان در این نامهها، با فراخوان مخاطبان به رجوع مستقیم به منابع اصیل اندیشهی اسلامی، تلاش کردند تا با تکیه بر حافظهی تاریخی جوامع غربی از جمله پیوند میان استعمار، بردهداری و جنگهای قرون اخیر، فرآیند قضاوتهای کلیشهای و اسلامهراسانه را به چالش بکشند و ریشههای واقعی بحرانهای امروز را تبیین نمایند.
از منظر نهادمندی اسلام سیاسی، این کنش گفتمانی واجد دلالتی بسیار عمیق است؛ چرا که نشان میدهد گفتمان انقلاب در عصر ایشان، از حصار تنگ ادبیات صرفاً داخلی و محلی عبور کرده و به زبان مخاطب جهانی مجهز شده است. با طرح نقادانهی نسبت میان قدرتهای بزرگ با پدیدهی تروریسم و تأکید بر لزوم ایجاد کانالهای تعامل شرافتمندانه میان جهان اسلام و سایر فرهنگها، این نامهها عملاً اسلام سیاسی را از انفعال تدافعی خارج کرده و به کنشگری فعال در سپهر عمومی جهانی بدل ساختند. این رویکرد، نشانگر بلوغ فکری نظام در تبدیل اندیشهی انقلابی به یک پیام جهانی قابلفهم است؛ حرکتی که نشان میدهد اسلام سیاسی برای تثبیت جایگاه نهادی خود در نظم جهانی به حضوری مقتدرانه، منطقی و گفتوگومحور در کانون تحولات افکار عمومی بینالملل نیاز دارد.
بخش هفتم: تجربه ایران و بازآرایی افق اسلامگرایی معاصر
پژوهشهای بنیادین در حوزه مطالعات اسلامی نشان میدهد که انقلاب اسلامی ایران، فراتر از یک تغییر سیاسی محلی، به مثابهی یک نیروی پیشران گفتمانی بر جریانهای اسلامگرای شیعی و سنی تأثیرگذار بوده است؛ تأثیری که اگرچه در شکل بروز، تنوع و گاه تناقضهایی را نشان میدهد، اما همواره به عنوان یک نقطه عطف مرجع برای تمامی جنبشهای بیداری اسلامی عمل کرده است. در این تحلیلها، تجربه ایران برای بسیاری از این جریانها، هم منبعی برای الهامبخشی بوده و هم عرصهای برای جدلهای تئوریک پیرامون چگونگی نسبت دین با قدرت دولتی. در واقع، آنچه این تجربه را متمایز میسازد، توانمندی آن در انتقال گفتمان اسلامگرایی از حاشیه به متن تحولات ساختاری است.
هسته مرکزی این موفقیت، در درک دقیق این گزاره نهفته است که اسلام سیاسی تنها زمانی میتواند از یک جنبش اپوزیسیونی به یک واقعیت نهادی پایدار بدل شود که فراتر از تولید ایدئولوژی، به ساختارسازی کارکردی روی آورد. تجربه ایران به وضوح نشان داد که قدرتگیری جریانهای اسلامی مدیون ایجاد شبکههای گستردهی اجتماعی و نهادهای پشتیبان است که پیوند میان حاکمیت و مردم را نهادینه میکند. بدین ترتیب، درس بزرگ این مدل حکمرانی برای تمامی جریانهای اسلامگرا این است که اسلام سیاسی در فقدان یک پایهی نهادی مستحکم که متکفل تأمین نیازهای عینی جامعه باشد، محکوم به فرسایش، انزوا، انفعال و در نهایت خاموشی است؛ چرا که تنها با وجود سازماندهی اجتماعی و سیاسی قدرت میتوان ایدئولوژی را به نظم قدرتمند حکمرانی ترجمه کرد.
انتهای پیام/