به گزارش خبرگزاری تسنیم از بوشهر، چهل روز است خورشید، هنگامی که از فراز دبستان «شجره طیبه» میناب میگذرد، دیگر آن هیاهوی شیرین و قد کشیدن آرزوها را نمیبیند.
چهل روز است که تختهسیاهها، دلتنگ دستهای کوچکی هستند که با گچِ سفید، «بابا آب داد» را مینوشتند؛ غافل از اینکه روزی، عطشِ کینه و قساوتِ دشمن، نان و سفره و سقفشان را به آتش میکشد. باور اینکه در بهار عمر، تگرگ جنایت ببارد و باغچه را از گل تهی کند،
دشوار است. کودکان میناب، نه سرباز بودند و نه در میدان نبرد؛ آنها فرشتههایی بودند با کیفهایی پر از مدادرنگی و قلبهایی لبریز از شوقِ فردا. اما رژیم جنایتکار آمریکا و صهیونیست که الفبا انسانیت را از یاد برده و نشان «کودککشی» را بر پیشانی سیاه خود حک کرده است، حتی به رؤیاهایِ پناه گرفته زیرِ نیمکتها هم رحم نکرد.
این دانشآموزان نه اهل سیاست بودند و نه جنگ را میشناختند. کل دنیایشان در همان کیفهای کوچکی جا میشد که حالا گوشهی خانههایشان خاک میخورد. قرار بود بزرگ شوند، قد بکشند و مایهی افتخارِ پدر و مادرهایشان باشند؛ اما یک بیرحمیِ تمامعیار، تمامِ آن رؤیاها را در لحظهای سیاه کرد. رژیمی که ماشه را به سمت مدرسه میچکاند، مدتهاست که حسابش را از آدمیزاد جدا کرده است؛ کسی که به کودک رحم نمیکند، دیگر هیچچیز برایش مقدس نیست.
این چهل روز برای ما، تنها گذارِ زمان نبود؛ شرحِ یک بغضِ فروخورده بود. هر بار که به قابِ عکسشان نگریستیم، یادمان آمد که مظلومیت، چهرهای به پاکیِ کودکانِ میناب دارد و ظالم، سیمایی به کراهتِ آنان که ماشه را به سمتِ لبخند چکاندهاند.
آنها نرفتند که فراموش شوند؛ رفتند تا سندی باشند بر سقوطِ اخلاق در دنیایی که مدعیانش، چشمانِ خود را بر خونِ بیگناهان بستهاند. امروز، خاکِ میناب بوی بهشت میدهد و نامِ این کودکان، چون ستارهای در آسمانِ غیرتِ این سرزمین خواهد درخشید. اگرچه صندلیهایشان خالی است، اما یادشان در تکتکِ واژههای کتابهای دبستان تکثیر شده است.
تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد که «لاله بودن»، جرمِ کوچکی نبود در روزگارِ تبرهایی که از شکوفه میترسیدند.
نویسنده: عبدالمحمد شعرانی فعال رسانهای و کارشناس فرهنگی استان بوشهر
انتهای پیام/