به گزارش خبرگزاری تسنیم از همدان، در حاشیه شهر همدان، خانوادهای زندگی میکرد که نامشان بعدها بر سنگرهای جبهه و ستونهای یادوارهها نقش بست؛ خانواده شهیدان محمدی. خانوادهای که سه چهره برجسته از آن، هر یک در برههای از تاریخ معاصر ایران، در راه ایمان و دفاع از آرمانها به شهادت رسیدند: شهید هاشم محمدی، شهید رسول محمدی و شهید محمدجواد محمدی.
روایت خانواده، تنها وصف چند واقعه نیست؛ تصویری زنده از نسلهایی است که دینداری، حیا و تعهد اجتماعی را از خانه تا میدان جهاد امتداد دادند.پدر خانواده، شهید هاشم محمدی، از چهرههای شناختهشده و محبوب اهالی محل بود؛ مردی متدین، آرام و منظم که زندگیاش بر پایه نماز و خدمت به مردم بنا شده بود. او هیچ هفتهای را بدون حضور در نماز جمعه سپری نمیکرد و بارها گفته بود: «نماز جمعه فقط عبادت نیست، عهد با انقلاب است.»
در آن روز حادثهبار که همدان هدف حمله قرار گرفت، هاشم مثل همیشه راهی مصلای شهر شد. جمعهای که با صفوف فشرده مردم و فضای عبادی آغاز شد، ناگهان با صدای انفجار و فریادها شکافته شد. در میان مجروحان و شهدا، نام هاشم محمدی نیز ثبت شد؛ پدری که تا آخرین لحظه زیر لب ادامه خطبه را زمزمه میکرد.
اهالی محل هنوز از آن روز یاد میکنند؛ از چهره آرامی که همیشه در صف اول نماز میایستاد و با لبخند بعد از نماز از احوال مردم محل میپرسید.البته، با گذشت سالها از آن حادثه، هنوز درباره شهدای نماز جمعه همدان کار شاخصی انجام نشده است. مظلومیت آنها تنها در قاب عکسهای قدیمی مانده، در حالیکه هر یک از آن شهدا ستون ایمان آن شهر بودند.
شهید رسول محمدی، عموی شهید محمدجواد، مردی بود که آرامش و وقار دینی در رفتارش جلوه داشت. برادرش میگوید:
«رسول همه چیزش دین بود. از صبح تا شب، ذکر، نماز، کار با نیت خدایی.»
او نیز از بسیجیان فعال همدان بود و همانند بسیاری از جوانان نسل اول انقلاب، جبهه را ادامه طبیعی ایمانش میدانست. اهل سازش نبود، اما با خلقی مهربان و منشی مؤمنانه دلها را جذب میکرد. هر مأموریتی را تکلیف میدانست.
رسول در یکی از مأموریتها همراه با برادرزادهاش محمدجواد راهی شد. آن مأموریت برای هر دو، آخرین مأموریت زندگیشان بود.
در آن روز، آسمان منطقه شاهد پیوند عمو و برادرزادهای بود که با هم به شهادت رسیدند؛ یکی نماد تجربه و ایمان، دیگری نماد شور و صداقت جوانی.
محمدجواد، جوانی بود با روحیهای بیقرار برای کار نیک. از نوجوانی به مسجد و هیئت رفتوآمد داشت، در بسیج محل فعال بود و کمک به دیگران جزئی از روزمرهاش شده بود.
مادرش میگوید: «هر وقت از راه میرسید، اول سلام میکرد، بعد قرآن میخواند. هیچوقت شب را بدون نماز نگذرانده.»
او نه فقط در میدان ایمان، که در کار و تحصیل نیز کوشا بود. از همان ابتدای جوانی تلاش کرد روی پای خود بایستد و زندگیاش را با تلاش و صداقت بسازد. در کنار کار و درس، برنامههای فرهنگی، هیئتهای مذهبی و سفرهای زیارتی جزئی جداییناپذیر از روزهایش بودند.
اما محمدجواد روحیهای انقلابی هم داشت. یکی از روزها که در خیابان شاهد توهین چند نفر به رهبر انقلاب بود، طاقت نیاورد. به سمت خودرو آنها رفت، به شیشه زد؛ شیشه شکست و دستش زخمی شد. بعدتر که او را سرزنش کردند که چرا بیمحابا عمل کردی، گفت:
«من فقط حس کردم نباید بگذارم به امام بیاحترامی شود.»

آن حادثه نقطه عطفی در شخصیتش شد؛ نشانی از روح سرکشِ مؤمنانهای که بعدها در میدان جهاد به اوج رسید.آخرین شب زندگی محمدجواد با برگزاری یادواره شهدا در محل همراه بود. او با شوق در مراسم حضور یافت، دعا خواند و بعد از مراسم کنار خانواده سفره افطار گشود.
آن شب رنگ معنویت داشت؛ لبخند محمدجواد آرام بود، نگاهش طولانیتر از همیشه.
پس از افطار، محمدجواد شب را در کنار خانواده گذراند. صبح روز بعد، در آغازین ساعات همان روز که خبر حمله به تهران منتشر شد، همراه عمویش رسول برای انجام مأموریت راهی شد. آنها هنوز در مسیر خدمت بودند که محل مأموریتشان مورد اصابت قرار گرفت و در همان روز، با فاصلهی کوتاهی از زمان حمله به تهران، به شهادت رسیدند. شدت انفجارها چنان بود که یافتن پیکر شهدا و انتقال آنها نزدیک به 48 ساعت طول کشید.
در آن روز، آسمان برای همیشه میزبان دو نام شد؛ محمدجواد و عمویش رسول. در میان وسایل محمدجواد، پیشانیبندی پیدا شد که خانواده میگفتند از یک شهید گمنام گرفته شده بود. خودش آن را با احترام خاص نگه میداشت و گاه در خلوت بر پیشانی میبست.
روایتها میگویند چند هفته پیش از شهادت، در جمع دوستان گفته بود: «این پیشانیبند را با نیت شهادت بستهام، شاید روزی دوباره بر پیشانیام در خاک باشد.»و چنین شد؛ در روزی که نامش بر زمین افتاد، همان پیشانیبند بر پیشانیاش بود.
خانواده محمدی تنها در آن دو شهید خلاصه نمیشود. در همان روزهای دفاع از آرمانها، امیر زمانی، برادرِ همسرِ شهید رسول محمدی نیز در جنگ دوازدهروزه به شهادت رسید؛ شهادتی که داغ تازهای بر دل خانواده گذاشت. محمدجواد اما مجرد بود؛ جوانی که تمام تمرکز و انرژیاش را صرف تحصیل، فعالیتهای فرهنگی و مسئولیتهای بسیجیاش میکرد.
اما هیچیک از این داغها ایمانشان را کم نکرد. در خانه محمدی هنوز صدای قرآن، ذکر شهدا و بوی شمع یادوارهها جاری است. راوی این روزها که خود فرزند شهید هاشم محمدی، برادر شهید رسول محمدی و پدر شهید محمدجواد محمدی است، با صلابت از ایمان این مسیر سخن میگوید: «اگر مردم نبودند، این انقلاب دوام نمیآورد. پرچم جمهوری اسلامی را همین مردم نگه داشتهاند و امام خامنهای امروز همان ستون خیمه است. همه ما وظیفه داریم دلمان و عملمان با ایشان باشد.»
امروز، یاد سه شهید خانواده محمدی نه فقط در قاب عکسهایشان که در رفتار و باور بازماندگان زنده است.
پدرِ شهیدان همیشه بر تدیّن و اخلاق تأکید داشت؛ مادر محمدجواد از محبت و فروتنی پسرش میگوید؛ برادران و خواهرانش از صداقت، و مردم محل از اخلاص آنان.این خانواده نماد نسلیاند که شهادت را انتخاب نکردند، بلکه با ایمان، آن را زندگی کردند. از صفوف نماز جمعه، تا شب یادواره و میدان مأموریت، تا پیشانیبندی که نشانه شد؛ همهشان رشتههایی از یک داستان واحدند_ داستان نسلی که خون و باور را در مسیر انقلاب پیوند زد.
انتهای پیام/