به گزارش خبرگزاری تسنیم از سمنان، بیست و چهارمین شب از پیوستن سمنان به کاروان بیپایان شبهای اقتدار، این بار در بلوار شهید نوروزی برگزار شد؛ بلواری که شاهد جنایت دشمن بود و امشب میزبان مردمی شد که با وجود باران سرد بهاری، محکمتر از همیشه پای عهد خود ایستادند.
از ساعاتی پیش از ساعت 9 شب، آسمان سمنان ابری شد و دانههای ریز باران آغاز به باریدن کرد. اما نه بارانی و نه سرما نمیتوانست عزم مردم را برای حضور در بیست و چهارمین شب اقتدار سست کند.
بلوار شهید نوروزی که روزهای پیش شاهد حمله ددمنشانه دشمنان آمریکایی-صهیونیستی بود، امشب میزبان موجی از جمعیت شد که با چترهای سیاه و سفید، خود را به این مکان مقدس میرساندند.
باران شدت گرفت، اما جمعیت نه تنها پراکنده نشد، که فشردهتر شد. گویی این باران، غسل شهادت بود برای مردمی که آمده بودند تا با شهدایشان عهد دوباره ببندند. چترها بر فراز سرها باز شده بود و زیر آنها، چهرههایی که از ایمان میدرخشید، با هم شعار میدادند.
در میان جمعیت، مردی میانسال با چتر شکستهای در دست، با لبخندی از شدت باران به اطراف نگاه میکرد. جلو رفتم و گفتم: چترتان شکسته، خیس میشوید. خندید و گفت: باران که خیس کند، مهم نیست. مهم این است که خیالمان خیس نشود. این مردم را ببینید که با باران هم نیامدند خانههایشان بنشینند. این یعنی غیرت.
ناگهان از روی جایگاه، صدای رجزخوانی بلند شد. برادر شهید مهدی حامدی که این روزها برادرش در مهدیشهر به شهادت رسیده بود، با صدایی رسا، رجز میخواند. جمعیت ساکت شد و به صدای او گوش سپرد. او با شجاعتی که در رگهایش جاری بود، خطاب به دشمنان میگفت: شما عزیز ما را شهید کردید، اما بدانید که ما هرگز از پای نمینشینیم. برادر من شهید شد، پدرم شهید شد، اما ما ماندیم و این راه را ادامه میدهیم.
پس از پایان رجزخوانی، جمعیت با صدای بلند «اللهاکبر» سر دادند و شعار «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل» چنان در فضای بلوار طنینانداز شد که گویی تمام شهر یکصدا با آنان همصدا شده است. زنی در میان جمعیت با چشمانی اشکآلود میگفت: این خانواده شهدا چه صبورند. برادر شهید حامدی امشب با این رجزخوانی، دلم را سوزاند و دوباره به من فهماند که راه شهدا ادامه دارد.
در گوشهای از بلوار، پیرمردی با کلاه کاسکت و لباس کار، زیر باران ایستاده بود و بدون چتر، به جمعیت نگاه میکرد. به او گفتم: پدرجان، چتر ندارید؟ خیس میشوید... نگاهی به آسمان انداخت و گفت: من 30 سال کارگر کارخانه بودم. سالها زیر باران کار کردم. امروز هم آمدهام زیر باران تا بگویم که این مردم، مثل کارگران این شهر، زیر بار سختی خم نمیشوند. بگذار باران ببارد، ما ایستادهایم.
ساعت از 10 شب گذشت و باران همچنان میبارید. اما جمعیت نه تنها کم نشده، که بیشتر هم میشد. شعار «نه سازش، نه تسلیم، نبرد با آمریکا» در فضای بلوار پیچید و جمعیت با شور و حالی وصفناپذیر تکرارش میکردند. مرد جوانی با سربند یا زهرا(س) در میان جمعیت میگفت: امشب باران میبارد، اما یادم میآید که رزمندگان ما در جبههها زیر باران و برف هم میجنگیدند. ما هم زیر باران میایستیم تا به آنان بگوییم که پشتشان هستیم.
در کنار یکی از موکبها، زن جوانی با چادر مشکی، زیر باران ایستاده بود و چای داغ بین جمعیت توزیع میکرد. بخار چای در هوای بارانی، تصویری شاعرانه خلق کرده بود. از او پرسیدم: با این باران، چای گرم میدهید؟ با لبخند گفت: باران که میبارد، دل آدم بیشتر چای گرم میخواهد. این مردم سزاوار بهترینها هستند. بیست و چهار شب است میآیند، امشب هم با باران آمدند. باید به آنان خدمت کنیم.
در میان جمعیت، خانوادهای با سه فرزند خردسال دیده میشد. پدر با چتری بزرگ، مادر و کودکان را زیر آن جای داده بود و خود نیمی از بدنش خیس باران بود. از او پرسیدم: چرا بچهها را با این باران آوردهاید؟ نگاهی به فرزندانش کرد و گفت: «میخواهم از همین حالا یاد بگیرند که در هر شرایطی باید پای عهد خود ایستاد. این باران را دشمن فرستاده که ما را پراکنده کند، اما ما به او میگوییم که هر چه بیشتر باران ببارد، ما بیشتر میایستیم.
پسربچهای حدود 10 ساله، بدون چتر در میان جمعیت شعار میداد. مادرش تلاش می کرد تا چتر را بالای سرش نگاه دارد، اما پسرک میگفت: «مامان، چتر نمیخواهم. میخواهم مثل رزمندهها زیر باران بایستم.
ساعت از 11 شب گذشت و باران کمکم فروکش کرد. جمعیت آرام آرام شروع به پراکنده شدن کرد، اما این بار با حال و هوایی دیگر. گویی این باران، نه تنها عزم آنان را سست نکرده، بلکه ایمانشان را پولادینتر ساخته بود. چترها جمع شد و مردم با چهرههایی خسته اما راضی، به سمت خانههایشان حرکت کردند.
امشب بلوار شهید نوروزی سمنان شاهد صحنهای بود که در تاریخ این شهر ثبت خواهد ماند. بیست و چهارمین شب متوالی حضور مردم در صحنه، این بار زیر باران سرد بهاری. مردمی که با چترهای سیاه و سفید، با چهرههای خیس از باران، با قلبی گرم از ایمان، یک پیام را فریاد زدند: باران که ببارد، خیس میشویم اما خم نمیشویم. دشمن که حمله کند، میایستیم اما عقب نمینشینیم. و ما تا آخر ایستادهایم، چه زیر آفتاب، چه زیر باران.
انتهای پیام/363/