به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، استعمار را نباید صرفاً در لشکرکشیهای نظامی و تصرف سرزمینها خلاصه کرد. استعمار در ژرفای خود، پروژهای برای تغییر ماهیت انسان و جابجایی اهداف وجودی اوست. اگر انسان را موجودی دو ساحتی بدانیم که هم به خاک تعلق دارد و هم به خدا، استعمار یعنی بریدن او از آسمان و زنجیر کردنش به زمین. لیبرالیسم اقتصادی با مبانی فلسفی خود نه تنها زمینهساز این استعمار شد، بلکه در مقام توجیهگر نظری و عامل عملی آن ظاهر گشت. این یادداشت در پی آن است تا نقش لیبرالیسم و سرمایهداری را در استعمار انسان تبیین کند و نشان دهد که چگونه این مکتب توانست اهداف انسان را از تعالی الهی به مصرف مادی تغییر دهد.
سرمایهداری را بیش از آنکه بتوان یک نظام اقتصادی صرف دانست، باید یک «جهانبینی» و «روحیه» خاص دانست که در طول تاریخ مدرن، توانسته است اهداف وجودی انسان را از تعالی الهی به انباشت مادی تغییر دهد. آنچه در این دگردیسی حائز اهمیت است، نه صرفاً سازوکارهای اقتصادی، که «روح» و «اخلاقی» است که به این نظام معنا میبخشد و آن را از یک شیوه معیشت به یک پروژه استعماری تمامعیار تبدیل میکند.
مبانی فلسفی لیبرالیسم
برای فهم نسبت لیبرالیسم با استعمار انسان، باید از مبانی فلسفی آن آغاز کرد. لیبرالیسم در سادهترین تعریف، باوری است به سازماندهی اقتصاد و جامعه بهگونهای فردگرایانه، که در آن تصمیمگیریها تا حد امکان توسط افراد و نه نهادهای جمعی صورت میگیرد. این نگاه بر سه پایه اصلی استوار است: اومانیسم (انسانمحوری)، اصالت فرد، و عقل خودبنیاد. اومانیسم به عنوان هسته مرکزی فلسفه لیبرالیسم، انسان را به جای خدا بر تخت مینشانَد. کرامت انسان دیگر در انتساب او به خالق معنا نمییابد، بلکه در استقلال او از هر مرجع فرازمینی تعریف میشود. قرآن کریم اما انسان را موجودی میداند که خداوند از روح خود در او دمیده، او را مسجود ملائکه قرار داده و خلیفه خود در زمین ساخته است [اسراء: 70، بقره: 30]. این کرامت، ذاتی و الهی است و ربطی به خودمختاری فردی ندارد. انسانی که از خدا بریده شود، به تدریج خود را نیز گم میکند و به موجودی سرگردان در بیابان امیال تبدیل میشود.
اخلاق پروتستانی و تولد روح سرمایهداری
ماکس وبر در کتاب «اخلاق پروتستانی و روح سرمایهداری»، به جستجوی پیوندی درونی میان یک جهانبینی دینی خاص و سبک خاصی از فعالیت اقتصادی میپردازد. ادعای وبر این است که نظام اقتصادی سرمایهداری عقلانی که در غرب ظهور کرد و بر بخش اعظم جهان چیره گشت، تا اندازهای ریشه در تحولات مذهبی اصلاح مسیحیت کاتولیکف یعنی آیین پروتستان دارد. وبر در پی آن است که نشان دهد نیروهای مذهبی تا چه حد در شکلگیری این روحیه و گسترش آن در جهان سهم داشتهاند. به گمان وبر، مهمترین مانع در برابر پیدایش روحیه سرمایهداری مدرن، «سنتگرایی» است. در رویکرد سنتی، انسان تنها به اندازهای کار میکند که نیازهای متعارف او را برآورده سازد و تمایل طبیعی به کار بیشتر برای کسب درآمد افزونتر ندارد. برای عبور از این مانع، نیاز به یک «تکلیف» و «وظیفه» مذهبی بود؛ چیزی که در کالوینیسم (یکی از فرقههای پروتستان) وجود داشت: «کار به مثابه تکلیف».
اخلاق پروتستانی (به ویژه در شاخه کالوینیسم) از این جهت با سنتهای پیشین تفاوت داشت که به جای اینکه به «جامعه مسیحی» به عنوان یک کل توجه کند، روی «فرد» تمرکز میکرد. این نگاه فردگرایانه، پیامدهای مهمی در زندگی روزمره داشت. انسان پروتستانی برای رستگاری خود، ناچار بود در همه امور زندگی، عقلانی و حسابشده عمل کند. این عقلانیت در انتخاب ابزار و فناوریهای بهتر برای کار، در پایبندی به قوانین و مقررات، و در ثبت و ضبط دقیق حسابهای مالی و سازماندهی منظم تولید و توزیع خود را نشان میداد.
از سوی دیگر، این آیین به پیروان خود سختگیری و پرهیز از لذتهای دنیوی را توصیه میکرد. به همین دلیل، پروتستانها از مصرف بیرویه و خوشگذرانی با ثروتی که به دست میآوردند، دوری میکردند. اما نکته مهم اینجاست: همین آیین، در عین حال، مانع اخلاقی را که در سنتهای قدیمی بر سر راه کسب ثروت وجود داشت، از میان برداشت. به عبارت دیگر، ثروتاندوزی دیگر یک کار پست یا دنیاپرستانه تلقی نمیشد، بلکه میتوانست نشانهای از لطف و خواست خداوند برای بندهاش باشد. بنابراین، پروتستان هم ثروت خود را بیآنکه صرف لذتجویی کند، دوباره به کار میگرفت و سرمایهاش را بیشتر میکرد. این گونه بود که «کار و انباشت سرمایه» به یک وظیفه مقدس تبدیل شد.
این پارادوکس، روح سرمایهداری را شکل داد: از سویی تقدیس کار و انباشت سرمایه، و از سوی دیگر پرهیز از مصرف شخصی و زهد دنیوی. ثروت انباشته شده، نه برای لذت، که برای سرمایهگذاری مجدد و انباشت بیشتر به کار گرفته میشد. بدین ترتیب، یک «جهانبینی» دینی، برای شکلگیری ساختاری استفاده شد که بعدها خود دین را به حاشیه راند و به بتوارگی کالا انجامید.
انسان اقتصادی در نظام سرمایهداری؛ تقلیل کرامت به سود مادی
تئوری توسعه اقتصادی در آموزههای لیبرال-سرمایهداری، مبتنی بر نوعی حیوانانگاری مفرط در باب انسان است. انسان اقتصادی در این مکتب، محکوم محض در چنبره قوانین طبیعی است و تبعیت رفتار انسان از نفع شخصی و حسابگر بودن فردگرایانه او در تعقیب منافع شخصی به هر قیمت، و جدا بودن اخلاق از اقتصاد، از اصول موضوعه توسعه غربی به شمار میرود. آدام اسمیت در معروفترین اثر خود، «ثروت ملل»، انگیزه خودخواهی و نفعطلبی شخصی را قاعده عام و جهانشمولی میداند که بر رفتار انسان حاکم است. پیش از او، جان لاک نیک و بد را به نسبت با لذت و رنج تعریف میکرد: «نیک آن است که به ایجاد یا افزودن لذت در ذهن یا تن یا به کاستن رنج میگراید». این نگاه فایدهگرایانه که بنتام آن را تئوریزه کرد، طبیعت انسان را تحت سلطه دو خداوندگار مقتدر قرار میدهد: لذت و درد. سعادت اجتماعی نیز به معنای «بیشترین لذت برای بیشترین افراد» تعریف میشود.
تمدن غرب و شکست الگوی سرمایهداری در مدیریت جامعه
رهبر معظم انقلاب اسلامی در نگاهی عمیق به تمدن غربی، آن را صاحب دو الگوی اصلی برای مدیریت جامعه میدانند: کمونیسم و سرمایهداری. ایشان تأکید میکنند که اینها فراوردههای غرب هستند و این فراوردهها امروز شکست خوردهاند. آن الگوی کمونیستی که جمع شد، این یکی هم در حال اغتشاش و نابسامانی است. قلّه باشکوه الگوی غربی سرمایهداری، آمریکا است که وضعیت آن را مشاهده میکنید که به معنای واقعی کلمه یک الگوی شکستخورده است. ایشان با اشاره به تأثیر این نظام بر اقتصاد اروپا، خاطرنشان میکنند که این محصولات تمدن غربی در مدیریت جامعه و مدیریت بشر شکست خورده است . این شکست، نه در عرصهای محدود، که در ابعاد گوناگون زندگی بشر نمایان شده است. آنجا که ارزشهای بشری، ارزشهایی که عقلهای بشر آنها را میفهمد، یعنی مسئله امنیت، مسئله سلامت، مسئله عدالت، در این الگوی مسلط غربی لگدمال میشود.
این نگاه، هشداری است درباره ماهیت استعماری نظام سرمایهداری که همواره در برابر جریانهای مستقل و ضدسلطه میایستد. متمسّکین به نظام پوسیده سرمایهداری غربی ممکن نیست از ندای جدید و راه جدید استقبال کنند و به آن کمک کنند؛ امکان ندارد. هر چه بتوانند دشمنی میکنند.
استعمار انسان از مجرای مصرفگرایی
یکی از مهمترین جلوههای استعمار نوین در عصر سرمایهداری، گسترش فرهنگ مصرفگرایی است. در نظام سرمایهداری، برای بقا نیاز به گردش پیاپی سرمایه و افزایش مداوم فروش است. این نیاز به ترویج فرهنگ مصرف بیحد و حصر انجامیده و با کاهش کیفیت کالاها و ایجاد پدیده «کهنگی برنامهریزی شده»، انسان را به مصرف بیشتر واداشته است. فرهنگ مد و مدگرایی، مفاهیم موهومی را در جامعه رواج میدهد و عمل نکردن به آن را تحجر و عقبماندگی تلقی میکند. اسلام این نوع مصرف را «اسراف» میخواند و آن را از نظر شرعی حرام میداند. خداوند اسرافکنندگان را دوست نمیدارد و آنان را برادران شیطان خوانده است. در نگاه اسلامی، مصرف باید در حد اعتدال و برای رفع نیازهای حقیقی باشد، نه برای تأمین لذتهای زودگذر و القایی.
نبرد برای هویت و کرامت انسانی
در نگاه اسلام، سعادت فرد و جامعه مفهوم دیگری دارد. نظام سرمایهداری هرچند رفاه مصرفکننده را هدف غایی خود معرفی میکند، اما تفسیر آن از «رفاه» بر نگرشی خاص از انسان و جامعه مبتنی است که در نقطه مقابل دیدگاه اسلامی قرار دارد. از دیدگاه اسلام، سعادت انسان در گرو تأمین همزمان نیازهای مادی و معنوی اوست و این هر دو در چارچوب بندگی خدا معنا مییابد. اگر جوامع مستقل نتوانند نیازهای اقتصادی خود را تأمین کنند، ناگزیر خواهند شد که به بیگانگان روی آورند و وابستگی اقتصادی، سرآغاز سایر وابستگیها خواهد بود. فرهنگ مصرفگرایی با ترویج سبک زندگی غربی، ارزشهای مبتنی بر مقاومت، ایثار و سادهزیستی را به حاشیه میراند. وقتی افراد به جای حمایت از تولید داخلی و ارزشهای بومی، به دنبال کالاهای خارجی و سبک زندگی غربی باشند، همبستگی و اتحاد در جوامع مستقل تضعیف میشود.
فرهنگ اقتصادی اسلامی؛ چارچوبی برای مقاومت در برابر استعمار نوین
در برابر روح سرمایهداری که انسان را به مصرفکنندهای صرف تبدیل میکند، فرهنگ اقتصادی اسلامی با ارائه یک نظام ارزشی جامع، مهمترین عامل مقاومت در برابر استعمار نوین به شمار میآید. نخستین اصل در فرهنگ اقتصادی اسلامی، نفی اسراف و ترویج اعتدال در مصرف است. خداوند اسرافکنندگان را دوست نمیدارد و آنان را برادران شیطان میخواند. اسلام اگرچه مال را عامل قوام زندگی معرفی میکند، اما آن را هدف نهایی زندگی نمیداند. امام علی(ع) میفرماید: «لیس فی المال الصامت نفل؛ در مال راکد، زیاده و رشدی نیست.» دومین اصل، تأکید بر کار و تولید به مثابه عبادت است. در فرهنگ اسلامی، کار نه صرفاً وسیلهای برای کسب درآمد، که نوعی عبادت و تلاش برای آبادانی زمین به عنوان وظیفه الهی انسان محسوب میشود.
سومین اصل، پرهیز از وابستگی اقتصادی و تأکید بر خودکفایی و استقلال است. امام صادق(ع) میفرماید: «المؤمن أعز من کل شیء و أکرم من کل شیء؛ مؤمن از هر چیز عزیزتر و گرامیتر است.» این عزت، اقتضا میکند که مؤمن در برابر قدرتهای استکباری سر فرود نیاورد.
چهارمین اصل، پیوند اخلاق با اقتصاد است. ربا که یکی از مهمترین ابزارهای استثمار در نظام سرمایهداری است، در اسلام به شدت حرام شمرده شده و جنگ با خدا و رسول اعلام گردیده است. این محدودیتهای اخلاقی، همچون سدی در برابر استعمار نوین عمل میکنند.
پنجمین اصل، نگاه به ثروت به عنوان وسیلهای برای تعادل اجتماعی است. خداوند میفرماید: «کی لا یکون دولة بین الأغنیاء منکم؛ تا ثروت تنها میان ثروتمندان شما دست به دست نگردد» [حشر: 7]. این اصل در تضاد آشکار با تمرکز سرمایه در انحصار شرکتهای فراملی است.
ششمین اصل، نگاه به فقر و غنا به عنوان آزمونی الهی است. آنچه اهمیت دارد، سبک زندگی مؤمنانه است. قرآن کریم میفرماید: «الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله ألا بذکر الله تطمئن القلوب» [رعد: 28]. این آرامش قلبی، مهمترین سرمایه انسان مؤمن در برابر طوفان تبلیغات و مصرفزدگی است. کسی که دل به خدا سپرده، نیازی به تملک بیپایان کالاها ندارد و در سادهزیستی همراه با قناعت، عزت و آرامش خود را یافته است.
جمعبندی
آنچه در این نوشتار کوشیدیم تا تبیین کنیم، نه صرفاً نقدی بر سازوکارهای اقتصادی، بلکه واکاوی «فرهنگی» بود که در پس نظام سرمایهداری مدرن نهفته است؛ فرهنگی که ریشه در تحولات مذهبی قرن شانزدهم اروپا، به ویژه اخلاق پروتستانی، دارد و با تقدیس کار و انباشت سرمایه، توانست نگرش انسان به خود، خدا و جهان را دگرگون سازد. بررسی مبانی فلسفی لیبرالیسم نشان داد که اومانیسم، اصالت فرد و عقل خودبنیاد، زمینهساز تقلیل کرامت انسان از خلیفةاللهی به موجودی خودمختار و صرفاً مادی شد. اخلاق پروتستانی با ایجاد پارادوکس تقدیس کار و انباشت سرمایه در کنار پرهیز از مصرف شخصی، روحیهای را شکل داد که در آن ثروتاندوزی نه تنها نکوهیده نبود، که به مثابه نشانه رضایت الهی تلقی میشد. این نگاه، مانع اخلاقی سنتی را از پیش روی انباشت سرمایه برداشت و راه را برای شکلگیری نظام سرمایهداری مدرن هموار کرد.
انسانشناسی لیبرال-سرمایهداری، با تکیه بر اندیشهورانی چون جان لاک، آدام اسمیت و جرمی بنتام، انسان را به موجودی خودخواه و سودجو تقلیل داد که تنها انگیزهاش کسب لذت و گریز از درد است. این نگاه فایدهگرایانه، اخلاق را از اقتصاد جدا ساخت و سعادت اجتماعی را به «بیشترین لذت برای بیشترین افراد» تعریف کرد. یکی از مهمترین جلوههای استعمار نوین در عصر سرمایهداری، گسترش فرهنگ مصرفگرایی است. این نظام برای بقای خود نیازمند گردش پیاپی سرمایه و افزایش مداوم فروش است و از این رو، با ترویج فرهنگ مد و کاهش کیفیت کالاها (کهنگی برنامهریزی شده)، انسان را به مصرف بیشتر واداشته است. اسلام این نوع مصرف را «اسراف» میخواند و آن را از نظر شرعی حرام میداند.
در برابر این هجمه عظیم، فرهنگ اقتصادی اسلامی با ارائه اصولی چون نفی اسراف و ترویج اعتدال در مصرف، تقدیس کار به مثابه عبادت، تأکید بر خودکفایی و استقلال، پیوند ناگسستنی اخلاق با اقتصاد، نگاه به ثروت به عنوان وسیلهای برای تعادل اجتماعی (نه تمرکز آن در دست گروهی خاص)، و درک فقر و غنا به عنوان آزمونی الهی، الگویی بدیل و مقاوم در برابر استعمار نوین ارائه میدهد. اگر جوامع اسلامی نتوانند نیازهای اقتصادی خود را تأمین کنند، ناگزیر به بیگانگان روی خواهند آورد و وابستگی اقتصادی، سرآغاز سایر وابستگیها خواهد بود. تجربه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی هشداری جدی است که نفوذ فرهنگی از مجرای کالاها و محصولات مصرفی میتواند قدرتمندترین دیوارها را فرو ریزد. فرهنگ مصرفگرایی با ترویج سبک زندگی غربی، ارزشهای مبتنی بر مقاومت، ایثار و سادهزیستی را به حاشیه میراند و همبستگی و اتحاد جوامع مستقل را تضعیف میکند.
تمسک به سرمایه معنوی و تحقق اقتصاد مبتنی بر خودکفایی و استقلال، مهمترین عامل مقاومت در برابر استعمار نوین و حفظ هویت فرهنگی و اقتصادی جوامع اسلامی است. قرآن کریم میفرماید: «الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله ألا بذکر الله تطمئن القلوب» [رعد: 28]. این آرامش قلبی، انسان را در برابر طوفان تبلیغات و مصرفزدگی مقاوم میسازد. کسی که دل به خدا سپرده است، نیازی به تملک بیپایان کالاها ندارد و در سادهزیستی همراه با قناعت، عزت و آرامش خود را یافته است. بنابراین، راه برونرفت از استعمار نوین و حفظ کرامت انسانی، نه در تقلید از الگوهای غربی، که در بازگشت به فرهنگ غنی اقتصادی اسلام و تحقق عینی اصول آن در زندگی فردی و اجتماعی است.
یادداشت از: عرشیا یحیایی
انتهای پیام/