به گزارش خبرگزاری تسنیم، علی کاکادزفولی؛ جامعهشناس سیاسی در یادداشتی با عنوان «زمان توبه «جامعهشناسان تحقیر ملی» فرا رسیده است!» نوشت:
مایه اندوه است که دههها فضای نخبگانی و آکادمیک ایران در حوزهی علوم اجتماعی، در پیلهای از مفاهیم انتزاعی و ترجمهای فرو رفته است؛ پیلهای که به جای آنکه ابزاری برای کشف حقیقت باشد، به سدی ستبر در برابر فهم لایههای زیرین جامعه تبدیل شده است. ما با پارادوکسی روبهرو هستیم که در آن، هرچه نظریههای وارداتی پیچیدهتر و واژگان قرضی از غرب دهانپرکنتر میشوند، فاصله میان تحلیلهای آکادمیک و واقعیت جاری در کوچه و خیابانهای این تمدن دیرپا بیشتر میشود. آنچه امروز به عنوان علوم اجتماعی در بسیاری از محافل ما تدریس و ترویج میشود، ضمن آن که ناتوان از تبیین کنشهای مردم است، عملاً به مانعی در مسیر درک زیستجهان ایرانی هم بدل گشته است.
دو جنگ اخیر و به خصوص مواجهه با بزنگاه خطیر شهادت آیتالله سیدعلی خامنهای و سپس انتخاب رهبری جدید، ترازوی تاریخ بود. این لحظه، لحظهی قضاوت تاریخ علیه تحلیلهایی بود که ادعای علم داشتند، اما در مواجهه با واقعیت ثباتآفرین جامعه، جز حیرت و سکوت سلاحی در کف نداشتند. در حالی که اتاقهای فکر و کرسیهای نظریهپردازی با تکیه بر زرادخانهای از تئوریهای وارداتی، شیپور فروپاشی و گسست را مینواختند، ایستادگی خودجوش و هوشمندی مردم نشان داد که فاصلهی میان حقیقت ایران و توصیفات آکادمیک، با اختلافنظر ساده توصیف نمیشود که یک ناکارآمدی بزرگ معرفتی است.
ابطال «تنهایی تودهوار» و اثبات پیوند انداموار
نخستین خطای راهبردی که سالها در قامت تحلیلهای علمی فروخته میشد، تقلیل جامعه ایران به یک جامعه تودهوار یا اتمیزه شده بود و به دنبالش، سیاست ایران نیز تودهای توصیف میشد. تحلیلگرانی که صرفا با عینک مادیگرایانه به انسان ایرانی مینگریستند، مدعی بودند که تحت تأثیر فشارهای اقتصادی و فرسایش سرمایهی اجتماعی، جامعه به مجموعهای از مهرههای جداافتاده تبدیل شده است؛ افرادی مأیوس و بیهویت که تنها در پی بقای روزمره هستند. بر اساس این فرضیه، هر تلاطم در سطح عالی قدرت میبایست به جرقهای برای انشقاق کامل و هرجومرج تبدیل میشد.
اما واقعیت نشان داد که پیوند میان مردمان این سرزمین، نه از قرارداد سرد اجتماعی برخاسته که از سنخ پیوندی انداموار و ریشهدار در معنایی متعالی است. جامعهای که بر اساس این نظریهها میبایست در فقدان نماد اصلی اقتدار خویش دچار فروپاشی میشد، خود به عنوان نگاهبان ثبات ملی و حافظ عینی موجودیت نظام سیاسی به میدان آمد. این حضور، پاسخی دندانشکن به کسانی بود که سعی داشتند همبستگی ملی را به غریزهای ابتدایی مثل تجمع حول پرچم تقلیل دهند. کدام غریزه است که سینه سپر کردن در برابر موشکها و بحرانهای امنیتی را برمیتابد؟ آنچه دیدیم، غریزه نبود، ارادهای بود که ریشه در یک عقلانیت تمدنی و پیوند ایمانی داشت؛ پیوندی که از منطق سود و زیان مادی عبور کرده بود. توبهی این نگاه، در اعتراف به این حقیقت است که همبستگی اجتماعی در ایران، یک قرارداد مدنی لرزان مطابق بر فرآیندهای خنثای دموکراتیک نیست، بلکه پیوندی انداموار و ریشهدار در یک «ما»ی تاریخی و تمدنی است که اتفاقا در تلاطمها به جای گسست، مستحکمتر میشود
مبنای مشروعیت ایرانی؛ «وجود» در برابر «قرارداد»
دومین صورتبندی کاذبی که سالها فضای فکری ما را مسموم کرده بود، پارادایم «جامعه در بنبست» بود. طبق این انگاره، ایران به مثابه دیگی در حال جوشش تصویر میشد که لایههای مختلف آن در تضادی بنیادین با مبانی حکمرانی قرار دارند. تحلیلگرانی که با عینک لیبرالدموکراسی غربی به جهان مینگریستند، هر نوع کنش مردمی را به تمایل برای گذار تعبیر میکردند و حضور میلیونی مردم در مناسک حاکمیتی را یا نادیده میگرفتند یا ناشی از اجبار ساختاری میپنداشتند.
وقوع جنگها و لحظات پرتعلیق انتخاب رهبری سوم نشان داد که آن نیروی پنهانی که نظام را در بحرانیترین ساعات سرپا نگه داشته، دقیقاً همان لایههایی از جامعه بودند که همواره از تحلیلهای نخبگان، حذفشده یا در آنها، ناراضی مطلق قلمداد میشدند. این واقعیت ثابت کرد که مفهوم مشروعیت در ایران، نه یک قرارداد حقوقی از نوع روسویی، بلکه یک پیوند وجودی میان مردم و ولایت است و البته «ولایت» را باید بسیار بزرگتر و جدیتر و عمیقتر از مفاهیمی پنداشت که تاکنون با آنها توصیف شده است. آنچه دیدیم «وجود» در برابر «قرارداد» بود. این هم از شگفتیهاست که مشروعیت جمهوری اسلامی ایران در گرماگرم بحرانها و بر سر دوراهیهای تاریخ نه تنها از بین نمیرود که باز متولد و تثبیت میشود. علوم اجتماعی ما از فهم این نکته قاصر است که چگونه «ایمان» که امری بسیار فراتر از دین است و البته دربردارنده آن، میتواند در یک لحظه، تمام محاسبات ژئوپلیتیکی و نظریههای سقوط را بیاعتبار کند. توبهی این نگاه، در اقرار به این واقعیت است که مشروعیت در این جغرافیا معنای دیگری دارد و آنچه با آن طرفیم، خواه خوشایندمان باشد و خواه نباشد، سیاست وجودی است نه سیاست ابزاری.
ناکامی الگوهای رایج نوسازی در تحلیل جامعه ایران
ادعای دیگری که در دههی اخیر به شدت روی آن مانور داده میشد، پایان دینداری تعیینکننده و کوچ دین به ساحت خصوصی بود. دستهای مدعی بودند که با مدرن شدن صوری سبک زندگی، ارزشهای دینی، دیگر قدرت بسیجکنندگی خود را از دست دادهاند. اما نوع واکنش عمیقاً مذهبی و نمادین جامعه در ایام عزای ملی و بیعت با رهبری جدید، نشان داد که دین در ایران هنوز هم بافتار اصلی اجتماع است.
ما شاهد شکلی از تابآوری معنامحور هستیم که در هیچیک از نظریات سکولاریسم کلاسیک قابل درک نیست. در ایران، نوسازی ابزاری لزوماً به معناباختگی قدسی منجر نشده است؛ بلکه برعکس، معنای دینی چنان پیشرو بوده است که توانسته حتی وجوهی از زندگی جدید را هم به خدمت آرمانهای تمدنی بگیرد. جامعه ایران به خوبی نشان داده که میتوان از ابزارهای قرن بیستویکم استفاده کرد اما قلبی تپنده در اتمسفر عاشورایی داشت؛ ایرانیان حتی هوش مصنوعی را هم برای زایش معنایی که میخواهند به کار گرفتهاند و این ابزارها تاکنون نتوانسته حقیقت ایرانی را مسخ و پوچ سازد. علوم اجتماعی که ماهیت نظام ارتباطات اجتماعی را نمیفهمد و سعی دارد ایمان را به زیر یوغ تکنولوژی بکشاند، حتما محکوم به گمراهی و ارائه تحلیلهای اشتباه است. توبهی این نگاه، در درک این نکته است که مدرنیته در ایران ضمن آن که همسو با دین نیست، رقیبی جدی هم برای آن نیست که حتی گاه ابزاری در دست معنای قدسی است و ایمان، کماکان کانون تپنده و پیشران هویت ملی در مواجهه با جهان جدید است.
بلوغ سیاسی جامعه و استمرار «عقلانیت تداوم»
عدهای نیز مدام بر طبل بحران عقلانیت و ناتوانی ساختارها در بازتولید نظم میکوبیدند. آنها معتقد بودند فرهنگ ایرانی به دلیل خصلتهای تاریخیاش، در نبود نمادهای بزرگ، دچار انهدام درونی میشود. اما انتقال منظم، مقتدرانه قدرت، در اوج جنگ و تلاطمهای منطقهای، ثابت کرد که ایران صاحب یکی از مستحکمترین الگوهای ثبات در جهان معاصر است.
برخلاف القائات یأسآور، نهادهای برخاسته از دل انقلاب نه تنها فرسوده نشدهاند، بلکه با تکیه بر لایههای حمایتی مردم، از ظرفیتی برخوردارند که در پیچیدهترین بحرانها، ثبات را بازتولید میکنند؛ «عقلانیت تداوم» چیزی نبود که اساتید دانشگاه در کلاسهای خود تدریس کرده باشند؛ چرا که آنها اساساً وجود چنین ظرفیتی را منکر بودند. آنچه دیدیم، بلوغ سیاسی جامعهای بود که خود را ضامن اصلی موجودیت نظام میدانست. اینکه چگونه جامعه به چنین فهمی از خویش برسد و چنین توانی از خویش را کشف کند، پرسشی است که زین پس باید ژرفتر بدان اندیشیده شود. توبهی این نگاه، در پذیرش این حقیقت است که نهادهای سیاسی، موجودیتهایی بسیار عمیقتر از سازههایی صوری و اداری هستند؛ ارگانهای حیاتی یک ملت-دولت مقتدرند که عقلانیت تداوم خود را از بلوغ سیاسی لایههای اجتماعی میگیرند.
«من» و «ما»یی که اکنون به اوج یگانگی رسیدهاند
نظریههای مبتنی بر فردگرایی افراطی و اتمیسم اجتماعی که معتقد بودند انسان ایرانی امروز تنها به منطق سود و زیان فردی میاندیشد هم در این آزمون بزرگ رنگ باختند. بر اساس این تحلیلها، مردم در برابر بحرانهای کلان بایستی تنها به امنیت معیشت و عافیت شخصی پناه میبردند. اما کنش جمعی در صیانت از حاکمیت و پیوستگی با نظام معنایی آن نشان داد که کلانروایت ملی-مذهبی همچنان نیرومندترین محرک کنشگری در ایران است. ایثار و فداکاریای که در ایام سخت از مردم مشاهده شد، با هیچ خطکشی فایدهگرایانهی غربی سازگار نیست. توبهی این نگاه، در بازشناسی این معناست که انسان ایرانی در لحظات خطیر، «من» فردی خود را با «ما»ی متعالی ملی و مکتبی یگانه میبیند و ایثار او، نه یک رفتار غیرعقلانی، بلکه اوج عقلانیت صیانت از موجودیت خویش است.
دین مردم نه از حکومت جداست که حکومت بر دین راستین مردم است!
بسیاری از تحلیلگرانی که با تمرکز بر فرم و ظاهر مناسک، مدعی کالایی شدن دین یا فرمالیسم بیمحتوا بودند، اکنون باید در نوشتههای خود بازنگری کنند. این جریان نسبتا نحیف، با تفکیکهای ساختگی میان «مذهب مردمی» و «مذهب حکومتی»، سعی داشت القا کند که حضور مردم در آیینهای دینی دیگر حاوی پیام وفاداری سیاسی نیست. اما وقتی همان تودههای به زعم آنها مناسکزده، در بحرانیترین لحظه، مذهب خود را به زرهی برای حفاظت از کیان کشور تبدیل کردند، مشخص شد که این تحلیلها چقدر از روح حقیقت تشیع فاصله دارند وبرخلاف عنوان پرطمطراق نویسندگانشان، تا چه اندازه از فهم مسائل جامعهشناسی دین در ایران دور ماندهاند.
در فرهنگ ایرانی-شیعی، میان اشک و اقتدار، مرز قاطعی وجود ندارد و مناسک هم صرفاً نمایشهایی فرهنگی نیستند؛ کالبد تجلی روح واحد جامعهاند. کسانی که مذهب را در پستوهای فرهنگعامه محبوس میکردند، باید چشم باز کنند و ببینند که چگونه همین مذهب، اکنون در میانهی میدان، حافظ موجودیت ایران است. توبهی این نگاه، در اعتراف به این حقیقت است که مذهب در ایران، نیروی اصلی محرک تاریخ و سیاست است، نه صرفاً موضوعی برای مطالعهی مردمشناسانه که قرار است تحولات جدیدتر، بیشتر به حاشیهاش برانند.
اکنون ستونهای استبداد نظریهها فروپاشیدهاند
چرا علوم اجتماعی ما به این روز افتاده است؟ پاسخ در غیبت «ایران واقعی» از متون دانشگاهی است. اساتید ما دهههاست که در لابراتوارهای تئوری غربی، مشغول بازخوانی متنهایی هستند که برای درک پدیدههای پاریس، لندن یا برلین نوشته شدهاند. آنها نخواستهاند یا نتوانستهاند ایران را به عنوان یک استثنای تمدنی قدرتمند ببینند. هرجا واقعیت با تئوریهایشان همخوانی نداشت، یا مردم را فریبخورده خواندند و یا عموم را نادان به حساب آوردند؛ اما هیچگاه به ذهنشان خطور نکرد که شاید عیب در مدلهای آنها باشد. اینکه آیا بعد از این به خود خواهند آمد؟ نمیدانیم!
معنای دیگر توبهی علمی، توبه روششناختی است؛ زمان آن است که علوم اجتماعی از پشت میزهای چوبی و فلزی بیرون بیاید و در برابر شکوه پایداری این ملت سر تسلیم فرود آورد. جامعه نشان داد که از نخبگان خود پیشتر، بیدارتر و باهوشتر است که این هم مایه تاسف است برای نخبگان و هم مایه افتخار است برای این مردمان. اگر این پیوند مردمی نبود، هیچ قدرت نظامیای نمیتوانست کشور را در چنین انتقال حساسی، آرام و بااقتدار نگه دارد.
زمانه تحلیلگران آرزواندیش به پایان رسیده است
امروز چه میبینیم؟ شهدای ایران زندهاند و همچنان با معنایی که بخشیدهاند در کنار این مردم قوی ایستادهاند؛ آنچه موشکهای دشمن به واقع تکهتکه کردهاند، اجساد نظریههایی است که البته خود پیشتر مرده بودند و رمقی نداشتند. بقایای این نظریهها امروز دیگر هیچ حرف نویی برای گفتن ندارد و زمانی که در این شرایط آنها را مرور میکنیم، گویی برای جهانی دیگر در کهکشانی دیگر گفته و نوشته شدهاند و کاملا غریب مینمایند. افسوس که علوم اجتماعی رایج در ایران، نه تنها به راهگشایی نپرداخت، بلکه با القای مدام یأس، امتناع تفکر و مرگ کنشگری، به مانعی برای ارادهی ملی بدل شده بود. اما رخدادهای عظیم ملی، مانند همین پایداری تاریخی در ایام اخیر، نشان داد که ایرانیان خود نظریهپرداز نظم نوین خویشاند.
ما نیازمند خونی تازه، چهرههایی نو و نظریاتی جسورانه هستیم که بر لبهی برّان واقعیتها حرکت کنند. دوران صادر کردن نسخههای علمی بر اساس آرزوهای سیاسی به سر آمده است. نسل جدید اندیشمندان باید از بند آرزواندیشیهای شبهروشنفکرانه رها شوند تا بتوانند بفهمند که چرا ایران در میانهی توفانهای سهمگین، نه تنها فرو نپاشید و چرا این واقعیت از نگاه خمار جامعهشناسانی با ذهنهای پوسیده به دور ماند.
ایران امروز به دانشی نیاز دارد که ایستادگی مردم را نه آنومالی یا استثنای آماری، بلکه قاعدهی اصلی بشناسد. زمان آن رسیده که علوم اجتماعی به ایران بازگردد، از انتزاعات آمریکایی، فرانسوی و آلمانی پشیمان شود و در پیشگاه حقیقت ایمان سیاسی ایرانیان زانو بزند.
این بازگشت، ابدا به معنای نفی علم نیست که اتفاقا در خدمت آن است؛ اعتبار دانش در بوتهی رخداد سنجیده میشود و دانشی که در زمانهی سکون لفاظی میکند و در لحظهی بحران، قدرت تبیین پایداری را ندارد، علم نیست؛ لفاظیای است که تاریخ انقضایش فرا رسیده است. باید دوباره تعریف کنیم که ایرانی کیست و از نو بیاموزیم که ایران چگونه ساخته میشود. پایداری معجزهگون ملت در دوران انتقال قدرت، مهر باطلی بر تمام آن جامعهشناسی تحقیر بود؛ و اکنون، زمان تماشای طلوعی دیگر در ساحت اندیشهی ایرانی است.
انتهای پیام/