به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، واژه «اپوزیسیون» در ادبیات سیاسی سالهای اخیر، شاید یکی از فریبندهترین و در عین حال توخالیترین مفاهیمی باشد که در فضای رسانهای خارج از کشور پمپاژ شده است. این واژه همواره سعی داشته چتری گشاد و همگن را تداعی کند که گویی مجموعهای از نیروهای سیاسی با هدفی مشترک زیر آن گرد آمدهاند. اما واقعیت میدانی، چیزی کاملاً متفاوت و حتی متضاد را نشان میدهد. آنچه امروز تحت عنوان اپوزیسیون خارجنشین شناخته میشود، نه یک جبهه واحد، بلکه مجمعالجزایری از قبایل سیاسی متخاصم است که انرژی خود را بیش از هر چیز، صرف درگیری با یکدیگر، حذف رقیب و نمایشهای رسانهای میکنند.
در این میان، شکاف اصلی و پرنشدنی، نه میان اپوزیسیون و حاکمیت، بلکه میان چند دیدگاه کاملاً متضاد در خارج از مرزها شکل گرفته است: گروهی مخالف نظام پادشاهیاند و در مقابل جریانی که میتوان آنها را «اپوزیسیون ویرانیطلب» نامید؛ جریانی متشکل از سلطنتطلبان، تجزیهطلبان و سازمان مجاهدین خلق و...که برای رسیدن به قدرت، به هر ابزاری از جمله ویرانی زیرساختها، تحریمهای فلجکننده و حتی حمله نظامی خارجی متوسل میشوند. گروه دوم اگر چه مسیری واحد را دنبال میکند اما بر سر منافع، یک نزاع خونین با یکدیگر دارند. این نزاع در ائتلاف موقت این نیروها در میانه ناآرامیهای سال 1401 خود را نشان داد. بررسی دقیق تحولات ماههای اخیر نشان میدهد که چرا پروژه اپوزیسیون ایرانی، نه آبادی و آزادی ایران که ویرانی زیرساختها به دست دشمن است. آنها امروز بیش از آنکه اپوزیسیون باشند، نیروهای نیابتی جبهه شر هستند.
سلطنتطلبان و توهم رهبری
یکی از عمیقترین گسلهای موجود در فضای سیاسی خارج از کشور، عدم پذیرش رضا پهلوی بهعنوان یک رهبر سیاسی از سوی بسیاری دیگر از جریانات اپوزیسیون است. برخلاف تبلیغات رسانههایی همچون اینترنشنال که سعی دارند چهرهای کاریزماتیک و فراگیر از او بسازند، بسیاری دیگر از جریانات اپوزیسیون نقدهای جدی به سامانه پهلوی داشته و نسبت به این رهبرتراشی برای اپوزیسیون اعتراض دارند. اختلاف در اینجا بر سر یک نام نیست، بلکه بر سر یک «ماهیت» است. بسیاری از جریانات مخالف جمهوری اسلامی، معتقدند که جریان سلطنتطلب، با تکیه بر نوستالژی کاذب و سانسور تاریخ استبداد پهلوی، به دنبال بازگرداندن «نظام امتیازوری» است و در این راه، هیچگونه تکثر و صدای مخالفی را برنمیتابد.
رفتار سیاسی هواداران رضا پهلوی در میتینگهای خیابانی و فضای مجازی، سند زندهای برای هر ایرانی وطندوستی است تا اثبات کنند که با یک جریان «فاشیستی» طرفند. حمل پرچم اسرائیل در تجمعات اخیر سلطنتطلبان، آن هم در شرایطی که این رژیم جنایت بیسابقهای را در دو سال اخیر در غزه مرتکب شده است، برای بسیاری از نیروهای ملیگرا و جمهوریخواه خط قرمزی بود که ماهیت «نیابتی» بودن این جریان را آشکار کرد. جمهوریخواهان معتقدند جریانی که در میتینگهای خود نمادهای یک دولت خارجی متخاصم را با افتخار بلند میکند، نمیتواند مدعی استقلال و منافع ملی باشد. این وابستگی آشکار، باعث شده تا شکاف میان این دو گروه به درهای پرنشدنی تبدیل شود.
علاوه بر این، شیوه برخورد سلطنتطلبان با منتقدان، یادآور سیاهترین دورانهای سرکوب است. وقتی این جریان هنوز به قدرت نرسیده، منتقدان خود را با رکیکترین الفاظ جنسی و ترور شخصیت نوازش میدهد، در صورت رسیدن به قدرت چه خواهد کرد؟ نمونه بارز این برخورد را میتوان در ماجرای اخیر گلشیفته فراهانی مشاهده کرد. او صرفاً به دلیل اینکه از منظر تجربه تاریخی نسبت به پیامدهای ویرانگر «مداخله خارجی» و «جنگ» هشدار داده بود، آماج حملات سازمانیافته قرار گرفت. ارتش سایبری سلطنتطلب با برچسبزنیهای همیشگی و اتهاماتی نظیر «سفیدشویی» یا «وسطباز بودن» و اشاره به پیشینه چپ پدر گلشیفته فراهانی، سعی در خفه کردن صدای او داشت. استفاده از دشنامهای جنسیتی علیه یک هنرمند زن، صرفاً به دلیل زاویه داشتن با دیدگاه جنگطلبانه، نشان داد که مفهوم «آزادی بیان» در قاموس این جریان، تنها تا زمانی اعتبار دارد که در خدمت تایید «شاهزاده» باشد. این سطح از «عدم تحمل مخالف»، دلیلی قاطع برای مخالفان رضا پهلوی است تا مرز خود را با سلطنتطلبان پررنگتر از همیشه ترسیم کنند.
مجاهدین خلق، سلطنتطلبان و رقابت برای ویرانی
ضلع سوم و تاریک این مثلث ناکارآمد، سازمان مجاهدین خلق است. اگرچه سلطنتطلبان و مجاهدین خلق در ظاهر دشمنان خونی یکدیگر محسوب میشوند، اما تحلیلگران بیطرف معتقدند که این دو جریان از نظر ساختار ذهنی، تمامیتخواهی و ویرانیطلبی، دو روی یک سکهاند. در ماهها و هفتههای اخیر، تضاد میان این دو گروه در خارج از کشور به اوج خود رسیده است. درحالیکه سلطنتطلبان سعی دارند خود را تنها آلترناتیو معرفی کنند، سازمان مجاهدین خلق بهصراحت مرز خود را با این سامانه مشخص کرده است.
با رصد رسانههای وابسته به این سازمان، به ویژه تلویزیون «سیمای آزادی»، میتوان حجم انبوهی از برنامهها و شعارها را دید که در آن از دوران پهلوی با عنوان «سلطنت منفور» یاد میشود. مجاهدین خلق که خود ساختاری فرقهگونه، مبتنی بر کیش شخصیت و اطاعت کورکورانه دارند، سلطنتطلبان را رقیبی میدانند که میخواهد «انحصار قدرت» را از چنگ آنها درآورد.
اما نکته طنزآمیز و تلخ ماجرا اینجاست که هر دو گروه (سلطنتطلبان و مجاهدین) در یک ویژگی اشتراک نظر دارند: «ویرانیطلبی». هر دو جریان به بنبست سیاسی رسیدهاند و فاقد پایگاه اجتماعی واقعی در داخل کشورند. به همین دلیل، هر دو بقای خود را در تشدید بحران، تحریمهای بیشتر علیه مردم ایران و انزوای کشور میبینند. این دو گروه مشغول جنگی فرساینده با یکدیگرند تا اثبات کنند کدامیک برای اربابان خارجی کارگزار بهتری است. مجاهدین خلق با سابقه همکاری با صدام حسین در جنگ تحمیلی و سلطنتطلبان با امید بستن به نتانیاهو و ترامپ، عملاً نشان دادهاند که مفهوم «استقلال» در قاموس آنها جایی ندارد. نیروهای مستقل در اپوزیسیون بهدرستی معتقدند که قدرتگیری هر یک از این دو جریان، گذار به دموکراسی نیست، بلکه سقوط به چاه «فاشیسم دموکراتیک» یا «دیکتاتوری ایدئولوژیک» خواهد بود.
سودای حمله نظامی؛ مرز سرخ میان میهندوستان و کاسبان جنگ
شاید مهمترین و حیاتیترین اختلاف که در یک ماه اخیر پردهها را کنار زد و ماهیت واقعی جریانها را عریان کرد، مسئله «حمله نظامی خارجی» است. در هفتههای گذشته، همزمان با تحولات داخل ایران بخش قابلتوجهی از بدنه و لیدرهای جریان سلطنتطلب، با ذوقزدگی غیرقابل کتمانی به استقبال ایده حمله نظامی به ایران رفتند. آنها در اتاقهای فکر و رسانههای خود شروع به تئوریزه کردن این ایده کردند که «آزادی از لوله تفنگ خارجی بیرون میآید» و عملاً از ترامپ کمک خواستند که با حمله به ایران شرایط را برای تغییر حاکمیت در ایران فراهم کنند.
این رویکرد، دقیقاً همان نقطهای بود که صفبندیها را شفاف کرد. هر ایرانی وطندوستی میداند که دموکراسی و رفاه پایدار، کالایی وارداتی نیست که با بمبافکنهای بی-52 یا موشکهای کروز به کشور هدیه داده شود. تجربههای تلخ منطقه (مانند افغانستان، عراق و لیبی)، نشان میدهد که دخالت نظامی زیرساختهای کشور را نابود میکند.
اپوزیسیون ویرانیطلب (شامل طیف سلطنتطلب)، هر صدایی را که مخالف جنگ بود، با برچسبهای امنیتی نواخت. آنها با ادبیاتی پرخاشگرانه، مخالفان حمله نظامی را به «استمرارطلبی» متهم میکنند. این جریان که امیدش به «استیصال مطلق» مردم بسته شده است، تصور میکند که اگر فشار فقر و جنگ به اوج برسد، مردم فرش قرمزی برای بازگشت آنها پهن خواهند کرد. حمل پرچم اسرائیل در میتینگها و درخواستهای آشکار برای تشدید فشار حداکثری، نشان داد که این گروه «راست افراطی» عملاً بهعنوان «نیروی نیابتی» عمل میکند. در مقابل نیروهای ملیگرا بر این باورند که این استراتژی، ایران را به «زمین سوخته» تبدیل خواهد کرد و کسی که حاضر است بر ویرانههای ایران پادشاهی کند، دوستدار ایران نیست.
فرجام بنبست
در نهایت، نگاهی به وضعیت آشفته اپوزیسیون خارج از کشور، تصویری از یک «قفلشدگی» کامل را نمایان میکند. آنچه تحت عنوان اتحاد یا همبستگی مطرح میشود، سرابی بیش نیست. بخش زیادی از جریانات اپوزیسیون دریافتهاند که ائتلاف با جریانهای تمامیتخواه (چه سلطنتطلب و چه مجاهدین)، حکم امضای سند نابودی ایران را دارد. آنها نمیتوانند زیر پرچمی سینه بزنند که حاملانش با ادبیات جنسی به زنان منتقد حمله میکنند، پرچم بیگانگان را حمل میکنند و برای حمله نظامی به کشورشان لحظهشماری میکنند.
این جنگ داخلی و پرخاشگریهای متقابل، بیش از هر چیز نشاندهنده فقر تئوریک و فقدان پایگاه اجتماعی جریانهای ویرانیطلب است. آنها که توانایی بسیج مردم در داخل را ندارند، میخواهند با هیاهوی رسانهای و آویزان شدن به قدرتهای خارجی، خلأ مشروعیت خود را جبران کنند. نتیجه این وضعیت، نه تضعیف حاکمیت مستقر، بلکه سرخوردگی جامعه از مدعیانی است که حتی در تمرین دموکراسی در خارج از کشور نیز مردود شدهاند. عبور از این «ویرانیطلبان»، امروز به پیششرط اصلی برای هر نیروی سیاسی تبدیل شده است که دغدغه واقعیاش «ایران» است، نه کسب قدرت به قیمت ویرانی.
منبع: فرهیختگان
انتهای پیام/