به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، قرآن کریم پاسخ صریحی به سؤال نهاد دینی و چگونگی کارکرد و تحول آن میدهد و امام علی(ع) مصداق این پاسخ است. در سوره بقره آمده است که وَقَالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ کَانَ هُودًا أَوْ نَصَارَى تِلْکَ أَمَانِیُّهُمْ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ(سوره بقره، آیه111) و گفتند هرگز کسى به بهشت درنیاید، مگر آنکه یهودى یا ترسا باشد این آرزوهاى ایشان است. بگو اگر راست مىگویید دلیل [برهان] خود را بیاورید.
در آیه 135میفرماید: وَقَالُوا کُونُوا هُودًا أَوْ نَصَارَى تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ(135) و [اهل کتاب] گفتند یهودى یا مسیحى باشید تا هدایت یابید بگو نه بلکه [بر] آیین ابراهیم حقگرا[هستم] و وى از مشرکان نبود.
و خداوند پاسخ میدهد: بَلَى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ (112) آرى هر کس که خود را با تمام وجود به خدا تسلیم کند و نیکوکار باشد، پس مزد وى پیش پروردگار اوست و بیمى بر آنان نیست و غمگین نخواهند شد.
پاسخ خداوند تکان دهنده است، بخصوص اگر این گونه خوانده شود که خود خداوند به نهادهای دینی که خود او به تأسیس آن کمک کرده است میگوید این آرزواندیشی شماست که گمان میبرید با حمل نام دین و نهاد دینی، شما تنها برگزیدهاید و دیگر هیچکس حق بیان و رستگاری در مقابل شما را ندارد.
سپس خداوند ملاک مشخص رستگاری را چه در نهاد و چه در بیرون از نهاد ارائه میدهد: هرکس که وجه، یعنی توجه، یعنی چرخش از پشت سر به رو به رو، به چهره، یعنی چرخاندن توجه قلبی و مهر و محبت و وجه التفاتی قلبی به خداوند، با گوشی که میل به شنیدن دارد، و چشمی که میل به دیدن دارد، و با دهانی که میل به بیان حقیقت و قلبی که میل به حقیقت دارد، یعنی حنیف است، داشته باشد و احسان بورزد و نیکوکار باشد، رستگار خواهد شد.
توجه پدیدارشناسانه یعنی مراقبه بدون پیشداوری و پیشفرضها به این سه موضوع نیاز هست:
یکی اینکه «حسن و نیکو» یعنی چه؟ نه فقط اینکه عمل نیک چیست بلکه رابطه مفهوم نیکو و خیر با اعمال ما چیست، با خداوند چیست، و چگونه «نیکو یا احسان یا خیر» جای نفس کاذب مجزا را باید بگیرد؟ ما مرتب از تزکیه نفس و فقر و هیچی نفس در عرفان اسلامی و مسیحی و یهودی و نیز در بودیسم صحبت میکنیم، اما این بحثی انتزاعی است. نفسِ تهی به واقع وجود ندارد. آن چیزی که تنها واقعیت و مفهوم متقابل در برابر نفس کاذب و اماره است، همان است که خداوند مشخصه آنرا این بیان میکند که در آن «شُح» یعنی حرص نهاده شده است، احسان و تقوا یعنی خداآگاهی و بنابراین حُسن آگاهی، خیرآگاهی، فشار متقابل در مقابل این وضعیت بودن «حرص» است. این نگاه پدیدارشناسانه انضمامی قرآنی، به جای بحث تئوریک درباره نفس است. وَأُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ وَإِنْ تُحْسِنُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا(سوره نساء، آیه 128) این شح نفس یکباره از میان نمیرود بلکه هم فرد و هم نهاد دینی باید به شکلی مستمر در روند توبه قرار گیرند.
در مقاله «تحلیل معناشناختی شُح نفس و مولفههای آن در نهج البلاغه»، خانم فاطمه زینالدین نشان میدهد که «واژه شُحّ در حدود هشت بار در نهجالبلاغه به کار رفته است. (قرشی، مفردات نهجالبلاغه، ج 2، ص 13).
بهجز یک مورد که در نامه 53 به مالک اشتر بهصورت شُحّ به نفس(شُحَّ بنفسک) و ممدوح به کار رفته است، باقی موارد به یک حالت نفسانی مذموم اطلاق میشود. شکل ممدوح آن زمانی است که فعل شُحّ بر روی نفس انجام شود و شکل مذموم آن زمانی است که فعل شُحّ بر روی غیر و دیگری انجام شود.
بهعبارت دیگر تنگنظری به نفس، یکی از ضروریات خودسازی و تربیت نفس میباشد و عمل به آن قابل تقدیر است اما تنگنظری نسبت به دیگران یک عمل غیراخلاقی و مذموم میباشد. موارد دیگری از کاربرد شُحّ نفس در نهجالبلاغه درباره غصب خلافت و غصب فدک است که در آنجا علت این اعمال غاصبانه، حالت نفسانی شُحّ نفس در وجود غاصبان بیان میشود.
در خطبه 162، در 37 هجری، در هنگام جنگ صفین با معاویه، امام علی(ع) علت اینکه خلافت را از اول از دست داد و اکنون درگیر معاویه است «شُح» دانست. ایشان مطلب را این گونه بیان کردند: «آن استبداد که نسبت به این مقام [خلافت] بر ما تحمیل شد، به خاطر حرص نفس آنها و رها کردن دیگران بود. «فَإِنَّهَا کَانَتْ أَثَرَةً شَحَّتْ عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِینَ.»
امیرالمومنین(ع) پس از جنگ صفین در سال 38 هجری می فرماید: وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِیَةُ بِأَدْهَى مِنِّی وَ لَکِنَّهُ یَغْدِرُ وَ یَفْجُرُ، وَ لَوْ لَا کَرَاهِیَةُ الْغَدْرِ لَکُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ وَ لَکِنْ کُلُّ غُدَرَةٍ فُجَرَةٌ وَ کُلُّ فُجَرَةٍ کُفَرَةٌ وَ لِکُلِّ غَادِرٍ لِوَاءٌ یُعْرَفُ بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛ وَ اللَّهِ مَا أُسْتَغْفَلُ بِالْمَکِیدَةِ وَ لَا أُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِیدَة: سوگند به خدا، معاویه از من سیاستمدارتر نیست، امّا معاویه پیمان شکن (یغدر) و آشکارا مرتکب گناه و فساد (یفجر) میشود، اگر پیمان شکنی ناپسند نبود من زیرکترین افراد بودم، ولى هر پیمان شکستنی گناه و هر گناهى نوعى کفر و انکار است، روز رستاخیز در دست هر پیمانشکنی پرچمى است که با آن شناخته مى شود. به خدا سوگند، من با فریبکارى غافلگیر نمىشوم، و با سختگیرى ناتوان نخواهم شد. (خطبه 200)
مسئله اصلی در این میان، شبههای بین حق و باطل است که پس از پیروزی اسلام در میان مسلمانان روی داد و این به دلیل اینست که به پیام قرآن درباره نهاد (در آیات تغییر قبله) پی نبرده و عمل نکردهاند. سه مورد ناکثین (عهدشکنان جنگ جمل، عایشه طلحه و زبیر که برای حاکمیت و بهرهبرداری، بر علی(ع) شوریدند) و ساقطین (ستمکارانی که از عدل گذشتند مانند معاویه) و مارقین(خوارج) هر کدام به جنبهای از مسئله نهاد دینی و درک نادرست از آن برمیگردند.
در مورد اول، باز حسد[1]، حرص، و بزرگی طلبی طلحه و زبیر موجب شورش آنها بر علیه علی(ع) شد.
احمد خاتمی در مورد طلحه و زبیر مینویسد: «طلحه و زبیر دارای چند ویژگی اساسی هستند که نمایانگر سابقه طولانی مبارزاتیشان میباشد:
1- این دو نفر در دورانی که اسلام و مسلمانان بودن جرم محسوب میشد به اسلام گرویدند و از پیشتازان در اسلام به شمار می آمدند.
2- این دو چهره، از چهرههای مقاومی هستند که در جنگ احد قهرمانانه نبرد کردند و حتی پس از فرار مسلمانان بر اثر شکست در مرحله اول جنگ، دلیرانه ایستادگی کرده و به دفاع از جان پیامبر گرامی اسلام پرداختند تا جایی که دست طلحه در جنگ احد شکست.
3- این دو نفر از رهبران شورشیان علیه حکومت عثمان بودند و در تحریک مردم نقش اساسی داشتند.
4- این دو چهره از نخستین کسانی بودند که پس از به خلافت رسیدن علی علیه السلام با حضرتش بیعت نمودند،و زبیر از کسانی است که در شورای 6 نفری که عمر برای تعیین خلیفه معین کرده بود، به خلافت علی علیه السلام رأی داد.»[2] همان چیزی که هر نهادی را فاسد میکند یعنی طمع و بزرگی طلبی (شح و علو) آنها را به جنگ با امام علی(ع) کشاند.
کتاب خدا این را مشخص می کند: حرص و جاهطلبی در نفس ما حضور دارد. این موجب ظلم یعنی تخطی از عدل یعنی عدم پذیرش جایگاه خویش میشود. ظلم در سینه نفس کاذب میجوشد که خود را با دیگران مقایسه کند و از آنچه خداوند به او داده است راضی نباشد یا در کار توبه نکوشد و در راه خداوند جهاد نکند. این گونه نفس خود را مقدم بر حقیقت و عدل شکل میدهد.
صحبت بر سر این است که چگونه این نفس «کاذب» شکل میگیرد؟ برای اینکه این نفس در روز قیامت خواهد فهمید که از خویش هیچ عنصر مستقلی جز «سعی» و «تمایل» خویش ندارد و آن تمایل و سعی نیز از خداوند نیرو میگیرد. لا قوه الا بالله. زمانی که او از این توهم بیدار شود سر جای خود مینشیند، حنیف میشود یعنی حق طلب و عادل شده و از ظلم پاک میشود و این گونه ویروس نفس کاذب و اماره از وجود او خارج میشود. این صرفا بحثی اخلاقی نیست، بلکه پدیدارشناسی نفس است.
طلحه و زبیر در آغاز در مورد علی(ع) داوری درستی داشتند اما انگیزه آنها آغشته به جاه طلبی بود. چشم طمع(شُح) داشتند. اگر فقط به خاطر حقّ، و نه بهرهبرداری از حکومت به علی (ع) کمک میکردند، جنگ جمل در نمیگرفت. این فقط یک تحلیل اخلاقی نیست، بلکه پدیدارشناسی شکلگیری و سختشدن نفس و نیز نهادها و به خصوص نهاد دینی است. اگر طلحه و زبیر به امیری بصره و کوفه انتخاب میشدند، این نهاد دینی از همان آغاز به سمت سختشدن سوق پیدا میکرد.
خاتمی از شرح ابن ابی الحدید نقل میکند که زمانی که طلحه و زبیر از علی(ع) درخواست امیری بصره و کوفه را کردند، علی علیه السلام فرمود: «هرگز، هرگز، به خدا قسم از اینها حتی اکنون که در مدینه نزد من میباشند مطمئن نیستم تا چه رسد زمانی که اینان را حاکم بصره و کوفه گردانم. سپس فرمود: ایها الشیخان احذروا من سطوه الله و نقمته و لا تبغیا للمسلمین غائله و کیداً و قد سمعتها. قول الله تعالی: تلک الدار الاخره یجعلها للذین لا یریدون علواً فی الارض و لا فساداً و العاقبه للمتقین. ای دو پیرمرد، از خشم و قهر خدای بپرهیزید و علیه مسلمین توطئه نکنید و البته گفتار خدا را شنیدهاید که فرمود: سرای آخرت را برای کسانی برگزیدهام که خواهان فساد در روی زمین و سرکشی نباشند و عاقبت نیک از آن تقواپیشگان است.»[3]
2- دوم، نیاز به مکث و مراقبه بر روی این موضوع داریم که «برگشتن به ایمان حنیف ابراهیمی» یعنی چه؟ ما به سرعت از روی این در خواست الهی از نهادهای یهود و مسیحیت می گذریم. چگونه می توان به ایمان انضمامی ابراهیمی برگشت؟ چرا خداوند از نهادهای دینی می خواهد که برگردند؟ چرا از نام و نهاد دینی میخواهد که به حضور زنده تسلیم به خداوند و عمل نیک برگردند. بلافاصله آنرا ملازم با کتاب می کند. نه کتابی که معاویه بر سر نیزه میکند بلکه کتابی که قرآن ناطق آنرا میخواند، یعنی آنکه به کتاب، از طریق تسلیم نفس خویش به خداوند و به پدیدار نص مقدس، زنده است، که همان طور که سهروردی میگفت، قرآن را چنان میخواند که گویی بر او نازل شده است.
در آیات تغییر قبله در سوره بقره مسیحیان و یهودیان می گفتند که فقط ما رستگار میشویم و به تجربه زنده و ایمان انضمامی پیامبر اسلام پشت میکردند. این وضعیت قابل فهم است اما از کدام درک برمیخیزد؟ از فرقهگرایی و زندانی شدن در زندان هویت کاذب به جای دقت و مشاهده و تشخیص و تفکیک حق از باطل در عمل (و نه در ادعا و حرف).
در همین رابطه است که خداوند مکرر تأکید میکند که نه فقط ابراهیم(ع) بلکه اسحاق و اسماعیل و یعقوب و اسباط و موسی (درود بر آنان باد) یهودی نبودند و عیسی مسیحی نبود.
قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنْزِلَ إِلَیْنَا وَمَا أُنْزِلَ إِلَى إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَمَا أُوتِیَ مُوسَى وَعِیسَى وَمَا أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لَا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ(سوره بقره، آیه 136) بگویید ما به خدا و به آنچه بر ما نازل شده و به آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط نازل آمده و به آنچه به موسى و عیسى داده شده و به آنچه به همه پیامبران از سوى پروردگارشان داده شده ایمان آورده ایم میان هیچ یک از ایشان فرق نمىگذاریم و در برابر او تسلیم هستیم.
أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطَ کَانُوا هُودًا أَوْ نَصَارَى قُلْ أَأَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهَادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ(140) یا مىگویید ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط [دوازدهگانه] یهودى یا نصرانى بودهاند بگو آیا شما بهتر میدانید یا خدا و کیست ستمکارتر از آن کس که شهادتى از خدا را در نزد خویش پوشیده دارد و خدا از آنچه مى کنید غافل نیست.
صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ (138) این است نگارگرى الهى و کیست خوشنگارتر از خدا و ما او را پرستندگانیم، اما این صبغه چیست؟ این صبغه در دو چیز خود را متبلور می کند: یکی کتاب مقدس و دیگری ایمان انضمامی پیامبران و امامان و سنت آنان است. خداوند در سوره انعام از پیامبر میخواهد که به ایمان مشخص پیامبران اقتدا کند: أُولَئِکَ الَّذِینَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ قُلْ لَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرَى لِلْعَالَمِینَ(90) اینان کسانى هستند که خدا هدایتشان کرده است پس به هدایت آنان اقتدا کن بگو من از شما هیچ مزدى بر این [رسالت] نمىطلبم این [قرآن] جز تذکرى براى جهانیان نیست.
خداوند از نهادهای دینی که خود با پیامبران خویش به تدریج شکل داده است، با توجه به انحراف آنها که به خاطر درک ایستای آنها از تحول نفس و نهاد ناگزیر است، میخواهد که به ایمان انضمامی ابراهیمی «برگردند». خوانش مراقبهای این آیات ما را به این میخواند که بر روی این «راه حل» برای نهادها مکث کنیم. چطور نهاد دینی سخت میشود. این سخت شدن ناگزیر است و به همین دلیل روند دائم توبه و استغفار ناگزیر است.
به واقع در این آیات ما پاسخ خداوند به درک نادرست از نهاد دینی را داریم. بنابراین درک روشنتر از آیات تغییر قبله سوره بقره، اگر یک نهاد از پیش در درون خویش سازوکار «توبه» را جاسازی و نهادینه نکند، مانند پیلهای است که پروانه ایمان انضمامی و زنده از آن پر زده است. نهاد دینی حق به جانب میشود. هر مومن و هر نهادی باید به خویش بنگرد و از باطلی که از شُح و جاهطلبی در او به تدریج شکل میگیرد و در نفس حضور دارد، توبه کند. اینست که امام علی میفرماید که استغفار مقام علیین است. الاِسْتِغْفَارُ دَرَجَةُ الْعِلِّیِّینَ.[4]
توبه یک نیاز ساختاری است
آیات تغییر قبله در سوره بقره، به این دلالت میکنند که نهاد یا نام نهادینه شده مانند یهود و مسیحی و اسلام و سنی و شیعه و غیره فی حد ذاته ارزشی را حمل نمیکنند. این آرزواندیشی افراد متعلق به این گروههاست که خود را برگزیده و برتر و رستگار و حتی در مواردی جایز میدانند که به حق دیگرانی که به گروه آنها متعلق نیستند تجاوز کنند. در سوره نساء خداوند به دو مورد آن میپردازد.
در مورد اول، بار دیگر سیاست هویت و نهاد دینی را رد میکند. مسلمانان و یهودیان و مسیحیان گمان میبردند که به صرف ایمان پیشین و نهادی که به آن متعلق هستند، باید خداوند برای آنها امتیازی خاص قائل باشد: لَیْسَ بِأَمَانِیِّکُمْ وَلَا أَمَانِیِّ أَهْلِ الْکِتَابِ مَنْ یَعْمَلْ سُوءًا یُجْزَ بِهِ وَلَا یَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیًّا وَلَا نَصِیرًا (سوره نساء، آیه 123) [پاداش و کیفر] به دلخواه شما و به دلخواه اهل کتاب نیست هر کس بدى کند در برابر آن کیفر مى بیند و جز خدا براى خود یار و مددکارى نمىیابد.
وَمَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولَئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَلَا یُظْلَمُونَ نَقِیرًا(124) و کسانى که کارهاى شایسته کنند چه مرد باشند یا زن و در حالى که مؤمن باشند، آنان داخل بهشت مى شوند و به قدر گودى پشت هسته خرمایى مورد ستم قرار نمىگیرند.
وَمَنْ أَحْسَنُ دِینًا مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلًا(125) و دین چه کسى بهتر است از آن کس که خود را تسلیم خدا کرده و نیکوکار است و از آیین ابراهیم حقگرا پیروى نموده است و خدا ابراهیم را دوست گرفت.
دوباره خداوند برگشت به ایمان انضمامی ابراهیمی را مطرح میکند. آن کس که وجه یا روی و قلب خویش را به تمام به سمت خداوند کند و احسان ورزد رستگار خواهد شد.
مورد دوم، خطاب به یهودیان و مسیحیان است که دوباره با غرور و خودبزرگ بینی، خود را صاحب کتاب و نهاد برگزیده الهی میدانند و گمان می رند که به همین دلیل حق دارند که به حقوق دیگران تجاوز میکنند.
در سوره آل عمران خداوند میفرماید: وَمِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطَارٍ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ وَمِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِینَارٍ لَا یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ إِلَّا مَا دُمْتَ عَلَیْهِ قَائِمًا ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا لَیْسَ عَلَیْنَا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ وَیَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ وَهُمْ یَعْلَمُونَ (سوره آل عمران، آیه 75) و از اهل کتاب کسى است که اگر او را بر مال فراوانى امین شمرى آنرا به تو برگرداند و از آنان کسى است که اگر او را بر دینارى امین شمرى آنرا به تو نمىپردازد مگر آنکه دائما بر وى به پا ایستى. این بدان سبب است که آنان گفتند در مورد کسانى که کتاب آسمانى ندارند بر زیان ما راهى نیست و بر خدا دروغ مى بندند با اینکه خودشان مىدانند.
ترجمه علامه طباطبایی: «و بعضى از اهل کتاب کسانیند که اگر در قنطارى امینش کنى، آنرا به تو بر مىگردانند و بعضى از آنان کسانیند که اگر دینارى به آنان امانت دهى به تو برنمىگردانند مگر آنکه بالاى سرشان بایستى و اینها همان یهودیانند که از در غرور معتقد شده اند به اینکه هیچ ملتى حق ندارد به آنان اعتراضى کند و بر خدا دروغها مىبندند با اینکه دروغ بودن آنها را مىدانند.»
بَلَى مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ وَاتَّقَى فَإِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ(76/3) آرى هر که به پیمان خود وفا کند و پرهیزگارى نماید بىتردید خداوند پرهیزگاران را دوست دارد.
اینجا خداوند آشکارا به این می پردازد که آنان که کتاب آسمانی ندارند قَالُوا لَیْسَ عَلَیْنَا فِی الْأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ به گردن مومنان حقی دارند و مومن باید با همه عادل باشد. این دو با هم می آیند: بنابراین در مقابل نهاد سخت شده، خداوند از آنها می خواهد که به ایمان انضمامی برگردند و خود را مستثنی و برگزیده نشمرند.
این سخت شدن نهاد بخشی از روند تکوینی و تشریعی هر چیز است. اینست که خداوند استغفار را امری دائمی میداند. بایسته و شایسته است که هم نهاد و هم انسان مومن همواره در حال استغفار و عمل نیک باشند تا سخت نشوند.
هر نهالی به درختی سخت مبدل میشود و میمیرد. هر فرزندی با تربیت والدین نهادینه میشود و سپس به «خویش» بر می گردد. این روند، چرخه ای دائمی است که آیات خداوند را در خویش دارد. در آیات فوق خداوند نشان می دهد که یهود و مسیحی خود را درنهایت رستگاری می دانند و پیامبر تازه ای را بر نمی تابند. در حالیکه خداوند آنها را مانند درخت سختی به آغاز خویش می خواند، به نهال ایمان انضمامی ابراهیم حنیف.
به همین دلیل در سوره نصر پس از اینکه به پیامبر نوید پیروزی را می دهد، از او می خواهد که توبه کند. إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ (سوره نصر، آیه 1) چون یارى خدا و پیروزى فرا رسد. وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا (2) و ببینى که مردم دسته دسته در دین خدا درآیند. فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا (3) پس به ستایش پروردگارت نیایشگر باش و از او آمرزش خواه که وى همواره توبه پذیر است (3)
با این درک قرآنی از رابطه نهاد دینی و ایمان انضمامی ابراهیمی، برگردیم به علی (ع) به عنوان قرآن ناطق و ایمان ابراهیمی و نهاد دینی معاویه.
واقعیت این است که پس از وفات پیامبر در 11 هجری و شکل گیری سقیفه و انتخاب ابوبکر به خلافت، ما با اولین واقعیت نهادینه شدن دین پس از پیامبر در میان خلفای راشدین مواجه هستیم. این شگفت است که از همان لحظه فوت پیامبر، بین مهاجرین و انصار اختلاف افتاد و در منزل سقیفه جمع و سپس خلافت به ابوبکر رسید و آنچه که با تسلط بنی امیه، زوال تدریجی و خروج نهاد دین و خلافت از قرآن کریم می توان شمرد، روی داد.
معاویه در زمان ابوبکر در فتح شام در کنار برادرش یزید بن ابوسفیان شرکت داشت و در زمان خلافت عمر به امیری شام رسید. عمر به مدت 12 سال خلافت کرد و نفوذ اسلام را گسترش داد. او اصل و اولویت در پرداخت مستمری به مسلمانان را بر سابقه اسلام آوردن آنان، شرکت در غزوه بدر و نیز خویشی با پیامبر اکرم و اصل و نسب قبیلهای قرار داد که بر خلاف رویه اسلامی بود.
پس از او عثمان به قدرت رسید که به مدت 12 سال خلافت کرد و در 6 سال دوم از حدود الهی تخطی کرده و به اسراف و تبذیر و تجمل گرایی گرایید و به بنی امیه، یعنی قوم خودش، قدرت بخشید. ویکی شیعه می نویسد که «تلاش او برای تبدیل زمینهای عمومی به اموال خاصه، گام بزرگی برای تبدیل خلافت به پادشاهی بود. رفتار او با برخی از صحابه و ستمکاری عاملان او و ترویج بدعت ها که با قرآن و سنت پیامبر (ص) ناسازگار بود، اعتراضات شدیدی را به بار آورد که نهایتاً منجر به کشته شدن او شد.»
اگر خوانش پدیدارشناسانه من از آیات تغییر قبله و نیز نساء و آل عمران صحیح باشد، مشکل نهادینه شدن دین، سخت شدن تدریجی آن در دام قدرت و شُح و جاه طلبی است. این نوع درک از نهاد دینی از همان آغاز با قرآن کریم درتضاد است که در نقد نهاد یهود و مسیحی، از آنها می خواهد که به تجربه انضمامی ایمان یعنی تسلیم در برابر خداوند و عمل نیک با «توبه و استغفار» دائم روی آورند. بنا بر این درک، فرد مومن و نهاد دینی اگر از همان آغاز به این درک و حرکت پویا یعنی خود ویرایشی، خود اصلاحی، خود واگذاری، و در مواردی خلع قدرت از خود را در مسیر توبه دائم روی نیاورد، شُح و جاه طلبی که در نفس اماره حاضر است بطور اجتناب ناپذیری بر آن غلبه کرده و نهاد را سخت و مستبد خواهد کرد.
این داستان از همان آغاز خلافت شکل گرفت، برای اینکه اساساً این درک از نهاد دینی وجود نداشت و هنوز وجود ندارد. درک ما از نهاد دینی منحصرا متکی به فرد است. ما می خواهیم فرد فقیه و افراد مومن این نهاد را از فساد نجات دهد، اما یک فرد نمی تواند مگر اینکه درکی علی وار از نهاد داشته باشد. سوال اینست که آیا این خوانش از آیات تغییر قبله در سوره بقره و نیز آل عمران و نساء با درک امیرالمومنین همراهی دارد؟
امام علی(ع) با یک دین نهادینه شده یعنی خلافت ابوبکر و عمر و عثمان مواجه شد. معاویه در طول خلافت این سه خلیفه در تصرف شام و سپس امیری آن موقعیت خود را در شام تثیبت کرده بود. مردم شام از پیش با او برای خلافت بیعت کرده بودند. در همه این اوضاع واقعا چه درکی از نهاد دینی بنا بر قرآن و آیات تغییر قبله سوره بقره و آل عمران و نساء وجود داشت؟ تا همین زمان ما گمان می بریم که این دگم های دینی و کدهای شرع هستند که نهادهای دینی را می رانند. در حالیکه شُح و جاه طلبی و کبر در نفس انسان و در خود نهاد قدرت بنیادین هستند و بنابراین خداوند مکرر ما را دعوت می کند که «تسلیم» باشیم. چگونه می توانیم تسلیم باشیم و عمل صالح داشته باشیم اگر درکی ایستا از خود و نهاد دینی داشته باشیم؟ فقط آنکس که به نهاد دینی نه به مانند یک سنگ سخت بلکه یک ابر در حال تحول می نگرد، که فقط در مسیر توبه و عمل صالح می تواند به ایمان انضمامی ابراهیمی و تسلیم او برگردد، از پیش نهاد را از درون برای این توبه دائم برنامه ریزی می کند.
در حکمت 73 نهج البلاغه، امام علی(ع) می فرماید: «هر که خود را پیشواى مردم خواهد، باید که پیش از ادب کردن دیگران به ادب کردن خود پردازد و باید که ادب کردن دیگران به کردار باشد، نه به گفتار. کسى که آموزگار و ادب کننده خویش است، سزاوارتر به تعظیم است، از آنکه آموزگار و ادب کننده مردم است.»
این تأکید بر برگشتن به «نفس خویش» پیش از هر چیز انعکاس این درک پویا از نفس انسانی و نیز نهاد حکومتی است. در عهدنامه اى از آن حضرت به محمد بن ابى بکر هنگامى که او را حکومت مصر داد می می فرماید: و بدان، اى محمد بن ابى بکر، تو را بزرگترین سپاهیانم، یعنى مردم مصر، والى گردانیدم، پس موظّف هستى که با نفس خود مخالفت کنى و از دین خویش حمایت نمایى. حتى اگر یک ساعت از زندگیت در این جهان باقى نمانده باشد.
براى خشنودى یکى از آفریدگان، خدا را به خشم میاور. زیرا خشنودى خدا جانشین هر چیز شود و چیزى جانشین خشنودى خدا نشود. نماز را در وقتى که برایش معین شده به جاى آر و به سبب فراغت از کار نماز را پیش مینداز و به سبب اشتغال به کارهاى دیگر نماز را به تأخیر میفکن و باید که همه کارهاى تو تابع نماز تو باشد.»
در وصیت به حسن بن على (ع) در آن هنگام که از صفین بازمى گشت در «حاضرین» نوشته است: «من از پشت کردن دنیا به خود و سرکشى روزگار بر خود و روى آوردن آخرت به سوى خود، دریافتم که باید در اندیشه خویش باشم و از یاد دیگران منصرف گردم و از توجه به آنچه پشت سر مى گذارم باز ایستم و چون غم خودم—نه غم های مردم—تنها چیزی بود که مشغولم کرد. این غمخوارى خود، مرا از خواهشهاى نفس بازداشت و حقیقت کار مرا بر من آشکار ساخت و به کوشش و تلاشم برانگیخت، کوششى که بازی و شوخی در آن راه ندارد، و به صدق و راستی ای کشاند که دروغی با آن آمیخته نشده است.»
در آغاز این مقاله از «شُح نفس» گفتیم که امام علی(ع) تنها در یک مورد به نحوی ممدوح بکار می برد. و آن خطاب به مالک اشتر است. «پس نیکوترین اندوخته تو باید اعمال صالح و درست باشد، هواى نفس را در اختیار گیر، و از آنچه حلال نیست خویشتن دارى کن وَ شُحَّ بِنَفْسِکَ عَمَّا لَا یَحِلُّ لَکَ، زیرا بخل ورزیدن به نفس خویش، آن است که در آنچه دوست دارد، یا براى او ناخوشایند است، راه انصاف پیمایی فَإِنَّ الشُّحَّ بِالنَّفْسِ الْإِنْصَافُ مِنْهَا فِیمَا أَحَبَّتْ أَوْ کَرِهَت.»
در نامه 56 به شُریح بن هانی، در سال 36 هجری، زمانی که او را جلودار سپاهی قرار داد که به سوی شام حرکت می کرد، نوشت: «هر صبح و شام از خدا بپرهیز و از دنیای فریب دهنده بر خودت بترس و در هیچ حال از دنیا ایمن و آسوده خاطر نباش؛ و بدان که اگر از ترس امری ناپسند، نفس خود را از چیزهای بسیاری که دوست می داری باز نداری، هوا و هوس ها تو را به ضررهای فراوان می کشاند؛ پس مانع و بازدارنده نفس خود باش، و هنگام سرکشی خشمت، بر آن مسلط باش و آن را سرکوب کن.»
این همه به این روند پویا اشاره می کند که چه نهاد و چه فرد باید مرتب در حال «برگشتن» به خود باشد و خویش را بازیابد و در هیچ لحظه ای دچار توهم این نشود که تسلیم ابراهیمی حتی برای خود ابراهیم یک عمل ناگهانی و تمام شده بود. اگر بود، او را در انتهای عمر و با خواب قربانی فرزند دوباره و دوباره آزمون نمی کرد. این آزمون ها برای خود مومن است. خداوند می فرماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحًا عَسَى رَبُّکُمْ أَنْ یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ وَیُدْخِلَکُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ یَوْمَ لَا یُخْزِی اللَّهُ النَّبِیَّ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ نُورُهُمْ یَسْعَى بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَبِأَیْمَانِهِمْ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْ لَنَا إِنَّکَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (سوره تحریم، آیه 8)
اى کسانى که ایمان آورده اید به درگاه خدا توبه اى راستین کنید امید است که پروردگارتان بدیهایتان را از شما بزداید و شما را به باغهایى که از زیر [درختان] آن جویبارها روان است درآورد در آن روز خدا پیامبر [خود] و کسانى را که با او ایمان آورده بودند خوار نمى گرداند نورشان از پیشاپیش آنان و سمت راستشان روان است مى گویند پروردگارا نور ما را براى ما کامل گردان و بر ما ببخشاى که تو بر هر چیز توانایى (8)
خداوند از مومنان می خواهد که توبه راستین کنند تا یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ بدیهایتان را از شما بزداید. آیا این جز امری مداوم تا خود مرگ است که باید صورت گیرد؟ می خواهم بگویم مشکل نهاد دینی فقط این نیست که اگر فقیه عالم و یا متقی در رأس آن نباشد به فساد می رود، بلکه حتی اگر فقیه عالم و یا متقی باشد اما منطق آیات تغییر قبله را نفهمیده باشد، اگر درکش از نهاد دینی یک سیستم خطی است که مرتب در کار اعمال قوانین و ترویج و تبلیغ یا تبادل با مردم است، به قطع، همانطور که اکنون می بینیم، نهاد دینی و حکومتی آمرانه شده و قادر به اجرای منطق برگشتن به تسلیم زنده ابراهیمی نیست.
با ضرس قاطع که نهاد به کژ راه خواهد رفت اگر دائم «توبه» نکند، دائم نام و نهاد خویش را «واسازی» نکند، اگر در بند هویت کاذب و منجمد به هر نامی (سنی و شیعه و ولایت فقیه و شورای نگهبان و...) اسیر شود، از طلسم قدرت نهاد دینی به ایمان انضمامی و تسلیم ابراهیمی گشوده نخواهد شد. مگر نه اینست که این به یهودیان و مسیحیان روی داد؟ مگر نه اینست که این چنان سخت بر مسلمان و خلافت اسلامی، پس از مرگ پیامبر اسلام، روی داد که پس از شهادت امام علی(ع) و امام حسین(ع) هرگز به سامان نیامد؟
این نوشته را با این نصایح به مالک اشتر تمام میکنم: «باید که محبوبترین کارها در نزد تو، کارهایى باشد که با میانه روى سازگارتر بوده و با عدالت دمسازتر و خشنودى رعیت را در پى داشته باشد زیرا خشم توده هاى مردم، خشنودى نزدیکان را زیر پاى بسپرد و حال آنکه، خشم نزدیکان اگر توده هاى مردم از تو خشنود باشند، ناچیز گردد.
خواص و نزدیکان کسانى هستند که به هنگام فراخى و آسایش بر دوش والى بارى گران اند و چون حادثه اى پیش آید کمتر از هر کس به یاریش برخیزند و خوش ندارند که به انصاف درباره آنان قضاوت شود. اینان همه چیز را به اصرار از والى مىطلبند و اگر عطایى یابند، کمتر از همه سپاس مىگویند و اگر به آنان ندهند، دیرتر از دیگران پوزش مى پذیرند و در برابر سختیهاى روزگار، شکیباییشان بس اندک است، اما ستون دین و انبوهى مسلمانان و ساز و برگ در برابر دشمنان، عامه مردم هستند، پس، باید توجه تو به آنان بیشتر و میل تو به ایشان افزونتر باشد.»