به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم، در بوستان معرفت علوی، آنگاه که امیرِ کلام، علی(ع)، قلم بر لوح جان فرزند میساید، پرده از رازی سترگ برمیدارد که در مرز میانِ «جمودِ عادت» و «پویایی اراده» ایستاده است.
«وَ عَوِّدْ نَفْسَكَ التَّصَبّرَ عَلَى الْمَكْروهِ، وَ نِعْمَ الْخلق التَّصَبّر فِی الْحَقِّ» این سخن گهربار حضرت، نیازمند بسط و تشریحِ ساحاتی است که در پی میآید:
1. عادت، آفت عبادت
نخست باید دانست که در هندسه دینورزی و در ترازوی نقدِ ادبیاتِ عرفانی ما، «عادت» چونان موریانهای است که ستونهای معبد بندگی را میجود. عادت، مرگِ آگاهی است در بسترِ تکرار. عبادت اگر به عادت بدل شود، «قشر» میماند و «لب» میگریزد؛ پوستهای است تهی از مغز خضوع.
چنانکه عطار میگوید: کلید معرفت آمد عبادت بشرط آنکه گویی ترک عادت
در فلسفه دین، این حقیقت عیان است که ارزشِ عمل به «نیت» است و نیّت، یعنی حضور زنده آگاهی در لحظه عمل. آنکه از سرِ عادت، رکوع یا سجدهای طولانی میکند، عبادتی در خور انجام نمیدهد.
امام صادق (ع) چه نیکو معیار را تغییر میدهد: «لا تنظروا الی طول رکوع الرجل و سجوده فان ذالک شی ء قد اعتاده و لو ترکه استوحش لذالک و لکن انظروا الی صدق حدیثه واداء امانته». دیده به طول رکوع و سجود کسی مدوزید؛ زیرا آن رویهای است که بدان خو گرفته و اگر ترکش گوید، هراسان و پریشان گردد. لیکن [عیارِ ایمانش را] در صدقِ گفتار و ادای امانت بجویید.
امام، پرده از رازی مهیب برمیدارد: اینکه چه بسا آن رکوعهای کشیده و سجدههای دامندار، نه پروازی به سوی ملکوت، که لنگری در مرداب تکرار باشند. آدمی، اگر معتاد مناسک شود، آنگاه که این افیونِ عادت از او دریغ گردد، نه از دردِ فراقِ یار که از هراسِ ترکِ عادت، به خود میپیچد و وحشت میکند؛ گویی قفسی را که بدان خو کرده، از او ستاندهاند.
اما عیارِ عاشقی و گوهرِ دینداری در میدان دیگری محک میخورد؛ در آوردگاهی که نفس را باید قربانی کرد. دو نشان، دو چراغِ راهنماست که در ظلماتِ ریا، راه را از چاه باز میشناساند:
نخست، «صدقِ حدیث»؛ آنجا که زبان، تیغی میشود بر گلویِ منفعتِ خویش و راستگویی، آتش به خرمنِ مصلحت شخصی میزند.
و دوم «ادای امانت»؛ آنجا که دست، در عینِ توانایی بر خیانت، میلرزد و امین میماند. اینجاست که ایمان، از پوسته خشکِ عادت بیرون میجهد و مغزِ شیرینِ عبد بودن را هویدا میکند. «راستگویی» و «امانتداری» نشانگرِ بیداریِ وجدان و حضورِ فعالِ «من اخلاقی» است.
به تعبیری، عادت در عبادت، «ازخودبیگانگی» است؛ یعنی فاعل، فعل را انجام میدهد اما خود در آن غایب است، البته حاشا که این کلام، تیغی باشد بر گلویِ نیایشهای طولانی یا انکاری بر فضیلتِ خلوتهایِ ممتد.
امام در مقامِ شکستنِ قدرِ رکوع و سجود نیست که آن کشیدگیِ عاشقانه در پیشگاهِ معبود، اگر از سرِ درد و درک باشد، خود کیمیایِ سعادت است و بالِ پرواز، و ارزشی است ذاتی که جان را جلا میدهد.
سخن بر سرِ ارزشزدایی از عبادت نیست، بلکه غرض، معیارزدایی از عادت است. امام میخواهد بگوید آن طولانیبودن، اگرچه فینفسه گوهری است گرانبها، اما چون احتمال دارد به آفتِ تکرار و غبارِ عادت آلوده شده باشد، دیگر نمیتواند ترازویِ اعتماد و شاقولِ سنجش باشد.
آن ظاهرِ آراسته، شاید پوستهای باشد تهی از مغز، اما آنجا که پایِ صداقت و امانت در میان است، راه بر فریب بسته میشود و طلایِ ناب از مسِ عادت تمیز داده میشود.
2. کیمیای عادت در چارچوب اراده
حال، گرهی در ذهن میافتد و پرسشی سترگ دامن اندیشه را میگیرد: اگر عادت، آنگونه که پیشتر رفت، سمی مهلک است و آفتی که نخلِ عبادت را میخشکاند، پس این چه سِرّی است که امیرِ بیان، علی(ع) در مقامِ طبیبِ دوارِ روح، نسخه میپیچد که «عَوِّدْ نَفْسَکَ التَّصَبّر» (نفسِ خویش را به شکیبایی عادت ده)؟
آیا میانِ آن پرهیز و این تجویز، تناقضی نهفته است؟ حاشا! پاسخ در کشفِ ماهیتِ «اراده» نهفته است؛ آن گوهری که مرزِ میانِ عادتِ کور و ملکهی نور را ترسیم میکند.
عادت، تیغی است دو لبه؛ آنجا که اراده را میجود و میبلعد و آدمی را به ماشینی کوکی بدل میکند، افیون است و مرداب. در چنین عادتی، من غایب است و تنها پوستهای از عمل بر جاست. این همان عادتی است که در رکوع و سجودِ بیروح، راهزنی میکند.
اما ساحتی دیگر هست که در آن، عادت نه قاتلِ اراده که خاستگاهِ جهشِ اراده است. نیک بنگرید؛ عادت در عبادتِ صوری، جایگزینِ حضورِ قلب میشود، اما در فضایلِ اخلاقی همچون صدق و صبر، عادت، بسترِ تحققِ مداومِ آن فضیلت است. راستگویی، تنها یک فعل نیست، بلکه منشی است که در آن اراده موج میزند.
آنکه به صدق عادت کرده، در واقع اراده پاکِ خویش را چنان صیقل داده که در بزنگاههایِ سخت، بیدرنگ و بیلغزش، حق را برمیگزیند.
انوری شاعر نکتهسنج چه خوش این حقیقت را به نظم کشیده که چگونه پرتوهایِ وجودی و آثارِ ماندگار، از دلِ همین عادتِ نیکو وام گرفته میشوند:
انوار آن ز سایهٔ جود تو مستفاد و آثار این ز عادت خوب تو مستعار
در اینجا، سخن از «تصّبر» است؛ یعنی خود را به زحمت به صبر واداشتن. چرا که ذاتِ صبر، تلخ است و نفسِ چموشِ آدمی، در برابرِ ناگواریها و برایِ پاسداشتِ حق، میشکند و میرمد. اینجاست که فرمانِ «عَوِّد نَفسَک» (عادت بده نفست را)، کیمیایی میشود برایِ هموار کردنِ این سنگلاخ.
این «عادت»، دیگر آن تکرارِ غفلت آور نیست؛ بلکه «طبیعتِ ثانویهای» است که مومن برایِ خویش میسازد. صبر پیشگی و استقامت ورزیدن، نیازمندِ آن است که انسان، دَمبهدَم کنشگری کند و ارادهاش را همچون پتکی بر آهنِ سردِ حوادث بکوبد، اما چون این کوبیدنِ مدام، طاقتفرساست، عادت به یاری میآید تا اصطکاکِ نفس را کم کند.
پس در این مقام، عادت، «تسهیلگرِ فضیلت» است. عادت در اینجا، خواب کردنِ اراده نیست، بلکه بیدار نگه داشتنِ اراده در بستری هموارتر است تا آن تصورِ سخت، به تحققِ ممکن بدل شود. انسان باید کنشگری کند تا بتواند صبر را استدامه بخشد و این تداوم جز بر مرکبِ رامِ عادت میسر نمیگردد.
بدینسان، اگر آن عادتِ نخستین (در عبادتِ بیروح)، فرار از دشواریِ حضور بود، این عادتِ دومین (در صبر و صدق)، ابزاری برایِ در آغوش کشیدنِ دشواری در راه حق است و اینجاست که عادت، نه تنها نیکو، که ضرورتِ سلوک میشود و نردبانی برایِ عروجِ اراده به بامِ بلندِ رستگاری.
این صبر، نه دشمنِ خرد است و نه رقیبِ ذوق، بلکه پیونددهنده این دو قوه است، زیرا داناییِ خام تا در کوره تحملِ مکروهات آبدیده نشود، زود میشکند و از عهده دفاع از حق برنمیآید. پس، تصبّر، یعنی «خود را به شکیبایی واداشتن»، این یک کنشِ فعال است، نه یک واکنشِ منفعل.
3. رنج در مدار حق
حضرت میفرماید: «نِعْمَ الْخلق التَّصَبّر فِی الْحَقِّ». در این کلام، قید ظریف «فی الحق»، همچون «قطبنمایی در طوفان»، جهت اصلی را نشان میدهد و مرز باریک میان خلق رنج و مدیریت رنج را ترسیم میکند. اسلام، دین مازوخیسم و خودآزاری نیست و ستایشگر زخم نیست؛ ما مأمور نیستیم که به پیشواز تازیانه برویم و «مهمان ناخوانده درد» را به خانه دعوت کنیم. رنج، فینفسه قداستی ندارد؛ آنچه اصالت دارد، حق است و بس.
اما راز این عالم در آن است که جهان ماده، جهان اصطکاک است و «سنگلاخ طبیعت»، پای رونده را میخراشد. حقطلبی در این بازار مکاره، هزینه دارد و آنکه سودای وصال حقیقت در سر دارد، ناگزیر باید از «کوره ابتلائات» بگذرد. رنج در اینجا هدف نیست، بلکه غباری است که بر دامن مسافر مینشیند، نه لباسی که خود خواسته بر تن کند.
لسانالغیب، حافظ شیرینسخن، چه زیبا این تابآوری عاشقانه را تصویر کرده است:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر کند خار مغیلان، غم مخور
در اینجا خار مغیلان (همان مکروه و رنج) حضور دارد و میگزد، اما آن «شهد مقصود» (کعبه و حق)، چنان ذائقه جان را شیرین میکند که تلخی نیش خار، در برابرش رنگ میبازد.
اینجاست که تصبّر معنا میشود: نه سکون و انفعال، بلکه کنشگری مومنانه برای کنار زدن پوسته سخت حوادث و رسیدن به مغز حقیقت. چنانکه مولانا جلالالدین، این حقیقت را با استعارهای دیگر تکمیل میکند و رنج در راه حق را نه مانع، بلکه صیقلدهنده جان میداند:
بهر آنست این ریاضت وین جفا تا بر آرد کوره از نقره جفا
بهر آنست امتحان نیک و بد تا بجوشد بر سر آرد زر زبد
پس رنج، «پل عبور» است، نه مقصد سکونت. اگر در مسیر احقاق حق، رنجی چهره نمود، باید تاب آورد؛ چرا که این درد، درد زایمان تحقق حقیقت است و نویدبخش تولدی دیگر.
نویسنده: آیت الله احمد مبلغی، استاد حوزه و دانشگاه و عضو مجلس خبرگان رهبری
انتهای پیام/