به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری تسنیم، پس از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945 ایالات متحده آمریکا به عنوان یک ابرقدرت جهانی ظهور کرد و سیاست خارجی خود را بر مبنای گسترش نفوذ و مهار آنچه «تهدید کمونیسم» مینامید، شکل داد.
خبرگزاری تسنیم قصد دارد بهطور جامع به بررسی مداخلات نظامی و مخفی آمریکا در کشورهای مختلف جهان بعد از جنگ جهانی دوم بپردازد، این مداخلات، که شامل کودتاها، عملیاتهای مخفی سیا، حمایت از رژیمهای دیکتاتوری، و جنگهای نیابتی بود پیامدهای عمیقی بر سیاست، اقتصاد و حقوق بشر در کشورهای هدف داشته است.
این اقدامات معمولاً تحت پوشش مبارزه با کمونیسم انجام میشدند، اما در واقع، هدف اصلی آنها جلوگیری از شکلگیری دولتهایی بود که مسیر توسعهای مستقل از سیاستهای خارجی آمریکا را دنبال میکردند.
در قسمت بیست و چهارم این گزارش به بررسی مداخله آمریکا در کوبا بین سالهای 1959 تا دهه 1980 پرداختهایم.
مقدمه
کوبا، جزیرهای کوچک در دریای کارائیب که تنها 90 مایل از سواحل فلوریدای آمریکا فاصله دارد، برای دههها صحنه یکی از پیچیدهترین و طولانیترین مداخلات ایالات متحده در امور داخلی یک کشور دیگر بوده است.
این مداخله، که ریشه در ترس آمریکا از سیاستهای مستقلانه یک کشور در همسایگی خود داشت شامل ترکیبی از عملیات نظامی، تحریمهای اقتصادی، خرابکاریهای مخفیانه، تلاشهای ترور و کمپینهای پروپاگاندا بود.
برای درک این ماجرا، باید از زمینه تاریخی شروع کنیم و گام به گام پیش برویم تا ببینیم چگونه روابط دو کشور از امیدواریهای اولیه به سمت دشمنیهای عمیق حرکت کرد.
زمینه تاریخی و انقلاب کوبا
تا پیش از سال 1959، کوبا عملاً تحت نفوذ اقتصادی و سیاسی آمریکا قرار داشت. از زمان جنگ اسپانیا-آمریکا در سال 1898، ایالات متحده کنترل زیادی بر اقتصاد کوبا داشت، به ویژه در صنعت شکر که بخش عمده صادرات این کشور را تشکیل میداد.
شرکتهای آمریکایی مانند یونایتد فروت کمپانی زمینهای وسیعی را در اختیار داشتند و دولتهای کوبایی اغلب با سیاستهای واشنگتن همسو بودند. در دهه 1950، کوبا تحت حکومت دیکتاتوری فولخنسیو باتیستا اداره میشد؛ یک نظامی که با کودتا قدرت را گرفته بود و با فساد، سرکوب مخالفان و وابستگی به آمریکا آن را حفظ میکرد. آمریکا از باتیستا حمایت میکرد زیرا او منافع اقتصادی آمریکاییها را حفظ میکرد.
اما شرایط داخلی کوبا بحرانی بود و فقر گسترده، نابرابری اجتماعی و عدم دسترسی به آموزش و بهداشت برای اکثریت مردم باعث نارضایتیهای گستردهای در این کشور شده بود.
این وضعیت زمینهساز انقلاب شد. در سال 1959، گروهی از انقلابیون به رهبری فیدل کاسترو همراه با چهرههایی مانند چه گوارا و رائول کاسترو، موفق شدند باتیستا را سرنگون کنند.
«فیدل کاسترو، که در آغاز یک وکیل جوان و تحصیلکرده بود، همراه با گروه کوچکی از یارانش از جمله چه گوارا و برادرش رائول مبارزه مسلحانه علیه حکومت باتیستا را از کوههای سیرا مائسترا (منطقهای کوهستانی و صعبالعبور در شرق کوبا) شروع کرد. آنها با حملات چریکی و تدریجی، نیروهای دولتی را تضعیف کردند و در نهایت در ژانویه 1959 موفق شدند پایتخت، هاوانا، را تصرف کنند و باتیستا را مجبور به فرار از کشور کنند.

فیدل کاسترو در حال ورود پیروزمندانه به هاوانا، ژانویه 1959
انقلاب کوبا فقط یک تغییر ساده قدرت نبود؛ بلکه یک تحول عمیق اجتماعی و اقتصادی بود. کاسترو و یارانش بلافاصله دست به اصلاحات بزرگی زدند: زمینهای بزرگ و وسیع (که اغلب متعلق به شرکتهای آمریکایی یا زمینداران ثروتمند بود) را مصادره کردند و بین کشاورزان فقیر تقسیم کردند؛ شرکتهای خارجی – به ویژه آمریکایی – را ملی کردند؛ آموزش ابتدایی و متوسطه را برای همه کودکان رایگان کردند؛ و سیستم بهداشت عمومی را گسترش دادند تا همه مردم، حتی در روستاهای دورافتاده، بتوانند از خدمات پزشکی رایگان استفاده کنند.
این تغییرات برای میلیونها نفر در آمریکای لاتین الهامبخش بود؛ چون نشان میداد که یک کشور کوچک میتواند با انقلاب، فقر و نابرابری را کاهش دهد و استقلال واقعی به دست آورد. اما همین موفقیت برای ایالات متحده نگرانکننده بود. آمریکا میترسید که این الگوی جدید به دیگر کشورهای آمریکای لاتین سرایت کند و منافع اقتصادیاش – یعنی کنترل شرکتهای بزرگ بر شکر، معادن و زمینهای کوبا – را از دست بدهد. علاوه بر این، حرکت کوبا به سمت استقلال کامل از نفوذ آمریکا، برای واشنگتن غیرقابل قبول بود.
در روزهای اول پس از پیروزی انقلاب کوبا در ژانویه 1959، واکنش آمریکا خیلی خصمانه نبود. برخی از مقامات آمریکایی حتی با خوشبینی به این رویداد نگاه میکردند و امیدوار بودند که این فقط یکی دیگر از تغییرات معمولی دولت در کشورهای آمریکای لاتین باشد – تغییراتی که در قرن گذشته صدها بار رخ داده بود و معمولاً فقط نام و چهره حاکمان عوض میشد، اما وابستگی اقتصادی و سیاسی این کشورها به ایالات متحده حفظ میشد.

فیدل کاسترو و چه گوارا، دو رهبر اصلی انقلاب کوبا
به همین دلیل، فیدل کاسترو در آوریل 1959 (یعنی فقط سه ماه پس از پیروزی انقلاب) به دعوت رسمی به واشنگتن سفر کرد. او در آنجا با خبرنگاران، سناتورها و حتی معاون رئیسجمهور وقت، ریچارد نیکسون، دیدار کرد و سعی کرد تصویر یک رهبر ملیگرا و مستقل را نشان دهد.
اما خیلی زود مشخص شد که کاسترو قصد ندارد مانند رهبران قبلی کوبا عمل کند. او در سخنرانیها و مصاحبههایش به شدت از 60 سال نفوذ و کنترل آمریکا بر کوبا انتقاد کرد کاسترو همچنین حضور پایگاه نظامی گوانتانامو را محکوم کرد؛ پایگاهی که آمریکا از همان زمان اشغال کرده و تا امروز علیرغم اعتراضهای مکرر دولت کوبا آن را نگه داشته است و کاسترو آن را «نماد استعمار» میدانست.
علاوه بر این، کاسترو اعلام کرد که کوبا در جنگ سرد بیطرف خواهد ماند، یعنی نه کاملاً در جبهه آمریکا قرار میگیرد و نه در جبهه شوروی، اما همزمان روابط اقتصادی و سیاسی خود را با اتحاد جماهیر شوروی گسترش خواهد داد. این مواضع برای آمریکا غیرقابل قبول بود؛ چون نشان میداد کوبا دیگر یک کشور وابسته و مطیع نخواهد بود و ممکن است الگویی برای دیگر کشورهای آمریکای لاتین شود که بخواهند از نفوذ آمریکا خارج شوند. به همین دلیل، واشنگتن خیلی سریع به این نتیجه رسید که انقلاب کوبا یک تهدید جدی برای منافع و امنیت ایالات متحده است.
بحران موشکی و استانداردهای دوگانه آمریکا
یکی از مهمترین و پرتنشترین لحظات این دشمنی طولانی، بحران موشکی کوبا در اکتبر 1962 بود – رویدادی که جهان را تا مرز جنگ هستهای برد.
در آن زمان، اتحاد جماهیر شوروی (به رهبری نیکیتا خروشچف) تصمیم گرفت موشکهای هستهای میانبرد و دوربرد را در خاک کوبا مستقر کند. دلیل اصلی این کار، دفاع از کوبا بود: شوروی میخواست با این موشکها جلوی حمله احتمالی آمریکا به جزیره را بگیرد، چون کوبا تنها 90 مایل با سواحل آمریکا فاصله داشت و آمریکا بارها تهدید به سرنگونی دولت کاسترو کرده بود.
وقتی هواپیماهای جاسوسی آمریکا این موشکها را کشف کردند، دولت جان اف. کندی (رئیسجمهور آمریکا) و مشاورانش به شدت نگران شدند. آنها این اقدام شوروی را «تهاجمی» و «غیرقابل قبول» خواندند و بلافاصله دست به یک اقدام نظامی بزرگ زدند: «قرنطینه دریایی» کوبا. یعنی ناوگان عظیم دریایی و هوایی آمریکا دور جزیره را محاصره کرد و اعلام کرد که هر کشتی ورودی به کوبا را متوقف و بازرسی خواهد کرد. اگر کشتی حامل سلاح یا مواد نظامی بود، مجبور به بازگشت میشد. این قرنطینه در واقع نوعی محاصره نظامی بود که جهان را به آستانه جنگ هستهای رساند.
اما این واکنش آمریکا پر از تناقض و استاندارد دوگانه بود. در همان زمان، ایالات متحده خودش پایگاههای موشکی هستهای و بمبافکنهای استراتژیک را در ترکیه مستقر کرده بود – کشوری که مستقیماً با شوروی هممرز بود و موشکهای آمریکایی از آنجا میتوانستند در عرض چند دقیقه مسکو را هدف بگیرند. علاوه بر این، آمریکا موشکهای هستهای دیگری را در کشورهای اروپای غربی (مانند ایتالیا و بریتانیا) قرار داده بود که همه آنها شوروی را تهدید میکردند.
از طرف دیگر، آمریکا پایگاه نظامی گوانتانامو را همچنان در خاک کوبا نگه داشته بود – پایگاهی که از زمان اشغال کوبا توسط آمریکا در اوایل قرن بیستم (پس از جنگ با اسپانیا در 1898) باقی مانده بود و آمریکا علیرغم اعتراضهای مکرر دولت کوبا، حاضر به ترک آن نبود. کوباییها این پایگاه را «باقیمانده استعمار» و نماد سلطه آمریکا میدانستند.
به عبارت سادهتر: آمریکا میگفت داشتن موشکهای هستهای شوروی در کوبا «غیرقابل تحمل» است، اما خودش موشکهای مشابه را در نزدیکی مرز شوروی قرار داده بود و پایگاه نظامیاش را در خاک کوبا نگه داشته بود. این تناقض نشان میداد که آمریکا حاضر نبود همان قانونی را که برای دیگران وضع میکرد، برای خودش بپذیرد.
نیکیتا خروشچف، رهبر اتحاد جماهیر شوروی در آن زمان، بعدها در خاطراتش دلایل این اقدام را اینطور تشریح کرده بود: «آمریکاییها کشور ما را با پایگاههای نظامی و موشکهای هستهای احاطه کردهاند و ما را تهدید میکنند. حالا که موشکهای ما در نزدیکی مرزهای آمریکا قرار گرفته، آنها هم میفهمند که داشتن دشمن مسلح در نزدیکی خانهشان چه حسی دارد. ما فقط کمی از همان دارویی که خودشان به دیگران میدهند را به آنها چشاندیم.»
خروشچف تأکید میکرد که شوروی هیچ دشمنی اخلاقی یا قانونی با آمریکا ندارد. به نظر او، شوروی فقط همان کاری را انجام میدهد که آمریکا سالها با متحدان خودش انجام داده بود: یعنی استقرار سلاحهای نظامی در نزدیکی مرزهای دشمن برای دفاع و بازدارندگی.
اما رسانههای آمریکایی، مانند مجله تایم، این استدلال خروشچف را کاملاً رد کردند. آنها نوشتند که پایگاههای موشکی آمریکا در ترکیه و دیگر نقاط اروپا «برای دفاع از سازمان ناتو در برابر تهاجم احتمالی شوروی» هستند و هدفشان حفظ صلح و امنیت متحدان است. در مقابل، موشکهای شوروی در کوبا را «ابزاری برای فتح و سلطه بر جهان آزاد» توصیف کردند. به عبارت دیگر، رسانههای آمریکایی میگفتند: پایگاههای ما «خوب» و «دفاعی» هستند، اما پایگاههای شما «بد» و «تهاجمی».

نقشه جاسوسی سیا از پایگاههای موشکی در کوبا
این دیدگاه نشاندهنده یک استاندارد دوگانه آشکار بود: آمریکا و متحدانش میتوانستند پایگاههای نظامی و موشکهای هستهای را در نزدیکی مرزهای شوروی قرار دهند، اما اگر شوروی همین کار را در نزدیکی آمریکا انجام میداد، غیرقابل قبول و خطرناک بود.
این استاندارد دوگانه فقط به موشکها محدود نمیشد. حتی در نگاه به انقلابها هم دیده میشد: انقلاب آمریکا و انقلاب فرانسه در تاریخ آمریکا «خوب» و ستودنی بودند، چون نماد آزادی و مبارزه با استبداد تلقی میشدند. اما انقلاب کوبا «بد» و «نابخشودنی» بود، چون سوسیالیستی بود، شرکتهای آمریکایی را ملی کرد و میلیونها نفر فقیر را از فقر و نابرابری نجات داد و الگویی برای استقلال کشورهای دیگر شد.
در نهایت، بحران با توافقی محرمانه حل شد: شوروی موشکها را برداشت و آمریکا قول داد به کوبا حمله نکند و موشکهایش را از ترکیه خارج کند. اما این رویداد تنشها را بیشتر کرد و کوبا را بیشتر به سمت شوروی سوق داد.
حمله نظامی و عملیات مخفیانه
ایالات متحده نمیتوانست وجود یک دولت سوسیالیستی موفق در نزدیکی سواحل خود را تحمل کند. به همین دلیل، در سال 1961، دولت جان اف. کندی (رئیسجمهور آمریکا) تصمیم گرفت مستقیماً دست به اقدام نظامی بزند تا دولت فیدل کاسترو را سرنگون کند.

نیروهای تبعیدی کوبایی در حال فرود در ساحل خلیج خوکها، آوریل 1961
این عملیات که بعدها به نام «حمله خلیج خوکها» (Bay of Pigs Invasion) معروف شد، توسط سازمان سیا برنامهریزی و اجرا گردید. سیا حدود 1500 تبعیدی کوبایی – یعنی کسانی که پس از انقلاب از کوبا فرار کرده بودند و اغلب از حامیان و نزدیکان دیکتاتور سابق، فولخنسیو باتیستا، بودند – را در پایگاههای مخفی در فلوریدا آموزش داد، مسلح کرد و تجهیز کرد. هدف این بود که این نیروها به عنوان یک «ارتش آزادیبخش» به کوبا حمله کنند، مردم را علیه کاسترو بشورانند و دولت را سرنگون کنند.
حمله در 17 آوریل 1961 آغاز شد. این نیروها با پشتیبانی هوایی محدود آمریکا به ساحل خلیج خوکها (منطقهای در جنوب کوبا) فرود آمدند. اما عملیات خیلی سریع به فاجعه تبدیل شد: نیروهای کوبایی – که از قبل از حمله خبر داشتند – با شدت به مهاجمان حمله کردند. نتیجه شکست کامل بود: بیش از 100 نفر از مهاجمان کشته شدند و نزدیک به 1200 نفر اسیر شدند. چهار خلبان آمریکایی که به طور مخفیانه در عملیات شرکت داشتند نیز در این درگیریها جان باختند.
مهاجمان و طراحان عملیات در سیا انتظار داشتند که مردم کوبا به محض ورود آنها علیه کاسترو قیام کنند و انقلاب را سرنگون کنند. اما این اتفاق هرگز نیفتاد. برعکس، مردم کوبا – از کشاورزان و کارگران گرفته تا طبقه متوسط – به شدت از انقلاب و دولت کاسترو حمایت کردند. آنها تبعیدیها را نه به عنوان «آزادیبخش»، بلکه به عنوان «نوچههای دیکتاتور سابق باتیستا» میدیدند که میخواهند نظام سابق را که پر از فساد و نابرابری بود، دوباره برگردانند.
این شکست نه تنها برای آمریکا بسیار تحقیرآمیز بود، بلکه باعث شد کاسترو محبوبیت بیشتری در میان مردم کوبا و حتی در جهان سوم به دست آورد. همچنین نشان داد که انقلاب کوبا ریشه عمیقی در جامعه دارد و نمیتوان آن را با حمله خارجی به راحتی سرنگون کرد.

مهاجمان کوبایی تبعیدی در جریان حمله خلیج خوکها
پس از شکست تحقیرآمیز حمله خلیج خوکها در آوریل 1961، آمریکا متوجه شد که نمیتواند با یک حمله بزرگ و آشکار دولت کاسترو را سرنگون کند. به همین دلیل، استراتژیاش را تغییر داد و به عملیات کوچکتر، مخفیانه و مداوم روی آورد تا اقتصاد کوبا را تضعیف کند، مردم را ناامید سازد و انقلاب را بیاعتبار نشان دهد.
این عملیات از اواخر سال 1959 – یعنی حتی پیش از حمله خلیج خوکها – شروع شده بود، اما پس از شکست خلیج خوکها شدت بیشتری گرفت. گروههای تبعیدی کوبایی (که اغلب از حامیان سابق باتیستا بودند) با حمایت مستقیم سازمان سیا، حملات هوایی و دریایی متعددی علیه کوبا انجام دادند. اهداف اصلی این حملات عبارت بودند از:
- بمباران مزارع نیشکر (که منبع اصلی درآمد و صادرات کوبا بود)،
- حمله به کارخانههای شیمیایی و پالایشگاههای نفت،
- تخریب پلها، راهآهنها و زیرساختهای حملونقل.
در برخی از این حملات، خلبانان آمریکایی به طور مخفیانه شرکت داشتند. حداقل سه نفر از این خلبانان در سقوط هواپیماهایشان کشته شدند. دولت آمریکا معمولاً این حملات را «اقدامات مستقل تبعیدیها» معرفی میکرد، اما شواهد نشان میدهد که سیا نه تنها آنها را سازماندهی میکرد، بلکه آموزش، سلاح و پشتیبانی لجستیکی هم فراهم میآورد.
یکی از نمونههای برجسته این اقدامات خرابکارانه، انفجار کشتی فرانسوی «لا کوب» (La Coubre) در بندر هاوانا در 4 مارس 1960 بود. این کشتی حامل محمولهای از مهمات و تسلیحات نظامی از بلژیک به مقصد کوبا بود.
انفجار بسیار شدید بود و باعث مرگ 75 نفر (از جمله خدمه کشتی و کارگران بندر) و زخمی شدن بیش از 200 نفر دیگر شد. بسیاری از زخمیها بعداً بر اثر جراحات جان باختند.دولت کوبا این انفجار را خرابکاری سازمانیافته توسط آمریکا دانست، اما واشنگتن اتهام را رد کرد.
با این حال، آمریکا مجبور شد اعتراف کند که پیش از این، تلاش کرده بود از طریق فشارهای دیپلماتیک جلوی ورود این محموله تسلیحاتی به کوبا را بگیرد. بعدها اسناد منتشرشده نشان داد که سیا در چنین عملیات خرابکارانهای دست داشته است.
این حملات و خرابکاریها بخشی از یک سیاست گستردهتر بودند که هدفشان «جنگ اقتصادی» علیه کوبا بود: آسیب زدن به تولید، ایجاد کمبود مواد غذایی و ناامنی و در نهایت وادار کردن مردم به نارضایتی از دولت کاسترو. اما این اقدامات نه تنها انقلاب را سرنگون نکرد، بلکه باعث شد کوبا بیشتر به سمت اتحاد با شوروی برود و مردمش در برابر تهدید خارجی متحدتر شوند.
در طول دهه 1960، کوبا تقریباً هر هفته هدف حملات کوچک اما مداوم و آزاردهنده قرار میگرفت.
نمونههایی از این حملات عبارت بودند از:
- حمله به کشتیهای ماهیگیری کوبایی در آبهای اطراف جزیره، که گاهی منجر به کشته شدن ماهیگیران بیدفاع میشد.
- بمباران و تیراندازی به کشتیهای تجاری شوروی که در بنادر کوبا پهلو گرفته بودند.
- حمله به اردوگاههای نظامی که نیروهای روسی در آن حضور داشتند؛ مثلاً در یکی از این حملات، 12 سرباز شوروی زخمی شدند.
- حتی بمباران از دریا به هتلها و تئاترهایی که تصور میشد روسها یا شرقیهای دیگر در آن حضور دارند – اقدامی که نشاندهنده شدت خصومت بود.
این عملیاتها توسط یک ستاد مخفی و قدرتمند در شهر میامی (فلوریدا) هدایت میشد. این ستاد، که عملاً مانند یک «دولت در سایه» عمل میکرد، خارج از کنترل مستقیم قوانین آمریکا و حتی گاهی خارج از نظارت رسمی دولت فدرال بود. بودجه سالانه این عملیات بیش از 50 میلیون دلار بود. در این ستاد، صدها کارمند آمریکایی (اغلب افسران سیا) کار میکردند و هزاران عامل و نیروی کوبایی تبعیدی را آموزش میدادند، تجهیز میکردند و به سمت اهداف در کوبا هدایت میکردند.
این حملات نه تنها به اقتصاد کوبا ضربه زدند، بلکه باعث شدند کوبا منابع زیادی را صرف دفاع و امنیت کند و روابطش با شوروی عمیقتر شود. در عین حال، این اقدامات نشاندهنده عمق خصومت آمریکا بود: کشوری که نمیتوانست یک انقلاب موفق در همسایگیاش را تحمل کند و حاضر بود با روشهای مخفیانه و غیرقانونی برای سرنگونی آن تلاش کند.
علاوه بر حملات نظامی و خرابکاریهای اقتصادی، ایالات متحده در این دوره از روشهای بسیار خطرناک و غیرانسانی دیگری هم استفاده کرد: یعنی استفاده از سلاحهای شیمیایی و بیولوژیکی علیه کوبا. این اقدامات، که هدفشان نابودی محصولات کشاورزی، دام و حتی سلامت مردم بود، بخشی از تلاش گسترده برای تضعیف اقتصاد و ایجاد بحران در جامعه کوبا به شمار میرفت. نمونههایی از این اقدامات خطرناک در زیر آورده شدهاند:
سال 1962 – آلوده کردن شکر کوبایی: سازمان سیا مواد شیمیایی غیرسمی اما غیرقابل خوردن (یعنی طعم و بوی بسیار بدی ایجاد میکردند که شکر را کاملاً غیرقابل مصرف میکردند) را به محمولههای شکر صادراتی کوبا اضافه کرد. این کار باعث میشد شکر کوبا در بازارهای جهانی غیرقابل فروش شود و درآمد ارزی کوبا ضربه شدیدی بخورد.
سال 1962 – بیماری نیوکاسل در بوقلمونها: یک تکنسین کشاورزی کانادایی که برای دولت کوبا کار میکرد، توسط یک مأمور اطلاعاتی آمریکایی با 5000 دلار استخدام شد تا ویروس بیماری نیوکاسل (بیماریای بسیار کشنده برای پرندگان) را در مزارع بوقلمون کوبا پخش کند. نتیجه این کار مرگ حدود 8000 بوقلمون بود که ضربه بزرگی به تولید گوشت و پروتئین در کوبا وارد کرد.
سالهای 1969–1970 – باران مصنوعی برای نابودی محصول شکر: سیا از فناوری پیشرفته تغییر آب و هوا (که در پایگاه نیروی دریایی چین لیک در کالیفرنیا توسعه یافته بود) استفاده کرد. هواپیماهای آمریکایی ابرها را با مواد شیمیایی خاصی «بذرپاشی» کردند تا بارانهای شدید و غیرطبیعی در مناطق غیرکشاورزی ایجاد شود. این بارانها باعث سیلهای ویرانگر شدند و در عین حال مزارع نیشکر را خشک و بدون آب گذاشتند. نتیجه: کاهش شدید محصول شکر، که منبع اصلی درآمد کوبا بود.
سال 1971 – شیوع تب خوکی آفریقایی: سیا ویروس بسیار خطرناک تب خوکی آفریقایی را در اختیار تبعیدیهای کوبایی قرار داد. این ویروس تنها شش هفته بعد وارد کوبا شد و باعث شیوع گسترده بیماری در میان خوکها گردید. دولت کوبا مجبور شد برای جلوگیری از فاجعه ملی، حدود 500٬000 خوک را ذبح کند. این اولین بار بود که این بیماری در نیمکره غربی ظاهر میشد و سازمان خواربار و کشاورزی ملل متحد (فائو) آن را «هشداردهندهترین رویداد سال» نامید.
سال 1981 – شیوع تب دنگ: در این سال، یک اپیدمی شدید تب دنگ (بیماریای که توسط پشهها منتقل میشود و علائمی شبیه آنفولانزای شدید با درد استخوان دارد) کوبا را فرا گرفت. بیش از 300٬000 نفر مبتلا شدند و 158 نفر جان باختند – از جمله 101 کودک زیر 15 سال. کوبا این بیماری را نتیجه خرابکاری بیولوژیکی آمریکا دانست.
اسناد منتشرشده نشان میدهد که ارتش آمریکا در دهه 1950 در ایالتهای جورجیا و فلوریدا آزمایشهایی روی پشههای حامل بیماری (از نوع Aedes aegypti که دقیقاً ناقل تب دنگ است) انجام داده بود. تب دنگ یکی از بیماریهایی بود که در مرکز تحقیقات جنگ بیولوژیکی فورت دتریک (در مریلند) به عنوان سلاح بالقوه مطالعه میشد.
تحریم اقتصادی و فشارهای بینالمللی
در سال 1960، ایالات متحده تحریم اقتصادی کامل و گستردهای علیه کوبا اعمال کرد که به نام «محاصره اقتصادی» یا «بلوکه» معروف شد. این تحریم تقریباً همه جنبههای تجارت و روابط اقتصادی با کوبا را قطع کرد:
هیچ شرکت آمریکایی حق تجارت مستقیم با کوبا نداشت؛ بانکها و مؤسسات مالی آمریکایی نمیتوانستند به کوبا اعتبار یا وام بدهند و حتی کمکهای بشردوستانه (مانند غذا، دارو و لباس) هم تحت محدودیتهای شدید قرار گرفت.

تظاهرات علیه تحریم آمریکا بر کوبا
این تحریم که از سال 1960 آغاز شد، تا امروز همچنان ادامه دارد و یکی از طولانیترین تحریمهای اقتصادی تاریخ است. هدف اصلی آن ضربه زدن به اقتصاد کوبا، ایجاد کمبود کالا و مواد اولیه، پایین آوردن سطح زندگی مردم و در نهایت وادار کردن مردم به نارضایتی از دولت فیدل کاسترو بود.
نمونههای واقعی نشان میدهد که این تحریم چقدر سختگیرانه و حتی غیرانسانی اجرا میشد: پس از طوفان ویرانگر اکتبر 1963، که بخشهای زیادی از کوبا را نابود کرد و هزاران نفر را بیخانمان و نیازمند کمک کرد، یک باشگاه اجتماعی کوبایی در نیویورک (به نام Casa Cuba) مقدار زیادی لباس و اقلام امدادی جمعآوری کرد تا به کوبا بفرستد. دولت آمریکا درخواست مجوز صادرات این کمکها را رد کرد و اعلام کرد که چنین اقدامی «خلاف منافع ملی ایالات متحده» است. یعنی حتی کمکهای بشردوستانه هم ممنوع بود!
آمریکا نه تنها خودش تجارت با کوبا را قطع کرد، بلکه دیگر کشورها را هم تحت فشار شدید دیپلماتیک و اقتصادی قرار داد تا آنها هم با کوبا تجارت نکنند. اگر شرکتی در اروپا یا آسیا کالایی به کوبا میفروخت، آمریکا تهدید میکرد که آن شرکت را از بازار آمریکا محروم کند یا جریمههای سنگین اعمال کند.
در موارد متعدد، آمریکا به خرابکاری مستقیم روی آورد: مثلاً ماشینآلات و قطعات صنعتی که قرار بود به کوبا صادر شود را عمداً خراب میکردند. یکی از روشهای رایج این بود که بلبرینگها (قطعات مهم موتورها و ماشینآلات) را نامتعادل و غیراستاندارد تولید کنند تا خیلی زود خراب شوند و ماشینآلات کوبایی از کار بیفتند. یا مواد شیمیایی خاصی به روغن موتورها اضافه میکردند تا موتورها زودتر فرسوده شوند.
مورد شرکت بریتانیایی لیلند (British Leyland): در سال 1964، این شرکت قرارداد بزرگی برای فروش صدها اتوبوس به کوبا بست. آمریکا بارها به دولت بریتانیا اعتراض کرد و فشار آورد که جلوی تحویل اتوبوسها را بگیرد، اما بریتانیا مقاومت کرد و تحویلها ادامه یافت.
سپس در اکتبر همان سال، یک کشتی آلمانی شرقی که 42 اتوبوس دیگر را به کوبا میبرد، در رودخانه تیمز (در لندن) با یک کشتی ژاپنی برخورد کرد و غرق شد. در رسانههای بریتانیایی این فقط یک «حادثه دریایی» گزارش شد، اما سالها بعد (در دهه 1970) روزنامهنگاران آمریکایی مانند جک اندرسون فاش کردند که سازمان سیا با همکاری سرویس اطلاعاتی بریتانیا (MI6) این برخورد را عمداً ترتیب داده بود تا اتوبوسها به کوبا نرسند.
این تحریمها و خرابکاریها اقتصاد کوبا را به شدت تحت تأثیر قرار داد. کوبا که پیش از انقلاب عمدتاً به صادرات شکر به آمریکا وابسته بود، ناگهان بازار اصلی خود را از دست داد و مجبور شد منابع کمیاب خود را صرف جایگزینی قطعات و ماشینآلات کند.
این فشارها باعث کمبود مواد غذایی، دارو و کالاهای مصرفی شد و استاندارد زندگی مردم را پایین آورد. با این حال، دولت کوبا با کمک اتحاد جماهیر شوروی و تمرکز بر خودکفایی، توانست بسیاری از این بحرانها را مدیریت کند.
تلاشهای ترور و تروریسم تبعیدیها
علاوه بر حملات نظامی، خرابکاریهای اقتصادی و جنگ بیولوژیکی، یکی از جنبههای تاریک و مشهور مداخله آمریکا در کوبا، تلاشهای متعدد برای ترور فیدل کاسترو و دیگر رهبران انقلاب بود.
سازمان سیا در طول دهههای 1960 و 1970، بیش از 600 طرح مختلف برای کشتن یا تحقیر کاسترو طراحی کرد – طرحهایی که بسیاریشان عجیب، مضحک یا بسیار خطرناک بودند. هدف اصلی این بود که با حذف رهبر انقلاب، کل نظام کوبا را بیثبات کنند.
برخی از مشهورترین طرحهای ترور کاسترو در زیر آورده شدهاند:
مسموم کردن غذا و سیگار: مثلاً سیگارهای مورد علاقه کاسترو را با سم بسیار قوی (مانند سم بوتولینوم) آغشته میکردند، یا مواد سمی را به غذایش اضافه میکردند.
مواد شیمیایی برای ریزش ریش: کاسترو به ریش بلند و نمادینش معروف بود؛ سیا طرحی داشت که ماده شیمیایی خاصی را به او برسانند تا ریش و موهایش به طور کامل بریزد و او را در برابر مردم تحقیر کند.
الاسدی قبل از سخنرانی: در یکی از طرحها میخواستند الاسدی (ماده توهمزا) را به او بدهند تا در حین سخنرانی عمومی دچار توهم شود، رفتار عجیبی از خود نشان دهد و اعتبار و اقتدارش را از دست بدهد.
روشهای سنتیتر: استفاده از تفنگ تکتیرانداز، بمبگذاری در مکانهای سخنرانیاش (مثلاً تلاش برای بمباران استادیوم بیسبال در حالی که کاسترو سخنرانی میکرد)، یا حتی مواد منفجره در کفشهایش.
با وجود این همه طرح، کاسترو به لطف امنیت بسیار قوی، هوشیاری یارانش، نفوذیها و کمی شانس، زنده ماند و تا سال 2016 که درگذشت در قدرت بود.
تروریسم تبعیدیهای کوبایی و گروه امگا 7

صحنهای از فعالیتهای تروریستی گروههای تبعیدی مانند امگا 7
تبعیدیهای کوبایی (به ویژه کسانی که از حامیان باتیستا بودند یا از انقلاب کاسترو آسیب دیده بودند) با حمایت مالی، تسلیحاتی و اطلاعاتی سیا، گروههای مسلح و تروریستی تشکیل دادند. یکی از خطرناکترین این گروهها امگا 7 (Omega 7) بود که در نیوجرسی مستقر بود.در سال 1980، افبیآی (FBI) امگا 7 را «خطرناکترین سازمان تروریستی فعال در خاک ایالات متحده» نامید. این گروه و گروههای مشابه، اقدامات تروریستی متعددی انجام دادند:
- بمبگذاری در سفارتخانه و نمایندگیهای شوروی در آمریکا (که باعث زخمی شدن چندین دیپلمات روسی شد)؛
- حمله به نمایندگیهای دیپلماتیک کوبا در نیویورک و واشنگتن؛
- ترور دیپلماتهای کوبایی در کشورهای مختلف.
- بمبگذاری در مکانهای فرهنگی و هنری مرتبط با کوبا.
بمبگذاری هواپیمای کوبانا در 1976

یادبود قربانیان بمبگذاری هواپیمای کوبانا در 1976
وحشتناکترین اقدام این گروهها، بمبگذاری هواپیمای مسافربری کوبانا در 6 اکتبر 1976 بود. هواپیما بلافاصله پس از برخاستن از باربادوس منفجر شد و 73 نفر جان باختند.
متهم اصلی این جنایت، دکتر اورلاندو بوش (یک پزشک تبعیدی کوبایی و رهبر یکی از گروههای ضدکاسترو) بود. اسناد سیا نشان میدهد که سیا از قبل از طرح بمبگذاری خبر داشت اما هیچ اقدامی برای جلوگیری از آن نکرد و حتی به کوبا هشدار نداد.
بوش در ونزوئلا دستگیر و محاکمه شد، اما بعداً آزاد گردید. وقتی به آمریکا بازگشت، در شهر میامی (فلوریدا) به عنوان «قهرمان» مورد استقبال قرار گرفت: مقامات محلی روزی را به نام او نامگذاری کردند و او تا پایان عمرش (در سال 2011) آزادانه زندگی کرد.
این اقدامات نشان میدهد که آمریکا نه تنها با دولت کوبا، بلکه با هر کسی که از انقلاب حمایت میکرد، دشمنی داشت و حاضر بود از گروههای تروریستی در خاک خودش حمایت کند تا انقلاب کوبا را نابود کند. این تروریسم، که اغلب با چشمپوشی یا حتی کمک مقامات آمریکایی همراه بود، یکی از سیاهترین فصلهای تاریخ مداخله آمریکا در کوبا به شمار میرود.
پایان سخن
مداخله گسترده و طولانیمدت ایالات متحده در کوبا از سال 1959 تا دهههای بعد ادامه داشت. حتی اگر فیدل کاسترو در ابتدا لحن ملایمتری به کار میبرد، روابط دوستانهتری با آمریکا برقرار میکرد یا اصلاحات اجتماعیاش را آهستهتر پیش میبرد، بعید بود که واشنگتن این انقلاب را تحمل کند. چرا؟ چون سابقه آمریکا در دوران جنگ سرد نشان میدهد که هر دولتی در جهان سوم که مسیر استقلال واقعی یا ملی کردن منابع را در پیش میگرفت، هدف مداخله قرار میگرفت.
انتهای پیام/