به گزارش خبرگزاری تسنیم از دزفول، دفاع مقدس فصل زرینی از تاریخ انقلاب است، فصلی که برگ برگش با عشق و حماسه عجین شده است، حکایت 34شهید پرپر شده اتوبوس آسمانی گردان بلال است که از جانشان مایه گذاشتند که لحظات عاشقیشان با معبود برای همیشه بر صفحه تاریخ ثبت شد.در ادامه آنچه ملاحظه میکنید گفت و گو تفصیلی خبرنگار ما از ناگفتههای شهدای اتوبوس گردان بلال از زبان دو بازمانده «عباس سنبل و محمد حسین نوروزی نژاد» و فرمانده ستاد گردان «غلامرضا جوزی» است.
عباس سنبل یکی از بازماندگان شهدای اتوبوس گردان بلال با غم و اندوهی فراوان از فراق دوستان شهیدش سخن خویش را اینگونه آغاز میکند: 20 بهمن 1364 رشادتهای رزمندگان اسلام در عملیات غرور آفرین «والفجر 8» به دست توانای یگانهای عملیاتی از بسیج، سپاه و ارتش جمهوری اسلامی ایران در جبهههای جنوب رقم خورد. با اینکه طی هشت سال دفاع مقدس رزمندگان اسلام، عملیاتها و فداکاریهای بسیاری انجام دادند که هر یک به نوبه خود از اهمیت بالایی برخوردار بود اما در این میان، عملیات «والفجر 8» از بسیاری جهات با سایر عملیاتها تفاوتهای بارزی داشت، چون انجام آن بر روی کاغذ و به نظر قریب به اتفاق فرماندهان جنگ در جهان غیرممکن به نظر میرسید چرا که عبور نیروها در یک شب سرد زمستان آن هم از رودخانه وحشی اروند تعجب دنیا را برانگیخته بود.
وی با بیان اینکه عراق بعد از تصاحب هر منطقه توسط ایران پاتکهایی را برای پس گرفتن آن منطقه تصاحب شده میزد و به همین دلیل نیاز به ادوات و نیروهای تازه نفس میشد، گفت: بعد از پایان عملیات والفجر8 صرف همین قضیه به مدت یک هفته به نیروهای لشکر ولی عصر(عج) استراحت دادند تا به دزفول برگردند و مجدداً به منطقه باز گردند که در این راستا زمانی که به پادگان کرخه برگشتیم سردار رئوفی از پایان عملیات خبر داد و گفت نیروها میتوانند بروند تا زمانی که دوباره فراخوان داده شود.

عباس سنبل با بیان اینکه زمانی که دستور پایان ماموریت ابلاغ شد، گفت: به این صورت شد که تعدادی از نیروها به دزفول برگردند ولی به تعداد دیگر نظیر کادر گردان ماموریت داده شد تا به اولین محل استقرار یعنی روستا ابوشانک برگشته و وسایل عملیات والفجر 8 را باز گردانند.
چیزی که میان این شهدا مشترک است فداکاری، اندیشه و اعتقاد مشترک که سبب میشود عزم رفتن کنند، وی ادامه میدهد: به خواست خودمان ماندیم تا این کار را انجام بدهیم و هیچ کس به اجبار سوار اتوبوس نشده بود که در این باره به یاد دارم آن روز شهید عبدالحسین صحتی از شهدای شاخص گردان بلال گفت: «عباس بمان با هم باشیم» و یا حاج احمد کجباف فرمانده گردان زمانی که به او گفته شد شما هم باید بروی او گفت کار دارم و نرفت.
پادگان کرخه قبل از حرکت
گاهی تاثر و دلتنگی سبب میشد دقایقی این گفتوگو متوقف شود و باز بعد از مجالی ادامه یابد، در ادامه میگوید: شهید شاه گل محبی راننده اتوبوس، که نه بسیجی و نه سپاهی بود ولی همیشه برای خدمت رسانی به جبهه با اتوبوسش پیش قدم بود. زمانی که وارد پادگان شد به او گفتم شاه گل انگار اتوبوس گل مالی نیست؟ او گفت «ساعت8 که از منطقه آمدهام بلافاصله رزمندگان را به نماز جمعه بردم و بعد از آن اتوبوس را شستم که ساعت 12 به من زنگ زدند و گفتند ماموریتی است که دیگر فرصت استتار اتوبوس را نداشتم.
اشک از روی گونههایش میغلتد و روی صورتش میافتد و با بغضی که در گلویشگیر کرده به جزئیات بین راه اشاره میکند و میگوید: ساعت 3 از پادگان کرخه دزفول حرکت کردیم. بین راه من به چند نفر از دوستان گفتم که اتوبوس استتار نشده است آنها گفتند طی مسیر انجام میدهیم.
وی ادامه می دهد: وضعیت جادهها مثل الان نبود با بهترین وسیلهای که در اختیار داشتیم تردد به کندی شکل میگرفت و با توجه به کم عرض بودن جادهها و حملات مکرر دشمن باید با نور کم و با سرعت آهسته مسیر را طی میکردیم. زمانی که به اهواز رسیدیم با توجه به کوتاهی فصل چون اسفند ماه بود هوا تاریک شده بود. هنگامی که از جاده اهواز خرمشهر وارد منطقه عملیاتی شدیم نمیدانم چه اتفاقی افتاد قدری هم مسیر را اشتباه رفتیم.
وی با اشاره به اینکه جنگ یک اتفاق هر روزه بود و ما فرصت استراحت نداشتیم بیان کرد: به عنوان مثال اگر آن پنج روزی که ما مرخصی بودیم و گفته میشد ماموریت شما تمام شده است و بعد از یک هفته اعلام میکردند نیروها به منطقه بروند و وسایل را بیاورند قطعا برنامهریزی فرق داشت چرا که نباید یادمان برود این ماموریت پیوست عملیات سنگین والفجر8 بود.
کم کم باب شهادت آماده میشود
وی در ادامه بیان کرد: زمانی که به منطقه رسیدیم پاسی از شب گذشته بود. هنگامی که خواستیم از پل عبور کنیم به دلیل بمباران مکرر پل بهمنشیر، امکان تردد کامیونها از پل غیرممکن بود و وسایل فقط از طریق خودروهای سبک باید منتقل میشد که همین امرمشکل اصلی ما شد چرا که باعث شد ساعتهای زیادی از وقت ما تلف شود.
وی ادامه میدهد: بخاطر همین موضوع مجبور شدیم کامیونها را همان جا بگذاریم و با لندکروز از پل عبور کنیم، و وسایل را بار کرده و دوباره همین مسیر را برگردیم و تخلیه کنیم. این حمل و نقل به این صورت چندین بار تکرار شد و کار را به صبح کشاند. دیگر هیچ توانی در جسم رزمندگان نمانده بود به گونهای که زمانی رزمندگان وارد اتوبوس شدند بر روی صندلیهای اتوبوس ولو شدند. بخاطر این قضیه بود که به کلی فراموش شد اتوبوس استتار نشده است.
با بغض میان صدا و اشک حلقه زده در چشمانش به خاطرات لالههای پرپر شهدای اتوبوس آسمانی میاندیشید و حرفهای آنها را در ذهنش تداعی میکرد که در این حال گفت: آنقدر تشنه شهادت بود و دلش بیقرار گویا ندایی به او رسیده بود زمانی که از اتوبوس پایین آمدم تا بشکه را برای مسیربرگشت پر از آب کنم به شهید صحتی که هنوز بیرون اتوبوس بود گفتم عبدالحسین زمانی که برگشتیم مجددا به دانشگاه اراک میروی؟ «تربیت معلمی قبول شده بود» گفت نه. عباس اتفاقا این سری اصلا دوست نداشتم زنده برگردم. به او گفتم این حرف را دیگر نگو. گفت «نه عباس کاش زنده برنمیگشتم...».
لحظه فراق...
آنها رفتند و غمی بر دل خانوادههایشان و دوستانشان بر جای گذاشتند، در ادامه به لحظه فراق و چگونگی شهادت 34شهید اتوبوس گردان بلال پرداخت و گفت: تمام این حادثه اندوهناک از ساعت 10.30 صبح تا 2.30ظهر رخ داد. کنار شهید شاه گل محبی «راننده اتوبوس» ایستاده بودم و با شهید حسین غیاثی در حال صبحت کردن بودم که شاهگل برگشت گفت حرکت کنیم؟ گفتم حرکت کنیم. که یکباره فرمانده جوزی به اتوبوس زد گفت «یک لحظه صبر کنید این موتور برق را در انتهای اتوبوس بگذاریم» که با کمک شهیددوستانی موتوربرق را گذاشتند. جوزی سوار بر لندکروز شد و شهید دوستانی هم از سمت چپ اتوبوس سوار بر جیبش شد. شاهگل مجدد گفت: دیگر حرکت کنیم؟ گفتم حرکت... زمانی زیادی نگذشت که حمله هواپیماهای دشمن بعثی شروع شد یک راکت جلو اتوبوس و یک راکت پشت سر اتوبوس جلو جیب شهید دوستانی اصابت کرد که شهید دوستانی سر مبارکش از تنش جدا میشود.
وی با بیان اینکه از ناحیه هر دو چشم به شدت آسیب دیده بودم گفت: بعد از آنکه از اتوبوس پرت میشوم. محمد بنایی نقل میکند زمانی که برای پیکر شهدا به منطقه آمده بودم یک لحظه چشمم به پیراهنی لا به لای نخلها دوخته میشود که به همراهانش میگوید احتمالا لباس یکی از شهدا است که متوجه میشود پیکر من است او میگفت 20متر آن سوی اتوبوس پرت شده بودم.
این رزمنده دفاع مقدس درباره واکنش خانواده شهدا گفت: در این باره متاسفانه شاهد هستیم متنهایی متعددی در فضای مجازی منتشر میشود که بعد از گذشت چندین سال باعث جریحهدار کردن احساسات خانوادههای شهدا میشود. این اتفاقات افتاد و اتوبوس استتار نشد اما به عمد نبوده و هیچ سهلانگاری صورت نگرفته است.
وی در پایان خطاب به بازماندگان شهدا و مسئولان مربوطه گفت: اکثر خانوادههای شهدای اتوبوس گردان بلال به فرزند شهیدشان پیوستهاند در این باره نکاتی را به بازماندگان آنها میگویم ذهنیت خودشان را در وضعیت جنگ برده و نسبت به وضعیت آن دوران قضاوت کنند و تفکرشان را با شهیدشان مقایسه کنند که اگر شهید بود به این حاشیهها دامن میزد یانه؟ و خطاب به برخی از مسئولان، همیشه واقعیت ماجرا را بیان کنند.
محمدحسین نورزوی نژاد دیگر بازمانده اتوبوس آسمانی گردان بلال در این باره، اظهار داشت: غروب 27 گردان ما ترخیص شدند با اندوه و ناراحتی فراوان و سوگ همرزمان شهیدمان به دزفول برگشتیم، به عنوان مثال شهیدمحمود دوستانی که پنج روز پس از این واقعه در اتوبوس آسمانی روحش به ملکوت علی پیوست از برگشت به دزفول امتناع ورزیده و در منطقه با شهدای آن عملیات خلوت کرد.
وی افزود: بعد از اینکه پایان عملیات را اعلام کردند، نیروها موظف به برگشت به دزفول بودند به جز تعداد محدودی که با دستور فرمانده انتخاب شده و برای تدارکات در مقر ساماندهی میشدند که البته مخیر بودند که بمانند یا بروند که برخی اجابت کرده و در منطقه باقی میماندند، رزمندههایی که دستور ترک موضع به آنها داده شده بود اصرار بر ماندن داشتند.
نوروزی در ادامه میگوید: به دلیل اینکه برنامهی نیرو هوایی بعث این بود که تا چند ماه مواضعی رو که آزاد شده بود را روزانه بمباران میکرد تا رزمندگان ما نتوانند عملیات پدافندی در آن انجام دهند، قرار بر این شد تا از تاریکی شب استفاده کرده و مهمات را به عقب برگردانیم و قبل از روشن شدن هوا به دزفول برگردیم اما به دلیل بمبارانهای دشمن جاده مملو از ماشینهایی بود که مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفته بود و این آمد و شد را مشکل میکرد، ساعت 11 شب با یک اتوبوس و چند کامیون به موضع (روستای خضر آبادان) رسیدیم که پلی در آنجا قرار داشت که به دلیل بمبارانهای متعدد استحکام خود را از دست داده و امکان عبور اتوبوس یا کامیون وجود نداشت بنابراین کار انتقال را با مشکل مواجه میکرد.
با سوز و آهی سنگین ادامه داد: کار بارگیری تا حدود هفت صبح طول کشید و آفتاب به طور کامل بر آسمان مسلط شده بود. اتوبوس عزم رفتن کرد که صدای ضد هوایی از میان نخلستان برخواست و اتوبوس مورد اصابت قرار گرفت.
وی در ادامه میگوید: بیش از یک روز مجروح بودم که گمان خانواده بر این بود که مانند برادرم مفقودالاثر شدهام«در بیمارستان قصد داشتند به خانوادهام اطلاع دهند که من هیچ چیزی به یاد نداشته و نمیتوانستم به آنها اطلاعات دهم». به گفته دوستان ظاهرا پس از اصابت بمب به اتوبوس از شیشه به بیرون پرت شده و در کنار نخل نزدیک به ماشین افتادهام که حدود دو هفته در بیمارستان بستری شده و بعد از آن به دزفول منتقل شدم، در ابتدای انتقال به بیمارستان هیچ چیزی نمیشنیدم و کسانی که برای عیادت من میآمدند با نوشتن بر روی کاغذ با آنها صبحت میکردم.
در ادامه غلامرضا جوزی فرمانده ستاد گردان بلال اظهار داشت: بعد از پایان عملیات «والفجر 8» به ما اطلاع دادند وسایل گردان در منطقه است و نیروهای تدارکات گردان باید بروند وسایل را بیاورند. در این باره هیچ اجباری نبود و اسم خاصی هم گفته نشد حتی به یاد دارم به بعضی از آنها اصرار کردم نیاز نیست شما همراهمان بیایید از جمله شهید صحتی که مجروح بود به او گفتم نیاز نیست بیایید ولی به اصرار مکرر خودش آمد و من هم قبول کردم. حتی خاطرم است چند نفری از نیروهای کمیته انتظامی اهواز به پادگان آمده بودند که داوطلب همراه ما آمدند.
وی با بیان اینکه وسایل شخصی شهدا«کوله پشتی وصایای شهداو..» جانبازان و نیز وسایل گردان در منطقه مانده بود و تصمیم بر این شد که به منطقه رفته و وسایل را به عقب برگردانیم، گفت: عراق چهار پل در آن منطقه را مدام بمباران میکرد به همین دلیل به حساسایت منطقه واقف بودیم به همین دلیل زمان را به گونهای تنظیم کرده بودیم که شب وارد منطقه شده و وسایل را بارگیری کرده و شبانه برگردیم.

جوزی با بیان اینکه اتوبوسی که در اختیار ما گذاشته بودند استتار نشده بود، افزود: اگرچه قرار بر این بود که جمع آوری وسایل در شب صورت گیرد ولی بمباران مکرر پل بهمنشیر، امکان تردد کامیونها را از پل ناممکن کرده بود و وسایل فقط از طریق خودروهای سبک امکان بود؛ همین امر فعالیت بچهها را کُند کرده و تا صبح کار را به درازا کشاند.
فرمانده گردان بلال گفت: به حساسیت منطقه واقف بودم و بعد از اتمام بارگیری، کامیونها را راهی پادگان کردم. چندین بار به بچهها اصرار کردم سرعت عمل داشته باشید ماشین استتار نیست، منطقه خطرناک و آفتاب در حال طلوع است باید سریع سوار اتوبوس شوید.
وی ادامه میدهد: محمود دوستانی و عبدالحسین صحتی درب اتوبوس با یکدیگر کلنجار میرفتند، موضوع صحبتشان بر سر برخی وسایل جامانده بود (بشکهها و وسایل آشپزخانه) که به آنها گفتم چرا دارید بحث میکنید من مسئول هستم، من میگویم نیاز نیست و شما هیچ مسئولیتی در قبالشان ندارید سوار شوید. به راننده اتوبوس اصرار کردم حرکت کن. نمیدانم چرا هرکاری میکردم که سرعت عمل به خرج دهند باز هم سرعت عمل شان پایین بود.
فرمانده در ادامه میگوید: اکثر بچهها سوار شده بودند من و محمدرضا مرید، بیسیم چی گردان کنار تویوتا ایستاده بودیم و در انتظار پایان کشمکش محمود و عبدالحسین. فریاد زدم من حرکت کرده و بلافاصله سوار ماشین شده و با محمدرضا حرکت کردیم؛ حسن معتمدی کنار پنجره آمد و گفت: من چکار کنم؟ با شما بیام یا اتوبوس؟
یک لحظه خواستم بگویم پیش ما یک نفر جا هست ولی زبانم بند آمد و گفتم: سوار اتوبوس شو؛ دیر شد. چند متری که حرکت کردیم ایستادم؛ از ماشین خارج شده و بر روی رکاب ماشین ایستاده و با اشاره به دو هواپیمای دشمن که در ارتفاع بالا پرواز میکردند؛ فریاد زدم گفتم «مگر نمیگویم حرکت کنید! ممکن است در تیررس نگاه دشمن قرار بگیریم» حرکت کردم؛ اما به وسلیه آینه، حرکت اتوبوس را دنبال میکردم؛ چند متری را طی نموده و از پیج جاده عبور کردیم؛ اتوبوس از نگاهم فاصله گرفته بود. دقایقی نگذشت که صدای بمباران همه چیز را بهم ریخت.
فرمانده گردان ادامه میدهد: محمدرضا مرید «بیسیم چی گردان» از ماشین بیرون پرید و به کنار جاده خیز گرفت اما من وسط جاده چشم به مسیر دوختم تا شاید اضطراب شدیدم را با رؤیت اتوبوس کاهش دهم. سریع خودم را به بهداری ارتش که در آن منطقه مستقر بود رساندم و درخواست کمک کردم. آمبولانسها فقط چند مجروح را به بهداری منتقل کردند به آنها گفتم پس بقیه بچهها...گفتند کسی دیگر نیست. ناامیدانه به سوی محل واقعه حرکت کردم؛ آنجائی که اتوبوسی بیسقف و شیشه و گلهایی که در کنارش پرپر شده بود و پیکرمطهر اکثرشهدا سوخته و از شهید عبدالمحمد عباسعلی طاهر تنها یک پا به جا مانده بود.
وی در ادامه با بیان اینکه تمام اتفاقات مانند یک پازل کنار هم چیده شد، گفت: زمانی که برای جمع آوری وسایل رفته بودیم نمیدانم چرا بسیار نگران و مضطرب بودم که در این باره به یاد دارم نماز را که خواندنم عاجزانه از خدا خواستم که این ماموریت به خوبی پایان یابد ولی مشیت الهی این بود.
وی با بیان اینکه زمانی که بمباران هوایی عراق شروع شد قبل پل را هم زده بود، گفت: اینکه گفته میشود تنها اتوبوس مورد هدف قرار گرفته است آن هم به دلیل عدم استتار این گونه نبوده چرا که قبل پل یک ماشین از یگان دیگر را هم مورد هدف قرار دادند.
جوزی در پاسخ به این سوال که چه نیاز بود بلافاصله بعد از عملیات والفجر باید وسایل باز میگشت، گفت: گفتن این مطالب با شرایط آن دوران متفاوت است. یک امر طبیعی بود که وسایل شخصی شهدا، بازماندگان و گردان که در آن منطقه بود باید برمیگشت.
در ادامه این مصاحبه «حجت الاسلام مسعود صلواتیزاده» از یادگاران هشت سال دفاع مقدس درباره جزئیات عکس زیر که مربوط به شهادت دو برادر از شهدای اتوبوس گردان بلال است اینگونه روایت میکند.

ایستاده از سمت چپ نفر اول شهیدمنصوری بصیری و نشسته نفر دوم شهید عبدالرضا بصیری
در عملیات والفجر8 «20بهمن1364 فاو عراق» با تمام مشقت و سختی عملیات پیروز شد و به اهداف مورد نظر رسیده بودیم.گردانها و واحدهای عمل کننده در عملیات ماموریتشان به اتمام رسید و کم کم از منطقه به عقب بر میگشتند و نیروهای تازه نفس جایگزین آنان میشدند.
وی ادامه میدهد: گردان ادوات هنوز در منطقه فاو حضور داشت و هر روز از صبح علی طلوع تا غروب حدود 60 _70 هواپیما در آسمان ظاهر شد و از خط مقدم تا مناطق پشت خط را بمباران میکردند و هنگام غروب که میشود هواپیمای بمب افکن توپولوف میآمد و آن روزها گفته میشد حدود 15 تن بمب میریخت.
وی افزود: در این ایام تعداد زیادی بچهها رزمنده شیمیایی شده بودند اما به عقب برنگشتند. چهارم اسفندماه, حدود ساعت ده صبح بود که برادرم فرمانده گردان عمار حاج محمدرضا با موتورسیکلت به محل استقرار ما در منطقه آمد و مرا صدا زد و گفت سریع به دزفول برگرد. همان روز برگشتم مقر واحد 106 در اروند کنار و شب را همانجا در کنار دوستان استراحت کردیم, عصر همان روز چند گلوله توپ و راکت نزدیک خانه گلی که تبدیل به سنگری شده بود و استراحت میکردیم اصابت کرد, اتفاق نادری آن روز برایمان افتاد و تا امروز هنوز معما حل نشده است.
این یادگار هشت سال دفاع مقدس میگوید: هنوز غروب نشده بود هواپیمای دشمن در آسمان بود و بمباران میکرد ما چند نفر بیرون از خانه گلی بودیم که به یکباره مشاهده کردیم هواپیما هنگام بمباران از آسمان شئی عجیبی پایان انداخت و هر چه دقت کردیم شبهاتی با راکت و بمب نداشت و مستقیم بر سر ما پایین میآمد, ما هم سریع پناه گرفتیم و منتظر ماندیم که چی میشود. چند لحظه گذشت صدایی آمد اما نه انفجار بود و نه بوی شیمیایی میآمد با احتیاط بیرون رفتیم و متوجه شدیم یک جعبه بزرگ از جنس آهن حدود دویست متری بر زمین اصابت کرده بود حدس زدیم جعبه بمب باشد. ما هم کنار جعبه آهنی عکسی به یادگار گرفتیم, عکسی که دو برادر «شهید عبدالرضا و منصور بصیری» در این عکس دیده میشوند که فردای صبح آن روز هر دو به شهادت میرسند و این آخرین عکس دو شهید است.
صلواتی بیان میکند: فردای آن روز «64/12/5» صبح زود پس از صرف صبحانه عبدالرضا و منصور بصیری با عجله خداحافظی کردند و منتظرمان نماندند و به عقب برگشتند و ساعتی بعد من به اتفاق برادران محمدرضا هدایتی(چکشی) و دینوی به قصد دزفول به عقب برگشتیم. آن روز مانند روزهای دیگر هواپیماهای عراق بمباران میکردند و توپخانه دشمن نیز به شدت گلوله می زد. در مسیر جاده برای برگشت به عقب, عبور ماشینها کم بود لذا بخش زیاد از مسافت را از روی جاده و از میان نخلستانها پیاده میدویدیم و دشمن نیز همچنان گلوله میزد و هواپیما منطقه را بمباران میکرد.کم کم تا نزدیک آب بهمنشیر نزدیک آبادان رسیدیم, مقداری جلوتر پل شناور روی آب بود و آنطرف پل روستای ابوشانک بود که خالی از سکنه بود و انتهای روستا به جادهی آسفالت وصل میشود که سمت اهواز میآمد به هرحال قبل از رسیدن به پل شناور, از دور ماشینی با سرعت از مقابل میآمد و هنگامی که به ما رسید لحظهای توقف کرد و گفت: سریع از منطقه عبور کنید و توقف نکنید ساعتی پیش هواپیماهای عراق یکی از اتوبوسها را آنطرف آب کنار پل زده است.
در ادامه واقعه تلخ شهدای اتوبوس گردان بلال وی تشریح کرد: ما سه نفر در حالی که میدویدیم از منطقه عبور کردیم تا به پل رسیدیم و بعد از عبور از پل شناور مواجهه شدیم با تعدادی از شهدا که روی جاده کنار هم قرار گرفته بودند. حدود صد متر آنطرف تر اتوبوس و قطعهها آن پرتاب شده بود و هنوز بوی سوختن لاستیکهای اتوبوس به مشام میرسید. هر سه نفرمان با حالت بهتزده دقایقی اوضاع منطقه را نگاه کردیم و سپس به راه افتادیم و همان شب به دزفول رسیدیم. برادر دینوی از ما جدا شد, من و هدایتی به مسجد محلمان رفتیم و همان شب شنیدیم 34 نفر از اتوبوس گردان بلال به فیض شهادت نائل آمده اند.
چند روز بعد متوجه شدم دو تا از شهدا «عبدالرضا و منصور بصیری» هستند که هنگام برگشت به عقب، خودشان را به اتوبوس میرسانند و همان موقع حادثه اتفاق میافتد و به شهادت میرسند.
اتوبوس آسمانی به آسمان رفته بود و فقط 5 نفر را با خود نبرده بود! اسامی شهدای اتوبوس آسمانی والفجر 8 :

حمید گیمدیلی،احمد اردی زاده، منصور حسینی فر، محمود فرزانه جیبری، سلطانعلی طاهر دناک،عبدالحسین بویزه، احمد جهانبخش نبوتی،عبدالامیر ناجی دزفولی،مصطفی کمال، حسن معتمدی نیا، محمد اکبریان،محمود دوستانی دزفولی،بهزاد لامی، عبدالحسین صحتی ،محمدرضا شاحیدر، سید مرتضی اشتاء،عبدالمحمد، عباسعلی طاهر، محمدرضا پرموز، علیرضا ناخدا، اردشیر بهرامی، غلامرضا رضایی شاهگل محبی(راننده اتوبوس)، غلامرضا فرهی عبدالمحمد پاطلا ( شوش)،ناصر بوش ریاض صفار( شوش)، جمعه بَیات، محمد علی صالحی (اهواز) ،عبدالحسین خیاط غیاثی، علیرضا باقریان ( اهواز)، عبدالحسین دینوی زاده، منصور بصیری فر(اندیمشک)،عبدالرضا بصیری فر(اندیمشک)
بازماندگان اتوبوس: محمد حسین نوروزی نژاد، عباس سنبل، علی شولکی، غلام پور پنبه چی(بعد از جنگ تحمیلی به رحمت ایزدی پیوست) ،محمد علی نصرتیان(بعد از جنگ تحمیلی به رحمت ایزدی پیوست)
گفتوگو از فاطمه دقاق نژاد
انتهای پیام/ش