به گزارش خبرگزاری تسنیم، در زمانهای که اقتصاد ایران زیر بار تحریمهای بیسابقه، ناکارآمدیهای ساختاری و تورمهای مزمن قامت خم کرده است، یافتن «کلید توسعه» به حیاتیترین و در عین حال مناقشهبرانگیزترین دغدغه ذهنی سیاستگذاران و نخبگان تبدیل شده است. اما گره کور ماجرا و بحران بزرگ معرفتی ما دقیقا از نقطهای آغاز میشود که سیاستمداران و دیپلماتهای ارشد، برای توجیه بنبستهای ایده خود، دست به «تحریف تاریخ» و «تقلیلگرایی مفرط» میزنند. زمانی که یک دیپلمات کهنهکار، پیچیدهترین معجزه اقتصادی قرن بیستم یعنی ظهور چین را صرفا به یک «لبخند دیپلماتیک» و تصمیم به مذاکره با آمریکا تقلیل میدهد، ما دیگر با یک تحلیل تاریخی روبهرو نیستیم، بلکه با یک «پروژه خطرناک شناختی» مواجهیم. مسئله این یادداشت، واکاوی این انحراف بزرگ است؛ چرا جریانی در داخل کشور اصرار دارد بذر این تفکر را در ذهن جامعه بکارد که هیچ راهی، هیچ روزنهای و هیچ توسعهای در داخل مرزها رقم نخواهد خورد، مگر آنکه پیش از آن در برابر هژمونی غرب زانو زده باشیم؟ ما در پی کالبدشکافی این پرسش بنیادین هستیم که آیا چین با التماس در میز مذاکره به ابرقدرت اقتصادی تبدیل شد، یا با تکیه بر انضباط آهنین داخلی، تولید ثروت و غلبه بر ضعفهای ساختاریاش توانست آمریکا را مجبور به پذیرش خود کند؟
در روزهای گذشته، انتشار ویدئویی از سخنرانی محمدجواد ظریف، وزیر پیشین امور خارجه، بار دیگر فضای نخبگانی و رسانهای کشور را درگیر یک منازعه تئوریک و تاریخی کرد. ظریف در این سخنرانی با ادبیاتی صریح و با ارجاع به شرایط ملتهب منطقه، تلاش میکند تا یک نسخه واحد دیپلماتیک را برای خروج ایران از بحران تجویز کند. او کلام خود را با یک واقعگرایی تلخ آغاز میکند و میگوید که اگر از صبح تا عصر بایستیم و راجع به گذشته غر بزنیم، قاسم زنده میشود؟ وی در ادامه با نام بردن از سید حسن نصرالله، تاکید میکند که با این غر زدنها سید حسن نیز زنده نخواهد شد و باید بپذیریم که چه گیریمان میآید.
ظریف پس از این مقدمه که در واقع تلاشی برای عبور دادن ذهن مخاطب از منطق مقاومت و سوق دادن آن به سمت پراگماتیسم محض است، یک ادعای تاریخی شگرف را مطرح میکند. او از مخاطبان میخواهد که یک واقعیت را بپذیرند و آن واقعیت این است که ما باید همان کاری را بکنیم که مائو برای چین کرد. ظریف در تبیین این ادعا میگوید که چینیها همیشه یکی از اقتصادهای بزرگ دنیا بودند، اما صد سال تحقیر شدند. از نگاه او، مائو کسی بود که آمد و این صد سال تحقیر را پایان داد.
اما نقطه اوج این سخنرانی و قلب تپنده استدلال ظریف که نیازمند نقد بیرحمانه علمی است، نحوه پایان یافتن این تحقیر تاریخی در روایت اوست. ظریف با قاطعیت ادعا میکند که مائو چگونه به این تحقیر پایان داد؟ با این باور که من میتوانم بنشینم جلوی آمریکا و با آمریکا مذاکره کنم. او حتی پا را فراتر گذاشته و بیان میکند که چین بعد از سال هفتاد و شش که مائو مرد، پیشرفت نکرده بود، بلکه بعد از سالهای هفتاد و هفتاد و یک بود که مائو این باور را پیدا کرد که میتواند با دنیا ارتباط برقرار کند و توانست از آن فرصت استفاده کند تا چین را به جلو بجهاند.
وزیر پیشین امور خارجه برای اثبات این مدعا، حتی دلیل احترام جامعه چین به مائو را نیز مصادره به مطلوب میکند و مدعی میشود که امروز در چین، مجسمه مائو را پرستش میکنند، اما نه به عنوان کسی که انقلاب فرهنگیاش مردم چین را بدبخت کرد و نه به عنوان کسی که در زمان حکومتش احوالپرسی این بود که آیا شام خوردهای یا نه. بلکه به گفته ظریف، مائو را تنها به عنوان کسی یاد میکنند که به صد سال تحقیر چین پایان داد و اجازه داد چین از این فرصت استفاده کند و جهش کند. وی در نهایت، با یک نتیجهگیری کاملا سیاستزده برای فضای داخلی ایران، اعلام میکند که ما نه جام زهر نیاز داریم و نه هیچکدام از اینها را نیاز داریم.
کالبدشکافی یک دروغ تاریخی؛ مائو، نیکسون و توهم توسعه دیپلماتیک
نخستین و بزرگترین خطای معرفتی در استدلال محمدجواد ظریف، تحریف آشکار تاریخ اقتصاد سیاسی چین است. ظریف، لحظه دیدار مائو تسه تونگ و ریچارد نیکسون در سال 1972 را نقطه آغاز «جهش اقتصادی» چین معرفی میکند. این در حالی است که هر دانشجوی مبتدی در حوزه اقتصاد بینالملل میداند که مائو اساسا هیچ دغدغه یا فهم توسعهگرایانهای مبتنی بر اقتصاد بازار آزاد نداشت.
تصمیم مائو برای دیدار با نیکسون، تصمیمی مطلقا «ژئوپلیتیک و امنیتی» بود، نه تصمیمی «اقتصادی و توسعهمحور». در آن مقطع تاریخی، شکاف و درگیری مرزی میان چین و اتحاد جماهیر شوروی به بالاترین حد خود رسیده بود و مائو برای دفع خطر حمله اتمی شوروی، تصمیم گرفت از کارت آمریکا برای ایجاد موازنه قوا استفاده کند. خروجی این مذاکره، نه ورود سرمایه آمریکایی به چین بود و نه انتقال تکنولوژی؛ بلکه صرفا یک آتشبس تاکتیکی در جنگ سرد بود.
ادعای ظریف مبنی بر اینکه چین با این تصمیم مائو جهش کرد، یک تقلیلگرایی ویرانگر است. واقعیت این است که در دوران حیات مائو و پس از دیدار با آمریکاییها، اقتصاد چین همچنان در فلاکت، قحطی، اقتصاد به شدت متمرکز کمونیستی و سیستم کوپنی دست و پا میزد. جهش واقعی و معجزه اقتصادی چین، نه محصول دست دادن مائو با نیکسون، بلکه محصول روی کار آمدن «دنگ شیائوپینگ» در سال 1978 (دو سال پس از مرگ مائو) و آغاز اصلاحات عمیق ساختاری در داخل چین بود. دنگ شیائوپینگ بود که با دکترین «پنهان کردن قدرت و منتظر فرصت ماندن»، درهای اقتصاد را گشود، مناطق ویژه اقتصادی تاسیس کرد، کشاورزی را از حالت اشتراکی خارج نمود و با انضباطی بیرحمانه، میلیونها چینی را به کارگران ارزانقیمت کارخانههای جهان تبدیل کرد. پیوند زدن توسعه اقتصادی چین به دیپلماسی مائو، مصداق بارز تحریف تاریخ برای قالب کردن یک تفکر خاص در سیاست داخلی ایران است.
پایان تحقیر صدساله؛ محصول قدرت درونزا یا لبخند واشنگتن؟
دومین خطای راهبردی در سخنان ظریف، نحوه تفسیر او از پایان «قرن تحقیر» چین است. او ادعا میکند که مائو به تحقیر صدساله پایان داد و دلیل آن را باور مائو به این مسئله میداند که میتواند بنشیند جلوی آمریکا و مذاکره کند. این گزاره، توهین به تاریخ مبارزات ضد استعماری یک ملت بزرگ است.
در ادبیات رسمی حزب کمونیست چین و حافظه تاریخی مردم این کشور، پایان قرن تحقیر (که از جنگ اول تریاک در سال 1839 آغاز شده بود)، دقیقا مصادف است با سال 1949 میلادی؛ یعنی زمانی که مائو در میدان تیانآنمن، تاسیس جمهوری خلق چین را اعلام کرد و با اخراج نیروهای استعمارگر غربی و ژاپنی، استقلال سرزمینی چین را پس گرفت. پایان تحقیر چین، محصول اخراج بیگانگان، تکیه بر قدرت ملی، انسجام داخلی و ساختن یک ارتش قدرتمند بود، نه محصول نشستن پشت میز مذاکره با آمریکا در سه دهه بعد!
ظریف به گونهای سخن میگوید که گویی آمریکا در جایگاه خدایگان نظام بینالملل نشسته است و هر ملتی که بخواهد از تحقیر تاریخی رها شود، باید مجوز آن را از طریق مذاکره با واشنگتن دریافت کند. این نگاه دیپلماتیک که «همهچیز را در آینه غرب میبیند»، بزرگترین مانع ذهنی برای توسعه درونزای ایران است. چین زمانی توانست آمریکا را وادار به مذاکره کند که پیش از آن، با تکیه بر قدرت بومی خود، به بمب اتم دست یافته بود، در جنگ کره در برابر ارتش آمریکا ایستادگی کرده بود و به عنوان یک وزنه سنگین جمعیتی و نظامی در آسیا تثبیت شده بود. آمریکا از سر لطف با چین مذاکره نکرد، بلکه قدرت سخت چین، واشنگتن را مجبور به پذیرش واقعیت پکن نمود.
مصادره به مطلوب برای تجویز تسلیم
آنچه در سخنان ظریف بیش از تحریف تاریخ آزاردهنده است، استفاده ابزاری از خون رهبران مقاومت برای پیشبرد تئوری سازش است. او با اشاره به اینکه با غر زدن ما قاسم و سید حسن زنده نمیشوند، تلاش میکند یک دوگانه کاذب بسازد: یا باید تا ابد عزاداری کنیم و غر بزنیم، یا باید واقعیت را بپذیریم و پای میز مذاکره با آمریکا بنشینیم.
این منطق، دقیقا همان فلسفهای است که مفهوم «مقاومت» را نه یک بستر برای تولید قدرت، بلکه یک هزینه مزاحم در مسیر دیپلماسی میبیند. شهادت سرداران مقاومت، محصول فقدان دیپلماسی نبود، بلکه محصول خوی وحشیانه و توسعهطلبانه هژمونی غرب و رژیم صهیونیستی بود که هیچ منطقی جز زبان زور را نمیفهمد. ظریف در حالی ادعا میکند که ما جام زهر نمیخواهیم که تجویز فعلی او، یعنی رها کردن اهرمهای قدرت ملی و امید بستن به ترحم آمریکا برای جهش اقتصادی، خود کشندهترین جام زهر برای آینده استقلال ایران است.
دیپلماسی، بدون شک ابزاری حیاتی و غیرقابل انکار در حکمرانی مدرن است و هیچ کشور توسعهیافتهای با انزوا و قطع ارتباط با جهان به شکوفایی نرسیده است. اما خطای استراتژیک جریان تکنوکرات و غربگرای داخلی این است که جای «علت» و «معلول» را وارونه جلوه میدهد. توسعه اقتصادی، علتِ موفقیت در دیپلماسی است، نه معلول آن. تا زمانی که یک کشور نتواند در داخل مرزهای خود تورم را کنترل کند، فساد سیستماتیک را ریشهکن سازد، موانع تولید را بردارد، قوانین گمرکی و مالیاتی را شفاف کند و بستری امن برای سرمایهگذار داخلی فراهم آورد، دهها بار نشستن پشت میز مذاکره با رئیسجمهور آمریکا نیز، حتی یک آجر بر آجرهای توسعه این کشور نخواهد افزود.
نگاهی به سرنوشت کشورهایی چون مصر، پاکستان، اردن و حتی تشکیلات خودگردان فلسطین نشان میدهد که تسلیم شدن در برابر اراده غرب و مذاکرات پیدرپی با آمریکا، لزوما به توسعه و جهش اقتصادی منجر نمیشود. اگر فرمول ظریف درست بود، مصر امروز با دریافت میلیاردها دلار کمک نظامی از آمریکا و داشتن بالاترین سطح روابط دیپلماتیک با واشنگتن، باید به ژاپن خاورمیانه تبدیل میشد؛ نه کشوری که شهروندانش درگیر تامین نان یارانهای هستند.
در نهایت، رمزگشایی از سخنان محمدجواد ظریف، پرده از یک «بحران شناختی عمیق» در بخشی از بدنه سیاستگذاری خارجی ما برمیدارد؛ بحرانی که در آن، دیپلماتها به جای آنکه بازاریابِ تولیدات داخلی و مدافع قدرت درونزای ملی در عرصه بینالملل باشند، به تئوریسینهای تسلیم تبدیل شدهاند. چین توسعه یافت، نه به این خاطر که مائو تصمیم گرفت با آمریکا قهوه بنوشد؛ بلکه به این دلیل که رهبران پس از مائو فهمیدند قدرت واقعی از لولههای دودکش کارخانهها، انضباط سختگیرانه بوروکراتیک، سرکوب فساد و تکیه بر علم و فناوری بیرون میآید. تا زمانی که ماشین محاسباتی نخبگان ما بر این توهم استوار باشد که کلید دروازه توسعه ایران در جیب ساکنان کاخ سفید است، ما نه تنها جهشی نخواهیم کرد، بلکه هر روز بیشتر در باتلاق شرطیسازی اقتصاد غرق خواهیم شد. مسیر توسعه ایران از خیابانهای واشنگتن نمیگذرد؛ این مسیر تنها با عرق ریختن، اراده ملی، عقلانیت در حکمرانی داخلی و ایستادگی بر سر منافع ملی در تهران آسفالت خواهد شد.
انتهای پیام/