خبرگزاری تسنیم؛ گروه فرهنگی؛ فاطمه مرادزاده؛ من دلم چنین ایمانی میخواهد؛ ایمانِ غزهای؛ شبیه چیزی که مردم غزه به آن مؤمن هستند و در غربتِ این سلاخیِ بیوقفه، «صبور» «ایستاده» نگهشان داشته است؛ ایمانی پیامبرگونه!... مثل ایمان مردِ میانسالِ داغدیدهای که با شنیدن خبر سلاخیشدن فرزند، بر زمین میافتد و پیشانی روی خاک میساید و شکوفه شُکر با عطر نور از لبانش تراوش میکند.
جنس ایمانشان را فقط لابهلای صفحات و آیههای قرآن میتوانی ببینی؛ مثل آنجا که خداوند متعال رنجِ عظیمِ توأم با صبر و شُکرِ پیامبرش؛ حضرت محمد(ص) را در آیه 3 سوره شعراء اینگونه به تصویر میکشد: «لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّایَكُونُوا مُؤْمِنِینَ»، که معنای خودمانیاش میشود اینکه؛ «یا رسولالله، قرار نیست خودت را چنین به مشقت و اندوه بیندازی! تو داری خودت را از بین میبری، عزیزم».
یا وقتی آیه به آیه از صبر یوسفِ نبی و موسی و عیسی و یعقوب و ایوب و... میگوید و اندوه و رنجی که در برابر فرعونیان و فتنهها و بلایا و سختیها و امّتِ نهچندان همراه، به جان خریدند و استقامت کردند و جای شِکوه، شُکوه «شُکر» و «رضا» را به تماشا گذاشتند.
حالا یکهزار و چهارصد و اندی سال پس از نزول آیههای صبر و استقامت و روایت قصه حاملانِ رنجهای عظیم و صابران و شاکران بیبدیل، الگوهای پیامبرگونه دوباره سر برآوردهاند؛ پیامبرهایی خرد و کلان در گوشهای از این سیاره خمود و طغیانکرده و آلوده به کفر و شرک و نفاق؛ در غزهای که هم رنجش مثل رنجهای ایوب نبی بر جهان آشکار است و هم گوشها بهروی دادخواهیاش بسته و تیرهای ملامت بهسویش روان!
راستی قصه ایوب پیامبر را که در خاطر دارید؟... پیامبری که به انواع بلایا و رنجها آزموده شد؛ به داغ مرگ فرزندان، نابودی خانه و اموال و دام و مزارع و بیماری سخت و زخم و جراحتی که سرتاسر بدنش را پوشاند و کرم آورد و بوی تعفن بدنِ کرمافتاده چنان اطرافش پیچید که امّت از همصحبتیاش رو برگرداندند و با اکراه نبی خدا را به مزبلهای بیرون آبادی بردند تا دور از حیات شاداب آنها، چون زبالهای میان زبالهها جان بدهد و لابد به عقوبت گناهی که او را به این مرتبه از پستی رسانده است، گرفتار بشود!
پاسخ ایوب اما به داغ فرزند و نابودیِ هستونیست و بیماری و دربهدری و آوارگی و پشتکردن همکیشان و همنوعان، «تسلیم» و «رضا» بود و شُکر مکرر و پیشانی به خاک ساییدن!
غزه خودش یکپا «ایوب»ِ نبی است
قصه ایوبِ نبی به کنار!... شبیه سرگذشتش در همین عصر حتماً به گوشتان خورده! در همین حوالی خودمان؛ در قلب کشورهای مؤمن و مسلمان! در غزه؛ فرزند فلسطین اشغالی و پاره تن سرزمینهای اسلامی!
«غزه» خودش یکپا ایوبِ نبی است؛ تجسمی از رنج و بلا و صبر و شُکر و مقاومت!
غزهایها که داغ اِشغال سرزمین مادری از 80 سال پیش سرنوشتشان را به «نکبت» پیوند زده است، و از حدود 20 سال پیش، رنج زندگی در «بزرگترین زندان روباز جهان» را بهدوش میکشند، در سهسال اخیر هم ایوبوار هر روز داغی به داغهایشان اضافه شده است، اما در دلِ هر داغ سجده شکری کاشتهاند.
از داغ مرگ حدود 22 هزار کودک و مرگ دهها هزار مادر جوان و غیرجوان در بمباران و گرسنگی 650 هزار کودک و نوزاد و مرگ 164 کودک از گرسنگی و مرگ 25 کودک از سرما و قطعِعضو 5400 عزیز از جمله 972 کودک و مجروحیت 5200 کودک و 12000 سقط جنینِ زنانِ باردار گرفته تا آسیبدیدگی و فروریزی بیش از 201هزار ساختمان (82درصد کل سازههای غزه)، که به آوارگی و بیخانمانیِ 2.1 میلیون نفر منجر شده است، بهعلاوه تخریب مزارع و باغات زیتون و پرتقال و صنایع تولیدی و نابودی 90درصد زیرساختهای آب و فاضلاب و کمبود 82درصدی منابع آب و برق و... جانِ غزه حالا در 30درصد مساحت 360کیلومترمربعیاش مچاله شده است؛ غرق در خاک و آوار و زباله و فاضلاب؛ راندهشده و کِرمافتاده؛ مثل «ایوب»ِ نبی!
تصور یکروز زندگی در غزه!
اصلاً بیایید این اعداد و ارقام را دور بریزیم و خودمان را حتی شده یکروز در غزه ببینیم!
اگر ما یکی از 2میلیون نفر جمعیت غزه بودیم، بهاحتمال 80درصد خانه روی سرمان خراب شده بود و اگر عمرمان به دنیا بود، حتماً داغ چند عزیز (مثل فرزند یا خواهر و برادر و پدر و مادر) روی قلبمان تا ابد سرخ و سنگین بود...، بعد، بیسرپناه و بهناچار به خِیل آوارگان یکونیممیلیونی پیوسته بودیم و سرپناهمان در هُرم تابستان و یخبندان زمستان چادر بود؛ چادری که احتمال سالم و ایمن و استاندارد بودنش 23 به 77 بود و اگر بهاحتمال زیاد جزو 77درصدیها بودیم، با اولین طوفان و باران سیلآسای پاییز و زمستان، از جا کنده میشد و جای خوابمان غرق در سیلاب و فاضلاب میشد.
برای رفع گرسنگیِ هرروزه که به روده و معده چنگ میزند و عاشقی را از یاد میبَرَد، با ایستادن چندین ساعته در صف طولانی غذای نهادهای خیریه، و دریافت چند ملاقه آش یا شوربا یا هر چیزی که نام خوراکی روی آن باشد، شاید بتوان کاری کرد، اما برای رفع تشنگی، صف آب در دوردستهاست؛ جایی که تانکرهای آبرسانی سهمیه 6لیتری آب روزانه برای هر نفر آوردهاند، برای شستن لباس و حمام کردن هم که واقعاً نمیدانم چاره چیست! شاید رسیدن به سواحل و حمام کردن در آب شور دریا، که در تیررس تکتیراندازهای وحشی صهیونی است که در کشتیهای شناور روی آبهای مدیترانه در کمین نشستهاند.
حالا زیر سقف این چادرهای پُروصلهپینه و آتشگرفته در تابستان و سست در زمستان، با شکم مچالهشده از گرسنگی و روحوروان گسیخته از داغهای پیدرپی، و بوی تعفن زباله و فاضلابِ انباشته و بوی خون و گوشت سوخته که هر روز با یک انفجار در فضا میپیچد و ناله ممتد و دلریشکن مجروحان درماننشده و دارولازم از چادرهای دور و اطراف و ازدحام دردمندانی که در هم میلولند!...، با اینهمه چه باید کرد؟!... اصلاً چه میتوان کرد؟!...، من و شما اگر بودیم واقعاً نمیدانم! اما غزهایها ایوبوار در قبال این بلایا ایستادهاند و سربهسجده شکرگزارند و روی لبشان ذکر «حسبیالله» ریشه کرده است!
مثل پدر شهید؛ عبیده مرتجی، که همین یکیدو روز پیش و بلافاصله پس از شنیدن خبر شهادت جوانش، با داغی که به جانش چنگ انداخته بود و چشمانی خیس، «الحمدللّه»گویان، به خاک افتاد و خدایش را برای این مصیبتِ توأم با فوز و رستگاری عظیم، شُکر کرد و برای دلبندش، طلب رحمت و مغفرت؛ برای «عبیده» که در بمباران بربرهای صهیونی ـ اسرائیلی در غرب شهر غزه به شهادت رسیده بود.
.
پدر شهید عبیده پس از شنیدن خبر شهادت فرزندش
به خاک میافتد و شکرگزاری میکند
این تصاویرِ «رضا» و «بندگی» و شکرگزاریِ همراهبا «پایداری» و «ایستادگی» در غزه پرشمار است؛ زن و مرد و پیر و جوان هم ندارد! کافی است کلیدواژههای داغ و صبر و شُکر و غزه را در فضای رسانه جستوجو کنید تا صدها تصویر حیرتانگیز از استقامتِ توأم با شُکر در گرماگرم معرکه مصیبتوبلا، پیشچشمتان ردیف شود، مثل تصویر جوانی که هنگام وداع با عزیزِ شهیدِ ازدسترفتهاش در بمباران اشغالگران، با اندوهی توأم با صلابت گفت: «پروردگارمان جز رضایت چیزی از ما نخواهد دید»...، یا تصویر خانوادهای غریب در گورستانی خلوت، که دور یک سینیِ طعامِ بخور و نمیر گرد آمدند و برای آنچه حداقلترین است، دستان شکر و دعای خود را به آسمان میبَرند...، یا پرشمار زنان و مادران غزهای که پس از داغ شهادت هر جگرگوشه، با چشمانی تر و ایمانی سترگتر، «حسبیاللّه» سر میدهند و بینیازی خود را از جهان بیغیرت و امّت اسلامی بیغیرتتر فریاد میزنند.
پایان قصه ایوب نبی پایان قصه غزه است
درواقع «غزه» یک «پیامبر» و یک «ایوب» ندارد؛ در غزه، در هر وجب پیامبری روییده است؛ پیامبران پیر و جوان، زن و مرد، کودک و کهنسال!
غزه؛ سرزمین پیامبرانِ مبتلا به مرگ و رنج و فتنه و بلا و بیماری و نابودی است؛ پیامبرانی که هرچه بیشتر داغ میبینند، و هرچه داغشان بزرگتر است، صبورتر و مقاومتر میشوند و شاکرتر...،
جزای چنین قومِ مصیبتدیدهٔ خداترس و مؤمن و پایدار و شاکر و صبور، جز پاداشی که ایوب نبی به خود دید، چه میتواند باشد؟!...، خدا یکی است؛ بلا و آزمون و پاداش هم یکی...، پس دور نیست ترسیم پایان قصه ایوب برای مردم بزرگ غزه و فلسطین عزیز؛ آزادیِ سرزمین و آزادی از رنج و بلا و اعطای آنچه از مال و آرامش و آب و خاک و عزت از کفشان رفته است؛ انشاءالله...