به گزارش خبرگزاری تسنیم از تبریز،گاهی سرنوشت یک انسان به نامهای گره میخورد که باید بهموقع به مقصد برسد؛ نامهای که پیدا شدنش در واپسین دقایق، میتواند مرز میان مرگ و زندگی باشد. برای یک نامهرسان قدیمی پست آذربایجان شرقی، این اتفاق نه داستانی شنیدنی، بلکه خاطرهای واقعی از سالهای خدمت است؛ خاطرهای که هنوز هم پس از گذشت سالها، شیرینترین تجربه دوران کاری او به شمار میرود.
در حاشیه همایش تکریم همکاران و سرمایه انسانی ادارهکل پست آذربایجان شرقی، خبرنگار تسنیم به سراغ جمعی از نامهرسانان این مجموعه رفت تا از معنای شغلی بپرسد که هر روز با انتظار مردم، شادی خانوادهها و گاهی نیز با خبرهای تلخ زندگی آنان گره خورده است.
هرکدام از این مردان، پستچی بودن را به شیوه خود معنا میکردند، اما در میان روایتهایشان، یک مفهوم مشترک بود: امانتداری و خدمت بیمنت به مردم.
برای آنان، رساندن یک مرسوله تنها پایان یک مأموریت اداری نیست؛ گاهی پایان ساعتها انتظار است، گاهی آغاز لبخندی بر چهره یک خانواده و گاهی نیز مواجهه با خبری تلخ که اندوه آن، تا مدتها در خاطر نامهرسان باقی میماند. آنان در تمام این سالها، همقدم با مردم، در شادیها و غمهایشان حضور داشتهاند؛ حضوری که شاید کمتر دیده شود، اما آثارش گاه تا سالها باقی میماند.
در میان خاطراتی که این پیشکسوتان از سالهای خدمت خود روایت کردند، دو ماجرا بیش از همه جلوهای از معنای انسانی این حرفه را به تصویر میکشید؛ دو روایت متفاوت از امانتداری، مسئولیتپذیری و پیوندی که میان نامهرسان و مردم شکل میگیرد.
وقتی مأموریت یک پستچی، نجات جان یک انسان میشود
یکی از نامهرسانان، از روزی گفت که برای تحویل مرسولهای به نشانی گیرنده مراجعه کرده بود، اما آنچه پشت در خانه دید، مسیر آن روز کاری را بهکلی تغییر داد.
او تعریف کرد: وقتی برای رساندن مرسوله به در خانه رسیدم، دیدم صاحب مرسوله که پیرزنی سالخورده بود، جلوی در بیهوش افتاده است. بلافاصله کارم را رها کردم و با خبر کردن اورژانس و همسایهها، برای انتقال او به بیمارستان اقدام کردیم.
پس از رسیدگی پزشکی مشخص شد که این زن سالخورده دچار سکته قلبی شده است. به گفته این نامهرسان، پزشک معالج تأکید کرده بود که اگر کمکرسانی با اندکی تأخیر انجام میشد، ممکن بود بیمار جان خود را از دست بدهد.
خوشبختانه حال این زن بهبود یافت، اما ماجرا برای نامهرسان به همان روز ختم نشد. او میگوید هر بار که برای این زن یا فرزندانش مرسولهای میبرد، با قدردانی آنان روبهرو میشود؛ خانوادهای که او را نه فقط بهعنوان پستچی، بلکه بهعنوان کسی به یاد میآورند که در لحظهای سرنوشتساز، برای نجات جان مادرشان قدم پیش گذاشت.
او این اتفاق را شیرینترین خاطره دوران خدمت خود میداند؛ خاطرهای که نشان میدهد گاهی ارزش یک حضور بهموقع، از رساندن هر مرسولهای فراتر میرود.
دختری که پس از سالها، پستچی مهربان دوران کودکیاش را شناخت
خاطره دوم، روایت یکی از پیشکسوتان این عرصه بود؛ مردی که سالها پیش، بیآنکه بداند، در ذهن کودکی تصویری ماندگار از مهربانی و امید ساخته بود.
او از سفری به تهران یاد کرد که در جریان آن، پس از ورود به کوپه قطار، با زنی جوان و دو کودک روبهرو شد. زن با گرمی و صمیمیت به او سلام کرد، اما وقتی با واکنش معمول و بیتکلف او مواجه شد، پرسید: حاجآقا، من را نشناختید؟
نامهرسان پاسخ داد که متأسفانه او را به خاطر نمیآورد. زن سپس از روزگاری گفت که پدرش برای کار به شهری دیگر میرفت و هر ماه برای تأمین هزینه زندگی خانواده پول میفرستاد.
او ادامه داد: مادرم سر موعد ارسال پول، من را دم در میفرستاد و میگفت برو آنجا بایست تا وقتی آقای پستچی میرسد، معطل نشود و برنگردد. شما همان پستچی مهربان بودید؛ من همان دختر بچهای هستم که آن روزها منتظر رسیدن شما میماند و حالا خودم صاحب فرزند شدهام.
برای آن نامهرسان، این دیدار تنها تجدید خاطرهای از سالهای دور نبود؛ فرصتی بود تا دریابد رفتار ساده و روزمرهای که شاید در ذهن خودش خاطرهای معمولی محسوب میشد، چگونه در ذهن کودکی باقی مانده و پس از گذشت سالها، هنوز با احساس خوب و قدردانی همراه است.
او میگوید از اینکه توانسته بود در روزگار کودکی آن دختر، چهرهای امیدبخش و خاطرهای شیرین از خود به جا بگذارد، بسیار خوشحال شده است؛ خاطرهای که به گفته او، به شیرینترین یادگار دوران خدمتش تبدیل شد.
گاهی نامهرسان تنها حامل یک پاکت یا مرسوله نیست؛ او بخشی از خاطرات یک خانواده میشود، خاطرهای که ممکن است سالها بعد، در کوپه قطاری و در دیداری اتفاقی، دوباره زنده شود.
امانتهایی فراتر از مرسوله
دو خاطره، دو موقعیت متفاوت و بسیار تجربههایی از سالهای خدمت در حرفهای که گاهی در هیاهوی زندگی روزمره، کمتر به دشواریها و مسئولیتهایش توجه میشود.
یک نامهرسان با دیدن زنی سالخورده، تحویل مرسوله را کنار گذاشت تا برای نجات جان او اقدام کند؛ دیگری پس از سالها فهمید که مهربانی سادهاش در دوران خدمت، به خاطرهای ماندگار در ذهن یک دختر تبدیل شده است و اینچنین رساندن نامه به مقصد چقدر در تعیین سرنوشت یک انسان اثرگذار است.
شاید همین روایتهاست که معنای امانتداری در حرفه نامهرسانی را روشنتر میکند. امانت، همیشه تنها آن چیزی نیست که درون یک پاکت یا بسته قرار گرفته است؛ گاهی انتظار یک خانواده، گاهی خاطرهای از روزهای کودکی و گاهی فرصتی برای ادامه زندگی، در مسیر همین مرسولهها قرار دارد.
نامهرسانان، هر روز راهی خیابانها و کوچهها میشوند؛ در گرما و سرما، در روزهای عادی و تعطیل، با مرسولههایی که هرکدام برای گیرنده خود معنایی دارند. شاید بسیاری از آنان پس از تحویل آخرین بسته روز، بیآنکه نامشان جایی ثبت شود، به خانه بازگردند؛ اما اثر بعضی از همین دیدارهای کوتاه و مأموریتهای بهظاهر معمولی، تا سالها در زندگی دیگران باقی میماند.
آنان امانتداران خاموشی هستند که گاهی یک لبخند را به خانهای میرسانند، گاهی مرهمی بر نگرانی خانوادهای میشوند و گاهی در لحظهای سرنوشتساز، نقشی فراتر از وظیفه روزانه خود ایفا میکنند.
شاید شیرینترین بخش خدمت برای این مردان همین باشد؛ اینکه بدانند در میان تمام مسیرهایی که پیمودهاند و مرسولههایی که به مقصد رساندهاند، ردپایی از انسانیت نیز به جا گذاشتهاند؛ ردپایی که ممکن است سالها بعد، در قالب یک تشکر، یک دیدار اتفاقی یا خاطره نجات یک جان، دوباره پیش رویشان قرار بگیرد.
انتهای پیام/