به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در میان همه راویان سالهای دفاع مقدس که در چند دهه اخیر خوش درخشیدند و تلاش کردند تا شمهای از این گنج عظیم را به مردم این سرزمین معرفی کنند، نام برخی برجستهتر است، گلعلی بابایی از جمله راویان برجسته دفاع مقدس است. به تعبیر بسیاری کمتر کسی مانند بابایی وجود دارد که هم محقق خوبی باشد و هم نویسندهای خوشقلم.
در منظومه ادبیات پایداری و تاریخنگاری جنگ تحمیلی، نام «گلعلی بابایی» با مفهومی بنیادین و راهبردی به نام مستندنگاری علمی و پژوهشی گره خورده است. او که خود از رزمندگان و فرماندهان گردانهای رزمی در دوران دفاع مقدس بوده، پس از پایان جنگ سلاحش را به قلم سپرد تا روایتی بیواسطه، دقیق و پالایششده از حقیقت حماسههای جبهه به نسلهای آینده ارائه دهد.
بابایی را میتوان یکی از جدیترین احیاگران و پیشگامان سبک «مستندنگاری روایی و مبتنی بر اسناد» در ادبیات جنگ دانست. کار گلعلی بابایی بر شالودهای استوار از نوارهای مکالمات بیسیم در خط مقدم، گزارشهای روزانه عملیاتها، دفاتر وقایع جنگ، کالکها و نقشههای نظامی بنا شده است. او تلاش میکند تاریخ را بدون روتوش و همانگونه که رخ داده روایت کند.
بابایی توانسته است پیوند ظریفی میان خشکی دادههای نظامی و جاذبههای نثر روایی برقرار کند. خواننده در آثار او نهتنها گزارشی مستند و قابل استناد دریافت میکند، بلکه روح حماسه و حس جاری در صحنه نبرد را نیز لمس میکند.
کاری که گلعلی بابایی در چهار دهه اخیر انجام داده، در واقع نوعی پدافند هویتی و تاریخی در برابر تحریف واقعیتهای جنگ است. او با ارائه مستندات شفاف، مانع از آن شد که روایتهای غیردقیق و سطحی، جای تاریخ واقعی ایثار و تدبیر فرماندهان و رزمندگان را بگیرد.
بابایی نشان داد که دفاع مقدس، تلفیقی از عقلانیت نظامی، تدبیر جنگی و ایمان قلبی بوده است و نه حرکاتی کور و بیمحاسبه. از این منظر، میراث مکتوب او فراتر از یک روایت ادبی، گنجینهای برای تاریخنگاران، پژوهشگران علوم نظامی و نسلهای آینده است.
انتشار همپای صاعقه نام او را سر زبانها انداخت.همپای صاعقه، کتابی تاریخی و شرحی مستند از نحوه تشکیل لشکر 27 محمد رسولا... بود که مورد توجه رهبر شهید انقلاب قرار گرفت و او را «آقای گل» خطاب کردند.
بابایی که اولین بار 15 ماه پس از آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه شد، چنان دلش گیر کرد که تا پایان جنگ به مدت 55 ماه در مناطق عملیاتی ماند. چند بار هم مجروح شد، اما از میدان دل نکند، حالا هم دل نکنده و هنوز در فضا و هوای جبهه نفس میکشد.
خبرگزاری تسنیم به مناسبت هفته دفاع مقدس در گفتوگویی با بابایی به بررسی ریشههای شکلگیری جنگ هشت ساله، تفاوتها و شباهتهای جنگ هشت ساله با دو جنگ اخیر، حضور رهبر انقلاب در جبهه، وضعیت امروز ادبیات دفاع مقدس و مسئولیت خطیر و جدیدی که حالا در روایتگری جنگ ایجاد شده است، پرداخته است.
بابایی در این گفتوگو به نقش آمریکا اشاره کرده و ریشه شکلگیری دفاع مقدسش را به جایی بسیار دورتر از سال 59، یعنی کودتای 28 مرداد مرتبط میداند. بابایی همچنین از کتاب تازه خود با عنوان «سر خم می سلامت» که به برههای خاص از زندگی رهبر شهید انقلاب اشاره دارد و شامل روایتهایی از زبان حضرت آقاست خبر داده است. این گفتوگو به شرح ذیل است:
ریشه جنگ ایران و عراق به روایت نیویورک تایمز
* تسنیم: «روایتگری جنگ مهمتر از خود جنگ است» مضمون این جمله بارها از زبان رهبر شهید ما گفته شده بود و بر این مسئله تأکید وجود داشت. شما که در این زمینه یکی از پرکارترین پژوهشگران عصر ما به شمار می روید، بفرمایید که بر اساس منابع و اسناد چه شد که جنگ هشتساله بین عراق و ایران آغاز شد؟
در آستانه چهل و ششمین سالگرد آغاز جنگ تحمیلی صدام علیه ملت ایران قرار داریم. اگر بخواهیم پیرامون چرایی آغاز این نبرد کنکاشی انجام دهیم، باید اندکی به عقب بازگردیم و تاریخ را به سال 1950 میلادی یا همان 1329 شمسی ببریم. در سال 1366، روزنامه نیویورکتایمز سندی را افشا کرد و اظهار داشت که ریشه تجاوز صدام علیه ایران به سال 1950 یا همان 1329 شمسی بازمیگردد. دلیل آن نیز این بود که وقتی صنعت نفت ایران ملی شد و عواید این سرمایه ارزشمند به ملت ایران اختصاص یافت، آمریکا و بریتانیا دریافتند که دستشان از نفت ایران کوتاه شده است؛ از این رو، طرح یک تهاجم برقآسا را پیریزی کردند تا خوزستان، این استان نفت خیز ایران، را از خاک کشور جدا کنند. برنامه آنها این بود که پس از چند روز تصرف منطقه، آتشبس اعلام کنند، جنگ را به مسیر فرسایشی بکشانند و بدین ترتیب، این خطه نفتخیز را در تصرف خود نگه دارند. اما وقتی کودتای 28 مرداد رقم خورد و دولت مردمی مصدق ساقط شد و دوباره رژیم پهلوی به سلطنت برگشت، خودبهخود این امتیاز دوباره به آمریکاییها و به بریتانیاییها برگردانده شد. روی این حساب، این طرح را دیگر کنار گذاشتند و به قول معروف در آبنمک نگه داشتند تا اگر یک زمانی دوباره چنین موضوعی پیش آمد، آن را وارد کار اجرایی کنند.
روز 22 بهمن 1357 انقلاب شکوهمند ایران به رهبری امام خمینی به پیروزی رسید و نخستین شعار آن نیز قطع دست آمریکا بود؛ سخنی که حضرت امام پیوسته بیان میکردند مبنی بر اینکه ما دست آمریکا را از منابع ایران، نفت ایران و هر چیز ارزشمندی که به غارت میبرد، کوتاه خواهیم کرد. خود آمریکاییها نیز پس از پیروزی انقلاب، یعنی دقیقاً از همان روز 22 بهمن، در پی اجرای کودتا بودند؛ هایزر آمده بود تا کودتا انجام دهد، اما به دلایلی موفق نشدند.
با این حال، آمریکاییها از همان هفته نخست پس از پیروزی انقلاب، توطئهچینی و آشوبگری را آغاز کردند؛ ناآرامیها در کردستان کلید خورد، مهاباد سقوط کرد و سنندج تا آستانه سقوط پیش رفت. آنها تمامی شهرهای مرزی آذربایجان غربی و کردستان و از سوی دیگر سیستان و بلوچستان و همچنین ترکمنصحرا و دیگر مناطق را به اغتشاش و آشوب کشاندند تا شاید از این رهگذر بتوانند انقلاب را سرنگون سازند و بار دیگر امتیازات پیشین را در دست گیرند، که البته در دستیابی به این مقصود ناکام ماندند.
.
ما تا سال 1359 با این رویدادها، یعنی همین درگیریها، دستبهگریبان بودیم و نیروهای سپاه و ارتش مدام در کمین میافتادند؛ در سردشت، بانه، نقده و بسیاری از نقاط دیگر شهدای فراوانی از میان نیروهای ارتش، سپاه و کمیته داشتیم.
یکی از رویدادهایی که طی این مدت رخ داد، ماجرای به گروگان گرفتن نیروهای آمریکایی در لانه جاسوسی یا همان سفارت آمریکا بود؛ دانشجویان مسلمان پیرو خط امام آنها را به گروگان گرفته بودند و اعلام کردند تا زمانی که آمریکا دست از شرارتهای خود برندارد، این افراد را آزاد نخواهند کرد. واسطههای گوناگونی آمدند، اما آزادی گروگانها محقق نشد. سرانجام آمریکا در اردیبهشت سال 1359 به بهانه آزادسازی این گروگانها دست به تهاجم نظامی زد؛ ولی با توجه به طرحریزی و دامنه هجوم آنان، هدف اصلی در واقع سرنگونی جمهوری اسلامی بود تا جماران و مراکز حساس را هدف قرار دهند، از عوامل داخلی خود بهره گیرند و نظام جمهوری اسلامی را ساقط کنند؛ نقشهای که به سنگ خورد، در صحرای طبس گرفتار توفان شن شد و ناکام ماند.
دو هدف آمریکاییها از کودتای نقاب
طرح بعدی که آنان پیش از آغاز جنگ در سر داشتند و در پی اجرایی کردنش بودند تا در حد امکان بدون تحمیل جنگ کار جمهوری اسلامی را یکسره کنند، ماجرای کودتای شبکه نقاب بود؛ طرحی بسیار پیچیده و به اصطلاح کاملاً حسابشده طراحی کرده بودند و قصد داشتند با تکیه بر آن نظام را سرنگون سازند که این رویداد نیز در تیرماه سال 1359 رقم خورد.

آنان از پیریزی این کودتا دو هدف را دنبال میکردند: نخست آنکه اگر کودتا به پیروزی میرسید—که خودشان تا 99 درصد به موفقیت آن باور داشتند—کار نظام با سقوط تمام میشد. اما اگر کودتا به پیروزی هم نمیرسید، ضربهای بنیادین به ارتش جمهوری اسلامی فرود میآمد؛ به بیان دیگر، از میان نیروهای مسلحی که وارد میدان میشدند، گروهی به سبب نارضایتی، تطمیع یا به هر طریق دیگری فریب خورده و در حلقه کودتاچیان قرار گرفته بودند. این افراد دستگیر، متواری یا اعدام میشدند؛ در نتیجه، ضربه سهمگینی بر پیکره نیروهای مسلح وارد میآمد و از جانب نیروهای انقلابی نیز موجی از بیاعتمادی نسبت به ارتش شکل میگرفت.
این کودتا نیز با امدادی غیبی خنثی شد، اما همانگونه که انتظار میرفت، شماری از نیروهای مسلح به سبب مشارکت در این ماجرا دستگیر، فراری یا تعلیق شدند و بدین ترتیب، شاکله بنیادین نیروهای مسلح ما تضعیف گردید. با رقم خوردن این وضعیت، خیال آنان آسوده شد که ایران توان دفاعی لازم را ندارد.
از سوی دیگر، صدام نیز پس از سرنگونی محمدرضا پهلوی سودای ژاندارمی منطقه خلیج فارس را در سر میپروراند و این مقطع را مناسبترین فرصت دید. با کشورهای حاشیه خلیج فارس، آمریکا و قدرتهای غربی هماهنگیهای لازم را به عمل آوردند و آنان امکاناتی در اختیارش گذاشتند؛ از سوی دیگر بلوک شرق نیز که حامیاش بود، در کنار او ایستاد. در نتیجه، در روز 31 شهریور 1359 تهاجمی سراسری را آغاز کرد؛ یورشی برقآسا از تمامی نقاط مرزی، از دهانه فاو گرفته تا شمال غرب، را رقم زد. آبادان در محاصره کامل قرار گرفت؛ خرمشهر پس از 34 یا 35 روز محاصره همهجانبه سقوط کرد؛ در سوی دیگر سوسنگرد تا آستانه سقوط رفت و بستان، مهران و دهلران سقوط کردند؛ همچنین توانست تا سومار، نفتشهر، سرپل ذهاب، قصر شیرین و گیلانغرب را به تصرف درآورد. صدام با اشغال این مناطق، سرمست از پیروزی شد و زمانی که با او مصاحبه کردند، اعلام کرد که مصاحبه بعدی در تهران برگزار خواهد شد.
مقاومت مردمی آمریکا و صدام را در هفته های نخست جنگ به بن بست کشاند
آنان در پی پیادهسازی همان طرح سال 1950 در این مقطع بودند؛ به این معنا که در گام نخست، صدام استان خوزستان را تصرف کند، جداسازی این خطه از پیکره کشور محقق شود، در آن منطقه آتشبس اعلام کند، نیروهای خود را مستقر سازد، ایرانیان را به عقب براند و بدین ترتیب، نقشه مشترک آمریکا، انگلیس و صدام به مرحله اجرا درآید. آنان تهاجم خود را با سرعت و قدرت بالا آغاز کردند و در نقاط پرشماری نیز دست به پیشروی زدند، اما در همان هفتههای نخست و دوم جنگ به بنبست رسیدند؛ بنبستی که از مقاومت مردمی، یعنی حضور بهموقع مردم و بهویژه عشایر، مرزداران و مرزنشینان، ناشی میشد.
این عوامل تمامی محاسبات آنان را بر هم زد. به عنوان نمونه، در دشت آزادگان ناگهان خود را در برابر شماری از افراد قبایل عرب دیدند، در حالی که میپنداشتند اگر صدام ندای قومیت عربی سر دهد، همگان با او همراه خواهند شد. در جبهه قصر شیرین و سرپل ذهاب نیز همین رخداد تکرار شد؛ در خرمشهر نیز جمعی از نیروهای سپاه و ارتش با کمترین امکانات به مدت 34 روز در برابر مجهزترین ارتش خاورمیانه ایستادگی کردند. آبادان نیز به همین منوال، در جایگاه یک جزیره تحت محاصره، مقاومت ورزید.
به هر روی، آنچه از پیشبینیاش درماندند، همین دفاع مردمی بود؛ عاملی بازدارنده که زمینگیری آنان و ناتوانیشان در پیشروی بیشتر را رقم زد. بنابراین اگر خرمشهر را پشت سر گذاشتند، دیگر توان پیشروی به سوی اهواز را نیافتند؛ تا نزدیکی اهواز پیش آمدند، اما زمینگیر شدند. اگر تا سوسنگرد نفوذ کردند، تا مدخل شهر آمدند، ولی نتوانستند به آن وارد شوند. اگر به گیلانغرب هجوم آوردند، مقاومت سرسختانه مردم ـ نظیر ماجرای خانم فرنگیس که با تبر افسر بعثی را به هلاکت رسانده بود و نمونههایی از این دست ـ بر باد رفتن تمام رؤیاهای صدام و ناکامی او در دستیابی بهموقع به پیروزی را در پی داشت و جنگ را به ورطه فرسایشی شدن کشاند؛ به بیان دیگر، نقاط راهبردی مد نظر را نتوانستند تصرف کنند و مناطقی هم که به چنگ آوردند، فاقد ارزش تعیینکننده بود و اهداف آن طرح را، مبنی بر جداسازی خوزستان، محقق نمیساخت، بهویژه آنکه آبادان سدی پولادین در برابرشان شد و از تسخیر آن ناتوان ماندند. اینگونه بود که نبرد در شرایط بلاتکلیفی قرار گرفت.
از سوی دیگر، حضور بنیصدر در رأس نیروهای مسلح، مانعی جدی در مسیر پیشبرد اقدامات نیروهای انقلابی ارتش و سپاه به شمار میرفت. در همین اثنا، یعنی درست از آغاز هفته اول و با ورود به هفته دوم نبرد، حضرت آیتالله خامنهای که در آن برهه نماینده حضرت امام در شورای عالی دفاع بودند، همراه با شهید چمران عازم منطقه شدند و ستاد جنگهای نامنظم را در جنوب بنیان نهادند؛ تشکلی که در ساماندهی نیروهای مردمی نقشی بیبدیل ایفا کرد و شرحی بس مفصل دارد. جریانهای دیگر نیز به میدان آمدند؛ به عنوان نمونه، گروه فدائیان اسلام در آبادان فعال شد و دستههای چریکی گوناگون در آبادان هر یک خطی را در دست گرفتند و خطوط یک، دو و سه را تشکیل دادند. از آن سو در جبهه غرب و ارتفاعات بازیدراز، دلاورانی چون شهید وزوایی، شهید پیچک، شهید رنجبران و دیگران خطوط پدافندی ایجاد کردند و وضعیت به گونهای رقم خورد که ارتش صدام زمینگیر شد و توان هرگونه تحرکی از او سلب شد؛ با این حال، رزمندگان در مسیر پیشبرد اهداف خود با مانعی بزرگ روبهرو بودند.
آن مانع بنیصدر بود که به هر دلیلی جلوی اقدامات و عملیاتهای آنان را میگرفت. خودش نیز کوشید اقداماتی به انجام رساند، اما متأسفانه در همان آغاز چند عملیات ناموفق را رقم زد، تا اینکه رویدادهای سال 1360 فرار او به همراه منافقین را در پی داشت. بدین ترتیب فرماندهی از او سلب شد؛ به این صورت که در خرداد 1360 حضرت امام با صدور حکمی اعلام کردند که از امروز حکم فرماندهی کل قوا را از بنیصدر پس گرفتم و او دیگر فرمانده کل قوا نخواهد بود. متعاقب آن، مجلس شورای اسلامی نیز به عدم کفایت سیاسی او رأی داد؛ بنیصدر به خانههای تیمی پناه برد و سرانجام در مردادماه به پاریس گریخت.
با فرار بنیصدر و قرار گرفتن زمام امور نیروهای مسلح در دستان نیروهای انقلابی ـ همچون محسن رضایی در سپاه و شهید صیاد شیرازی در ارتش طرح آزادسازی اراضی اشغالی ایران رفتهرفته کلید خورد؛ موضوعی که البته مجالی جداگانه میطلبد.
* تسنیم: اگر موافق باشید، پرسش بعدی ما پیرامون گردان پرآوازه حبیب باشد؛ گردانی که بسیاری از بچهمحلهای شما در منطقه جی در آن ثبت نام کردند و تا شهادت پیش رفتند، درباره گردان حبیب، فلسفه شکلگیری آن و وقایعی که برایش رخ داد توضیح بفرمایید.
ببینید، پس از تغییرات در ساختار نظامی و بهویژه در سپاه، هنگامی که موضوع آزادسازی مناطق تحت اشغال ارتش بعث صدام به میان آمد، مناطقی که پیشتر امکان بازپسگیری آنها را نداشتیم، تقریباً از شهریور یا مهر سال 1360 روند آزادسازیها آغاز شد و همگام با این آزادسازیها، سازماندهی گردانها و تیپها صورت پذیرفت؛ چراکه تا آن زمان تشکیلات سپاه یگانی به نام تیپ و گردان نداشت. اما در همان عملیات ثامنالائمه که به شکست حصر آبادان انجامید، چند گردان از جمله گردان کربلا و گردان امام حسین(ع) شکل گرفتند که بعدها به تیپ کربلا و تیپ امام حسین(ع) تبدیل شدند. در عملیات پس از آن یعنی طریقالقدس نیز که آزادسازی دشت آزادگان، شهر بستان و مناطق پیرامونی را رقم زد، یگانهای دیگری همچون تیپ عاشورا و تیپ نجف پایهگذاری گردید.
در عملیات فتحالمبین، افزون بر تیپهای پیشین، چند تیپ جدید نیز پایهگذاری شد؛ از جمله تیپ 27 محمد رسولالله به فرماندهی حاج احمد متوسلیان و با همراهی شهید شهبازی، شهید همت، شهید همدانی و دیگر سردارانی همچون شهید دستواره، شهید چراغی و بسیاری دیگر از شهدا. این فرماندهان را از مریوان به پادگان دوکوهه منتقل ساختند و مأموریت دادند تا تیپی متشکل از بسیجیان تهران تشکیل دهند. این رزمندگان در بدو امر آمدند و هشت گردان را در پادگان دوکوهه تشکیل دادند.
گردان حبیب چگونه شکل گرفت؟
تقریباً اواسط اسفند بود که گروهی از نیروهای رسمی پاسدار، که اغلب از نیروهای اداری و پرسنلی سپاه تهران بودند، وارد دوکوهه شدند. فرماندهی این افراد را چه کسی بر عهده داشت؟ شهید محسن وزوایی. وقتی این افراد وارد پادگان دوکوهه شدند و در ساختار تیپ قرار گرفتند، حاج احمد متوسلیان به محسن وزوایی گفت: شما گردان نهم هستید؛ نهمین گردانی که ما در حال تشکیل آن هستیم، و نام آن را بگذارید گردان حبیب بن مظاهر. پیش از آن، گردان مقداد، گردان میثم، گردان کمیل، گردان انصارالرسول و گردانهایی از این دست مانند گردان سیدالشهدا و گردان سلمان فارسی تشکیل شده بودند، و این گردان نهم نیز تحت عنوان گردان حبیب بن مظاهر با فرماندهی شهید محسن وزوایی تشکیل شد. جانشین او نیز شهید مسعودی، از بچههای همان مسجد جوادالائمه و از بچهمحلهای خود ما بود.
در عملیات بعدی نیز همین گردان حبیب بن مظاهر حضور داشت؛ اما از آنجا که محسن وزوایی فرمانده محور شد، شهید علیرضا موحددانش فرماندهی را بر عهده گرفت. به همین ترتیب در عملیاتهای بعدی شهید مختار سلیمانی فرماندهی را عهدهدار شد، و پس از او شهدای دیگر، تا میرسیم به عملیات والفجر 4 که شهید عمران پستی فرماندهی گردان را بر عهده گرفت. او از دانشجویان دانشگاه تهران و اهل خلخال بود؛ فردی بسیار موقر و باکلاس، و مانند خود محسن وزوایی و دیگران تحصیلکرده بود.

عمران فرماندهی گردان حبیب را عهدهدار شد و من نیز از همان مقطع به این گردان ملحق شدم، به گردان حبیب بن مظاهر رفتم و همراه با وی کار کردیم. در عملیات والفجر 4 در ارتفاعات کانیمانگا عملیات انجام شد و عمران که به او عبدالله میگفتیم، بهشدت مجروح شد؛ با مشقت فراوان او را از بالای ارتفاع به پایین آوردیم و رساندیم به اورژانس، و حدود 6 تا 7 ساعت فقط با برانکارد در حال انتقال او بودیم.
عملیات بعدی، عملیات خیبر بود که در آن عملیات عمران پستی به شهادت رسید؛ او تازه در همان فاصله میان دو عملیات رفته بود و با یکی از همکاران خود در اطلاعات سپاه تهران ازدواج کرده بود. پیکر او نیز در منطقه ماند و اغلب بچههای گردان حبیب هم به شهادت رسیدند.
گردان حبیب پس از شهادت عمران دیگر تشکیل نشد تا سال 1364. در سال 1364 مجدداً شهید عزیز ما، حاج حسن محققی، این گردان را تشکیل داد. گروهی که همراه با ایشان آمدند، جمعی از طلاب قم بودند؛ نظیر حاج مهدی طائب، سید سجاد هاشمیان و آقای هادی قطبیان صفوی که این افراد معاونان او بودند و خودش نیز فرماندهی گردان را بر عهده داشت.
نخستین عملیاتی که این گردان در آن حضور یافت، عملیات والفجر 8 بود که عملیاتی بسیار موفق به شمار میرفت و منجر به آزادسازی فاو شد. عملیاتهای بعدی نیز کربلای 1، کربلای 5، نصر 7، بیتالمقدس 4 و بیتالمقدس 7 بودند، و تحولاتی رخ داد که تا پایان جنگ ادامه یافت؛ یعنی ایشان فرمانده گردان بود.
* تسنیم: ماجرای نگارش تاریخچه گردان حبیب از کجا شروع شد؟
خداوند حاج حسن آقای محققی فرمانده گردان را رحمت کند. پس از جنگ، در همان دورانی که ما مشغول نگارش کتابهای کارنامه عملیاتی بودیم، پس از اتمام کتابهای «همپای صاعقه» و «ضربت متقابل»، وقفهای تا نگارش کتاب بعدی پیش آمد. ایشان به من و آقای حسین بهزاد گفت، حالا که فرصتی مهیاست بیایید و کتاب گردان حبیب را بنویسید. کتاب نخست، مربوط به دوره شکلگیری گردانهمانطور که گفتم، از اسفند 1360 که وزوایی آن را تشکیل داد تا پایان سال 1361 یا اوایل 1362 بود که کارنامه عملیاتی گردان حبیب طی آن دو سال در قالب کتاب «گردان نهم» منتشر شد.
معجزه انقلاب و جنگ از نظر رهبر شهید انقلاب
اتفاقاً این کتاب به دست رهبر شهید انقلاب هم رسید و ایشان در جلسهای خطاب به فرماندهانی که پیرامون ایشان بودند، از جمله شهید سلامی، شهید محمد باقری، شهید رشید و دیگر فرماندهان فرمودند، من اخیراً کتاب گردان نهم را خواندهام، همان کتابی که درباره گردان نهم تهران نوشته شده و فرمانده آن شهید محسن وزوایی است. نکتهای که در این کتاب بسیار روشن و عیان است و دقیقاً به همین علت هم مورد غفلت واقع میشود و باید شما باید بروید و آن را بازگو کنید، این است که چگونه گروهی از دانشجویان بیخبر از جنگ، وارد میدان نبرد میشوند و تا این حد سریع رشد میکنند؛ با نظامیان باتجربه و کارکشته به بحث مینشینند، نظر خود را بیان میکنند و طرحهای خود را ارائه میدهند.
رهبر انقلاب این موضوع را معجزه انقلاب و معجزه جنگ میدانستند که یک دانشجوی بیخبر از نبرد وارد میشود و در اینجا به یک استراتژیست جنگ تبدیل میشود؛ و تأکید داشتند که این نکته را به عنوان یک وظیفه و تکلیف بازگو کنید و در این کتابها نیز منعکس شود.
آن کتاب را ایشان ملاحظه کردند و پسندیدند. کتاب بعدی که مقطع سال 1362 تا پایان سال 1364 را در بر میگیرد، کتاب «حبیب؛ تولدی دیگر» نام دارد؛ از آن رو که عرض کردم گردان حبیب منحل شده بود و در این دوره دوباره متولد گردید. آن کتاب هم نوشته شد و تصویر آن در نمایشگاه کتاب وجود دارد که در حال تقدیم آن به حضرت آقا هستم. ایشان در همان نمایشگاه به من فرمودند: من این کتاب را دیدهام و اتفاقاً آن را خواندهام.
حسرتی که از شهید محققی بر دلم ماند
پس از انتشار این کتاب، وقفهای طولانی رخ داد تا ادامه این کار پیگیری شود. شهید محققی بسیار اصرار داشت که بیایید جلد سوم این اثر را هم بنویسید تا پرونده کارنامه گردان حبیب به پایان برسد؛ اما به دلایلی میسر نمیشد. منابع و اسناد روایی کافی در دسترس نبود، تا اینکه ایشان در خرداد 1404 به شهادت رسیدند. پس از آن نوعی احساس ندامت و پشیمانی در من به وجود آمد که چرا کوتاهی شد و علیرغم اصرار فراوان ایشان نتوانستیم این کار را به سرانجام برسانیم. عزم خود را جزم کردم تا سالگرد ایشان در خرداد سال جاری این کتاب آماده و رونمایی شود؛ اما به دلیل جنگی که مجدداً رخ داد، این امر نیز محقق نشد، تا اینکه اخیراً کار به اتمام رسید.
چرا رهبر شهید انقلاب اصرار داشتند فرزندانشان اسیر نشوند؟
* تسنیم: یکی از نکات جالب توجهی که درباره گردان حبیب مطرح است، نقش و حضور رهبر معظم انقلاب آیتالله سیدمجتبی خامنهای در این گردان است، که در اوایل جوانی به عنوان بسیجی و به صورت ناشناس (با تأکید رهبر شهید انقلاب) به این گردان ملحق میشوند. ظاهراً رهبر شهید هم تأکید داشتند که مراقبت شود، ایشان اسیر نشوند. درباره این حضور و چرایی این تأکید بفرمایید؟
در جریان پژوهش و تدوین این اثر، نکتهای که برای من جالب بود، مواجهه با این ماجرا بود که شماری از چهرههای شاخص از جمله فرزندان رهبر معظم انقلاب در این گردان حضور داشتند. از آنجا که حاج حسن محققی مورد وثوق حضرت آقا و شماری از مسئولان بود، آنها معمولاً فرزندان خود را به گردان حبیب بن مظاهر میفرستادند. ایشان نیز به عنوان بسیجی در عملیات کربلای 1 جهت آزادسازی مهران به گردان میآید و وارد دسته میشود به عنوان کمکتیربارچی حضور نبرد میکنند؛ در عملیات شرکت میکند و در شرایط سختی نیز قرار میگیرد. پیش از آن و قبل از اینکه وارد عملیات شوند، در جلسهای که در محضر حضرت آقا برگزار شد، پس از اینکه مهران سقوط کرد، حضرت آقا در آنجا به آقای کوثری و آقای محققی فرموده بودند، بچهها در آنجا هستند، مواظب باشید اسیر نشوند. ایشان فرمودند، اگر اینها مجروح شوند من مشکلی ندارم و جزو خانواده جانبازان میشویم؛ اگر شهید هم بشوند هیچ مشکلی ندارم و جزو خانواده شهدا میشویم؛ اما اسیر نشوند، چرا که اگر اسیر شوند، صدام پلید به دنبال باجخواهی و باجگیری خواهد بود و من هم اهل باج دادن نیستم و این اتفاق خوبی نیست؛ مواظب باشید که بچهها اسیر نشوند.
حضور رهبر انقلاب به عنوان تیربارچی در عملیات کربلای 1
البته آنها در گردان به صورت گمنام حضور داشتند. در شب عملیات، جزو کسانی بودند که در محاصره قرار گرفتند؛ اما به هر حال حضور ایشان در جمع بچههای بسیجی به صورت ناشناس، با نام «سید مجتبی حسینی» و به عنوان کمکتیربارچی بود. ما پس از آن رفتیم و یکسری مصاحبههای تکمیلی پیرامون رفتار ایشان گرفتیم؛ از مشارکت در تمیز کردن سنگر و چادر محل اسکان گرفته تا شستن ظروف و نگهبانی و پست دادنهای اضافی، در همه این امور رهبر انقلاب داوطلب بودند. برای نمونه اگر نوبت پست شبانه دو ساعت بود، ایشان 4 ساعت پست میدادند.
در عملیات بعدی نیز، یعنی عملیات تکمیلی کربلای 5 که به تعبیر بچههای بسیجی از عملیاتهای بسیار سخت و عاشورایی بود، به عنوان نیروی ادوات حضور داشتند و در شلمچه نبرد کردند.
آن منطقه نیز جزو نقاط بسیار پرخطر بود و به «سرای شهادت» شهرت داشت؛ به این معنا که هر هدفی از آنجا عبور میکرد، اعم از خودرو، نفرات یا تانک، زیر آتش قرار میگرفت. ایشان جزو آن گروهی بودند که در آنجا حضور داشتند.
حضور بازیکن پرسپولیس در گردان حبیب
شخص دیگری که در گردان حبیب حضور داشت و جا دارد در اینجا یادی از او بکنم و میتواند برای جوانان ما یک الگو باشد، شهید مهدی رضاییمجد بود. وی فوتبالیست باشگاه پرسپولیس و کاپیتان تیم فوتبال امید (المپیک) ایران در سال 1365 بود. همزمان از چند باشگاه اروپایی و ترکیهای دعوتنامه داشت؛ تیم گالاتاسرای ترکیه برای او دعوتنامه فرستاده بود تا برای عقد قرارداد و بازی به آنجا برود. در مرحله اول عملیات کربلای 5 دایی وی به شهادت میرسد. پس از شهادت دایی، او همه این موقعیتها را کنار میگذارد و میگوید من باید بروم و جای خالی داییام را در جبهه پر کنم. او در مرحله تکمیلی در اسفند سال 1365 در شلمچه به شهادت رسید؛ فردی که فرصتهای فراوانی برای درخشش در عرصه فوتبال و چهره شدن داشت، آمد و به عنوان یک بسیجی ساده در گردان حبیب و در عملیات تکمیلی به فیض شهادت نائل آمد.
فرزندان دیگر مسئولان کشوری نیز در این گردان حضور داشتند؛ مانند آقای مصطفی ناطق نوری فرزند آقای ناطق نوری، در مقطعی محسن رفیقدوست فرزند آقای رفیقدوست، فرزند آقای اسدالله بیات، و فرزند آقای اختری؛ این افراد در آنجا حضور داشتند.
«سرخم می سلامت» روایتهای رهبر شهید انقلاب از برههای خاص از زندگی
* تسنیم: درباره کتاب تازهای که درباره رهبر شهید انقلاب در دست دارید و قرار است با عنوان «سر خم می سلامت» منتشر شود، بفرمایید.
در سال 1397 پیشنهادی از سوی آقا مسعود به من و آقای حمید حسام داده شد، مبنی بر اینکه بخشی از مقاطع زندگی حضرت آقا را بنویسیم. طبق نظری که خود ایشان داشتند، مقطعی که به ما پیشنهاد شد، مربوط به دیماه 1357 تا 6 تیر 1360 بود؛ یعنی دی 1357 مقارن با ایامی که آقا از مشهد عازم تهران میشوند، انقلاب به اوج خود رسیده، حضرت امام شورای انقلاب را تشکیل دادهاند و ایشان به همراه خانواده به تهران تشریف میآورند و در خانه یکی از بازاریان به عنوان مستأجر ساکن میشوند. از آنجا کار ما آغاز شد.
قرار بر این بود که این اثر یک کار مستند توصیفی باشد؛ یعنی علاوه بر بیانات خود حضرت آقا پیرامون این مقطع 30 و چند ماهه که در حال بررسی آن بودیم، سخنان دیگران نیز به عنوان مکمل آورده شود؛ از اعضای خانواده گرفته تا همراهان و افراد مختلف، بهویژه در دورانی که جنگ آغاز میشود و ایشان از همان هفته اول جنگ وارد جبهه میشوند، مصاحبه با فرماندهان نظامی که همراه ایشان بودند، از بخشهای کلیدی است.
رهبر انقلاب در آن برهه در جبهه بودند و همزمان امام جمعه تهران بودند؛ بنابراین علاوه بر حضور در مناطق جنوب و غرب کشور، روزهای پنجشنبه و جمعه باید به تهران میآمدند تا نماز جمعه را اقامه کنند. از طرفی مسائلی نظیر درگیریهای بسیار شدیدی که با بنیصدر وجود داشت و تدابیری که ایشان اتخاذ میکردند نیز قابل توجه بود. برای نمونه، تنها 2 تا 3 ماه پس از پیروزی انقلاب، طرح انحلال ارتش از سوی منافقین مطرح میشود. آنها اهداف خود را دنبال میکردند تا ارتش منحل شود و کشور فاقد نیروی مسلح بماند. سپاه پاسداران نیز هنوز ساختار منسجمی به خود نگرفته بود و بیشتر درگیر آشوبهایی بود که آمریکا در نقاط مختلف هدایت میکرد و سفارت آمریکا در تهران کانون سازماندهی تمام آن اغتشاشات به شمار میرفت.
همه این موارد در یک کتاب منسجم و منظم تدوین و نوشته شد که به باور من از آثار بسیار برجسته است و فرازهای متعدد و متنوعی از زندگی رهبر شهید ما در آن اثر گردآوری شده است. اگر این کتاب منتشر شود و جامعه از آن بهرهمند شود، نکات بسیاری روشن خواهد شد؛ اینکه ایشان با وجود تمامی مشغلههایش از آغاز جنگ که حضورشان در تهران بیشتر بود، روزهای دوشنبه بهطور مرتب به دانشگاه میرفتند و در جمع دانشجویان در جلسات پرسش و پاسخ سخنرانی میکردند، مرتب در مساجد حضور مییافتند و سخنرانی میکردند که در نهایت منجر به ترور و جانبازی ایشان شد، و همواره به مناطقی نظیر سیستان و بلوچستان و دیگر نقاط محروم سرکشی میکردند. ملاحظه میکنید که ایشان به عنوان یک مسئول، لحظهای آرامش نداشتند و همواره در حال خدمترسانی و سرکشی بودند.
در ماجرای ترور و مجروحیت ایشان نیز، یکی از بخشهای کتاب به اظهارات بانویی اختصاص دارد که حضورش سبب حفظ جان حضرت آقا شد. روایتی که مشخص میکند، خداوند چگونه این شخصیت را برای 44 سال بعد حفظ کرد و در نهایت به شهادت رساند. در شرایطی که طبق شواهد ظاهری، حیات ایشان در همان مقطع باید به پایان میرسید، وقتی روایت خانم بختیاری، پرستار آن درمانگاه نزدیک مسجد را بشنوید که ایشان را چگونه منتقل کردند، واقعاً متوجه میشوید که یک معجزه الهی رخ داد. این یک معجزه بود که ایشان مجدداً به زندگی بازگردند، در جایگاه رهبری قرار گیرند و 37 سال در کسوت رهبری به این مردم خدمت کنند و دستاوردهای چشمگیری که اکنون مشاهده میکنید، رقم بزنند. ایستادگی و سربلندی ایران در برابر این حجم از خصومت دشمنان، در حقیقت ثمره تدابیر ایشان است.
شباهتها و تفاوتهای دفاع مقدس و دو جنگ اخیر
* تسنیم: با توجه به اینکه شما جنگ تحمیلی اول را بهطور کامل و دقیق روایت کردهاید، در بطن ماجرا حضور داشتهاید و سالهای طولانی به امر روایتگری پرداختهاید، اگر مقایسهای میان جنگ تحمیلی اول با جنگهای دوم و سوم داشته باشید، به چه تشابهها و تفاوتهایی اشاره میکنید؟
به نظر من این سه نبرد، یعنی جنگ تحمیلی 8 ساله، جنگ 12 روزه و جنگ رمضان، شباهتهای متعددی با یکدیگر دارند، با این تفاوت که در جنگ تحمیلی اول (8 ساله) مجری عملیات صدام بود. به او وعدههایی داده بودند و رؤیایی در ذهن او پرورانده بودند ـ که من در کتاب «رویای آمریکایی» به این موضوع اشاره کردم.قرار بود صدام وارد میدان شود و ژاندارم منطقه شود.
در جنگ 12 روزه، جای صدام را اسرائیل پر کرد؛ رژیم صهیونیستی در آغاز دست به حمله زد. اما در جنگ رمضان یا همان جنگ 40 روزه، دیگر این عوامل واسطه کنار رفتند و خود آمریکا بهطور مستقیم وارد رویارویی با ما شد. تفاوت و شباهت ماجرا به این صورت است؛ یعنی کارفرما و مجری در مرحله آخر یکی شدند، در حالی که در ریشهها کاملاً دست خود آمریکایی در کار بود.
از دیگر وجوه تشابه این است که عرض کردم در جنگ اول با چه زمینهسازیهایی پیش رفتند تا به 31 شهریور رسیدند؛ در قضایای اخیر نیز دقیقاً همان الگو تکرار شد. وقایع دیماه یک پیشزمینه بود تا بتوانند ضربه وارد کنند و اقداماتی نیز انجام دادند. شباهت بسیار بارز دیگر این است که تمام کشورهای منطقه خلیج فارس که در آن زمان حامی مالی و لجستیکی صدام بودند، در این مرحله حامی آمریکا و اسرائیل شدند؛ یعنی تغییری در آرایش نیروها رخ نداده و همان سناریو در حال پیادهسازی است، با این تفاوت که در جنگهای اخیر، به لحاظ نظامی توان پیروزی بر جمهوری اسلامی را پیدا نکردند.
شاید در ابعاد دیگر تلاشهایی برای پیشبرد مقاصد خود انجام دادند؛ ما نیز ضرباتی متحمل شدیم، آسیب دیدیم و شهدایی تقدیم کردیم که خسارت بزرگی بود. ما جمعی از دانشمندان را از دست دادیم، نخبگانی در عرصه هوافضا و فرماندهان بزرگی را تقدیم کردیم که هر یک وزنههای بسیار شاخصی در کشور بودند. اما باور من بر این است که نمیتوانیم این تحولات را به عنوان جنگ 12 روزه یا جنگ رمضان دستهبندیِ مقطعی بکنیم؛ در حقیقت از همان روز 23 خرداد 1404 که آغاز این نبرد با تهاجم اسرائیل کلید خورد، تا به امروز که در خدمت شما هستیم، این رویارویی تداوم دارد. در طول این 15 ماهی که سپری شده، اگرچه وقفههایی رخ داده، اما درگیری پایان نیافته است؛ شرایط نه جنگ و نه صلح نبود، بلکه حالت نبرد مستمر حاکم بوده و به عقیده من این جریان ادامهدار است که امیدواریم با پیروزی به سرانجام برسد.

ضمن اینکه همین وضعیت در جنگ 8 ساله نیز وجود داشت؛ ما تعبیر جنگ 8 ساله را به کار میبریم، اما آیا در تمام آن روزها عملیات در جریان بود؟ خیر. طبق برآوردی که انجام دادم، کل جنگ تحمیلی 8 ساله حدود 2800 روز به طول انجامید. از این میان، نیروهای مسلح ایران در حدود 700 شبانهروز درگیر عملیات فعال بودند؛ یعنی هجوم بردند، تک زدند و دفاع کردند. حدود 300 شبانهروز نیز ارتش بعث درگیر عملیات فعال بود، و در سایر روزها تبادل آتش گستردهای در جریان نبود و خطوط آرامش داشت. با این وجود، ما تمام آن مقطع را تجمیع کرده و جنگ 8 ساله مینامیم؛ روزهای دیگر نادیده گرفته نمیشود. ماجرای اخیر نیز دقیقاً به همین صورت است؛ این در حقیقت یک جنگ 15 ماهه است و ما 15 ماه است که با دشمنی درگیریم که ادعا میکند قصد تصرف کشور، غارت نفت و تجزیه ایران را دارد و تهدیدات متعددی مطرح میکند، اما در این مدت 15 ماهه به فضل الهی نتوانسته این اهداف را محقق سازد.
عاملی که مانع دشمن شد، باز هم ایستادگی مردم بود؛ همان مردمی که ارتش صدام را در نوار مرزی متوقف کردند، در این مقطع نیز با حضور گسترده در صحنه و تجمعات خود، دشمن را تا حد زیادی ناامید ساختند و مایه دلگرمی رزمندگانی شدند که در میدان نبرد مشغول مجاهدت هستند.
این جنگ از نظر ساختاری تفاوت دیگری نیز دارد؛ جنگ تحمیلی 8 ساله در 31 شهریور ماه اساساً در محدوده نوار مرزی متمرکز شد؛ یعنی عراق در مناطق مرزی دست به پیشروی زد. گرچه بمبارانهایی در تهران، اصفهان، شیراز و برخی شهرهای دیگر انجام گرفت، اما بار اصلی و فشار نبرد بر دوش اهالی مناطق مرزی بود و آنها دشواریهای اولیه را تحمل کردند. در این رویارویی اخیر، مردم بدون فاصله جنگ را در کنار خود احساس کردند؛ یعنی تهاجم تا سطح کوچه، خیابان، محله، شهرها و روستاهای کشور کشیده شد و تفاوتی میان مرز و عمق کشور باقی نماند. موشکها به خیابانهای تهران و نقاط دیگر اصابت کرد؛ دفاتر و منازل فرماندهان هدف قرار گرفت، ترور دانشمندان در دستور کار قرار گرفت و لانچرها هدف قرار گرفتند. ساختار کار تغییر کرد؛ به این معنی که خط مقدم دیگر منحصر به نوار مرزی نبود، بلکه تهران، شیراز، اصفهان، بندرعباس و سایر نقاط همگی در جایگاه خط مقدم قرار داشتند.
در عین حال، از حیث ماهوی و ساختاری شباهتهایی نیز به چشم میخورد. اگر در جریان این نبرد 15 ماهه، مدرسه میناب مورد اصابت قرار میگیرد و بیش از 160 دانشآموز و معلم به شهادت میرسند، ما در جریان جنگ 8 ساله نیز شاهد بودیم که مدرسه بروجرد هدف قرار گرفت و حدود 90 دانشآموز در یک لحظه به شهادت رسیدند؛ یا حمله به مدرسه دخترانه زینبیه میانه توسط ارتش صدام که شمار زیادی از دانشآموزان را به خاک و خون کشید؛ و حملات و بمبارانهای متعددی که در دزفول و اندیمشک رخ داد و مدارس فراوانی تخریب شدند و محصلان به شهادت رسیدند. منظور این است که این حوادث در ظاهر تشابهها و تمایزهایی دارند، اما آنچه مبرهن است، ماهیت اصلی این نبردهاست که جملگی از یک کانون یعنی آمریکا تغذیه و هدایت میشوند.
* تسنیم: آیا شما درباره وقایع این دو نبرد اخیر، یا به تعبیر خودتان این جنگ 15 ماهه، تصمیمی برای روایتگری و نگارش اثر دارید؟
ببینید، برای پرداختن به کتاب درباره نبردهای اخیر روشهای مختلفی وجود دارد. گاهی تصمیم دارید داستان یا رمانی خلق کنید؛ در چنین شرایطی بهسادگی میتوانید از دل همین کوچهها و خیابانهایی که بمبهای آمریکایی و اسرائیلی بر آنها فرود آمده است، موضوع خود را پیدا کنید و روایت داستانی بنویسید. یا زندگی فرماندهانی را که به شهادت رسیدند و هر یک از دلاوران و قهرمانان این مرزوبوم بودند به عنوان سوژه انتخاب کنید. اما گاهی تصمیم بر این است که مستندنگاری کنید؛ یعنی بیایید و بگویید چه اتفاقی رخ داد از روز 23 خرداد 1404 که اسرائیل تهاجم را آغاز کرد، سپس آمریکا به یاریاش آمد و بعد بار دیگر آمریکا مستقیماً خود دست به حمله زد. چه رخدادهایی واقع شد؟ این کار مستلزم برخورداری از اطلاعات است؛ یعنی شخص من به عنوان یک مستندنگار لزوماً باید نزد فردی که از این وقایع آگاهی دارد بروم و اطلاعات کسب کنم تا بتوانم درباره این نبردها و رخدادها بنویسم.
حال این فرد میتواند یک فرمانده نظامی باشد، یا یک دانشمند هستهای، یا فرمانده هوافضا، یا فرمانده نیروی دریایی، یا افراد دیگر از این دست. اما از آنجا که این فرصت هنوز مهیا نشده و نتوانستهایم فردی را متقاعد کنیم که حاضر به چنین همکاری باشد، خیر، هنوز کاری را آغاز نکردهام.
البته جسته و گریخته مشاهده میکنم که دوستان مینویسند؛ از دلنوشتهها و یادداشتهای کوتاه تا روایتهای موجز، بهویژه پیرامون تجمعات شبانه و روایتهایی درباره شهدای شاخص نظیر شهدای میناب، شهدای لامرد، شهدای دنا و امثال اینها که دست به قلم بردهاند. ولی شخصاً معتقدم اثری که تولید میشود باید فاخر و ارزشمند باشد و به تعبیری، تاریخ این مقطع به شمار رود؛ اثری که نشان دهد در این برهه زمانی چه اتفاقاتی رخ داد تا اگر سالها یا دههها بعد فردی آن را مطالعه کرد، موضوع دستگیرش شود و بفهمد در آن مقطع چه بر سر ایرانیان آمد، چه پیشامدهایی واقع شد، رزمندگان چه کردند و دشمنان دست به چه اقداماتی زدند.
* تسنیم: اجازه دهید چند سوال کوتاه نیز داشته باشیم، به نظر شما بهترین نویسنده دفاع مقدس چه کسی است؟
هر کس که مینویسد، بهترین است.
* تسنیم: در میان نویسندگان آیا فردی بوده که حقش ضایع شده باشد، یا آنگونه که شایسته و بایسته است مورد تقدیر قرار نگرفته و نادیده انگاشته شده باشد؟
آیا اساساً کسی بوده که حقش داده شده باشد، خیر. بهویژه در حال حاضر که شرایط بسیار نامساعد است. به باور من، اکنون باید در کشور تحولی ایجاد شود و سازمانها و نهادهایی که وظیفه و مسئولیت حمایت از ادبیات کشور، بهویژه ادبیات پایداری و دفاع مقدس را دارند، قدری از مرز شعار فراتر روند و امور را به مرحله عمل برسانند. روزی نیست که نویسندهای جوان، خواه باتجربه و خواه کمتجربه، کتابی نگاشته باشد و تماس نگیرد که ما کتابمان را پیرامون موضوعی مشخص یا درباره فرمانده شهیدی معین نوشتهایم، اما هیچ جا چاپ نمیکنند و میگویند بودجه نداریم.
سرافکندگی امروز ادبیات دفاع مقدس
این وضعیت بسیار ناگوار است. این جوان، این نویسنده بااستعداد، خود بار مسئولیت را به دوش کشیده و کار را به سرانجام رسانده است، اما اکنون اثر روی دستش مانده و کسی منتشر نمیکند. این موضوع به باور من مایه سرافکندگی است. نویسندگی نیز شغل محسوب نمیشود، بلکه کاری جانبی است؛ زیرا عایدی مالی ندارد تا فرد بتواند از طریق آن امرار معاش کند، چه رسد به اینکه بخواهیم بسنجیم آیا حقش ادا شده یا نشده است.
باید برای شهدای جنگ اخیر بنویسیم
* تسنیم: درباره حاج قاسم تصمیمی برای تولید اثر دارید؟ چون ظاهراً در جایی فرموده بودید که قصد انجام کاری را دارید؟
خیر؛ دورهای قرار بود پروژهای انجام شود که میسر نشد. به لطف خدا آثار درخور و مناسبی درباره حاج قاسم نگاشته شده است. اگر بنا بر کار باشد، شهدای پرشماری هستند که هنوز اثر ویژهای دربارهشان خلق نشده و آنها در اولویت قرار دارند؛ شهدایی چون شهید تنگسیری، شهید رشید که ارادت قلبی به ایشان دارم و از نخبگان دفاع مقدس بودند، شهید باقری، شهید حاجیزاده، شهید سلامی و بسیاری دیگر.
ببینید، زمانی در جریان جنگ تحمیلی 8 ساله اگر فرماندهی مانند شهید همت به شهادت میرسید، یک سال تمام پیرامون شهید همت سخن گفته میشد؛ زیرا به عنوان نمونه یک فرمانده لشکر شهید شده بود. اما در چند ماه اخیر ما چندین فرمانده سپاه را از دست دادیم، فرماندهان قرارگاهها، فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح، وزیر دفاع، وزیر اطلاعات و شمار زیادی از نخبگان و دانشمندان هستهای را تقدیم کردیم. بیتردید پیرامون هر یک از این عزیزان باید آثاری نگاشته و حق مطلب ادا شود.
افزون بر این، به باور من اقشار دیگری نیز هستند که نباید از آنها غفلت ورزید. همان ویژگی که اشاره کردم مبنی بر اینکه نبرد اخیر در بطن جامعه جریان یافت، سبب شد تا افراد متعددی درست در همان بطن جامعه حضور یافته و ایفای نقش کنند که خدماتشان در جایی دیده نمیشود؛ اقشاری همچون نیروهای هلالاحمر، آتشنشانان، پاکبانها، پرستاران، پزشکان، کادر درمان، رانندگان آمبولانس و کسانی که بیدرنگ در صحنه حاضر میشدند و وضعیت را سامان میدادند.
یا نیروی پرتابگری که آگاه بود با شلیک موشک، هدف قرار میگیرد، یا نیروی پدافندی که میدانست برقراری یک ارتباط بیسیمی ممکن است به قیمت هدف قرار گرفتنش تمام شود، اما وظیفهاش را به انجام میرساند. با وجود این سوژههای پرشمار، رسالت نویسندگان و هنرمندان به مراتب سنگینتر شده است؛ همچنین مسئولیت مدیران و نهادهایی که باید حمایت به عمل آورند خطیرتر است. آنها باید از حصار شعار خارج شوند و در میدان عمل وارد شوند؛ یعنی نویسندگان را زیر بال و پر خود بگیرند و تأکید کنند که همه ملزومات فراهم است و شما بروید و کارتان را به سرانجام برسانید. اگر چنین نشود، این آثار معطل خواهند ماند.
سوژهها بیشمار است؛ اگر بخواهید به واقعه میناب بپردازید، تکتک آن دانشآموزان هر یک سوژهای مستقل برای نگارش هستند.
* تسنیم: پیرامون نبرد 12 روزه، دفاع مقدس یا حتی وقایع سوریه، آیا نکته ناگفتهای باقی مانده که اکنون زمان بیان آن فرا رسیده باشد؟
زمانی نیروهای ما در سوریه و عراق پیکار میکردند و گروهی زبان به طعنه میگشودند که اینها برای دلار رفتهاند، یا اساساً چرا رفتهاند، و برچسبهایی نظیر مدافعان بشار و اینگونه سخنان واهی را به آنان نسبت میدادند. نیروهای ما با نهایت مظلومیت، با تحمل تمام سختیها، دوری از کانون خانواده و زیست در شرایط نامساعد در آنجا جنگیدند؛ جمعی به شهادت رسیدند، گروهی به درجه جانبازی نائل آمدند و برخی نیز به سلامت بازگشتند.
آنچه رهبر شهید انقلاب در خشت خام سوریه میدید
اما حقیقت آن زمان برای اهل خرد و انصاف آشکار شد که حکومت بشار اسد سقوط کرد و سوریه به دست همان جریانهایی افتاد که نباید میافتاد. پس از آن، به چه فاصلهای ما سید را از دست دادیم؟ به چه فاصلهای دشمنان جسارت حمله مستقیم به کشور ما را پیدا کردند؟ و به چه فاصلهای رهبرمان را از دست دادیم؟ علت چه بود؟ علت این بود که ما جای پای خود را از دست داده بودیم؛ درست مصداق کلام رهبر شهیدمان که فرمودند اگر در سوریه و عراق نجنگیم، باید در همدان، تهران و کرمانشاه با دشمن روبهرو شویم. این دوراندیشی عیان شد و بر همگان به اثبات رسید.
گاه ما از رخدادهای تاریخی درس نمیآموزیم و خود به بخشی از تاریخ بدل میشویم؛ متأسفانه در اینجا عبرت نگرفتیم و از تجربه بهره نبردیم. هرچند بخشی از جامعه این باور را داشتند و تمامقد در صحنه ایستادند. بنابراین، روشنگری و روایتگری میتواند بسیاری از ابهامات را برطرف سازد.
در رویارویی کنونی نیز شبهات و ابهامات فراوانی وجود دارد؛ یعنی در بستر مسموم فضای مجازی و جریانهای دروغپردازی که فعال است، ذهن جامعه را مشوش میکنند. اگر ما بهموقع دست به روایت نزنیم و پاتک رسانهای اجرا نکنیم، ضربه خواهیم خورد.
در رویارویی کنونی اگر به موقع دست به روایت نزنیم ضربه خواهیم خورد
گرچه در کوتاهمدت رسالت رسانهها پررنگتر و ملموستر است؛ کار من به عنوان نویسنده کتاب که در عرصه ادبیات قلم میزنم باید مدتی پس از فرونشستن حوادث آغاز گردد، اما فیالمجلس رسانهای مانند خبرگزاری تسنیم باید در کسوت یک رسانه پویا بتواند در لحظه، پیرامون هر شبههای که مطرح میشود، با بهرهگیری از آراء نخبگان آن حوزه، پاسخ لازم را ارائه داده و ابهامزدایی کند؛ و سایر رسانهها نیز، از صداوسیما گرفته تا هر فردی که دلش برای این مملکت میسوزد.
انتهای پیام/