به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری تسنیم، بعد از تحولات مربوط به جنگ منطقهای در 6 ماه گذشته و خساراتی که کشورهای خلیج فارس در نتیجه این جنگ و مشخصاً بهخاطر میزبانی از پایگاههای آمریکا و همکاری با آن متحمل شدند، سؤال مهمی که محافل این کشورها را به خود مشغول کرده، این است که بعد از، از بین رفتن توهم چتر حمایتی آمریکا، کشورهای عربی در منطقه چگونه باید از خود محافظت کنند.
وبسایت شبکه الجزیره قطر در تحلیلی به این منظور به بررسی بحرانهای متعددی که کشورهای حوزه خلیج فارس بعد از جنگ منطقهای گرفتار آن شدند، پرداخته نوشت: تمام وقایع، درگیریها، جنگها، محاصرهها و بحرانهایی که از 28 فوریه امسال در خلیج فارس و تنگه هرمز رخ داده، همانند افتادن برگ انجیری است که حقیقتی قدیمی را پوشانده بود؛ اینکه کشورهای عربی منطقه در برابر آتش مصون نیستند.
این تحولات منجر به فروپاشی معادله ثابت در تعاملات کشورهای خلیج فارس با آمریکا شد؛ معادلهای که بر دو فرضیه بنا شده بود: صادرات نفت با خیال آسوده و امنیتی که واشنگتن به اعراب هدیه میدهد.
اما شش ماه گذشته و جنگ بزرگی که در منطقه اتفاق افتاد، در واقع آزمایشگاهی زنده برای بازتعریف روابط کشورهای خلیج فارس با خودشان، آمریکا و کل جهان و نیز برای بازیابی نقش جغرافیای خلیج فارس بوده است.
تنگه هرمز چگونه معادله آمریکا درباره جغرافیا را نابود کرد؟
آنچه در این مرحله بیش از همه مشهود است، مقیاس خسارات مادی نیست، بلکه فروپاشی خود نظریههای بزرگ است، در اینجا جغرافیا جایگاه برجسته خود را بازیافته است؛ جایگاهی که مدرنیستها و اقتصاددانان سیاسی آمریکایی معتقد بودند که از بین رفته است و ادعا میکردند که آمریکا توانسته است با انرژیهای تجدیدپذیر و هوش مصنوعی، منطقه غرب آسیا را از قدرت خود تهی کند و جغرافیا دیگر قدرت ایجاد نمیکند.
در واقع آمریکاییها روی این موضوع حساب کرده بودند که توانستهاند با فناوری خود مرزهای جهان را بشکنند و کل دنیا را به سیطره خود در بیاورند، اما تنگه هرمز این باور را نابود کرد: 33 کیلومتر آب، در یک موقعیت کاملاً جغرافیایی که قابل جابهجایی یا جایگزینی نیست، توانایی خود را در جابهجایی بازارهای کل جهان ثابت کرد،
به این ترتیب، تنگه هرمز ثابت کرد که جایگاه جغرافیا نهتنها از بین نرفته؛ بلکه با نیرویی بیرحمانه بازگشته است تا خود را بهعنوان زبان قدرت سیاسی و اقتصادی تحمیل کند،
بهعبارت دیگر، تنگه هرمز یک میخ محکم به تابوت نظم جهانی تکقطبی کوبید و ثابت کرد که این نظم جهانی که سالها در جهان تثبیت شده بود، حتی قادر به تضمین امنیت مهمترین مسیرهای انرژی جهان نیست.
فروپاشی نظریه آمریکا در مورد از بین رفتن جایگاه جغرافیا اتفاق مهمی بود که در جریان جنگ اخیر رخ داد و نهتنها یک شکست نظری، بلکه نشانه مهمی بود که ثابت کرد جهانی که در آن زندگی میکنیم، نه مسطح است و نه تکقطبی، بلکه به جهانی منحنی و چندقطبی بازگشته است که توسط یک جغرافیای غیرقابلفسخ اداره میشود.
در اینجا آمریکاییها متوجه شدند که مجبورند به جبر جغرافیا تن بدهند و هیچ جایگزین کاملی برای تنگه هرمز و یا هیچ جایگزینی برای منطقه خلیج فارس وجود نخواهد داشت، همچنین خطوط لوله زمینی، هر چقدر هم که ظرفیت زیادی داشته باشند، تنها میتوانند کسری از آنچه را که قبلاً از طریق دریا جریان داشت، در خود جای دهند،
بنابراین مشکلی که آمریکاییها در تنگه هرمز با آن مواجه شدند یک مشکل فنی قابلحل نیست، بلکه یک مشکل ساختاری است: خلیج فارس قراردادهای خود را بهروی یک آبراه واحد بنا کرده است و هرگونه اتکا به یک نقطه بحرانی واحد، قماری بهروی شکنندگی منطق ژئوپولیتیکی است، واقعیتی که اکنون بهطور غیرقابلانکاری آشکار شده است.
فروپاشی توهم چتر حمایتی آمریکا برای شیخنشینان
همچنین حقیقتی که برای کشورهای خلیج فارس آشکار شد، این بود که وابستگی کامل به یک قدرت خارجی واحد مانند آمریکا یک قمار بزرگ است و بنابراین باید راه دیگری انتخاب کنند و شاید بهترین راه این باشد: حفظ مشارکت با آمریکا در عین ایجاد لایههای موازی و اضافی بازدارندگی.
در اینجا باید دقیق باشیم و از شعاردادن پرهیز کنیم. بعد از جنگ بزرگی که در منطقه شاهد آن بودیم، همه متوجه شدند که اعتماد صرف کشورهای عربی به آمریکا نتایج زیانباری برای آنها داشت و هرچند چتر حمایتی آمریکا کاملاً سقوط نکرده است و تعاملات دو طرف همچنان باید ادامه داشته باشد، اما این چتر، تأثیر بازدارندگی و تعریفاتی را که روی آن بنا شده بود، از دست داده است.
جنگ با ایران که به سراسر منطقه کشیده شد نشان داد که آمریکا محافظت از پایگاههای خود و متحد اسرائیلیاش را به منافع و امنیت کشورهای خلیج فارس اولویت میدهد و این درسی بود که به اعراب داده شد.
الجزیره نوشت: البته ما نمیگوییم که کشورهای خلیج فارس باید از ائتلاف با آمریکا خارج شوند، اما لازم است که اتحاد خود را با این کشور بازتعریف کنند، در این زمینه عربستان در حال حرکت بهسمت فرمول «استقلال استراتژیک در عین اتکای مداوم» است؛ افزایش ذخایر، ایجاد یک صنعت دفاعی محلی و تقویت پدافند هوایی چندلایه خود، با این حال، همه اینها از منافع واشنگتن دور نیست، زیرا کنار گذاشتن کامل پشتیبانی فنی و عملیاتی آمریکا برای سیستمهای پدافند هوایی، فرآیندی کند و بسیار پرهزینه است و در آینده نزدیک گزینهای واقعبینانه نیست.
اما باید توجه داشته باشیم که کشورهای خلیج فارس یک نهاد واحد و یکپارچه نیستند و هر کدام منافع مستقلی دارند، بهعنوان مثال ابوظبی مشارکت خود را با واشنگتن و تلآویو تعمیق بخشیده است، دوحه نقش خود را بهعنوان میانجی بین واشنگتن، تهران و غزه حفظ کرده است، منامه متعهدترین کشور به چتر حمایتی آمریکا بوده است، کویت از رویکرد ریاض در قبال اتحادهای منطقهای پیروی کرده است و مسقط بیشتر بهعنوان یک سکوی لجستیکی و میانجیگری ظاهر شده است تا بهعنوان عضوی از هر محوری.
این واگرایی، واقعیت اساسی این مرحله است: هیچ اردوگاه واحدی در خلیج فارس وجود ندارد، بلکه اتحادهای انعطافپذیر و چندوجهی وجود دارد. «وحدت خلیج فارس»، بهعنوان یک پروژه امنیتی جامع، حتی پس از بحرانی به این بزرگی، بسیار ضعیفتر از آن است که جایگزین اصلی برای حمایت آمریکا باشد.
در این شرایط ممکن است برخی از کشورهای خلیج فارس بهسمت ائتلاف با دیگر قدرتهای جهان که رقیب آمریکا هستند، یعنی چین و روسیه متمایل شده باشند، اما این راهکار دائمی نیست، بلکه باید تغییری در ساختار امنیتی خود این کشورها ایجاد شود.
حقیقت آن است که وابستگی کشورهای خلیج فارس در حوزههای مختلف به آمریکا بهاندازهای است که نمیتوانند درباره استقلال کامل استراتژیک حرف بزنند و هر کسی که چنین ادعایی داشته باشد در واقع خودش را فریب میدهد، بهعبارت دیگر، این کشورها حتی اگر بهدنبال اتحادهای جدید هم باشند، باید مواضع و منافع آمریکا را در نظر بگیرند و نمیتوانند خلاف میل آن حرکت کنند.
در اینجا اگر قرار باشد تحولات شش ماه گذشته را در یک عبارت خلاصه کنیم، باید بگوییم که دوران امنیت آزاد کشورهای خلیج فارس بر اساس این فرض ضمنی که آمریکا همواره و بدون قیدوشرط آماده محافظت از این کشورهاست، به پایان رسیده است،
در واقع مرحله جدیدی که وارد آن میشویم، دوران «امنیت مدیریتشده» است که همه طرفها، چه آمریکاییها، چه کشورهایی خلیج فارس و چه سایر طرفهای صاحبنفوذ در منطقه، هزینه تعهدات خود را دقیقتر از همیشه محاسبه میکنند و این یک گزینه ضروری تحمیلشده توسط جنگ است.
سؤال ما اینجا این نیست که آیا آمریکا کشورهای خلیج فارس را رها خواهد کرد یا بهعکس، بلکه سؤال دقیقتر این است؛ آیا این لایههای جدید بازدارندگی میتوانند قبل از بحران بعدی به یک نیروی انعطافپذیر و مؤثر تبدیل شوند؟
در پایان باید اشاره کنیم که این جنگ بزرگ در منطقه، دری را باز کرد که بهراحتی بسته نخواهد شد و کشورهای خلیج فارس تصمیم گرفتهاند با احتیاط شدید پیش بروند و اول به بقای خود فکر کنند.
انتهای پیام/+