به گزارش خبرگزاری تسنیم از همدان، بازگشت آزادگان به میهن آغاز دوباره زندگی مردانی بود که سالهای جوانی خود را در اردوگاههای رژیم بعث عراق و در سختترین شرایط سپری کرده بودند. دوم شهریور سال 1369، یکی از روزهای ماندگار برای جمعی از آزادگان همدانی است که پس از 5سال اسارت به میهن عزیزمان بازگشتند.رزمندگانی که در تیپ انصارالحسین(ع) و در جریان عملیات والفجر 8 به اسارت رژیم بعث عراق درآمده بودند و پس از سالها دوری، قدم به خاک میهن گذاشتند.
هر یک از این آزادگان، گنجینهای از خاطرات تلخ و شیرین، مقاومت، ایمان و امید را با خود به وطن آوردند، خاطراتی که بخشی از تاریخ هشت سال دفاع مقدس و روزهای اسارت را روایت میکند. رحیم الوندی یکی از همین آزادگان سرافراز است که حدود پنج سال از عمر خود را در اردوگاههای عراق، دور از خانواده و وطن و در شرایط دشوار اسارت سپری کرد.
الوندی در گفتوگو با خبرنگار تسنیم، از روزهای اسارت، سختیهای اردوگاه، خاطرات همرزمان و لحظههای شیرین بازگشت به ایران میگوید: دوم شهریور سال 1369 بود که آزاد شدیم. فاصله 26 مرداد، روزی که به عنوان روز بازگشت آزادگان به میهن نامگذاری شده، تا آزادی ما حدود یک هفته طول کشید. شاید برای کسی که آن روزها را ندیده باشد، یک هفته زمان زیادی نباشد، اما برای ما که پنج سال در اسارت بودیم، آن چند روز به اندازه یک عمر میگذشت.

خیلی از اسرا از شدت خوشحالی حتی اشتها نداشتند. روزهای آخر واقعاً به سختی میگذشت و انگار زمان کندتر از همیشه حرکت میکرد. پنج سال یک طرف و همین چند روز انتظار هم یک طرف، واقعاً روزهای طاقتفرسایی بود.
اسارت با امید گره خورده بود
آزادی یک کلمه است، اما دنیایی حرف پشت آن قرار دارد. در تمام آن سالها شاید تنها چیزی که از دست ندادیم، امید بود. ما آزادگان برای اینکه بتوانیم سختیهای اسارت را تحمل کنیم، همیشه به ائمه(ع) متوسل میشدیم. هر هفته دعای توسل، دعای کمیل و زیارت عاشورا برگزار میشد و همین مراسمها به ما قوت قلب میداد و باعث میشد امیدمان را از دست ندهیم.
اما داستان اسارت ما به عملیات والفجر 8 برمیگردد. پس از اینکه فاو به دست رزمندگان غیور ایرانی آزاد شد، تیپ انصارالحسین(ع) همدان و گردان 155 از نیروهای پیشتاز بودند. این تیپ و گردان همدانی از نیروهای جانبرکف و فداکار عملیات بودند.
در آن عملیات، ایران میخواست از ظرفیت و توان دشمن آگاهی بیشتری پیدا کند. وقتی جلوتر رفتیم، گردان ما از سه طرف محاصره شد. تقریباً هر 10 متر یک تانک دشمن قرار داشت. شرایط بسیار سختی بود. از گردان ما شاید حدود 30 یا 40 نفر توانستند خودشان را برگردانند، اما بقیه یا به شهادت رسیدند و یا به دست نیروهای بعثی اسیر شدند.
ما را همانجا با خودروهای خاور به بیمارستان بصره منتقل کردند. بعد از آن بیهوش شدیم و وقتی به هوش آمدیم، متوجه شدیم که دیگر در خاک دشمن هستیم. آنجا بود که فهمیدیم وارد فصل دیگری از زندگی شدهایم؛ فصلی که حدود پنج سال طول کشید و نامش اسارت بود.
وقتی به اردوگاه رسیدیم، برای ورود باید از مسیری زیگزاگی عبور میکردیم؛ مسیری که به تونل وحشت معروف بود. باید از میان آن گذرگاه سخت و جانفرسا عبور میکردیم تا وارد اردوگاه شویم. از همان ابتدا میدانستیم که زندگی تازهای در پیش داریم؛ زندگیای که هیچ شباهتی به زندگی قبل از اسارت نداشت.

در آن سالها، یکی از شخصیتهایی که حضورش برای ما بسیار امیدبخش بود، مرحوم آقای ابوترابی بود. ایشان در میان اسرا به «سیدالشهدا» معروف شده بود. خودش بیشتر از دیگران مورد شکنجه قرار میگرفت و بارها مورد بیمهری و آزار قرار میگرفت، اما با این حال روحیه خود را حفظ میکرد و به دیگر اسرا امید میداد.
خاطرهای از یکی از شکنجهگران اردوگاه دارم که همیشه برایم جالب و تأثیرگذار بوده است. یکی از کسانی که با اسرا بسیار وحشیانه رفتار میکرد، در دوران مرخصی به دیدار مادرش رفت. مادرش وقتی متوجه شد پسرش در اردوگاه اسرا را شکنجه میکند، به او گفته بود: اگر در میان اسرا سیدی را شکنجه میکنی، شیرم را حلالت نمیکنم.
همین حرف مادر، ظاهراً تأثیر عمیقی روی او گذاشت. وقتی از مرخصی برگشت، رفتار خود را با اسرا تغییر داد و با آنها با عطوفت بیشتری برخورد کرد. بعدها هم سرنوشت عجیبی پیدا کرد و در سوریه، در دفاع از حرم، به شهادت رسید.
پنج سال از زندگی ما در اسارت گذشت؛ سالهایی پر از سختی، شکنجه، دلتنگی و انتظار، اما در کنار همه این تلخیها، رفاقت، ایمان و امید هم وجود داشت. ما یاد گرفته بودیم که برای زنده ماندن، فقط به جسم خود تکیه نکنیم،امیدمان را حفظ کنیم و به آیندهای فکر کنیم که در آن دوباره خاک وطن را ببینیم.
سرانجام آن روز رسید. دوم شهریور سال 1369 آزاد شدیم و به میهن برگشتیم. فاصله 26 مرداد تا روز آزادی ما، شاید تنها چند روز بود، اما برای ما روزهایی بسیار طولانی و طاقتفرسا محسوب میشد.
وقتی خبر آزادی و بازگشت قطعی شد، شادی عجیبی در میان اسرا شکل گرفته بود. شادیای که با تمام شادیهای زندگی فرق داشت. ما بعد از پنج سال دوباره قرار بود خانوادههایمان را ببینیم، دوباره روی خاک ایران قدم بگذاریم و هوای وطن را نفس بکشیم. آن روزها گذشت، اما خاطراتش هیچگاه از یاد ما نمیرود.

انتهای پیام/