خبرگزاری تسنیم، سعید شیری: بسیاری از تحلیلهای رایج درباره تحولات سیاسی و منازعات امروز، در سطح رقابتهای سیاسی، اقتصادی و نظامی باقی میماند. اما اگر تاریخ را صحنه رویارویی مستمر دو جریان هدایت و ضلالت بدانیم، میتوان پیوندهای عمیقتری میان حوادث گذشته و رخدادهای امروز پیدا کرد و ریشه برخی دشمنیها و منازعات را در تلقیهای متفاوت از انسان، تاریخ و آینده جهان جستوجو کرد.
در این نگاه، هر حادثه تاریخی را نمیتوان جدا از زنجیرهای که پیش از آن شکل گرفته و مسیری که پس از آن ادامه پیدا میکند، تحلیل کرد. تقابل پیامبران با طاغوتهای زمان خود، رویارویی موسی علیه السلام با فرعون، ابراهیم علیه السلام با نمرود و امتداد جریان امامت در برابر قدرتهای خودکامه، همگی میتواند در چارچوب یک کشمکش تاریخی میان دو جریان مورد توجه قرار گیرد؛ جریانی که یکسو بر هدایت و مرزهای الهی تأکید دارد و سوی دیگر در پی تعریف مسیر انسان بر اساس اراده، قدرت و خواست خود است.
از این منظر، صهیونیسم و جریانهای همسو با آن نیز تنها یک پدیده سیاسی و معاصر نیستند، بلکه باید نسبت آنان را با باورهای دینی، روایتهای آخرالزمانی و تصویرشان از آینده جهان بررسی کرد.
در بخش دوم از مصاحبه با اسماعیل شفیعی سروستانی، مدیر مؤسسه موعود، از تقابل دو جریان تاریخی تا روایتهای آخرالزمانی صهیونیسم و مسیحیت صهیونیستی و تفاوت این تصویر از آینده با نگاه مهدوی به پایان تاریخ و تحقق دولت کریمه امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.
اسماعیل شفیعی سروستانی با طرح دوگانه «تاریخ مقدس» و «تاریخ نامقدس»، معتقد است بسیاری از رویاروییهای بزرگ تاریخ را نمیتوان صرفاً در چارچوب منافع سیاسی و اقتصادی توضیح داد، بلکه باید ریشههای عمیقتری را در تقابل هدایت و ضلالت و دو تلقی متفاوت از انسان، تاریخ و آینده جهان جستوجو کرد. از این منظر، شناخت «طاغوت زمان» و صورتهای گوناگون آن در هر عصر، بخشی از ضرورت شناخت جایگاه انسان در این زنجیره تاریخی است.
گفتوگو در ادامه، به بررسی نسبت صهیونیسم و جریانهای صهیونیسم مسیحی با اندیشههای آخرالزمانی و منجیگرایانه میرسد و تلاش میکند نقش اورشلیم، فلسطین و تصویر آینده جهان را در منظومه فکری این جریانها واکاوی کند.
آیا ریشه دشمنی ما با صهیونیسم تقابل سیاسی و اقتصادی است؟
* حال که بحث زنجیره را مطرح کردید و گفتید که اساساً تقابل نور و ظلمت بوده و بشر همواره در تقابل میان هدایت و ضلالت قرار داشته و دشمنان جنی و ابلیسی نیز همواره تلاش کردهاند در برابر جریان هدایت و هادیان، که مصادیق آن انبیا، رسولان و اوصیا هستند، سنگاندازی کنند، معتقدید از این منظر باید تاریخ را تحلیل کرد؟ به نظر میرسد نبود این نگرش، سایهای بر تحلیلهای سیاسی امروز ما نیز انداخته است. گاهی رویارویی اصلی را صرفاً یک تقابل سیاسی یا اقتصادی معرفی میکنیم. در رسانه ملی و دیگر رسانههای ما نیز دائماً رویکردهای سیاسی، مسائل روز و تقابل ما با صهیونیسم و آمریکا مطرح میشود؛ اما شما یک گام فراتر میروید و میگویید باید از منظر تقابل ظلمت و نور به مسائل نگاه کنیم. در حال حاضر نیز ظاهراً تقابل یهودیت و مهدویت مطرح است. میخواستم درباره این مسئله توضیح دهید. آیا ریشه دشمنیها صرفاً یک تقابل سیاسی و اقتصادی است یا ریشه آن در دو تلقی متفاوت از انسان، تاریخ و آینده جهان قرار دارد؟
خدمت شما عرض کنم که ما در هر موقعیتی که قرار گرفتیم، باید مذهب طاغوت زمان را بشناسیم. امیرالمؤمنین علی علیه السلام عبارتی دارند و میفرمایند که شما نمیتوانید به رشد برسید (رشد در برابر غیّ و هدایت در برابر ضلالت قرار دارد) مگر آنکه ترککنندگان آن را بشناسید. (وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ لَنْ تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِی تَرَكَهُ) یعنی به عبارت دیگر، بر اساس کلام امیرالمؤمنین علی علیه السلام، شرط ضروری حیات مؤمنان در عرصه زمین، شناخت طاغوت زمان است. در عبارت زیبا و کلمه طیبه «لا إلهَ إلّا الله» دقت کنید. «لا إله» در واقع به معنای انکار و تبری جستن از همه مصادیق الهههاست. الههها را در نظر بگیرید؛ طاغوت نیز در واقع در همین چارچوب قرار میگیرد. این بشر ابتدا باید از طاغوتی که در زمان خودش وجود دارد، تبری پیدا کند و از آن دوری گزیند تا بتواند به حقیقت برسد، به نور برسد و به الله برسد. «لا إله إلّا الله» مقدمه و شرط ضروری رسیدن به الله، یعنی نور، است و این یعنی هدایت.
در واقع، شناخت طاغوت زمانه یک ضرورت است. همه انبیاء در زمان خودشان با طاغوت مقابله داشتهاند و همه اوصیا نیز در برابر طاغوت زمان خود قرار گرفتهاند. امروز نیز حضرت خاتمالاوصیا، امام عصر عجل الله تعالی فرجه، در تاریخ مقدس و در زنجیره تاریخ مقدس مستقر است و در زمان ایشان نیز طاغوتی وجود دارد. بنابراین، ضرورت آنکه در زمان غیبت زندگی میکنیم، این است که دریابیم امام مبین ما چه جایگاهی دارد و در مقابل آن، طاغوت زمان ما کجاست و چیست.
دقت کنید که در هر دورهای، طاغوتها نوعی جلوه داشتهاند. گاهی طاغوت صورت سیاسی داشته، گاهی صورت اقتصادی و گاهی صورت حکومتی. یک زمان طاغوت قارون بوده و یک زمان نیز الیگارشی یهودی یا ساختارهای قدرت در برابر پیامبران قرار داشتهاند. در زمان حضرت عیسی بن مریم، روحالله علیه السلام، نیز طاغوت جلوهای متناسب با همان عصر داشته است. در هر دورهای طاغوت وجود داشته، اما طاغوتها جلوههای مختلفی پیدا کردهاند.
در عصری که ما در آن زندگی میکنیم، طاغوت در هیئت و حیثیت یک جریان و حوزه فرهنگی و تمدنی ظهور کرده است.
سکولار یعنی پشت کردن به آسمان و روی آوردن به زمین
* کمی بیشتر توضیح میدهید؟
ما در یک حوزه فرهنگی و تمدنی در عصر حاضر زندگی میکنیم. اگر بخواهیم حوزه فرهنگی و تمدنی عصر حاضر را بشناسیم، باید بنیادهای نظری آن را ببینیم؛ بنیادهای نظریِ حمایتکننده و مؤسس این حوزه فرهنگی و تمدنی چیستند و چه کسانی آن را شکل دادهاند و از کجا آمدهاند.
وقتی مطالعه میکنیم، میبینیم حوزه فرهنگی و تمدنی غرب با اِعراض و اِدبار، یعنی با پشت کردن به آسمان و روی آوردن به زمین، آغاز شده است. به همین دلیل، حوزه فرهنگی و تمدنی غرب، سکولار است. این حوزه فرهنگی و تمدنی سکولار، مادی و ناسوتی، وجوه مختلف اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دارد؛ یعنی با یک مجموعه یکپارچه مواجه هستیم که از آن به عنوان حوزه فرهنگی و تمدنی غربی یاد میکنیم.
در مطالعات فرهنگی، حوزه فرهنگی و تمدنی غربی که حداکثر 400 سال از عمر آن میگذرد، به مثابه یک طاغوت تمامعیار جلوه کرده است، مقابل امام زمان و رویاروی نماینده تمامعیار جریان تاریخ مقدس ایستاده است؛ رویاروی نمایندهای که در امتداد جریان رسول خدا صلی الله علیه و آله و زنجیره تاریخ مقدس قرار دارد.
آموزههای یهود پشتیبان و حامی نظری حوزه فرهنگ و تمدن مدرن غرب
مطالعه ما نشان میدهد که پشتیبان نظری و فکری حوزه فرهنگی و تمدنی مدرن غربی، در تحلیل این دیدگاه، چیزی جز آموزههای یهودی نیست؛ یعنی در واقع یهودیت و آموزههای یهودی، پشتیبان و عامل حمایتکنندهای بوده که به شکلگیری حوزه فرهنگی و تمدنیای انجامیده است که ما امروز حدود چهارصد سال است با آن زندگی میکنیم، با آن میخوریم و با آن میآشامیم.
نکته ظریفی که وجود دارد این است که جهان اسلام، و از جمله ساکنان سرزمین دل و جان ایران خودمان، چنانکه باید و شاید این حوزه فرهنگی و تمدنی را در مبانی نظری آن نمیشناسد. همچنین چنانکه شایسته است، حامی اصلی و دوامدهنده این حوزه فرهنگی و تمدنی را که مبتنی بر دریافت یهودیان از عالم و آدم است، نمیشناسد. یعنی یهود را نمیشناسد؛ چنانکه غرب را نیز نمیشناسد. پس با چه چیزی مواجه شدهایم؟ ما با صورتهای بیرونی و بازوهای این جریان درگیر میشویم و تلاش میکنیم این بازوها را بزنیم. یعنی با یک هشتپا مواجه هستیم، اما خودمان را مشغول زدن یک یا دو پای آن کردهایم. پیش از آنکه فرصت پیدا کنیم کل این هشتپا را از بین ببریم، او پاهای دیگر خود را بازسازی میکند.
با هشتپای صهیونیسم روبرو هستیم
میخواهم بگویم که ما در جهان معاصر، در ادامه زنجیره تاریخ نامقدس، با هشتپای یهود روبهرو هستیم و این یهود خلاصهشده در جریان صهیونیسم سیاسی مستقر در فلسطین اشغالی نیست. این مسئله قابل تأمل است. در تلمود، تعبیری وجود دارد که میگوید مانند مار باش؛ سرت را در سوراخ نگه دار و بیرون بیاور تا اگر زدند، دمت را بزنند؛ سرت دم دیگری را بازسازی میکند. یعنی به عبارتی، ما همواره مشغول زدن دم هستیم، اما یهود سر داشته و این سر بارها و بارها در طول تاریخ، دم خود را بازسازی و تفسیر کرده است.
دو شاخهی اسماعیلی و اسحاقی از نسل ابراهیم نبی
* این جریان از کجا ماجرایش آغاز شد و به کجا ختم میشود؟
اگر بخواهم این مسئله را تفسیر کنم، باید از زمان حضرت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام آغاز کنم؛ کسی که پدر سه جریان اصلی دینی، یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام است. حضرت خلیل ابراهیم علیه السلام پدر سه جریان اصلی است.
از حضرت ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام دو فرزند به وجود آمدند. اسماعیل فرزند نخست بود و اسحاق فرزند دیگر. از حضرت اسحاق، سلسله انبیای بنیاسرائیل شکل گرفت؛ سلسلهای که پیامبران بسیاری داشت و در میان آنان هزاران پیامبر و نبی حضور داشتند. این سلسله از اسحاق به یعقوب و سپس به یوسف ادامه پیدا میکند و با گذر از موسی علیه السلام به آخرین پیامبر بنیاسرائیل، یعنی حضرت عیسی روحالله علیه السلام، میرسد.
بنابراین، یک زنجیره از پیامبران بنیاسرائیل وجود دارد که از اسحاق آغاز میشود. این جریان حدود چهار هزار سال قدمت دارد؛ زیرا تقریباً چهار هزار سال از زمان حضرت ابراهیم علیه السلام تا امروز گذشته است.
از سوی دیگر، از اسماعیل شاخه دوم این جریان و سلسله شکل گرفت. محل شکلگیری جریان اسماعیل در جزیرهالعرب و حجاز بود. اما شاخه اسحاق یا شاخه اسرائیلی در کجا شکل گرفت؟ در فلسطین قدیم و سرزمین کنعان. حضرت یعقوب علیه السلام در کنعان زندگی میکرد و بعداً در زمان حضرت یوسف علیه السلام، این جریان به مصر رفت و در مصر، موسی علیه السلام به فریاد آنان رسید.
اسماعیل در حجاز بود و از اسماعیل، نوادگان او به وجود آمدند و سلسلهی انبیا ادامه پیدا کرد تا به حضرت خاتمالانبیا محمد مصطفی صلی الله علیه و آله رسید. از حضرت نبی اکرم صلی الله علیه و آله نیز این جریان به سلسله امامت و اوصیا رسید و در نهایت به امام مهدی عجل الله تعالی فرجه ختم میشود.
بنابراین، جریان خط ابراهیمی، از بنیاسرائیل تا حضرت عیسی علیه السلام و از بنیاسماعیل تا امام عصر عجل الله تعالی فرجه، جریانی حدود چهار هزار ساله است. در این میان، جریان بنیاسرائیل و آن بخش از یهود که در برابر این مسیر طغیان کردند، در پذیرش آنچه خداوند مقدر کرده و حضرت ابراهیم خلیل الرحمن اعلام کرده بود و آنچه در زبور، تورات، انجیل و قرآن اعلام شده بود، مقاومت کردند. این منابع اعلام کرده بودند و نوید داده بودند که پیامبر آخرین خواهد آمد؛ اعلام شده بود که پیامبر آخرالزمان میآید، دین خاتم میآید، کتاب کامل میآید و این کتاب کامل و دین کامل و پیامبر خاتم در سرزمین حجاز مبعوث میشود. پس از آن نیز از سلسله اوصیای ایشان، جریان تاریخ مقدس ادامه پیدا میکند تا ظهور امام آخرین، حضرت حجت و حضرت مهدی موعود.
نخستین اقدام یهود: تحریف تاریخ و تغییر مرکزیت تمدن از حجاز به اورشلیم
بنیاسرائیل و دشمنان این جریان، چون این معنای حقیقی را برنتافتند، خشمگین شدند و به جدال پرداختند. نخستین کاری که انجام دادند، تحریف تاریخ بود.
آنها میدانستند که اسماعیل، فرزند ابراهیم، مبعوث شده است و میدانستند که در سرزمین حجاز زندگی میکند. فهمیده بودند و میدانستند که اسماعیل ذبیح بود و قرار بود توسط پدرش ابراهیم قربانی شود. ذبیح، اسماعیل بود و قربانگاه نیز منا بود. سرزمین دین خاتم نیز حجاز بود و محل ظهور و خیزش حضرت خاتمالاوصیا نیز همان سرزمین حجاز بود.
اینها ابتدا به تحریف تاریخ پرداختند. به چه صورتی؟ گفتند قربانی، اسماعیل نبود، بلکه اسحاق بود؛ یعنی این مسئله را به بنیاسرائیل پیوند زدند. همچنین گفتند قربانگاه، منا در حجاز نبود، بلکه اورشلیم بود. بدین ترتیب، همه چیز را به اورشلیم پیوند دادند تا به نتیجهای برسند: سرزمین موعودی که قرار است موعود آخرالزمان از آنجا برخیزد، حجاز نیست، از سلسله بنیاسماعیل نیست، بلکه در اورشلیم و از بنیاسرائیل است.
دومین اقدام یهود: قتل انبیاء و اوصیاء جهت حفظ امنیت و تثبیت موقعیت
اقدام دوم، در حرکت تدریجی سیاسی و اجتماعی خود، برای حفظ امنیت و تثبیت موقعیت خویش، ابتدا پیامبران خود را قتلعام کردند. بسیاری از انبیا و رسولان بزرگ توسط الیگارشی یهودی به قتل رسیدند. در روایات نیز آمده است که هرگاه پیامبری را میکشتند، دو پیامبر دیگر در نوبت بودند.
پس ابتدا پیامبران خود را به قتل رساندند. از سوی دیگر، چون بر اساس منابع توراتی و علمی خود میدانستند که از سرزمین حجاز پیامبر آخرالزمان ظهور خواهد کرد، آرامآرام از سرزمین فلسطین و کنعان، جماعتهای بزرگی مهاجرت کردند و به حجاز رفتند؛ پیش از آنکه پیامبر خاتم به دنیا بیاید.
آنان ابتدا درصدد قتل پیامبر خاتم برآمدند و در نهایت در اثر مسمومیت، پیامبر خدا به شهادت رسید. همچنین در همین جریانِ ردیابی پیامبر و تلاش برای دستیابی به ایشان، هاشم، جد رسول خدا صلی الله علیه و آله، نیز به شهادت رسید.
چرا به غزه، غزةالهاشم میگویند؟
اگر بخواهید غزه را شناسایی کنید، غزه به عنوان «غزة الهاشم» شناخته میشود؛ یعنی آرامگاه و مقبره حضرت هاشم در غزه قرار دارد. پس از آن، عبدالله را نشانه گرفتند تا از تولد پیامبر آخرالزمان جلوگیری کنند. سپس پیامبر را مسموم کردند. بعد، برای آنکه آن پیامبر به نتیجه عملی در آیین، مرام و مأموریت خود نرسد، هفت قلعه از مدینه تا اورشلیم ساختند و در هر موقعیتی مانع دستیابی رسول خدا صلی الله علیه و آله به اورشلیم شدند.
جنگ خیبر کجا اتفاق افتاد؟ بنیقریظه کجا بودند؟ آخرین دستور پیامبر، لشکرکشی اسلام و مسلمانان و مجاهدان به سمت تبوک، به سمت مؤته و به سمت فلسطین بود. آنان مقاومت کردند و دستنشاندگانشان مقاومت کردند و این مراد حاصل نشد. در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، اورشلیم و بیتالمقدس توسط مسلمانان تصرف نشد.
پس از آن نیز به جان اوصیا افتادند. در ماجرای شهادت علی بن ابیطالب علیه السلام شرکت کردند، در ماجرای شهادت امام حسن علیه السلام شرکت کردند، در ماجرای شهادت اباعبدالله الحسین علیه السلام شرکت کردند و این جدال و این خط همچنان ادامه پیدا کرد.
دو ارابهی تاریخ 4 هزار ساله بشریت/ موقعیت خود را پیدا کنیم
این تاریخ، دو ارابه را نشان میدهد: یک ارابه به نام ارابه بنیاسماعیل و یک ارابه به نام ارابه بنیاسرائیل. در جاده بلند تاریخ، در طول سه تا چهار هزار سال، دو ارابه به راه افتادهاند. در یک سو، بنیاسرائیلِ لجوج، کجرو و تمامیتخواه قرار دارد که برای رسیدن به اورشلیم و تحقق دولت جهانی خود در اورشلیم حرکت میکند و در سوی دیگر، شاخه مقدس بنیاسماعیل قرار دارد که همواره آسیب دیده است.
حال باید جایگاه امروز این دو ارابه را پیدا کنیم. باید ببینیم این دو ارابه اکنون در کجا قرار گرفتهاند و نمایندگان این دو جریان در سال 1405 شمسی در چه موقعیتی هستند. اگر موقعیت این دو ارابه و نمایندگان آنها را پیدا کنیم، درمییابیم که در این مقطع، نمایندگان تاریخ مقدس و تاریخ نامقدس چگونه در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند.
سه پرده از علت کینهورزیِ اشرار یهود
در حال حاضر، ما با سه پرده از کینورزی یهود و اشرار یهود با مؤمنان، با شیعیان آلمحمد و با بنیاسماعیل روبهرو هستیم. این سه پرده، در ماهیت و اساس، از یک سرچشمه سیراب میشوند و در زمانی که اکنون در آن زندگی میکنیم، خود را نشان دادهاند؛ درست در میدان جنگ نیز اکنون با یکدیگر درباره آن گفتوگو میکنیم.
پرده اول: در عملکرد یهود، یهودیت صهیونیستی است؛ یعنی یهودیت خود را در هیئت صهیونیسم نشان میدهد. دقت کنید، ما حدود چهلوهفت سال است که روز قدس را برگزار میکنیم و علیه صهیونیسم و اسرائیل شعار میدهیم؛ اما آیا هیچگاه به این مسئله فکر کردهایم که صهیونیسم تنها یک شاخه از یهودیت است، نه تمام یهودیت؟
ما با صهیونیسم در تقابلیم، اما در نظام اقتصادی و فرهنگی یهود زیست میکنیم
در واقع، یهودیت در یک مرتبه، خود را در هیئت و ساختار صهیونیسم در برابر جهان اسلام قرار داده است. بنابراین، میبینیم که مسلمانان با صهیونیسم درگیرند، اما با یهودیت، در نظام اقتصادی یهودی زندگی میکنند؛ در نظام رسانهای یهود زندگی میکنند؛ در نظام سینمایی یهود زندگی میکنند؛ در نظام سیاسی شکلگرفته یهود زندگی میکنند و در حوزه فرهنگی و تمدنی یهودیانه زندگی میکنند.
میخواهم بگویم این همان مار است که سرش را در سوراخ پنهان کرده و ما مشغول زدن دم آن هستیم. سخن من به این معنا نیست که نباید آن دم را زد، سخن من این است که باید مراقب باشیم و متوجه باشیم که آن جریان طاغوتی و اژدهای افسارگسیخته، فقط این دم نیست. تعبیر من این است که ما با تجلیای از یهودیت شرور روبهرو بوده و هستیم که نام آن صهیونیسم است. البته جریان سیاسی و اجتماعی مدرن صهیونیسم عمر بسیار طولانیای ندارد و شکل امروزی آن در دوره جدید به وجود آمده و در نهایت به اسرائیل رسیده است؛ یعنی سرزمین اشغالی، محصول دوره جدید است.
یهودیان ارتدوکس مأموریت خود را تصرف اورشلیم و تشکیل دولت اسرائیل نمیدانست
* سؤال این است که آنچه صهیونیسم و اعوانش را پشتیبانی میکرد، چه بود؟ چه رویکرد آخرالزمانیای از آن حمایت میکرد؟
اگر به منابع و نوشتههای مرتبط مراجعه کنیم، بهطور اجمالی میتوان گفت که در این نگاه، یهودیت در اثر جرم و فسق و فجور از مقام برگزیدگی سقوط کرد و به دلیل آنچه مرتکب شده بود، بر اساس تعالیم انبیای خود میبایست در میان اقوام مختلف پراکنده میماند و منتظر میبود تا «ماشیح» بیاید.
این دیدگاه هنوز هم در میان برخی از یهودیان اُرتدوکس وجود دارد. در میان گروههایی از یهودیان ساکن نیویورک نیز میتوان جماعتهایی را دید که سنتی هستند، به سنن اولیه خود بازگشتهاند و حتی ضدصهیونیست هستند. از نگاه آنان، مأموریت یهود این نبوده است که بیاید اورشلیم را تصرف کند و اسرائیل تشکیل دهد. مأموریت آنان این بوده که در میان دیگر اقوام پراکنده بمانند، منتظر بمانند و ظهور ماشیح را انتظار بکشند.
اما در دوره مدرن، این نظریه تغییر کرد. از یک مقطع به بعد، اینها این نظریه را تغییر دادند و گفتند: نه، ما پراکنده نمیمانیم؛ جمع میشویم، دولت تشکیل میدهیم، اورشلیم را تصرف میکنیم و در آنجا سرزمینی گسترده را ایجاد میکنیم و منتظر میمانیم تا ماشیح بیاید.
صهیونیسم را با رویکرد آخرالزمانی و منجیگرایانه بشناسیم
بنابراین، سخن من این است که جریان سیاسی و اجتماعی صهیونیسم، چه شاخهای از یهودیت است؟ شاخهای از یهودیت که با رویکردی آخرالزمانی و منجیگرایانه شکل گرفته است. در هر صورت، این جریان در برابر بنیاسماعیل نیز قرار گرفته است؛ زیرا میخواهد سرزمینها را تصرف کند و در رویکرد آن، جایی برای اسلام، مسلمانان، فلسطینیان و اعراب وجود ندارد. مسئله، تصرف است؛ آن هم تصرفی جابرانه و ظالمانه برای رسیدن به دولت و سرزمینی وسیع و گسترده.
حال سؤال این است که انگلستان در اینجا چه کار میکند؟ این ما را به شاخه دوم میرساند. شاخه دوم نیز خود مظهر یهود است؛ شاخهای از یهودیت.
مسیحیت صهیونیسم در آمریکا و انگلستان حضور دارند
پرده دوم: صهیونیسم مسیحی است. ما یک جریان یهودیت صهیونیستی داریم که در اسرائیل و در سرزمین اشغالی مستقر است. در کنار آن، جریان دیگری نیز وجود دارد که میتوان از آن با عنوان «مسیحیت صهیونیستی» یاد کرد. مسیحیت صهیونیستی کجا حضور دارد؟ عمدتاً در ایالات متحده آمریکا و انگلستان. این جریان از کجا آمده و چه کسانی هستند؟
جریان مسیحیت صهیونیستی، از جریان مسیحیت پروتستانی برآمده است. مسیحیت چهار شاخه اصلی دارد:
یک شاخه، مسیحیت کاتولیک است که پایتخت آن واتیکان است و پاپ، رهبر آن به شمار میرود. کاتولیکها عمدتاً در اروپای غربی حضور دارند.
شاخه دیگر، مسیحیت ارتدوکس است که عمدتاً در اروپای شرقی و بهویژه روسیه حضور دارد.
شاخه دیگر، مسیحیت ارمنی و آشوری است که در مناطقی مانند ارمنستان، ترکیه، ایران و عراق حضور دارند.
شاخه چهارم نیز پروتستانها هستند که عمدتاً در ایالات متحده آمریکا و انگلستان زندگی میکنند و جمعیت قابل توجهی از آنان در آمریکا حضور دارند.
مسیحیت صهیونیست و تعیین جهتگیریهای دستگاه سیاسی آمریکا
از میان این جریانها، بخشی از جمعیت مسیحیان پروتستان را با عنوان «مسیحیان صهیونیست» میشناسیم؛ به این دلیل که جریان مبلغان انجیلی پروتستانی آمریکایی، دو جریان مشخص با رویکردهای معین دارد و تعلق خاطر ویژهای به مباحث آخرالزمانی و منجیگرایی نشان میدهد. اینها مبلغان انجیلی هستند که رسانههای بسیار زیادی در اختیار دارند. این مبلغان انجیلی در سیاست ایالات متحده آمریکا نفوذ دارند، نفوذ اقتصادی دارند و از همه مهمتر، نفوذ سیاسی قابل توجهی دارند. آنان در تعیین بسیاری از جهتگیریهای دستگاه سیاسی ایالات متحده آمریکا نقش دارند و در روندهای سیاسی و حتی انتخابات و فضای کاخ سفید اثرگذار هستند.
در دورههای مختلف نیز نمونههایی از این نگاه در سخنان برخی سیاستمداران آمریکایی دیده شده است. برای مثال، جیمی کارتر درباره اسرائیل و سرزمینهای مورد ادعای صهیونیستها مواضعی مطرح کرده بود. همچنین برخی سیاستمداران آمریکایی بر اهمیت سرزمینهای کتاب مقدس و نقش آن در سیاست خارجی آمریکا تأکید داشتهاند.
امروز نیز در فضای سیاسی آمریکا، جریان مسیحیان صهیونیست همچنان یکی از جریانهای اثرگذار است. بهویژه در میان بخشهایی از جمهوریخواهان و در ایالتهای جنوبی آمریکا، جریانهای انجیلی نفوذ قابل توجهی دارند و به این آموزهها تعلق خاطر نشان میدهند. این جریانها در شکلگیری بخشی از فضای سیاسی جمهوریخواهان نیز نقش دارند.
دو رویکرد مسیحیت صهیونیسم: تعلق خاطر به اسرائیل و نگاه آخرالزمانی
اگر به این مسئله دقت کنیم، میبینیم که این جریان دو موضوع محوری دارد: نخست، تعلق خاطر جدی به اسرائیل و صهیونیسم و دوم، نگاه آخرالزمانی.
در نگاه آخرالزمانی برخی از این جریانها، باید شرایطی فراهم شود که جنگی آخرالزمانی رخ دهد. آنان از نبردی آخرالزمانی سخن میگویند که محل اصلی آن را سرزمین فلسطین و اورشلیم میدانند. در این روایت، جنگی بزرگ در سرزمین مقدس رخ میدهد و در جریان آن، مسلمانان و اعراب از میان میروند و در میانه این نبرد، مسیح بازمیگردد و دورهای هزارساله از حکومت مسیحی شکل میگیرد.
بنابراین، در این تحلیل، مسیحیت صهیونیستی نیز یکی دیگر از جریانهای مهمی است که در کنار یهودیت صهیونیستی قرار گرفته و در برابر جریان بنیاسماعیل و روایت مهدوی از آینده تاریخ قرار دارد.
* در اواسط جنگ اخیر دونالد ترامپ، اعلام کرده بود که ما در یک جنگ سههزار ساله هستیم که اشارهای به عصر داود و سلیمان نبی دارد. همچنین وزیر جنگ آمریکا درباره سال 1917، یعنی سالی که اورشلیم از حاکمیت مسلمانان خارج شد و تحت قیمومیت بریتانیا قرار گرفت. گفته بود که این اتفاق یک معجزه بوده است و هیچ دلیلی وجود ندارد که معجزه بازسازی معبد در کوه معبد نیز غیرممکن باشد. او همچنین گفته بود که دشمن اصلی ما امام دوازدهم است و ما با ایران میجنگیم؛ زیرا آنان معتقدند امام دوازدهم باید بازگردد.
این اسناد نشان میدهد که همان بحثی که در بخش قبلی به آن اشاره کردم، در اینجا نیز قابل مشاهده است. این جریان، با تعریفی که از تاریخ ارائه کرده، موضع و موقعیت و زمینه تأسیس دولت جهانی را از حجاز به اورشلیم منتقل کرده و محل تأسیس این دولت را نیز از مسیر اسماعیل، به خاندان اسرائیل، یعنی اسحاق، منتسب کرده است. در نتیجه، اورشلیم برای آنان معنای بسیار جدی پیدا کرده است.
اورشلیم برای صهیونیستها صرفاً رویای نیل تا فرات نیست بلکه محل آرماگدون است
اورشلیم برای آنان تنها مرکز سرزمین از نیل تا فرات نیست. برای اونجلیستها و مسیحیان پروتستانی، اورشلیم محلی است که نهتنها جنگ آخرالزمانی در آن رخ میدهد و نهتنها مسلمانان و اعراب باید در آنجا از بین بروند، بلکه سرزمینی است که عیسی در آن هبوط میکند و دولت هزارساله مسیحی انجیلی در آنجا شکل میگیرد.
بنابراین، تعلق خاطر آنان به صهیونیسم، به دلیل توجه ویژهای است که به موضوع اورشلیم دارند. پایتختی اورشلیم، هم در یهودیت صهیونیستی و هم در مسیحیت صهیونیستی، معنای ویژهای دارد و اورشلیم و ساخت معبد، در هر دو جریان، مرکزیت خاصی پیدا کرده است. چرا؟
زیرا یهودیت صهیونیستی معتقد است که پس از آنکه در دوران باستان معبد و هیکل آنان توسط قدرتهای مختلف ویران شد، این معبد دیگر به شکل مورد انتظار آنان بازسازی نشده است. بنابراین، در رویاروییهایی که امروز دارند، از جمله رویارویی با ایران، امید دارند در فرصتی مناسب چه کار کنند؟ معبد را بازسازی کنند.وقتی معبد ساخته شود، به تعبیر این جریان، زمینه برای تحقق وعدههای آخرالزمانی آنان فراهم میشود و نوعی تطهیر و بازسازی هویت دینی و فرهنگی برای صهیونیستها شکل میگیرد.
رؤیای ساخت معبد سوم جهت تحقق وعدههای آخرالزمانی
مسیحیان انجیلی نیز تعلق خاطر ویژهای به اورشلیم و ساخت معبد دارند؛ زیرا در روایت آخرالزمانی آنان، اورشلیم جایگاه ویژهای در بازگشت عیسی بن مریم و تحقق دولت هزارساله دارد. بنابراین، برای رسیدن به این تصویر آخرالزمانی، اورشلیم و معبد اهمیت ویژهای پیدا میکنند.
البته بسیاری از این سخنان و برداشتها، نه بر اساس متون مقدس اولیه، بلکه بر اساس قرائتهای تفسیری، تحریفها و باورهای شکلگرفته در طول تاریخ است. این جریان، مجموعهای از این برداشتها و روایتها را طی قرنها دنبال کرده و امروز این باورها به یکی از زمینههای رویاروییهای سیاسی و نظامی تبدیل شده است. این روند نیز ادامه پیدا میکند تا رؤیایی که در این روایت آخرالزمانی ترسیم شده، یعنی ساخت «معبد سوم»، تحقق پیدا کند.
تاریخ تمدن با تشکیل دولت مهدوی پایان مییابد نه با توهم یهود
* با این تحلیل، میتوان گفت تا زمانی که یهودیت صهیونیستی و مسیحیت صهیونیستی در معادلات و مناسبات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جهان امروز حضور دارند، زمینههای این نزاع نیز همچنان وجود خواهد داشت؟
ممکن است این جدالها و جنگها برای مدتی کوتاه خاموش شوند، اما ریشههای آن باقی خواهد ماند. اگر هزاران سال است که این دو ارابه در حرکتاند، نقطه پایان این جاده تاریخی نیز در نگاه این دو جریان، مسئلهای آخرالزمانی است و به تأسیس دولت نهایی و تحقق تصویر آنان از آینده جهان بازمیگردد. از منظر مهدوی، این تاریخ باید به اذن خداوند و با ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه و پیروزی جریان تاریخ مقدس پایان یابد و دولت کریمه مهدوی در امتداد جریان بنیاسماعیل و به امامت امام عصر عجل الله تعالی فرجه شکل بگیرد.
در مقابل، آنان بر این گماناند که پیش از آنکه دولت کریمه مهدوی از مسیر بنیاسماعیل و به امامت امام عصر عجل الله تعالی فرجه تحقق پیدا کند، میتوانند دولت جهانی مورد نظر خود را بر اساس قرائت و روایت خود از تاریخ، با تکیه بر قدرت، استکبار و رفتار سلطهگرانه تأسیس کنند. این همان نقطهای است که دو جریان تاریخی در برابر یکدیگر قرار میگیرند و نزاع آنان در جهان امروز نیز خود را نشان میدهد.
* در سوره اسراء به این مسئله اشاره شده است که گروهی از بنیاسرائیل در زمین فساد و سرکشی میکنند و با قدرت و شدت با مخالفان خود برخورد خواهند کرد. در احادیث نیز هنگامی که میبینیم به قیام قائم و اصحاب ایشان اشاره شده است، میتوان آن را در چارچوب همان تعبیری که مطرح کردید فهم کرد؛ یعنی امام علیه السلام با قیام خود میتواند این ساختارها را منهدم کند و دولت کریمه مهدوی را بنا کند.
من در این فاصله، دو پرده را توضیح دادم. یک پرده مربوط به یهودیت صهیونیستی بود و پرده دوم مربوط به مسیحیت صهیونیستی. یک پرده سوم نیز باقی میماند که در این فرصت دیگر مجال تفصیلی برای بحث درباره آن نداریم. انشاءالله در فرصتی دیگر، به صورت مصداقیتر، درباره مباحث تمدنی و فرهنگی، بهویژه پروژه صهیونیسم و برنامههای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی آن و همچنین اسناد بینالمللی مرتبط با این جریان در حوزههایی مانند بهداشت و درمان، بحث خواهیم کرد.
اگر بخواهیم در حد اجمال به پرده سوم اشاره کنیم، باید بگوییم که در این روایت، جریان سومی نیز به عنوان لایهای پنهانتر و پشت صحنه معرفی میشود که از آن با عنوان «ایلومیناتی» یاد شده است. درباره این جریان، ادعاهای مختلفی مطرح شده است؛ از جمله اینکه متشکل از سیزده خاندان قدرتمند و ثروتمند و یک الیگارشی ویژه در اروپا است و هدف آنان تأسیس یک حکومت جهانی شیطانی و تحقق تصویری از دجال آخرالزمان با مرکزیت فلسطین و اورشلیم معرفی میشود.
معرفی این جریان و بررسی سیر تاریخی آن، بحث مفصلی دارد و نیازمند بررسی مستقل اسناد و منابع است. برای آشنایی بیشتر با این روایت و سیر تاریخی و فرهنگی این سه جریان، میتوان به مجموعه کتابی با عنوان «قبیله لعنت» مراجعه کرد. این مجموعه در نه جلد، سیر تحول تاریخی و فرهنگی این سه جریان را بررسی کرده است. انتشارات هلال و موعود انتشار این مجموعه را بر عهده داشتهاند و این کتاب در بازار موجود است.
انتهایپیام/