گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم- مجتبی برزگر؛ محمدباقر صنیعیمنش: «کلاغ» برخلاف «تاسیان» با سر و صدا نیامد. نه موج گستردهای در شبکههای اجتماعی به راه انداخت و نه از همان ابتدا به یکی از بحثبرانگیزترین سریالهای نمایش خانگی تبدیل شد. آرام شروع کرد و حتی ممکن است خیلیها هنوز آن را جدی دنبال نکرده باشند. اما همین سریال کمحاشیه، یک تفاوت مهم با «تاسیان» دارد؛ در بازسازی سالهای پایانی حکومت پهلوی، چندان علاقهای ندارد گذشته را بزک کند یا از دل یک قصه عاشقانه، تصویری نرم و نوستالژیک از آن دوران بسازد.

شاید به همین دلیل است که «کلاغ» را نمیشود فقط یک سریال دیگر درباره دهه 50 دانست. این مجموعه، چه آگاهانه و چه ناخواسته، وارد گفتوگویی شده که «تاسیان» پیشتر آغاز کرده بود: وقتی قرار است تاریخ معاصر را در قالب یک درام روایت کنیم، مرز میان جذابیت و حقیقت کجاست؟
هر دو سریال تقریباً به یک زمین وارد شدهاند؛ سالهای پایانی حکومت پهلوی، فضای سیاسی و امنیتی آن روزها و البته مأمور ساواکی که درگیر یک رابطه عاطفی میشود. حتی در مرکز هر دو قصه، مأموری قرار دارد که میان وظیفه سازمانی و احساس شخصی گرفتار شده است. همین شباهت کافی است تا مخاطب بهصورت طبیعی این دو اثر را کنار هم بگذارد.
اما از همینجا مسیر «کلاغ» و «تاسیان» از هم جدا میشود.

در «تاسیان»، قصه عاشقانه موتور اصلی روایت است. تاریخ بیشتر در خدمت درام قرار میگیرد و فضای سیاسی و امنیتی دهه 50، بستری برای پیش رفتن داستان شخصیتهاست. همین انتخاب باعث شد سریال از نظر قصهگویی، ارتباط با مخاطب و ایجاد تعلیق، دست بالاتری داشته باشد. شخصیتها زودتر جان میگیرند، روابط برای مخاطب ملموستر میشود و سریال بلد است تماشاگر را برای قسمت بعد نگه دارد.
اما مشکل از جایی آغاز میشود که این جذابیت، تصویری از واقعیت تاریخی ارائه میدهد که به گفته کارشناسان، رسما واورنه نمایی است. «تاسیان» در بخشهایی از روایت خود، ساواک را بیش از آنکه یک ساختار امنیتی و سرکوبگر نشان دهد، به مجموعهای از آدمهایی تبدیل میکند که دغدغههای شخصی، عاشقانه و انسانی دارند. البته مأمور امنیتی هم انسان است و نمیتوان او را صرفاً به یک شخصیت تکبعدی تبدیل کرد؛ مسئله اینجاست که وقتی وجه انسانی آنقدر پررنگ میشود که ساختار سرکوب به حاشیه میرود، درام دیگر فقط بازسازی یک دوره تاریخی نیست؛ بلکه ناخواسته در حال ساختن تصویری تازه از آن دوره است.
اینجاست که «کلاغ» اهمیت پیدا میکند.

با پایان «کلاغ» میتوان آن را یکی از آثار خوشریتم، قصهگو و در عین حال باورپذیر و نزدیک به واقعیت در سالهای اخیر دانست؛ سریالی که حرفش را بهاندازه میزند، از شعارزدگی فاصله میگیرد و در بزنگاههای مهم، نکتهسنج و دقیق ظاهر میشود. اهمیت «کلاغ» فقط در روایت یک داستان تاریخی نیست؛ این سریال توانسته برخی پرسشها و دغدغههای مهم جامعه امروز را در قالب یک درام جذاب و قابل دنبال کردن مطرح کند.
البته این توصیف به معنای بینقص و جامع بودن تازهترین اثر محمدحسین مهدویان نیست؛ اما برای ارزیابی «کلاغ» باید آن را در امتداد کارنامه فیلمسازی دید که از همان «آخرین روزهای زمستان» و «ایستاده در غبار» علاقه و توانایی خود را در بازخوانی تاریخ معاصر نشان داد و با «ماجرای نیمروز» و «رد خون» این مسیر را به یکی از مهمترین وجوه هویتی سینمای خود تبدیل کرد. مهدویان در «درخت گردو» نیز نشان داد که میتواند تاریخ را از سطح یک روایت سیاسی فراتر ببرد و به تجربهای انسانی و عاطفی تبدیل کند. در ادامه نیز با «زخم کاری» ثابت کرد که صرفاً فیلمسازی تاریخی و سیاسی نیست و در خلق یک درام پرکشش، شخصیتمحور و مخاطبپسند نیز توانایی ویژهای دارد.

«کلاغ» البته بخش جریان انقلابی را در حساسترین و مهمترین روزهای سرنوشتساز ایران در سالهای منتهی به 1357 روایت نمیکند و دقیقاً هم مشخص نیست که داستان سریال در چه مقطع زمانی میگذرد. با این حال، روایت و داستان آن نیز معطوف به درگیریها و ارتباطات ساواک با جریان انقلابی نیست؛ بلکه با یک داستان و درام عاشقانه مواجهیم که از دل دنیای سیاه ساواک و سلطنت، به یک جنایت اخلاقی و انسانی میرسد؛ روایتی غیرمستقیم از فساد، خشونت و ناجوانمردی.
البته مخاطب نمیتواند بهتمامی در کنار جلال بایستد و رفتار پنهانی او را تأیید کند، اما او در دیالوگی به بهروزی میگوید: «زندگیای که دخترت برای من ساخته، یک جهنم بود»؛ جهنمی که البته در سایه و تحت سلطه بهروزی شکل گرفته است.
سریال روایت تاریخی و سیاسی هوشمندانهای دارد و بهجای آنکه مخاطب را به دل فضای ملتهب و پرفرازونشیب ماجراهای سیاسی آن روزها ببرد، از زاویه داستان یک انسان روایت میکند؛ انسانی که درگیر کار سیاسی و امنیتی خود، عاشق شده است. ایدهای قدیمی که نمونه آن را در فیلمهایی مانند «به رنگ ارغوان» دیدهایم، اما «کلاغ» نشان میدهد که میتوان این ایده را از زوایای دیگری و با ترکیب آن با مسائل و موضوعات دیگر، همچنان جذاب و تازه روایت کرد.
این انتخاب از چه رو انجام شده است؟ به نظر میرسد پاسخ را باید در اهمیت و دغدغه کارگردان برای گفتن حرفی مهم جستوجو کرد؛ حرفی که برای بیان آن باید با تدبیر و هوشمندی پیش رفت: رونمایی از تباهی دستگاه امنیتی چاپلوس، دروغگو و خائن به انسانیت در دوران پهلوی.
این واقعیت اگرچه بهتدریج و در خلال سریال، در شخصیت بهروزی و برخی از کارگزارانش به چشم میآید، اما نقطه اوج آن در قسمت پایانی و با برملا شدن هویت بسیار شرور رئیس ساواک نمایان میشود؛ شخصیتی که به نظر میرسد الهامگرفته از پرویز ثابتی رئیس مخوف ساواک، است. ساواکیای که برای منافع شخصی خود، با وجود آنکه در ظاهر انسانی خانوادهدوست به نظر میرسد، حاضر است حتی یک انسان بیگناه را به قتل برساند.

مهدویان دست روی یک نکته مهم گذاشته است؛ نشان دادن ماهیت حقیقی سلطنت و دستگاه هوادار و خشن آن دوران، یعنی ساواک. دستگاهی که جنایتش تنها به ناخن کشیدن و شکنجههای دردناک محدود نمیشد، بلکه شیادی و دغلبازی ننگینی بود که با پروندهسازی و ادعای حذف عناصر مخالف سلطنت، دست به کار میشد؛ اما در حقیقت و پشت پرده، حتی آدمهای بیگناه و بیپناه را نیز از میان میبرد.
البته این هدف، اگرچه در نهایت خوب و تمیز از آب درآمده، میتوانست با وارد کردن شخصیت اصلی به پشت پرده پروندههای دیگر، هم جذابیت و تعلیق بیشتری به اثر اضافه کند و هم ایده و هدف فکری کار را بیشتر بپروراند. با این حال، مهدویان همواره تلاش کرده است آثارش را با نوعی مینیمالیسم بسازد؛ رویکردی که گاهی به اثر آسیب میزند، مانند «مرد بازنده»، و گاهی نیز میتواند به نتیجهای مطلوب منجر شود؛ مانند «کلاغ».
یک نکته مهم دیگر در سریال، توجه به تباهی و پوچی احزاب و گروههای سیاسی است؛ گروههایی که با داشتن نگرشی نادرست، در پی براندازی دستگاه سیاسی پهلوی بودند، اما نهتنها به این هدف نرسیدند، بلکه خود نیز از درون دچار فروپاشی شدند.
سایه تنها قربانی ساواک نیست؛ او قربانی جریانهای چپ نیز هست. نگرشی که از عقیدهای درست و ریشهدار برخوردار نبود و در نهایت به هدر رفتن زندگی و جوانی بسیاری از جوانان در دهه 50 انجامید.
اتفاقی که در نهایت رخ میدهد، تصویری مهم از اهمیت سرباز بودن و ارتشی بودن در دفاع از وطن ارائه میکند. صحبتهای جلال، با بازی هادی حجازیفر، تلاش دارد این نکته را بیان کند که ترور بهروزی صرفاً یک اقدام و کنش شخصی نیست، بلکه اقدامی انسانی و حتی وطندوستانه برای حذف آدمهای پلیدی است که دستشان به خون انسانهای بیگناه آلوده است. این رویکرد، در کنار تصویری که سریال بهتدریج از سلطنت و هواداران آن ارائه میدهد، به «کلاغ» جنبهای تاریخی و مهم میبخشد تا صرفاً با یک سریال جنایی و تریلر مواجه نباشیم.
«کلاغ» امروز مهم است که دیده شود؛ تا عقبه تاریخی و تصویری از ماهیت حقیقی سلطنت و سلطنتطلبان، بهویژه آنچه در سال گذشته و سپس در جریان جنگ از خود نشان دادند، روشنتر شود و در مقابل، تصویر صورتیای که برخی سریالهای تحریفگر از آنان ارائه کردهاند، به چالش کشیده شود. در واقع «کلاغ» استعارهای از همان آدمها و جنس سیاه و شوم آنان است؛ آدمهایی که زیر برف ماندهاند، اما هنوز سایه حضورشان بر روایت امروز ما سنگینی میکند.
اما اگر بخواهیم با جزئیات بیشتری وارد تحلیل این سریال شویم، باید گفت مهدویان این بار تصمیم گرفته است از زاویهای متفاوت به ماجرا نزدیک شود. او ساواک را پشت یک رابطه عاشقانه پنهان نمیکند. فضای امنیتی، بازجویی، شکنجه و ترس، بخشی جداییناپذیر از جهان سریال است و مأمور ساواک، هرچقدر هم که احساسات و تردیدهای شخصی داشته باشد، همچنان عضوی از یک ساختار امنیتی است.

البته این تفاوت با «تاسیان» ساخته تینا پاکروان، بهتنهایی «کلاغ» را به سریال بهتری تبدیل نمیکند. اتفاقاً یکی از مسائل اصلی «کلاغ» دقیقاً از همینجا آغاز میشود؛ جایی که آنچه از نظر تاریخی به نقطه قوت سریال تبدیل شده، گاهی به ضرر وجه دراماتیک آن تمام میشود.
اما «کلاغ» در بخشهایی بیش از اندازه توضیح میدهد. نریشن و اطلاعات مستقیم، گاهی جای کشف تدریجی را میگیرند. مخاطب به جای اینکه بخشی از شخصیت و موقعیت را از رفتار آدمها بفهمد، گاهی توضیح آن را آماده دریافت میکند. این همان جایی است که سریال از مهدویانِ «زخم کاری» فاصله میگیرد؛ کارگردانی که زمانی بلد بود با یک نگاه، یک سکوت یا یک رفتار، اطلاعات زیادی به مخاطب منتقل کند.
به نظر میرسد ضعف اصلی «کلاغ» همین است؛ سریال میخواهد هم تاریخ را توضیح دهد، هم شخصیت بسازد، هم فضای امنیتی را نشان دهد و هم قصه عاشقانهاش را پیش ببرد. نتیجه این شده که در برخی قسمتها، هیچکدام آنقدر که باید پررنگ نمیشوند.
با این حال، یک امتیاز مهم دارد که نباید نادیده گرفت: «کلاغ» برای تطهیر پهلوی ساخته نشده است.
این نکته شاید در فضای امروز که بخشی از روایتهای مربوط به پیش از انقلاب در شبکههای اجتماعی با نوستالژی و حسرت بازنشر میشوند، اهمیت بیشتری پیدا کند. روایت تاریخی قرار نیست به تبلیغات سیاسی تبدیل شود؛ اما قرار هم نیست برای جذاب شدن، بخشهای ناخوشایند تاریخ را حذف کند.
از این منظر، «کلاغ» انتخاب متفاوتی کرده است. سریال حتی اگر در قصهگویی کمرمقتر از «تاسیان» باشد، دستکم تلاش میکند تماشاگر را با یک مسئله جدیتر روبهرو کند: آیا میتوان از مأمور ساواک یک شخصیت انسانی ساخت، بدون اینکه سازمانی را که در آن فعالیت میکرد تطهیر کرد؟
پاسخ به این سؤال ساده نیست. هر مأمور امنیتی، قبل از آنکه یک ابزار باشد، یک انسان با ترس، عشق، طمع، تردید و ضعف است. نشان دادن این وجوه انسانی، به خودی خود تحریف تاریخ نیست. تحریف زمانی اتفاق میافتد که همین وجوه انسانی، جای واقعیت تاریخی را بگیرد و ساختار قدرت و سرکوب به حاشیه رانده شود.

در نهایت، مسئله اصلی نه «کلاغ» است و نه «تاسیان». مسئله، شیوه روایت تاریخ است.
مخاطب امروز نه به یک تاریخنامه تلویزیونی احتیاج دارد و نه به قصهای که فقط از گذشته یک تصویر زیبا بسازد. او میتواند هم قصه خوب بخواهد و هم حقیقت را. هنر واقعی دقیقاً همینجاست؛ جایی که فیلمساز بتواند تاریخ را آنقدر جذاب روایت کند که مخاطب پای قصه بماند، بدون اینکه برای جذابیت، حقیقت را قربانی کند.
شاید «کلاغ» هنوز به این نقطه نرسیده باشد، اما دستکم یک کار مهم کرده است: آرام و بیهیاهو، دوباره این سؤال را وسط گذاشته که وقتی دوربین به گذشته برمیگردد، قرار است حقیقت تاریخ را ببینیم یا تصویری را که دوست داریم از تاریخ ببینیم؟
انتهای پیام/