به گزارش خبرگزاری تسنیم از کردستان، در ادامه روایتهای ماندگار از زندگی پاسداران شهید کردستان تحت عنوان پرونده خونهای ماندگار مربوط به شهدای جنگ تحمیلی رمضان، این بار به سراغ قصه مردی میرویم که زندگیاش با ایمان، محبت، خدمت و عشق به شهادت گره خورده بود؛ شهید محسن حسابی، جوانی از دیار قروه که سالهای عمر کوتاه اما پربرکتش را در مسیر بندگی خدا، خدمت به مردم و پاسداری از امنیت سپری کرد.
خبرنگار در این پرونده تلاش دارد از پشت قاب تصاویر و عناوین رسمی، به روایت انسانی و ناگفتههای زندگی شهدایی بپردازد که پیش از آنکه نامشان با شهادت شناخته شود، در میان خانواده، دوستان و مردم، با اخلاق نیکو، مهربانی و مسئولیتپذیری شناخته میشدند.
در این روایت، همسر شهید محسن حسابی از مردی سخن میگوید که احترام به پدر و مادر، ارادت به اهلبیت(ع)، عشق به امام حسین(ع)، کمک به نیازمندان و تلاش برای خدمت، بخش جداییناپذیر زندگیاش بود؛ مردی که گویی سالها پیش از شهادت، دلش برای آسمان آماده شده بود.
این بار روایت زندگی این شهید سپاه استان کردستان را از زبان زهرا فخیمی ادب، همسر این شهید والامقام، میخوانیم؛ روایتی از آخرین نگاهها، آخرین تماس، آخرین دعا و پروازی که نام او را در شمار مردان ماندگار این سرزمین ثبت کرد.
شهید والامقام محسن حسابی، از فرزندان پاک و برومند دیار قروه بود؛ جوانی که اگرچه عمر زمینیاش کوتاه بود، اما در همین فرصت اندک، تصویری ماندگار از ایمان، اخلاق، مسئولیتپذیری و عشق به خدمت از خود بر جای گذاشت.
او در خانوادهای اصیل، متدین و آبرومند، به عنوان فرزند آخر خانواده در تاریخ 27 مهر 1370 دیده به جهان گشود. تربیت خانوادگی و فضای معنوی خانه، از همان سالهای نخست زندگی، شخصیت او را شکل داد؛ پسری آرام، مؤدب، مهربان و مسئول که احترام به دیگران را سرلوحه رفتار خود قرار داده بود.
همسر شهید محسن حسابی، در گفتوگوی اختصاصی با خبرنگار تسنیم کردستان، از همسرش به عنوان مردی یاد میکند که محبت و مسئولیتپذیری در وجودش عجین شده بود.
او میگوید: «محسن مردی فداکار، مهربان و مسئولیتپذیر بود. در کنار جدیت و تعهدی که در کار و زندگی داشت، اخلاق خوش و برخورد گرمش باعث شده بود در دل همه جا داشته باشد. همیشه تلاش میکرد کسی از او ناراحت نباشد و اگر میتوانست گرهای از کار کسی باز کند، کوتاهی نمیکرد.»
شهید محسن حسابی از همان دوران نوجوانی روحیه تلاش و استقلال داشت. با وجود اینکه کوچکترین فرزند خانواده بود، اما احساس مسئولیت زیادی نسبت به خانواده داشت و تلاش میکرد باری از دوش آنان بردارد.
همسر شهید درباره علاقه عمیق او به والدینش روایت میکند: «محسن احترام ویژهای برای پدر و مادرش قائل بود، بهخصوص علاقه خاصی به مادرش داشت. بارها با عشق و تواضع پای مادرش را میبوسید و از او میخواست برایش دعا کند. همیشه میگفت: مادر، دعا کن عاقبتبهخیر شوم.»
این جمله ساده، شاید در آن روزها تنها یک درخواست مادرانه و فرزندانه به نظر میرسید، اما سالها بعد، معنای عمیقتری پیدا کرد؛ گویی دعای مادر، او را به مقصدی رساند که آرزویش را داشت.
شهید محسن حسابی در کنار فعالیتهای کاری، همواره به دنبال رشد و پیشرفت بود. در دوران تحصیل، رشته معماری را انتخاب کرد و پس از آن در مقطع کاردانی فناوری اطلاعات ادامه تحصیل داد. علاقه او به ورزش و یادگیری باعث شد در مقطع کارشناسی تربیت بدنی نیز تحصیل کند.
چندین بار در آزمون کارشناسی ارشد شرکت کرد و با رتبههای خوبی پذیرفته شد، اما شرایط کاری اجازه نداد مسیر تحصیل را ادامه دهد. سرانجام در سال 1398 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و خدمت به مردم و دفاع از امنیت کشور را مسیر زندگی خود انتخاب کرد.
عاشقی که با نام حسین(ع) زندگی کرد
یکی از ویژگیهای برجسته شهید محسن حسابی، ارادت عمیق او به اهلبیت(ع) بود. عشق به حضرت سیدالشهدا(ع) در زندگی او جایگاه ویژهای داشت.
همسر شهید میگوید: «محسن عاشق امام حسین(ع) بود. همیشه در مراسم عزاداری شرکت میکرد و از سینهزنان امام حسین(ع) بود. نخستین بار در سال 1392 توفیق حضور در پیادهروی اربعین را پیدا کرد و بعد از آن، هر سال تلاش میکرد خودش را به کربلا برساند. اگر شرایط کاری اجازه نمیداد، باز هم از مجالس اهلبیت جدا نمیشد.»
او نه فقط در مراسمها، بلکه در رفتار روزمرهاش نیز رنگ و بوی محبت اهلبیت را داشت؛ کمک به نیازمندان، دستگیری از افراد کمتوان و توجه به همسایگان، بخشی از سبک زندگی او بود.
«روزی میرسد که من اینجا هستم و تو به دیدارم میآیی»
از دیگر دلبستگیهای معنوی شهید، حضور در گلزار شهدا بود. بارها به مزار شهدا میرفت و ساعتها در کنار آنان خلوت میکرد.
همسرش یکی از آخرین خاطرات مشترکشان را اینگونه روایت میکند: «یک روز که همراه هم به گلزار شهدا رفته بودیم، محسن با آرامش گفت: روزی میرسد که من اینجا هستم و تو تنها به دیدار من میآیی.»
آن روز این جمله برایم عجیب بود. فکر نمیکردم روزی برسد که همان سخن، حقیقت پیدا کند.»
هدیهای که بوی پرواز میداد
شهید محسن حسابی پیش از شهادت، در دوره پدافند و پهپاد در کاشان شرکت کرده بود. همسرش با اشاره به خاطرهای از آن سفر میگوید: «وقتی از دوره برگشت، برایم یک روسری مشکیرنگ سوغات آورده بود. اما این فقط یک هدیه نبود. گفت: این را با نذر و نیت خاصی برایت آوردهام؛ دعا کن قبول شود.»
هدیهای که بعدها برای همسر شهید، تبدیل به یادگاری ارزشمند از آخرین روزهای زندگی مشترکشان شد؛ نشانهای از مردی که گویی برای روزهای سخت پس از شهادتش، دل همسرش را آماده میکرد.
آخرین تماس؛ آخرین آرامش
نهم اسفند 1404، در مریوان، آخرین فصل زندگی زمینی شهید محسن حسابی رقم خورد.
همسر شهید از آخرین تماس او میگوید: «چند دقیقه قبل از شهادتش با من تماس گرفت. حال عجیبی داشت؛ صدایش پر از آرامش و شادی بود. گفت: اگر من برنگشتم، بیتابی و گریه نکن.»
او سپس آیه شریفه: «وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللهِ أمواتاً بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون» را برایم خواند. دلم لرزید، اما نمیدانستم این آخرین سخنان اوست.»
پس از افطار، زمانی که متوجه حرکت یک پهپاد به سمت پادگان شدند، شهید محسن حسابی به همراه فرمانده خود برای مقابله با تهدید به سمت محل پدافند رفتند، اما در همان لحظات، پهپاد به محل حضور آنان اصابت کرد و محسن حسابی به آرزوی دیرینه خود رسید.
کفشهای خاکی؛ دعوتی برای ادامه راه
پس از شهادت همسرش، زهرا فخیمی ادب با وجود داغ سنگین فقدان، در تجمعهای شبانه حضور پیدا کرد. اما مدتی بعد، فشار اندوه و خستگی باعث شد تصمیم بگیرد دیگر در این برنامهها شرکت نکند.
همان شب، خوابی دید که برای او معنا و آرامشی خاص داشت.
در خواب، خود را میان جمعیت دید؛ کفشهایش را گم کرده بود و پریشان به دنبال آن میگشت. ناگهان محسن را دید که به سمتش میآید. شهید، کفش خاکیرنگ خود را از پا درمیآورد و به او میدهد و میگوید: «با این کفشها شبها به تجمع بیا تا خسته نشوی.»
برای همسر شهید، این خواب تنها یک رؤیا نبود؛ پیامی از همراهی مردی بود که حتی پس از شهادت، او را در مسیر اعتقاداتش تنها نگذاشته بود.
«محسن جان، عشق ابدی من...»
همسر شهید در دلنوشتهای خطاب به همسر شهیدش مینویسد:
«محسن جان، عشق ابدی من، نور چشمانم...
از روزی که رفتی، دنیا برای من همان دنیای قبل نیست. هرچند نفس میکشم و زندگی ادامه دارد، اما جای تو همیشه خالی است.
تو برای من شجاعت، ایمان و عشق را معنا کردی. شهادت تو را از آغوش من گرفت، اما از قلبم هرگز.
تو فقط همسرم نبودی؛ رفیق روزهای خنده و شریک شبهای سختی بودی. کسی که با گفتن "من هستم، نگران نباش"، تمام دنیا را برایم امن میکرد.
امروز اگرچه در کنارم نیستی، اما نامت، راهت و خاطراتت چراغ مسیر من است.
تا همیشه دوستت دارم؛ عشق شهید من.»
شهید محسن حسابی رفت، اما روایت زندگیاش ماند؛ روایتی از جوانی که ایمان را زیست، خدمت را انتخاب کرد و شهادت، پایان راهی شد که سالها با عشق آغاز کرده بود.
در قاب تصاویر اختصاصی خبرنگار تسنیم، بخشی از زندگی پاسداری را مرور میکنیم که پیش از آنکه آسمانی شود، با اخلاق نیکو، مهربانی، چهره معصوم و خدمت صادقانه در دل خانواده و مردم ماندگار شد؛ تصاویری از شهید محسن حسابی که روایتگر لحظههای ناب زندگی اوست.




انتهای پیام/