خبرگزاری تسنیم، رشت، زهرا رستگار؛ تو میروی و غم تو از دل نمیرود؛ چه دشوار است باور رفتن مردی که سالها قامتش تکیهگاه دلهای خسته بود، امروز میلیونها دلداده در خیابان تو را باشکوه تا بهشت بدرقه میکنند از سوی دیگر چشم میلیونها دلداده هم به قاب تلویزیون دوخته شده و هر کس از گوشهای از این سرزمین به تماشای این بدرقه باشکوه نشسته و حسرتی تلخ در دلش موج میزند؛ حسرت اینکه کاش من هم قطرهای از آن دریای بیکرانی بودم که نور تو آن را روشن کرده است. ای کاش در آن خروش عاشقانه سهمی داشتیم. کاش امروز در میان آن جمعیت، در میان آن اشکها، در میان آن دستهایی بودیم که پیکر عزیزت را بدرقه میکنند.
اما حقیقت این است که تو تنها بر دوش مردم ایران نیستی، تو امروز در آغوش سیدالشهدا(ع) آرام گرفتهای و در قلب ملتت جاودانه شدهای. تو امروز از همیشه دلرباتر شدهای و خداوند پس از سالها مجاهدت، صبر، ایستادگی و اخلاص تو آقای شهید ایران، ردای عزتی از جنس جاودانگی بر شانههایت انداخته است، عزتی که نه با قدرت به دست میآید و نه با شهرت بلکه تنها نصیب بندگان خالص خدا میشود.
بگذار کمی دفترچه خاطرات ذهنم را ورق بزنم و برسم به شبی که هنوز حال و هوایش در جانم باقی مانده است. شبی که با شور و شوق وصفناشدنی همراه با سیل دلدادگان از مصلی رشت راهی حسینیه امام تهران شده بودیم. قرار بود برای نخستین بار از نزدیک چهره نورانیات را ببینم، تمام مسیر رشت تا تهران آنشب برایم یک مسیر معمولی نبود، هرچه به مبادی ورودی تهران نزدیکتر میشدیم، اشتیاق و بیقراریام بیشتر میشد، دقیقا حس و حال زائری را داشتم که قدم به قدم به کربلا نزدیک میشود و هر لحظه قلبش تندتر میزند.
پیش از اینکه سوار بر اتوبوس شوم و راهی تهران شوم، برنامه و کار زیادی داشتم اما وقتی این دعوت از دفتر نماینده ولیفقیه در استان به دستم رسید، دلم طاقت نیاورد و مدام ندایی پنهان از درون خودم میشنیدم، ندایی که میگفت این دعوت را رد نکن، شاید این فرصت دیگر تکرار نشود. شاید این دیدار، اولین و آخرین دیدار تو با حضرت ماه باشد.

آن نداهای درونی قبل از حرکت خیلی برایم عجیب بودند. چرا آخرین فرصت؟ آخر تصورش را نمیکردم حضرت ماه اینگونه از میان ما برود، تصورش برایم وحشتناک بود که روزی برسد به جای چشم دوختن به قامت استوارش، در میان خاطراتم به او چشم بدوزم؛ به خودم میگفتم حتی اگر این فرصت نشد، حتماً در آینده فرصتهای زیادی برای دیدار و زیارت آقا خواهم داشت اما امروز در آستانه این تشییع بزرگ، تازه معنای آن نجواهای پنهان را میفهمم. امروز میفهمم که خداوند پیش از آنکه حادثهای رخ دهد، دل انسان را آماده میکند و پیامی به قلبش میرساند؛ پیامی که معنایش را سالها بعد خواهی فهمید.
امروز اما خدا را شکر میکنم که به ندای درونم گوش سپردم و آن شب برای زیارت حضرت ماه دل به جاده سپردم و راهی تهران شدم و اگر آن شب نمیرفتم امروز حتما در حسرتش میسوختم.
دقیقاً دو سال از آن شب به یادماندنی گذشته است، دو سال از شبی که همراه سیل عاشقان تو دل به جاده سپردیم و راهی حسینیه امام شدیم؛ شبی که تاریکی جاده برایمان روشنتر از روز بود چون انتهای آن به دیدار تو ختم میشد. شبی که هر لحظهاش عطر انتظار داشت.
اما این شبها که شاهد اعزام کاروان زائران و مشتاقانت از رشت به تهران برای حضور در مراسم وداع و تشییع بودم حسرت جدیدی روی دلم نشست، حسرت اینکه نتوانستم به این دریای نوری که پیکر مطهرت را بدرقه میکنند خودم را برسانم و اینبار به حال زائرانی که یکی پس از دیگری دل به جاده میزنند غبطه میخورم و با نگاه غمگینم بدرقهشان میکنم، سرم را بالا میگیرم و به آسمان شهرم چشم میدوزم، آسمان همان آسمان و مسیر و تاریکی جاده هم تغییری نکرده اما اشکهای شوق دیدار جای خودش را به اشکهای فراق و وداع داده است.
اکنون در تهران، قم و مشهد، خیابانها میزبان قدمهایی شدهاند که از سر عشق آمدهاند. میلیونها انسان از پیرمردی که اولین روزهای انقلاب را دیده تا نوجوانی که تنها روایت آن سالها را شنیده است، گرد هم خواهند آمد تا با مردی وداع کنند که بیش از سه دهه سکان هدایت این ملت را در دست داشت.

هرچه بیشتر به عظمت این وداع و تشییع میاندیشم، احساس میکنم این مراسم تنها بدرقه یک پیکر نیست. این صحنههایی که امروز در تهران و روزهای دیگر در مشهد و قم شاهدش خواهیم بود فراتر از یک مراسم سوگواری است، عاشقان برای خداحافظی نمیآیند. آنان میآیند تا بگویند راه و مکتب آقای شهید ایران هنوز ادامه دارد، میآیند تا بگویند عَلَم و پرچم او بر زمین نمانده است.
رابطه مردم با آقای شهید ایران یک دلبستگی صرفاً احساسی و عاطفی نبود که با پایان حیات دنیوی او به پایان برسد، پیوندی که میان او و این ملت شکل گرفته بود ریشه در باورها و آرمانها داشت؛ آقای شهید ایران نهتنها برای مردم ایران بلکه برای بسیاری از آزادیخواهان و شیعیان جهان پناهگاهی مطمئن در روزهای طوفانی بود.
آقای شهید ایران همانطور که خودت میگفتی باور داریم که به ظاهر از میان ما رفتهای اما در حقیقت با دستی باز و زندهتر از همیشه در زندگی و قلب ما و عاشقانت در گوشه گوشه ایران اسلامی و جهان حضور داری و دشمنانی که مرتکب چنین جنایتی در حق ملت ایران و مسلمانان جهان شدهاند فقط جسم تو را هدف قرار دادهاند اما هرگز قادر به دفن اندیشههای تو نخواهند بود و این همان معجزه شهادت است که در واقع آغاز جاودانگی است.
هنوز وقتی به آن دیدار با حضرت ماه در حسینیه امام فکر میکنم بغضی سخت در گلویم مینشیند. هنوز آن صلابت و آن آرامش و آن چهره نورانی که دلم میخواست ساعتها بهش زل بزنم در ذهنم هست. هنوز نمیخواهم باور کنم که آن دیدار، آخرین دیدار بود.
دلم میخواهد زمان را متوقف کنم و به فضای حسینیه دو سال پیش بازگردم و بار دیگر طعم شیرین انتظاری را بچشم که با هیچ لذتی در دنیا قابل مقایسه نبود. لحظاتی که چشم به ورودی حسینیه دوخته بودیم تا قامت آقا جانمان را در آن ببینیم و لحظهای که پردهها کنار رفت و حضرت ماه وارد شد، انگار تمام حسینیه یکباره جان گرفت. اشکها بیاختیار بر گونهها جاری شدند. لبخندها با گریه درآمیختند و چشمها از شوق میدرخشیدند.
هر بار که آن صحنهها را در ذهنم مرور میکنم، قلبم درد میگیرد و حسرتی شیرین در جانم مینشیند اما باید تقدیر را پذیرفت.
اما ما با شهیدان خداحافظی نمیکنیم، شهیدان از ما دور نمیشوند تنها از برابر چشمهایمان کنار میروند تا در افقهای بلندتری بدرخشند. برای همین است که امروز، در میان اشکها و اندوهها، از عمق جان میگوییم آقا جان... ما نمیگوییم خداحافظ.
میگوییم به امید دیدار.

به امید روزی که پردههای فراق کنار برود و دوباره حضرت ماه را در کنار حضرت حجت ببینیم و تا آن روز، عهد ما با تو پابرجاست، عهدی که با اشک بسته شده، با ایمان استوار مانده و با گذر زمان فراموش نخواهد شد.
آقاجان از راه و اندیشه نورانیات محافظت خواهیم کرد و پرچمی را که سالها با صلابت بر دوش کشیدی هرگز بر زمین نخواهیم گذاشت. تو از میان ما رفتهای اما نوری که در دل این ملت افروختی تا همیشه بر آسمان ایران خواهد درخشید.
انتهای پیام/