خبرنگاران خبرگزاری تسنیم ضمن حضور در آیین بدرقه رهبر شهید دلنوشتههای را برای فراق امام خود به رشته تحریر درآوردند.
**
و اینک تشییع خورشید
در سوزِ حرارت تیرماه، وقتی نفس در سینه حبس میشود و آسمان از گرما به رگههای سرخ مینشیند، اینجا یعنی قلب تهران اما آتشِ دیگری شعلهور است؛ آتشِ دلی که برای پیکرِ پاکِ رهبرِ شهیدش در عمق خیابان جاری شده است.
امروز تهران، امروز ایران، امروز تمامِ پهنهی جانهای آزاده، یکپارچه عزاست. از پیرمردی که عصا به دست گرفته تا کودکی که پرچم را بر دوشِ کوچکش سوار کرده، همگی در یک صفِ بیانتها ایستادهاند؛ صفی که نه گرما را میشناسد و نه خستگی را.
«یا لثاراتِ خامنهای» فریادی است که از اعماقِ تاریخ برمیخیزد؛ ندایی که نه فقط شعار، که ضربانِ مشترکِ یک ملت است. این جمعیتِ غران، موجوار پیش میرود، هر موجی یادآورِ بصیرتی است که از خونِ پاکِ رهبر شهید، تازهتر و شورانگیزتر جوشیده است.
گرمای 45 درجه، تیغ میکشد بر پوست، اما نه یک نفر عقبنشینی میکند، نه یک دست از اهتزازِ پرچم بازمیایستد. گویی خودِ زمین نیز در این وداع، تپش دارد و آسمان، با قطرههای عرقِ پیشانیِ عزاداران، وضو میگیرد.
**
به موندن تو عاشم به رفتن تو مبتلا
قصه ما به سر رسید؛ نفس به شماره افتاده و آقای ماه قدم به قدم میرود که در آغوش خورشید آرام بگیرد.
امروزِ تهران، شبیه هیچ روزی نیست.
خداحافظ بانی روضههای فاطمیه و محرم؛ خداحافظ جاذبه نمازهای عید فطر که قامتت قبله نگاه میلیونها نفر بود.
خداحافظ معمار ایران نوین
چه تقدیر باشکوهی؛ آقای ماه، راهی مشهد میشود تا برای همیشه در سایه خورشید خراسان آرام بگیرد.
ماه ایران پس از عمری نور دادن به شبهای این سرزمین، اکنون به سرچشمه نور بازمیگردد.
**
آخرین طلوع خورشید
خورشید این بار هم از مشرق طلوع کرد، هزاران سال است که خورشید از مشرق طلوع میکند؛ این بار اما این طلوع، آغازی برای یک خداحافظی است؛ خداحافظی یک ملت با رهبر شهیدش.
میدان فردوسی یکی از وعدهگاههای ملت است. از سحرگاه، مردم آرام آرام خود را به خیابانها رساندهاند. خانوادهای چهار نفره از دیشب همینجا مستقر شدهاند. پدر خانواده از اندوهش میگوید از چند شب بیتابی خودش و همسرش؛ «از همان روز اول مراسم وداع نتوانستیم در خانه بمانیم. با همسرم به مراسم وداع رفتیم، بچهها گفتند که ما هم میآییم. امروز آخرین دیدارمان با رهبر شهید است.»
بغضش میترکد و اشکها جاری میشوند. همسرش سخن نمیگوید اما اشکهایش جاری شدهاند. پدر خانواده در عین غمگین بودن، از امید میگوید؛ «دلخوشیمان این است که آقا مجتبی هست، او پسر رهبر شهید است و با قوت پشتش هستیم. آقا مجتبی خیالش راحت باشد که ما تا آخر ایستادهایم. او هست تا پرچم این نظام را به حضرت ولیعصر(عج) برساند.»
موکبهای بسیاری در خیابانهای فرعی اطراف میدان فردوسی برپا شده است. صدها نفر از شب گذشته در این موکبها تلاش کردهاند تا به خوبی از مردم پذیرایی کنند.
آفتاب دیگر بالا آمده است. فوج فوج مردمان ایران از نقاط مختلف خود را به اینجا رساندهاند. یکی از کرمان آمده، یکی از کرج، آن روحانی جوان از یزد آمده و آن زوج جوان خوشپوش خود را از اراک به اینجا رساندهاند. گروهی از دختران لرستانی با شعار «علمدار ولایت لرستان به فدایت» میدان را شوری دیگر دادهاند.
پیرمردی لطیف ماجرای سفرش را اینگونه روایت میکند؛ «دیروز از اهواز حرکت کردیم. خانواده بیتاب حضور در مراسم تشییع رهبر بودند. گفتم هر طور شده باید بیارمشان؛ آمدیم. خستهام اما میارزید که بیاییم؛ رهبرمان بود، خودش و خانوادهاش فدای ما ملت شدند؛ نامردی بود اگر نمیآمدیم. خانواده میخواهند به مشهد هم بروند، ولی من دیگر نمیتوانم؛ بروم سربارشان میشوم.»
ساعت 7 صبح است. میدان شلوغ شده. آفتاب کامل برآمده. مردم در دستههای مختلف به سوی غرب(میدان آزادی) حرکت میکنند…
**
به هق هق جمعمان جمع است از بالا تماشا کن
گاهی تاریخ، لحظههایی را به چشم خود میبیند که واژهها از توصیفشان ناتوان میشوند. امروز، یکی از همان روزهاست؛ روزی که قامت استوار یک ملت را بر دوش مردمی میبینی که اشک، بیاجازه بر گونههایشان جاری است.
در میان این جمعیت، پیر و جوان، زن و مرد، هر کدام به شیوهای با اندوه خود روبهرو شدهاند. بعضی آرام اشک میریزند، بعضی بیاختیار هقهق میکنند و بعضی چنان از شدت غم منقلب شدهاند که توان ایستادن ندارند. انگار همه آمدهاند تا آخرین بدرقه را با تمام وجود به جا بیاورند.
خیابانها امروز تنها مسیر عبور یک پیکر نیستند؛ روایتگر داغ دلهایی هستند که هر کدام داستانی از خاطره، ارادت و وداع در سینه دارند. صدای گریهها با زمزمه دعاها در هم میآمیزد و بغضی مشترک، هزاران نفر را به هم پیوند میدهد.
انتهای پیام/