به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، شهره پیرانی همسر شهید داریوش رضایی نژاد از دانشمندان هسته ای که توسط اسرائیل ترور شد و به شهادت رسید، همراه بسیاری از خانواده شهدا برای مراسم وداع با پیکر رهبر شهید و آخرین دیدار با آقا به بیت رهبری رفتند. خانم پیرانی از متفاوت ترین دیدار با رهبر شهید می نویسد:
فکر کنم ناگفته پیداست که وداع با رهبر شهید چقدر برای خانوادهی شهدا به ویژه خانوادههایی نظیر ما که با ایشان مأنوس بودهایم سخت است. نمیتوانم منکر این موضوع باشم که پیش از شهادت ایشان به این وداع و کیفیتش فکر و در موردش صحبت کرده بودیم. همین باعث میشد که هرگاه برای دیدارهای بیت دعوت میشدیم، تمام برنامههایمان را تنظیم میکردیم که این فرصتها را از دست ندهیم.
برای شب وداع از فلسطین وارد شدیم و بعد از گرفتن کارتهای مراسم به سمت در ورودی که همیشه از آن رد میشدیم حرکت کردیم. من دنبال ورودی کشوردوست بودم. کمی جلو رفتیم آرمیتا گفت مامان مگر این کشور دوست نبود که رد کردیم؟ بازگشتم به تقاطع پشت سرم نگاه کردم، با حجمی از ستون سیمانی زرد رنگ در ورودی همیشگیمان مواجه شدم. ستونهای سیمانی که وقتی نزدیکتر شدم دیدم با دلنوشتههای مردم، جان گرفته. در ورودی سمت راست آن ستونها سربازی ایستاده بود.
کارتهای ورود را نشان دادم اجازه ورود نداد. گفتم ما همیشه از همین در وارد شدهایم. گفت این در دیگر راهی به درون مجموعه بیت ندارد. شب وداع باید سخت باشد، اما چنین استقبالی آن را سختتر میکند. ما را به سوی خیابان دانشگاه و ورودی فضائلی راهنمایی کردند.
از ورودی فضائلی که عبور کردیم یکباره جلوی خودم یکی از محافظان نزدیک آقا را دیدم. آرمیتا میداند که برخی چیزها که روتین است برای من جذاب است. چیزهایی که به چشم دیگران شاید کمتر بیاید. در دیدارهای بیت من به ترتیب عوض شدن دو نفر محافظ حضرت آقا همیشه دقت میکردم. به ترتیب آمد و رفتنشان. به نوع نگاهشان به جمعیت. به دقایقی که در کنار آقا بودند و چگونگی آمدن جایگزینشان، به نحوه ایستادنشان، نحوهی قرار گرفتن دستانشان، دقتشان به اطراف و ...
به نظرم کمتر کسی در دیدارها متوجه چهره این افراد و حتی آمد و رفتنشان میشد. اما من جز علاقمندیهایم این موضوع بود. و البته جزییات دیگری که به دلیل حضور مداوم در دیدارها متوجه آنها شدهام. برای ما عادی شده دیگران برای دیدن ما ذوق کنند و ابراز لطف. کمتر از دیدن کسی ذوق میکنم. ولی دیدن این فرد از تیم حفاظت آقا برایم ذوقآور بود. به ایشان گفتم من شما را میشناسم. شما محافظ کنار آقا در دیدارها بودید همیشه. با لبخند و تایید سر پاسخ دادند.
من میدانم چرا از دیدن ایشان ذوق زده شدم. هر فردی از اطرافیان آقا را که زنده میبینم دلالتی است بر بودنشان و آرزوی دیدنشان. دروغ چرا من این مدت بسیار به کسانی که همراه آقا در حمله به بیت شهید شدهاند فکر میکنم. کسانی که همراه و در رکاب ایشان در گمنامی شهید شدند. همیشه ناخودآگاه مسائلی که دیگران را درگیر نمیکند بیشتر در ذهنم میآید. ورودی همان است، بسیاری از چهرهها آشنا هستند اما نه حال آنها که همیشه میزبانان بودهاند مثل گذشته است نه حال ما میهمانان...
وارد زینبیه میشویم. چهرههای آشنا یا هستند یا کم کم اضافه میشوند. از اقوام رهبر شهید، تا کارکنان دفتر که میشناسمشان، تا خانوادهی شهدای دو جنگ اخیر و ...
در صف نماز مینشینیم. فضای زینبیه شبیه حسینیه طراحی شده است. خیالم را به پرواز در میآورم. دعوت شدهایم برای مراسمهای معمول حسینیه، جمعیت منتظر ورود آقا هستند. قرار است پرده کنار برود و آقا وارد شوند. قرار است آقا سخنرانی کنند. تحلیلی از موقعیت ایران بدهند... اما چرا همه جا سیاهپوش است؟ چرا خبری از صندلی آقا و پشتیهایی که معمولا روسای قوا و رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام بر آن مینشینند نیست؟ پروانههای سفید آویزان شده بالای جایگاه آنجا چکارهاند؟ آن لالههای ایستاده در جلوی جایگاه از چه خبر میدهند؟
خیال و رویام دیری نمیپاید، به واقعیت بازمیگردم. اینجا حسینیه نیست، زینبیه است. زینبها همیشه روایتگرند!
نماز که تمام میشود، جابهجا میشویم و به جایگاه و میعادگاه نزدیکتر. با خودم میگویم کاش اگر قرار است مداحی در جمع بخواند، مهدی رسولی باشد. با دوستی بلند آرزویم را در میان میگذارم. میگوید اتفاقا مهدی رسولی است! قبلا شنیده بودم وقتی آرزویی در ما شکل میگیرد یعنی امکان برآورده شدن دارد. همانآنجا آرزو میکنم به دیدار دوباره آقا با شهادت نائل شوم...
مهدی رسولی پشت تریبون که قرار میگیرد گریههای ریز به فریاد تبدیل میشود. خوب بلد است. به نظرم میآید مهدی رسولی عملکردی شبیه مداحان زمان جنگ دارد. سبکی نزدیک به کویتیپور و حسین فخری؛ با این تفاوت که فرزند زمانه خویش است. مخاطبشناس است، انتخاب اشعارش فوق العاده است و چون از صمیم قلب و با روحش میخواند بر جان و روح مینشیند.
او میخواند و ما باران میشویم. در نظرم دیشب زینبیه را سیل برد. چشمانی نمی یافتی که جاری نشده باشد.
آنها که در شب وداع زینبیه حاضر بودند میدانستند با پارهای از وجود خودشان وداع میکنند. طول کشید تا پیکر آقا را وارد کنند ولی کسی ننشست، کسی خسته نشد... در نظرم کسی دلش نمیخواست باور کند این وداع آخر آقا در مجموعهی بیت را...
انتهای پیام/