خبرگزاری تسنیم ـ علیرضا کیخا | ما را هرگز این گمان نبود که روزی در آستانه بدرقه او بایستیم. اما اکنون ما ماندهایم و زمینی که بیسایه او گسترده شده است. ما گرفتار روز دهم اسفندیم و هنوز لحظه وداع فرا نرسیده است. اما دلها پیش از زمان فهمیدهاند که چه واقعهای در راه است.
شهر آرام مینماید؛ لیک اضطرابی پنهان در جانها موج میزند؛ گویی نسیمی از اندوه، پیش از آنکه کاروان وداع به راه افتد، بر دلها وزیدن گرفته است. ما در آستانهایم؛ در فاصله میان «بودن» و «بدرقه کردن». لحظهای که آدمی میداند تا ساعتی دیگر تاریخ از میان دستهایش عبور خواهد کرد و نفس ها در سینه حبس میشود.
کسی چیزی نمیگوید، اما دلها میدانند. میدانند که به زودی خیابانها چون رودخانهای از انسان جاری خواهد شد؛ رودخانهای که پیکر مردی را بر دوش خواهد گرفت که سالها چون کوهی استوار در افق این سرزمین ایستاده بود و این انتظار از خود واقعه کشندهتر است.
تا روزهای دیگر این ملت جان خویش را بر دوش خواهند گرفت و تا بهشت بدرقه خواهند کرد. کوران روز حشر در اینجا نیز نمیبینند که کدام واقعه عظیم در راه است. نه آن روز که او آمد، و نه امروز که ما خود را برای بدرقهی او آماده میکنیم. اگر نه، این ولی خدا برای آنان حجتی میشد تا صدق قصص انبیا را باور کنند؛ تا چون ساحران فرعون در برابر حقیقت به سجده درآیند و بگویند: «آمَنّا بِرَبِّ موسى و هارون».
اگر نه، این ولیّ خدا برای آنان حجتی میشد تا زهد و عدالت علی را باور کنند، حلم حسن را، و شجاعت حسین را.
اما ما… ما در این انتظار سنگین، گویی داغهای همهی تاریخ را یکجا احساس میکنیم.
یک بار دیگر این رسول خداست که از میان ما رفته است.
یک بار دیگر این علی است که در محراب افتاده است.
یک بار دیگر این فاطمه و حسن و حسیناند که دلها را داغدار کردهاند. و یک بار دیگر این مهدی است که در حجاب غیبت رفته است.
مصلی تماشاخانه تقدیر
حال غریبی دارم. در کشاکش سوگ و غرور در میانه مصلای تهران قدم می زنم. زمین زیر پایم بوی ابتلا میدهد. گویی در میانه دشت بلا ایستادهام. جایی که اشک، نه نشانه ضعف، که زبان مشترک قلوب آگاه است.
آری، تاریخ برای من، دیگر یک تقویم ساده نیست. تاریخ ما، گسلی عظیم است که در «دهم اسفند» دهان باز کرد و ما را به عصر جدیدی روانه ساخت. از آن لحظه که خبر عروج او، همچون صاعقهای در آسمان جان مستضعفین عالم پیچید، خورشید در نگاه مادیگرایان غروب کرد، اما حقیقت، در افق قلوب مؤمنان، طلوعی دیگر یافت.
مصلی! این مکان، دیگر نه یک بنای سنگی، که شبستان اندوه و تماشاخانه تقدیر است. تقدیر امتی که سرنوشت خویش را به دست گرفتهاند و قرار است کار را تمام کنند!
همه در تکاپو هستند تا مصلی را برای مراسم وداع آماده کنند. به جایگاه مینگرم، شبیه به حسینیه امام خمینی(ره) است! گویی زمان در اینجا درنگ کرده است تا او، آخرین کلماتش را نه با زبان، که با سکوت سنگین حضورش، بر جان امت حک کند. دیوارهای مصلی، این شاهدان خاموشی که سالها نماز عید او را تماشا کردهاند، انگار زبان باز کرده و روضهخوان غربت یارند و دلتنگ آن امامی که دیگر در میان ما نیست.
اما ای مسافر! مپندار که این پایان است. مگر نه این است که خون شهید، در رگهای تاریخ میجوشد؟ آنها که در اوج جهالت، مرگ او را جشن گرفتند، نمیدانند که او، در یکایک این امت، تکثیر شده است. آنها مرگ یک فرد را میدیدند و غافل بودند که بذر حقیقت، در خاک حاصلخیز شهادت، چه طوفانی در بطن زمین به پا میکند.
اکنون، در این لحظات مقدس، «امت» به «خامنهای» بدل شده است. دیگر نه گوش، که جانهایشان شنونده کلام اوست و این، همان حقیقتی است که طاغوت از آن هراس دارد. این آغاز عصر "مِثلی لایبایعُ مِثل یزید" است. این کلام، نه یک شعار، که مانیفست حیات جدید بشریت است.
خشم ما، نه از سر هیجان، که برآمده از ایمانی است که از پس قرنها ظلمت، به تماشای سپیدهدم حقیقت نشسته است. بگذار شیاطین هلهله کنند؛ چرا که نمیدانند این بغضهای نهفته در گلو، باروت انفجاری است که بساط دروغ و فریب دنیای مدرنیته را به آتش خواهد کشید.
ما ایستادهایم! نه در پایان یک راه، بلکه در آغاز عصری که در آن، خدا «سیدعلی خامنهای» را بر قلوب ملتهای عالم حکمفرماکرده است.
انتهای پیام/