به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در بازخوانی دکتر علی شریعتی، آنچه بیش از خودِ مرگ اهمیت پیدا میکند، زندگیِ فکریِ ناتمام اوست؛ زندگیای که هنوز در حافظه فرهنگی و سیاسی ایران جریان دارد و همچنان الهامبخش، مناقشهبرانگیز و پرسشساز است. برخی نامها با مرگ به تاریخ میپیوندند، اما برخی دیگر پس از مرگ تازه به مسئله تبدیل میشوند. شریعتی از آن دست نامهاست؛ نامی که نه فقط در کتابها و آرشیوها، بلکه در متنِ بحرانهای فکری جامعه معاصر ایران باقی مانده است.
شریعتی را نمیتوان تنها در قالب یک روشنفکر دینی، جامعهشناس، معلم یا خطیب توصیف کرد. او آمیزهای از همه اینها بود؛ شخصیتی که میخواست همزمان با سنت سخن بگوید، با مدرنیته درگیر شود و وجدان اجتماعی جامعه را بیدار کند. اهمیت او دقیقاً در همین نقطه نهفته است: شریعتی نه متفکری آرام برای کتابخانهها، بلکه ذهنی بیقرار برای میدان بود. او اندیشه را از برج عاج به متن زندگی روزمره آورد و آن را با درد، عدالت، مسئولیت و انتخاب پیوند زد.
شاید راز ماندگاری شریعتی در این باشد که او پیش از آنکه پاسخ بدهد، پرسش تولید میکرد. نسلهای مختلف با آثار او نه لزوماً برای یافتن نسخه نهایی، بلکه برای روبهرو شدن با نوعی اضطراب فکری مواجه شدهاند؛ اضطرابی که از شکاف میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» زاده میشود. در این معنا، شریعتی متفکر فاصلهها بود: فاصله میان دین و زندگی، ایمان و آگاهی، سنت و تجدد، فرد و جامعه، و مهمتر از همه، میان دانستن و مسئول بودن.
او به نسل جوان زمانه خود آموخت که دین میتواند نه صرفاً مجموعهای از مناسک، بلکه زبانی برای اعتراض، آگاهی و رهایی باشد. شریعتی میکوشید قرائتی از مذهب ارائه دهد که در آن، انسانِ مؤمن، انسانِ مسئول نیز باشد. از همین رو، در آثار او دین از حالت سکون و عادت خارج میشود و به نیرویی برای بیداری بدل میگردد. البته همین نقطه قوت، محل اصلی نقدها نیز بوده است. مخالفانش او را متهم میکردند که دین را بیش از حد ایدئولوژیک کرده و از ساحت قدسی به عرصه نزاع اجتماعی کشانده است. اما حتی این نقد نیز نشان میدهد که شریعتی توانسته بود مرزهای عافیتطلبانه فهم رایج از مذهب را به چالش بکشد.
شریعتی فرزند زمانهای پرتلاطم بود؛ زمانه استعمار، استبداد، بحران هویت و گسست فرهنگی. او این بحرانها را نه از بیرون، بلکه از درون تجربه میکرد. برای او، مسئله فقط غرب یا شرق نبود؛ مسئله اصلی، انسانِ ایرانیِ معلقی بود که نه به تمامی در سنت مانده و نه به تمامی مدرن شده است. شریعتی در چنین میانهای ایستاد و کوشید از دل این تعلیق، نوعی خودآگاهی تاریخی بسازد. او میخواست جامعه ایرانی بداند که بدون فهم خویشتن، نه میتوان به آینده رسید و نه میتوان از تکرار گذشته رها شد.
در روزگار ما، بازگشت به شریعتی نه به معنای تکرار واژگان او، بلکه به معنای بازفهم روش اوست. امروز بسیاری از صورتبندیهای دهههای پیش تغییر کردهاند؛ جهان، جامعه، رسانه و حتی زبان سیاست دیگر همان نیست. اما نیاز به متفکری که بتواند میان حافظه تاریخی و مسائل اکنون پل بزند، همچنان باقی است. شریعتی از این منظر، هنوز خواندنی است؛ نه چون معصوم و بیخطا بود، بلکه چون جرأت اندیشیدن در لحظه خطر را داشت. او اهل مصلحتاندیشیهای کمهزینه نبود و همین ویژگی، او را برای هر زمانه بحرانی، دوباره قابل رجوع میکند.
واقعیت آن است که شریعتی را نباید به اسطورهای دستنخورده تبدیل کرد؛ همانقدر که نباید او را با شتاب و سادهسازی کنار گذاشت. هر دو رویکرد، نوعی حذف حقیقتاند. شریعتی هم ظرفیت الهام دارد و هم امکان نقد؛ هم میتوان از او آموخت و هم میتوان از برخی صورتبندیهایش عبور کرد. بلوغ فکری دقیقاً در همین مواجهه انتقادی شکل میگیرد. بزرگداشت شریعتی، اگر صرفاً به تکرار جملات مشهور و عواطف نوستالژیک محدود شود، در حق او جفا کردهایم. او خود بیش از هر چیز، طرفدار آگاهی بود، نه تقدیس.
شاید یکی از مهمترین وجوه اندیشه شریعتی، بازتعریف «مسئولیت» بود. در جهانی که انسانها بهسادگی میتوانند در روزمرگی، بیتفاوتی و مصرفزدگی حل شوند، شریعتی پیوسته از تعهد سخن میگفت. از نگاه او، آگاهی بدون مسئولیت، نوعی تجمل روشنفکرانه است و ایمان بدون حضور اجتماعی، شکلی از انزوا. این پیوند میان فهم و عمل، همان چیزی است که او را از بسیاری از متفکران صرفاً نظری متمایز میکند. او میخواست انسان، فقط ناظر جهان نباشد؛ بلکه در برابر آن موضع بگیرد.
امروز که جامعه ما با بحرانهای پیچیده هویتی، اخلاقی و اجتماعی مواجه است، بازخوانی شریعتی میتواند فرصتی برای تأمل دوباره بر سر نسبت ما با حقیقت، عدالت و آزادی باشد. نه از آن رو که او برای همه مسائل امروز پاسخ آماده دارد، بلکه از آن رو که ما را وادار میکند از خود بپرسیم: در برابر رنج زمانهمان چه نسبتی داریم؟ آیا صرفاً تماشاگر هستیم یا اهل واکنش و مسئولیت؟ آیا هویت را به شعاری بیجان تقلیل دادهایم یا هنوز آن را مسئلهای زنده میدانیم؟
سالروز درگذشت شریعتی، بیش از آنکه یادآور خاموشی یک فرد باشد، یادآور تداوم یک دعوت است: دعوت به اندیشیدن، به مسئول بودن، به عبور از عادت، و به ایستادن در جانب انسان. او شاید سالهاست از میان ما رفته باشد، اما پرسشهایی که بر جای گذاشته هنوز زندهاند؛ و تا وقتی این پرسشها زندهاند، شریعتی نیز در متن گفتوگوی فکری ما حضور دارد.
مرگ، برای برخی پایان است، اما برای برخی آغاز نوعی ماندگاری. شریعتی از آن دسته است که مرگش او را از صحنه بیرون نبرد، بلکه به حافظه تاریخی یک جامعه سپرد. از همین رو، یاد کردن از او نه ادای دین به گذشته، بلکه گفتوگو با اکنون است. در زمانهای که بیش از هر چیز به اندیشه، شجاعت و مسئولیت نیاز داریم، نام شریعتی هنوز میتواند ما را به مکث و تأمل وادارد؛ و این، کماهمیتترین میراث او نیست.
یادداشت از لیلا صالحی تبار
انتهای پیام/