به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، نگاهی به آخرین آمارهای رسمی و نظرسنجیهای افکارسنجی (مانند دادههای مرکز «متا») در حوزه شبکه نمایش خانگی و همچنین جدول فروش سینماهای کشور، تصویری تاملبرانگیز و تا حدی نگرانکننده را از سبد مصرف فرهنگی مخاطب ایرانی پیشروی کارشناسان میگذارد. طبق این آمارها، در شبکه نمایش خانگی سریال «بدنام» صدرنشین میزان بیننده است و در سالنهای سینما نیز فیلم «تهران کنارت» توانسته گوی سبقت را در فروش از رقبای خود برباید. در نگاه اول، این ارقام ممکن است نشانهای از رونق اقتصادی صنعت تصویر قلمداد شود، اما تحلیل محتوای این دو اثر، گزاره دیگری را اثبات میکند؛ گزارهای که نشان میدهد صدرنشینی در میزان مخاطب، لزوماً به معنای کیفیت یا پختگی اثر نیست.
وجه تشابه و نخ تسبیح این دو پروژه پرمخاطب، فراتر از آمار و ارقام، در استراتژی فرمی و محتوایی آنها نهفته است؛ تکیه بر دمدستیترین موضوعات و فروغلتیدن در سطحی از روایت که میتوان آن را سخیف نامید. نه «بدنام» در شبکه نمایش خانگی و نه «تهران کنارت» بر پرده سینما، هیچکدام به دنبال ارتقای ذائقه مخاطب، خلق درامهای عمیق یا مواجهه اصولی با مسائل اجتماعی نیستند. پاشنه آشیل و درعینحال برگ برنده تکراری این آثار، استفاده از فرمول جذب مخاطب بهواسطه حاشیه است.
در واقع، بیننده امروز نه برای تماشای یک اثر استاندارد و هنری، بلکه صرفاً به دلیل موجسواری این پروژهها روی خطوط قرمز و جنجالهای زرد به سراغ آنها میرود. این پدیده، زنگ خطری جدی را در فرهنگ رسانهای کشور به صدا درآورده است؛ جایی که کیفیت ساختاری و ارزشهای متنی کاملاً قربانی تجارت با فرمول ابتذال و ساختارهای زرد حاشیهای میشوند. در این یادداشت تلاش داریم با تمرکز بر این دو اثر، به کالبدشکافی این جریان و تبعات آن بر آینده سینما و شبکه نمایش خانگی بپردازیم.
سقوط ذائقه
بزرگترین مغالطه سازندگان آثاری چون «بدنام» یا «تهران کنارت» این است که موفقیت تجاری و آمار بالای بازدید خود را به معنای موفقیت هنری یا رسانهای قالب کنند. واقعیت این است که این آثار در ذات خود، ساختارهای شکستخوردهایاند که نه در فرم سینمایی حرفی برای گفتن دارند و نه در فیلمنامه به حداقلهای استاندارد درام وفادارند. آنها با موجسواری روی خطوط قرمز، دستاندازی به ممنوعهها و کاسبی با سوژههای ملتهب، فرسنگها با هنر متعهد فاصله دارند؛ اما آسیب اصلی این جریان در این نقطه متوقف نمیشود. خطری که این پدیده برای اتمسفر فرهنگی کشور دارد، فراتر از کیفیت نازل خود این آثار است؛ این جریان دقیقاً بهعنوان یک کاتالیزور، به بدنه آثار استاندارد و جدی ضربه میزند. اولین ترکش این جریان، تغییر و سقوط ذائقه مخاطب عمومی است.
وقتی سبد اصلی پخش با محصولاتی پر میشود که برای جذب تماشاگر به دمدستیترین ابزارها، جنجالهای زرد و موجسواری بر خطوط قرمز متوسل میشوند، ذائقه تماشاگر بهمرورزمان تنبل و سطحی میشود. مخاطبی که به تابوشکنیهای بدلی، ریتمهای تند اینستاگرامی و جنجالهای توخالی خو گرفته، دیگر حوصله، تمرکز و کشش همراهی با یک درام استاندارد، عمیق و لایهدار را نخواهد داشت.
این مخاطب، آثار جدی و اصیل را «کند»، «خستهکننده» یا «سنگین» قلمداد میکند و بهاینترتیب، فیلمها و سریالهای باکیفیت عملاً صندلیهای خود را در بازار رقابت از دست میدهند.دومین آسیب جدی، تغییر رفتار سرمایهگذاران و تهیهکنندگان است.
سینما و شبکه نمایش خانگی، پیش از هر چیز یک صنعت اقتصادی هستند و سرمایه همیشه به سمتی میرود که سود سریعتر و تضمینشدهتری داشته باشد. وقتی یک اثر با کمترین هزینه تولید، کمترین زحمت در نگارش سناریو و زمان کوتاه فیلمبرداری، بهواسطه حواشی زرد فروش بالایی را ثبت میکند، سرمایهگذار بخش خصوصی دیگر تمایلی به خواب سرمایه روی پروژههای فاخر، تاریخی یا درامهای جدی اجتماعی نخواهد داشت.
در این فضا، پروژههایی که روی کاغذ استاندارد و شریف هستند، در راهروهای دفاتر تولید به بهانه عوامپسند نبودن یا ریسک بالای فروش بایکوت میشوند.در نهایت، این چرخه معیوب به انزوای هنرمندان و نویسندگان اصیل منجر میشود. وقتی مترومعیار موفقیت یک اثر در میدان تولید و پخش، میزان حواشی، جنجالهای توخالی و موجسواری بر سوژههای ملتهب و خطوط قرمز باشد، نویسندگان و کارگردانان صاحبسبک که حاضر نیستند برای جذب مخاطب به باجگیری رسانهای متوسل شوند، خانهنشین میشوند. نتیجه این روند، چیزی جز یکسانسازی اتمسفر تولید و خالیشدن سینما و نمایش خانگی از آثار دغدغهمند نخواهد بود؛ جریانی که در آن متنهای عمیق و اصیل، قربانی حواشی پولساز تابوشکنیهای بدلی میشوند.
چرا مخاطب بارها در تله حاشیه میافتد؟
اگرچه در تحلیل رفتار مخاطب گفتیم که او در نهایت به نقطه اشباع میرسد و آثار سخیف را کنار میگذارد، اما نباید از کنار یک واقعیت تلخ و ساختاری بهراحتی گذشت؛ مخاطب معمولاً پیش از رسیدن به آن نقطه رهایی، بارهاوبارها گول ویترین حواشی و تبلیغات این آثار را میخورد. اینطور نیست که تماشاگر بعد از تماشای یک اثر نازل، به ناگهان برای همیشه بیمه شود؛ بلکه مارکتینگ و ماشین تبلیغاتی این جریان بهقدری پیچیده و متبحرانه عمل میکند که میتواند یکچرخه مداوم از فریب و پشیمانی را برای مخاطب بازتولید کند.بزرگترین ابزار سازندگان آثاری چون «بدنام» یا «تهران کنارت» برای کشاندن دوباره مخاطب به مسلخ، دست گذاشتن روی کنجکاویهای غریزی و خطوط قرمز است.
آنها اتمسفر روانی جامعه را بهخوبی میشناسند؛ میدانند که مخاطب خسته از فشارهای روزمره، به دنبال یک مفرّ و زنگتفریح است و دقیقاً از همین نیاز سوءاستفاده میکنند. تیمهای تبلیغاتی این پروژهها با تکهتکه کردن فیلم و انتشار بخشهای جنجالی، شوخیهای دوپهلو یا سکانسهای بهاصطلاح افشاگرانه در شبکههای اجتماعی، این حس را در مخاطب ایجاد میکنند که «این بار با بقیه فرق دارد» یا «اگر این کار را نبینی، یک اتفاق بزرگ را از دست دادهای.» این بمباران رسانهای باعث میشود مخاطب حافظه کوتاهمدت خود را از دست بدهد.
او ممکن است همین چند ماه پیش از تماشای یک سریال حاشیهای دیگر احساس پشیمانی و مغبون شدن کرده باشد، اما وقتی با کمپین تبلیغاتی پروژه جدید روبهرو میشود، دوباره با این ذهنیت که شاید این یکی خوب باشد، بلیت میخرد یا اشتراک تهیه میکند. در واقع، مخاطب بارهاوبارها بابت یک فرمول تکراری پول پرداخت میکند، به امید اینکه این بار معجزهای رخ داده باشد، اما پس از تماشای اثر، باز هم با همان حجم از سطحینگری مواجه میشود.
این تکرار فریب، ناشی از هوشمندی اثر نیست، بلکه ناشی از بیدفاع بودن مخاطب در برابر ساختارهای نوین تبلیغاتی است. حاشیه در اینجا نقش یک «مخدر روانی» را بازی میکند؛ مخدری که دوزِ مصرفی آن در هر پروژه بالاتر میرود تا بتواند مخاطبِ سرخورده از پروژه قبلی را دوباره جذب کند. این چرخه معیوب تا زمانی که سواد رسانهای عمومی ارتقا پیدا نکند و مخاطب متوجه نشود که هیاهوی زیاد یک فیلم در فضای مجازی دقیقاً برای پنهانکردن فقر ساختاری آن است، ادامه خواهد داشت؛ بنابراین، فرایند رویگردانی مخاطب از ابتذال، یک ماراتن طولانی است که در مسیر آن، تماشاگر بارها مالباخته و وقتباخته تلههای تبلیغاتی میشود تا در نهایت به آن بلوغ تحریمی دست یابد.
نگاه خطی به مخاطب
یکی از خطاهای محاسباتی بزرگ تهیهکنندگان و موجسواران این آثار، نگاه خطی و ایستا به مخاطب است. آنها تصور میکنند جامعه بهعنوان یک توده بیشکل، همیشه و در هر شرایطی خریدار فرمولهای دمدستی، شوخیهای رکیک یا جنجالهای زرد خواهد بود. اما تاریخ تحولات رسانهای نشان داده که رفتار مخاطب، ساختاری پویا، نوسانی و در نهایت اشباعپذیر دارد. تماشاگر اگرچه ممکن است تا یک نقطه مشخص، از روی کنجکاوی، تحتتأثیر موجهای مجازی یا بهعنوان یک زنگتفریح موقت، انتخاب کند که پای اثری چون «بدنام» بنشیند یا بلیت «تهران کنارت» را بخرد، اما این رابطه هرگز پایدار نمیماند.
واقعیت این است که مصرف فرهنگی اینگونه آثار، شباهت عجیبی به مصرف فستفودهای بیکیفیت دارد؛ در لحظه ممکن است جذاب و اشتهاآور به نظر برسند، اما بهسرعت مصرفکننده را دچار دلزدگی و اشباع میکنند. مخاطب تا یک جایی با این جریان همراهی میکند، اما درست در نقطهای که متوجه میشود پشت آن همه هیاهو و حاشیه، عملاً هیچ مغز داستانی یا ارزش افزودهای وجود ندارد، بهراحتی کار را متوقف میکند. او پس از مدتی احساس میکند که به شعور و وقتش توهین شده و همان حواشی که روزی برگ برنده کار بودند، به عامل دافعه تبدیل میشوند.
این نقطه، دقیقاً آغاز فاز ریزش و بایکوت است. مخاطب امروز به همان سرعتی که یک موج را در بستر رسانهها داغ میکند، به همان سرعت نیز قادر است آن را کنار بگذارد و پی زندگی خود برود. فرمولهای سخیف به دلیل نداشتن ریشه درام و اصالت ساختاری، خیلی زود فاش و تکراری میشوند. وقتی تماشاگر ببیند شوخیهای قسمت اول سریال با اندکی تغییر در قسمت دهم هم تکرار میشوند، یا فیلم سینمایی روی پرده چیزی جز بازتولید کلیپهای چند ثانیهای اینستاگرام نیست، دکمه عبور را فشار میدهد.به محض اینکه این اشباعزدگی اتفاق بیفتد، مخاطب دیگر بهسادگی به این مسیر بازنمیگردد. او نهتنها خودش دیگر سراغ این مدل تولیدات نمیرود، بلکه بهعنوان یک نیروی بازدارنده، در محافل عمومی و شبکههای اجتماعی علیه این جریان موضع میگیرد.
اینجاست که آن آمارهای میلیونی بازدید و فروشهای میلیاردی ناگهان قفل میشوند و سرمایهگذارانی که روی تکرار این فرمولها حساب باز کرده بودند، با پروژههای سوخته و سالنهای خالی مواجه میشوند. این بازپسزدگی طبیعی از سوی مخاطب، اثبات میکند که حاشیه شاید بتواند برای یک مقطع کوتاه موج ایجاد کند، اما هرگز نمیتواند جایگزین متن و نیاز فطری انسان به درامهای اصیل و محترم شود.
منبع: فرهیختگان
انتهای پیام/