به گزارش خبرگزاری تسنیم از زنجان، مادر با قلبی که هنوز در هوای فرزند میتپد و چشمانی که به یاد او میگرید، از روزهای کودکی محمدحسین میگوید؛ از روزهایی که او را در دو ماهگی به مسجد برد تا طعم بندگی را زودتر از بازیهای کودکانه بچشد. او همان نوجوانی بود که وقتی در هیئت فاطمی مکبری میکرد، صدای گرم و سوزناکش چنان به دلِ نمازگزاران مینشست که بزرگترها میگفتند: «هنگام مکبری او، گویی روح از بدن انسان خارج میشود.» مادر از سادهزیستیِ محمدحسین میگوید؛ از اینکه حتی وقتی از کمغذاییاش نگران میشد و دلیلش را میپرسید، با معصومیت تمام میگفت: «معدهام کوچک است، نمیتوانم بیشتر بخورم.» اما مادر میدانست این پسر، برای پر کردن معده از نان دنیا ساخته نشده؛ او تشنه پرواز بود. محمدحسین عاشق لباسهای رزمی بود و هرگاه نامی از شهدا میآمد، چنان جانی میگرفت که مادر حس میکرد او بیش از آنکه متعلق به این خانه باشد، مسافر همان میدانهایی است که شهدا در آن آرمیدهاند. برای مادر، شهادت محمدحسین نه یک اتفاق، که پایان یک انتظار شیرین برایِ پیوستن به قافلهیِ عاشقانی بود که او همیشه در دلش آرزو میکرد؛ گویی از همان دورانِ کودکی، شهادت در رگهای محمدحسین جاری بود و مسجد، محرابِ پروازش شد.
.
روایت پدر: سپردن امانت به دست اباعبدالله (ع)
صحبتهای پدر، دریایی از اطمینان و توکل است؛ پدری که با صلابت، تربیت فرزندش را به دستان اباعبدالله (ع) سپرد تا مبادا در طوفانهای دنیا، گوهر وجودی پسرش کدر شود: «محمدحسین هنوز کودک بود که او را پیاده به راهپیمایی اربعین بردم و همانجا، در حریم سیدالشهدا، او را به امام حسین (ع) سپردم. وقتی مادرش از دیر آمدنهای او به خانه نگران میشد و میخواست به فرماندهاش شکایت ببرد، من با اطمینان قلبی میگفتم: نگران نباش، تربیت او را به امام حسین (ع) سپردم؛ عاقبتش بخیر خواهد شد. خودم هم با همین حال و هوا بزرگ شده بودم؛ یادم میآید عصر تاسوعا که به پایگاه میرفتیم، تا سوم امام به خانه نمیآمدیم. برای همین، غیبتهای محمدحسین برایم ناآشنا نبود؛ میدانستم کجاست و چه میکند.»
پدر از روزهایی میگوید که خطر، سایه به سایه فرزندش حرکت میکرد: «وقتی محمدحسین به مناطق آلوده میرفت، یکی از همرزمانش در چهارراه انقلاب عکسهایی از آن مناطق را به من نشان داد و با نگرانی از خطرات کاری آنجا گفت. از من پرسید: راضی هستی پسرت به اینجا بیاید؟ با افتخار گفتم: خودش این راه را انتخاب کرده و من هم راضیام.» لحظات آخر برای پدر، لحظات دیدار با یک مرد بزرگ بود: «شب قبل از حادثه، پیامک زد که صبح ساعت هفت و نیم بیدارم کن. صبح وقتی سراغش رفتم، دیدم زودتر از من بیدار شده و نشسته است. قبلاً برای بیدار کردنش باید یک ربعی صدایش میکردم، اما آن روز... گویی خودش آماده رفتن بود.» پدر در پایان، با بغضی که بوی افتخار میدهد، زمزمه میکند: «عزیز دو جهان شد؛ قسم به جان حسین (ع) که هرکس این راه را برود، آخرش به شهادت ختم میشود. انشاءالله خداوند توفیق دهد که راهِ شهدا را ادامه دهیم و خونشان پایمال نشود.»
حماسه 14 ستاره در آسمان زنجان
این عروج آسمانی، در بستری از حماسه رقم خورد. در جریان یکی از عملیاتهای حساس شناسایی، پاکسازی و خنثیسازی مهمات عملنکرده برجایمانده از جنگ تحمیلی در استان زنجان، انفجار ناگهانی یکی از پرتابههای ناشناخته منجر به شهادت 14 نفر از نیروهای خدوم و فداکار گردانهای تخریب سپاه و بسیج و مجروحیت دو نفر دیگر شد. محمدحسین سودی نیز در میانِ این یاران سفرکرده بود که با عشق تمام به میدان خطر گام نهاده بودند تا خاک این سرزمین را از آلودگیهای جنگ پاک کنند.
این شهدا از نیروهای مجرب، آموزشدیده و متخصصی بودند که در خط مقدم تأمین امنیت و آرامش مردم منطقه انجام وظیفه میکردند. آنها بیادعا و با ایمانی راسخ، پردههایِ خطر را دریدند تا امنیت این مرز و بوم پایدار بماند. محمدحسین و یارانش، در آخرین مأموریتِ خود، با خلوص نیت به دیدار معبود شتافتند و با خون خود، سندِ پایداری و فداکاری نسل جوان ایران را امضا کردند. داغ شهادت این 14 نفر، اگرچه برای خانوادههایشان سنگین است، اما یادآور این حقیقت است که امنیت امروزِ ما مرهون خون کسانی است که از جان گذشتند تا ما در آرامش بمانیم. یادشان در محراب مسجد و در دلهای مردم زنجان تا ابد زنده خواهد ماند؛ چرا که راه حسین (ع)، راه جاودانگی است و آنها به نیکوترین شکل، این راه را پیمودند.
انتهای پیام/.