خبرگزاری تسنیم: فاطمه مرادزاده ـ
«من بودم، میزدم»! همین یک جمله کافی بود تا تصمیمش را بگیرد.
ظلمات و سیاهی بود و طوفان، امواج سهمگین را تا چندین متر به هوا بلند میکرد و با قدرت روی آبهای خلیج فارس میکوباند. حسابش را بکنی عملیات باید لغو میشد، اما مگر این جمله یک لحظه فکر و مغزش را رها میکرد: «من بودم، میزدم»... باید زد... امام گفته است. مگر میشود حرف امام روی زمین بماند؟!... اصلاً مگر امام بدون حساب حرف میزند؟!...
مینریزی دریا تمام شد و برگشتند. سه ساعت بعد وقتی هنوز خورشید از پشت دریا سرک نکشیده بود، صدای مهیب انفجار و زبانههای سرخ آتشی که تاریکی میان آسمان و دریای فارس را شکافت، از موفقیت عملیاتِ «مقابله به مثل» خبر میداد.
ارتعاشات این انفجار بیدرنگ به رسانههای جهان رسید، دنیا لرزید...، بریجتون 400هزارتنی که با پرچم و اسکورت آمریکا قلدرانه و پرنخوت در آبهای سرزمین مردمان فارس جولان میداد، روی مینهای دریاییِ سرگردان رفته بود.
پرچم آمریکا و غرور و ابهت و هیمنهاش با هم توی آبهای فارس غرق شدند...
خشم و غضب، چهره کریه ابرقدرت را کبود کرده بود، حرص و خشمی که حدود 2 ماه بعد، میخهای بلند آهنین شد و جای جای سینه نادر را شکافت؛ نادر مهدوی؛ فرمانده بسیار جوان ناوگروه شجاع ایرانی؛ ناوگروه ذوالفقار...

از روستای نوکارِ بوشهر تا آبهای گرم خلیج فارس
از آسمان روستای گرم و خشک «نوکار» آتش میبارید، خردادماه بود و خانه علی و همسرش در تبوتاب ورود یک عضو جدید. خرداد که به چهاردهمین روز خود رسید، دمای خانه علی از دمای «نوکار» سبقت گرفت؛ خانه لبریز شد از گرمای عشق به نوزادی که گریهاش آسمان کوچک روستا را پر کرده بود.
نوکار روستای کوچکِ توسعهنیافتهای در دهستان بحیری شهرستان دشتی بود که درآمد چندانی برای خانوارهایی که در دل خود جا داده بود، نداشت. زندگی علی مثل سایر روستاییان در فقر و تنگدستی میگذشت. علی و همسرش اما به ششمین فرزند نورسیده خود دلخوش بودند، شاید قدمش خوش باشد و با خودش برکت بیاورد، اسمش را گذاشتند حسین؛ حسین بسریا، ولی نادر صدایش میکردند. نادر بزرگتر که شد نام خانوادگی «مهدوی» را خودش انتخاب کرد، از سر عشق و ارادت به صاحب این نام، و آنوقت شد نادر مهدوی؛ نامی که با او جاودانه شد.
روزها و ماهها و سالها بهسرعت گذشت و نادر دانشآموز مدرسه شد. پدر و مادر دلشان میخواست پسرک هم درس بخواند و هم باخدا و قرآنخوان بشود، برای همین سال دوم دبستان، کنار درس، راهی مکتب شد و توانست 25روزه قران را پای درس آقای علی فقیه ختم کند. همان سال با خانوادهاش به روستای بحیری مهاجرت کردند. بحیری مدرسه نداشت و بچههای روستا چارهای جز تحصیل در مدرسه روستای زایرعباسی در نزدیکی بحیری نداشتند، این رفتوآمدهای سخت روزانه، برای نادر فقط تا مقطع دوم راهنمایی تداوم داشت. راه دور بود و دست خانواده تنگ.
نادر بچه جنوب و همسایه دریا بود و از همان کودکی غیرت درون رگهایش مثل امواج موج میزد، دلش میخواست کار کند و پولی سر سفره بیاورد، نه اینکه وبال باشد و هزینهتراشی کند، همین شد که درس و تحصیل را رها کرد و در مغازه کوچکی که از ملک پدر دستوپا کرده بود، به کار مشغول شد، درس نخواند، اما قرآنخوان بود و بچه مسجدی؛ آرام و صبور و مهربان و اهل روزه و نماز.
انقلاب که شد، نادر 15ساله بود، غیرت داشت، دلش میخواست مثل بچه انقلابیها برای کشورش کاری بکند، جنبوجوش و فعالیتش بیشتر شده بود؛ هم توی مغازه بود و هم درگیر مسجد و کارهای انقلابی. پنجمین روز از آذرماه 1358 بود و 16 سال را رد کرده بود که مُهر بسیجیِ ویژه نشست روی سینهاش.
با شروع جنگ تحمیلی، نادرِ 17ساله بیقرارتر شد، انگار یادش رفت که مدرسه را رها کرده بود تا کار کند و نانآور خانه شود! میگفت؛ "عراق به ما حمله کرده است، نمیشود که دست روی دست گذاشت! اول کشور و مردم، بعد خانه و خانوادهام."
در اولین روز از اردیبهشت 1360 پای نادر به نهاد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی باز شد و دو سال بعد، نادر فرمانده عملیات سپاه خارک در بوشهر شده بود.

4 سال دیگر هم گذشت و نبوغ و پشتکارِ نادر کنار ازخودگذشتگیاش برای ایران و درخششهایش در عملیاتهای متعدد، او را به یکی از فرماندهان زبده و باتجربه و شجاع و بلندپایه دریایی ایران تبدیل کرده بود.
پس از پایان عملیات بدر، خودش ناوگروه دریایی ذوالفقار را در سپاه بوشهر تأسیس کرد و تا هنگام شهادت، فرماندهیاش را بهعهده داشت، ناوگروهی با مسئولیتهای متنوع و سنگین، و حضوری پررنگ و پرحماسه در زمانه جنگ.
اما پررنگترین حضور و درخشانترین حماسه نادر بهعنوان فرمانده ناوگروه ذوالفقار در جنگ تحمیلی 8ساله، به زمانی برمیگردد که پای آمریکاییها به خلیج فارس باز میشود.
آغاز نبرد نفتکشها در خلیج فارس
اواسط دهه شصت، کار جنگ ایران و عراق بالا گرفته بود و در دل جنگ تحمیلی، جنگ نفتکشها شروع شده بود و پای آمریکا هم به آبهای دریای فارس باز شده بود.
رژیم بعث عراق، نفتکشها، کشتیها و لنجهای ایرانی را در خلیج فارس میزد و هیچ نفتکشی نمیتوانست نفت صادراتی ایران را از خلیج فارس منتقل کند، درحالی که نفتکشهای خودش و کشورهای حاشیه خلیج فارس بهراحتی تردد میکردند.
اقتصاد ایران با مشکل جدی مواجه شده بود، سران کشور، تصمیم به عملیات «مقابلهبهمثل» گرفتند، مصداق بارز این روزها که «اگر خلیج فارس برای ما امن نباشد، برای هیچکشور دیگری امن نخواهد بود».
خبر به گوش رژیم بعث و کشورهای عربی و غیرعربی رسید، تصمیم گرفتند بهپشتوانه حمایت آمریکا و با پرچم این کشور همچنان آسودهخاطر به تردد خود در آبهای فارس ادامه دهند.

ورود آمریکا به تنگه هرمز و اسکورت نفتکشهای عربی
اولین کاروان از نفتکشهای کویتی با پرچم آمریکا و اسکورت نظامی ناوگان جنگی این کشور در تیرماه سال 1366 وارد آبهای خلیج فارس میشود.
نام نفتکش کویتی «الرخاء» بود که آمریکا آن را به «بریجتون» تغییر داده و پرچم خود را روی آن نصب کرده بود، 4 ناو جنگی آمریکایی هم آن را همراهی و اسکورت میکردند.
صبح 31 تیر 1366 مأموریت این کاروان اسکورت با حرکت سوپرنفتکش 400هزارتنی بریجتون و نفتکش 46هزارتنیِ گازپرنس از بندر خورفکان امارات (که امروز در محدوده مشخصشده تنگه هرمز است) بهسوی کویت، شروع میشود.
خبرگزاری فرانسه همانموقع خبر مفصلی از این عملیات منتشر میکند و میگوید: نیروی دریایی آمریکا برای محافظت از این نفتکشها در برابر حمله ایران، گروهی متشکل از 8 کشتی جنگی و ناو فرماندهی لاسال را گرد هم آورده است. ناو هواپیمابر کانستلیشن (جزیره متحرک نظامی) و 7 کشتی جنگی، کمی دورتر از تنگه هرمز مستقر و آماده هرگونه رویارویی شدهاند. اگرچه مطمئن هستند که ایران بهدلیل 7 سال جنگ ضعیف شده است و توان درگیری را ندارد، در مقابل، آمریکا بهقدری به موفقیت عملیات اسکورت خود مطمئن است که برای نشان دادن اقتدار خویش، بیش از 100 خبرنگار را از سراسر دنیا دعوت و سوار کشتیهای خود کرده است که هر لحظه گزارش میدهند.

امام گفت: من جای شما بودم، میزدم
خبر به گوش امام خمینی رسید، خطاب به مسئولان ارشد فرمود: «چیز مهمی نیست، نگران نباشید، اما اگر من جای شما بودم، وقتی اولین ناو جنگی آمریکایی در آبهای خلیج فارس ظاهر شد، آن را با موشک میزدم تا ناو دومی جرئت نکند پس از آن وارد خلیج فارس بشود.»
رئیسجمهور وقت؛ سیدعلی خامنهای هم پیام میدهد؛ «ما حرکت اخیر آمریکا در اسکورت نفتکشها را توطئه علیه خود دانسته و بهشدت با آن مقابله به مثل خواهیم کرد، نوع برخورد را الآن اعلام نمیکنیم، اما برخورد ما، هم برای آمریکا و هم برای کشورهای تحتحمایت آن بسیار مهلک خواهد بود.»
میرویم که یک تودهنی محکم به ابرقدرتها بزنیم
حجت تمام شده بود، نادر مهدوی؛ فرمانده ناوگروه ذوالفقار که انگار خون رئیسعلی دلواریهای جنوب در رگانش میجوشید، تصمیمش را گرفت.
گروهش را جمع کرد و پیش از آنکه برای عملیات مینریزی به دریا بزند، در ساحل جلوی دوربین یکی از خبرنگاران ایرانی ایستاد و گفت: «میرویم که انشاءالله یک تودهنی محکم به ابرقدرتها بزنیم، میرویم برای مقابله به مثل».
سحر سوم مرداد 66 بود که در تاریکی شب به دریا زدند، چند ساعت بعد دریا بهشدت متلاطم و طوفانی شد، ادامه عملیات، کار منطقی و عاقلانهای نبود...، اما حرف امام چه میشود؟ پیر جماران حتماً چیزی میدانست و بیحکمت سخن نگفته بود...
نادر خودش آن شب را اینگونه تعریف کرده بود: «راه زیادی نپیموده بودیم که دریا بهشدت طوفانی شد و امواج آنچنان به تلاطم درآمد که انجام عملیات را عملاً ناممکن مینمود؛ اما با توکل به خداوند و با نظرخواهی از نیروهای خود که سراپا آماده بودند، به طرف مسیر حرکت کاروان، بهراه افتادیم. سه ساعت پیش از رسیدن کاروان، به محلِ موردنظر رسیدیم. پس از انجام سریع مأموریت و پایان کار، بهطرف محل استقرار نیروهای خودی برگشتیم و استراحت کردیم، سه ساعت بعد اعلام شد که کشتی کویتی بریجتون، بهروی مین رفته است، یک خبر مهم و یک شادی بزرگ...، بلافاصه روی خاک افتادیم و خاک ایران از گریههای توأم با شکرگزاریمان تر شد...»

بریجتون به مین خورد، حیثیت آمریکا بر باد رفت
ماجرا اما از این قرار بود که وقتی کاروان اسکورت به 27کیلومتری جنوب شرقی کویت و نزدیکی جزیره فارسی میرسد، ناگهان بریجتون به یک مین دریایی سرگردان 270کیلویی برخورد میکند و با انفجار مین، حفرهای بهبزرگی 43 مترمربع در پهلوی چپ کشتی ایجاد میشود و 4 مخزن از 31 مخزنش از آب پر میشود.
و ازآنجا که 100 خبرنگار از سراسر دنیا در کشتی حضور داشتند و این اتفاق در برابر چشمان آنها صورت گرفته بود، امکان انکار آن وجود نداشت و خبر برخورد بریجتون با مین دریایی و شکست آمریکا در صدر اخبار جهان قرار گرفت و بازتاب گستردهای در رسانههای جهان پیدا کرد،
در این میان تلاش آمریکا برای بیاهمیت جلوهدادن حادثه نیز بینتیجه ماند و علاوه بر واردشدن ضربه جبرانناپذیر به حیثیت سیاسی و نظامی آمریکا، قیمت نفت 10 تا 12 سنت در هر بشکه و قیمت طلا 2 دلار در هر اونس افزایش یافت.

امام خندید، مردم شاد شدند
روی مینرفتن بریجتون اگرچه برای آمریکا یک فضاحت و شکست و برای دنیا یک شوک بزرگ بود، اما برای مردم و مسئولان ایران پس از تحمل 7 سال جنگ و سختی و فشار اقتصادی، شادی و قوت قلب بزرگی بود، آنقدر که برای قدردانی از اقدام شجاعانه سردار مهدوی و همرزمانش، برنامه دیدار با حضرت امام(ره) تدارک دیده شد و امام در آن دیدار پیشانی نادر را بوسید.
مهدوی قدر این بوسه و شادی و خوشحالی امام را میدانست و دربارهاش گفته بود: «پس از اطلاع از اینکه حضرت امام از شنیدن خبر روی مینرفتنِ کشتی کویتی و شکست اولین اقدام آمریکا، متبسم شدهاند، چنان مسرور شدم که همیشه این تبسم را موجب افتخار خود و رزمندگانِ همراه، میدانم. برای ما رزمندگانِ خلیج فارس، همین تبسم و شادیِ امام در ازای همه زحمات شبانهروزی کافی است و اگر تا آخر عمر، موفق به انجام خدمتی نشویم، باز شادیم که حداقل برای یکبار هم که شده، موجب رضایت و شادی و تبسم امام عزیزمان شدهایم.»

نادر مهدوی؛ چگوارای ایران که شناخته نشد
فکرش را بکنید! سردار نادر مهدوی آن زمان 24 سال بیشتر نداشت. یک جوان بیستوچهارساله روستاییِ باغیرت و روشنضمیر که با قایقهای کوچک و تجهیزات نظامی ساده، خلیج فارس را برای کشتیهای دشمن ناامن کرده بود!
فکرش را بکنید اگر امروز به یک جوان 24ساله بگویید؛ "این تو و این هم خلیج فارس و آنهم لشکر دشمنان که نزدیک میشوند"، چه خواهد کرد؟!
اما نادر کاری کرد که حیرت نظامیان برجسته آمریکایی را در پی داشت و طرح و برنامه او را در پنتاگون تدریس میکردند.

در بزرگیِ کار این جوان 24ساله بوشهری، همین بس که رهبر شهیدمان در 23 دی ماه 1398 در دیدار با دستاندرکاران کنگره 2000 شهید استان بوشهر دربارهاش گفتند: «همین شهید نادر مهدوی که [شما] آقایان چند بار اسمش را اینجا آوردید، کسی از دوستان ما که وارد در این موضوعات است، میگفت؛ "اگر ایشان متعلق به کمونیستها بود، یک چگوارا از او درست میکردند"؛ یعنی [یک] چهره بینالمللی مبارز. این جوان کمسال یک چهرهی اینجوری دارد: حضورش در منطقه خلیج فارس، آن درگیریاش با آمریکاییها، بعد هم دستگیری و شکنجه و شهادتش؛ یعنی یک شخصیتهای اینجوریای در بوشهر هستند.»

رودررو با کماندوهای جنایتکار آمریکایی
طبیعی است وقتی یک جوان کمسن جنوبی توانست هیمنه آمریکا را در جهان بشکند و تبسم را بر لبان بزرگی چون امام خمینی بنشاند، بدجور مورد غضب آمریکاییها قرار خواهد گرفت، آنقدر که بخواهند تمام خشم و کینه و نفرتشان را یکجا در سینه او خالی کنند، و این اتفاق افتاد؛ پنجشنبه 16 مهر 1366.
آن روز سردار نادر مهدوی همراه سردار غلامحسین توسلی، سردار بیژن گرد، سردار نصرالله شفیعی، سردار آبسالانی، سردار محمدیها، سردار مجید مبارکی (که همگی به شهادت رسیدهاند) و چهار نفر دیگر، برای انجام گشتزنی در خلیج فارس، با استفاده از سه فروند قایق تندروِ توپدار بهنام بعثت و یک فروند ناوچه بهنام طارق بهسمت جزیره فارسی حرکت میکنند.
گویا دشمنان آمریکایی، ناوگروه ایرانی و گروه نادر مهدوی را زیر نظر داشتهاند تا در فرصت مناسب انتقام شکست بزرگ خود را از سردار جوان ایرانی بگیرند.
نادر مهدوی و یارانش غروب به جزیره میرسند و پس از اقامه نماز مغرب متوجه حضور دشمن میشوند.
آمریکاییها ابتدا رادار پایگاه فرماندهی را منفجر میکنند و پس از آن چندین بالگرد سوپرکبری بیسروصدا روی سر گروه ایرانی ظاهر میشوند. قایق حامل شهید آبسالان و شهید نصرالله شفیعی اولین قایقی است که هدف اصابت موشک آمریکاییها قرار میگیرد، بعد هم دو ناو بعثت دیگر.
ناوچه طارق تنها ناوچهای است که سالم میماند، سرنشینان ناوچه با استفاده از یک فروند موشک استینگر، یکی از بالگردهای آمریکایی را منفجر و ساقط میکنند.
آمریکاییها اما نادر مهدوی را زنده میخواهند، برای همین طارق را نمیزنند، بالگردهایشان در جزیره مینشینند و نادر و یارانش (بیژن گرد، مهدی محمدیان، مجید مبارکی، خداداد آبسالان، غلامحسین توسلی و نصرالله شفیعی) در یک رویارویی مستقیم و نبرد سخت 20دقیقهای با کماندوهای آمریکایی، و با تجهیزات ساده و اندک در برابر تجهیزات نظامی پیشرفته دنیا، یکی از درخشانترین صحنههای مبارزه و مقاومت ایرانیان را رقم میزنند، پایان این نبرد سخت اما شهادت و اسارت دلیرمردان ایرانی است.
آمریکاییها ولی بهدنبال نادر بودند و از تک تک اسرا درباره او میپرسیدند: «نادر کدامیک از شماست؟... او را معرفی کنید و خودتان آزاد بشوید...»

میخهای آهنین تنفر در سینه ستبر خلیج فارس
6 روز بعد پیکر شهدا و اسرا از مسقط؛ پایتخت عمان تحویل مقامهای ایرانی میشود و از مرز هوایی وارد فرودگاه مهرآباد تهران میشود.
یکی از شهدا نادر مهدوی است، پیکر نادر با دست و پای بسته به ایران میرسد.
آمریکاییها نادر را روی عرشه ناو جنگی «یو.اس.اس.چندلر» بهشیوه قرون وسطایی شکنجه کرده، دستها و پاهایش را محکم با سیم پلاستیکی بسته و سینهاش را با میخهای بلند آهنین سوراخ کرده بودند.
آنها پیکر پاک سردار 24ساله ایرانی را با دست و پای بسته فرستادند تا عمق خشم و نفرتشان را از این سردار جوان ایرانی که آنها را مضحکه دنیا کرده بود، نشان بدهند، بماند که آتش خشم و نفرتشان فروکش نکرد، اما نادر به آرزویش رسید، چه اینکه پیشتر در وصیتنامهاش چنین مرگ سرخی را آرزو کرده بود: «در دریای مرگ شنا کنید تا به ساحل پیروزی برسید. ای بهظاهرزندگان! آگاه باشید که قافله مرگ، همچنان بهمقصد نیستی در حرکت است. شما نیز امور دنیوی را کنار گذاشته و بدان ملحق شوید، سعی کنید این مرگ را با چشمان باز و جسورانه انتخاب کنید، قبل از آنکه در چنگال مخوفش گرفتار شوید، دل از دنیا برکنید و پا در عرصه مـیدان بگذارید و بر علیه دشمنان اسلام برَزمید که در این نبرد، چه کشته شوید و چه بکشید، پیروزید.»

هزاران نادر مهدوی دوباره از جنوب سر برآوردند
پیکر سردار شهید نادر مهدوی از مقابل لانه جاسوسی آمریکا در تهران تشییع میشود و در روستای بحیریِ شهرستان دشتیِ بوشهر به آغوش خاک میرود، همانجا که قد کشید و مشقِ عشق و غیرت آموخت، همانجا که دلش به چشمان سیاه سکینه قلاب شد و کنار او پای سفره عقد نشست؛ سکینه جوکار با یک چادر سپید گلدار و نادر با لباس مقدس سپاه، همان خاک که تنها یادگارش؛ زهرا مهدوی (ثمره 5 سال زندگی مشترک)، چهل روز پس از شهادتش در آنجا به دنیا آمد.

از زمان شهادت نادر مهدوی تاکنون تلاش فرهنگی و نمادین زیادی برای ماندگار کردن نام این سردار جوان و اسطوره ایرانی صورت گرفته است، از جمله انتشار کتابهای «نادر، برادرم، حسین»، «بار دیگر نادر»، نامگذاری میدان مرکز شهر خورموج و استادیوم ورزشی بوشهر به نام شهید مهدوی، ساخت مستند «رودررو با شیطان»، ساخت پونمایی «حماسه شهید نادر مهدوی»، ساخت نماهنگ «ایستاده بر موج»، یا ساخت ناو جنگی و پیشرفته و اقیانوسپیمای شهید مهدوی در سال 1401.
باوجود تمام این تلاشها بهنظر میرسد که خیلیها هنوز او را نمیشناسند و نمیدانند چه حماسه شگرفی را در خلیج فارس رقم زده است و نمیدانند بخشی از تنفر آمریکا از ایران و ایرانیان بهخاطر شکست و رسوایی بزرگی است که این جوان جنوبی چندین دهه پیش به آنها چشانده است.
اما آنچه پیدا و هویداست اینکه ماندگاری سردار مهدوی و رشادت اسطورهای و شجاعت رستمگونهاش، بیشتر و پیشتر در برکت خون پاک اوست که در دریای همیشه پارس و در خاک گرم جنوب جاری شده و از آنجا به رگ و پی و پوست و استخوان تک تک مردمان جنوب و سرتاسر ایران بزرگ راه پیدا کرده است، خونی غلظتیافته از غیرت و شجاعت و دشمنشناسی و دشمنستیزی که پس از نادر، دریادلانی چون تنگسیری را پرورانده است؛ شهید علیرضا تنگسیری و تمام سرداران و دریادلانی که با تأسی از شهید مهدوی امروز از آبهای خلیج فارس پاسداری میکنند و مالکیت تنگه هرمز را کنار عزت و اعتباری جهانی به ایران و ایرانی برگردانده و هیمنه پوشالی ابرقدرت جهان را در هم فروریختهاند.

نادر همچنان زنده است و روح دریاییاش انگار در سراسر آسمان دریای فارس سایه انداخته است و نگاهش به این نیلگون دوخته شده است و زیر سایه و نگاه مراقبش، هزاران هزار نادر دیگر قد کشیده و امروز در برابر هر زورگو و ابرقدرتی ایستادهاند.
نادر مهدوی و نادرهای بسیار ایرانزمین حالا تا ابد مراقب دریای نیلگون مردمان پارس هستند و قلم پای هر زورگوی متجاوز به آبوخاک این سرزمینِ پاک را در هم خواهند شکست.










موشک استینگر که گروه نادر مهدوی با آن بالگرد آمریکایی را در جزیره فارسی ساقط کرد

ناو شهید نادر مهدوی

ناو شهید نادر مهدوی

میدان شهید مهدوی در شهر خورموج

نفتکش غولآسای کویتی بریجتون که در خلیج فارس روی مین رفت

انتهای پیام/+