به گزارش خبرگزاری تسنیم از رشت، از کودکی هر وقت پای روضه حضرت سیدالشهدا(ع) و سرباز کوچکش حضرت علیاصغر(ع) و یگانه دخترش حضرت رقیه(س) مینشستیم و اشکهای بیامان بزرگترها را میدیدیم، حال و هوای غریبی در دلهایمان موج میزد؛ روح و جانمان تاب تحمل شنیدن روضه گودی قتلگاه، عطش کودکان در خیمهها و غربت اهل حرم را نداشت اما در میان همین روضهها قد کشیدیم، با همین اشکها بزرگ شدیم و دلهایمان با محبت اهلبیت(ع) گره خورد.
هرچه از کربلا و روضهها شنیده بودیم، باز هم نمیتوانستیم عمق مصیبت اهلبیت در آن لحظات را تصور کنیم. همیشه با خودم میگفتم تا کجا رنجهای بیشمار یک پدر، مصیبتهای سنگین یک خواهر، بیتابی یک کودک و مظلومیت سیدالشهدا را فهمیده و درک کردهایم؟
وقتی در جنگ تحمیلی سوم، دشمن سنگدل همزمان با تعرض به بیت رهبری، مدرسهای را در جنوبیترین نقطه ایران هدف حمله قرار داد و دانشآموزان قد و نیمقد این سرزمین را به خاک و خون کشید، تازه داغ کربلا را در کربلای جنوب ایران لمس کردیم. آن روز که داغ کودکان بیپناه و پیکرهای به خون نشسته فرزندان این مرز و بوم، حدیث غربت کربلا را پیش چشمها آورد، تازه توانستیم گوشهای از مصیبتهای اهلبیت را درک کنیم. اما باز هم شنیدن کی بود مانند دیدن..

اینکه آن روز چه بر سر پیکرهای معصوم و نحیف این کودکان آمد و چه گذشت بر دل مادران و پدران شهدای میناب؛ عمق این درد را باید از زبان خانوادههای شهدا شنید که اجزای پیکر جگرگوشههایشان را از زیر خاک و آجر و ستونهای سنگین بیرون کشیدند، پدرانی که صبح فرزندانشان را با لبخند و نوازش و محبت راهی مدرسه کردند و عصر سراسیمه و مظلومانه دنبال پیکر خونین عزیزانشان میگشتند.
شهادت؛ عاقبت فرزندی که نذر حضرت علیاصغر بود
پدر دانشآموز شهید «محمد آبادیزاده» از شهدای مدرسه شجره طیبه میناب درباره تولد محمد میگوید: محمد فرزند سوم خانواده بود؛ خداوند محمد را پس از هفت سال انتظار و با نذر آقا علیاصغر(ع) به ما عنایت کرد و از همان روزهای نخست، قدمش برای خانواده، خیر و برکت زیادی داشت.

وی میگوید دانشآموزانی که در مدرسه شجره طیبه به شهادت رسیدند با وجود سن کم، ویژگیهای مشترکی داشتند؛ بسیاری از این پسران و دختران با نذر اهلبیت(ع) به دنیا آمده و عشق به اهل بیت در روح و جانشان بود؛ یکی از این پسرها «رضا حبشی» بود. پدر و مادر رضا هم 12 سال چشمانتظار فرزند بودند. پزشکان بارها به مادرش گفته بودند که دیگر امیدی برای بچهدار شدن نیست. اما آنها ناامید نشدند و با توسل به امام رضا(ع)، خداوند پسری به آنها عنایت کرد که اسمش را رضا گذاشتند، کودکی که او نیز در مدرسه میناب به شهادت رسید.
وقتی چشم محمد به گنبد نورانی امامحسین افتاد
پدر شهید ادامه میدهد: پسرم محمد بعد از اینکه به دنیا آمد، همانطور که گفتم، خداوند خیر و برکت زیادی به زندگی ما داد. هرچه محمد بزرگتر میشد، انگار ما هم در کنار او بزرگ میشدیم. وقتی به کلاس اول ابتدایی رفت، برایش جشن گرفتیم و با عشق همراهیاش کردیم.
پدر شهید با یادآوری خاطره زیارت کربلا میگوید: محمد شش ساله بود که همراه خانواده به زیارت حرم مطهر امام حسین(ع) مشرف شدیم؛ همینطور که مسیر را طی میکردیم، ناگهان اتوبوس به جایی رسید که گنبد نورانی حرم امام حسین(ع) از دور دیده میشد. محمد تا چشمش به گنبد افتاد، ناخودآگاه از روی صندلی بلند شد و دستش را روی سینهاش گذاشت، ما هم پشت سر او از جا بلند شدیم و به آقا سلام دادیم. همانجا محمد رو به من کرد و گفت بابا، میشه الان بریم حرم؟ گفتم: محمد جان، اول باید برویم محل اسکان. وسایلمان را بگذاریم، لباسهایمان را عوض کنیم، بعد میرویم حرم..محمد اما جوابی داد که بُهتم زد.. گفت من شنیدم اگر کسی با لباس خاکی و عرقکرده، با همان حالتی که از راه رسیده، به زیارت آقا برود، ثوابش بیشتر است... محمد همانجا رزق شهادتش را از آقا گرفت.

آخرین صبح زندگی؛ با روزه راهی مدرسه شد
پدر شهید ادامه میدهد: محمدِ ما نهم اسفند، دقیقاً شب قبل حادثه میناب، از مادرش خواسته بود که برای سحر بیدارش کند اما مادر دلش نیامد و او را برای سحر بیدار نکرد. من هم اصلاً در جریان نبودم، مادرش برای اینکه دل محمد نشکند و ناراحت نشود هنگام نماز بیدارش کرد. محمد وقتی بیدار شد، با گلایه گفت: چرا برای سحری منو بیدار نکردید؟ مادرش گفت محمد من یک لقمه داخل کیفت برایت کنار میگذارم تا وقتیکه گرسنه نشدی روزهات را بگیر اما گرسنه شدی همان لقمه را بخور. محمد که کمی هم لجباز بود، به مادرش گفت: نه، نمیخورم، میخواهم روزه بگیرم. بعد از نماز دوباره خوابید، ساعت 6 صبح بیدارش کردم. وقتی از خواب بیدار شد، لباسهایش را پوشید، کیف و کتابش را برداشت تا به مدرسه برود.
پدر شهید از آخرین دست نوازش به سر محمد میگوید: وقتی از خواب بلند شد، موهایش کمی به هم ریخته و بدحالت مانده بود، دستم را زیر شیر آب گرفتم و کمی به موهایش آب زدم اما باز هم موهایش کمی سیخ مانده بود. گفتم: پسرم بگذار بروم آن ژل مخصوصی که همیشه به موهایت میزنی بیاورم.. رفتم ژل را آوردم و به موهایش زدم و موهایش را شانه کردم.. بعد تا دم در بدرقهاش کردم. مادرش هم پشت سر من ایستاده بود. جلوی چشمان ما، محمد سوار سرویس شد و به مدرسه رفت... این حال و هوای همه پدر و مادرهایی بود که آن روز، محمدهایشان را راهی مدرسه کردند.

پنج دقیقه مانده به مدرسه
پدر شهید ادامه میدهد: حدود ساعت 10:30 بود که از مدرسه تماس گرفتند و گفتند بیایید دنبال بچهها.. با توجه به اتفاقاتی که در تهران و جاهای دیگر افتاده بود، اعلام کرده بودند که خانوادهها بیایند و دانشآموزها را از مدرسه ببرند.. محمد سرویس داشت اما آن روز دلم آرام نگرفت. با خودم گفتم خودم بروم پسرم را از مدرسه بیاورم. سوار ماشین شدم و به سمت مدرسه حرکت کردم.
تو راه بودم، حدود پنج دقیقه مانده بود به مدرسه برسم که ناگهان صدای سوت شدید موشکی را از بالای سرم شنیدم، حالا اینجا دقیقاً روبهروی مدرسه بودم و باید از یک تقاطع دور میزدم تا به درِ مدرسه برسم، همان لحظه متوجه صدای انفجار شدم اما هنوز نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است. همزمان دو یا سه انفجار دیگر هم دقیقاً در همان نقطه رخ داد. بعد از آن ترافیک سنگینی بهوجود آمد و دود و گرد و خاک فضا را پر کرد. جادهای که باید از آن به سمت مدرسه میرفتم کاملاً شلوغ شده بود. از ماشینهایی که از سمت مقابل میآمدند و از عابرانی که اطرافم بودند، شنیدم که میگفتند: مدرسه را زدند…باورم نمیشد. گفتم مدرسه؟! مدرسه را برای چه باید بزنند؟ وای محمدم.. همانجا ماشینم را رها کردم و به سمت مدرسه دویدم.

صحنه عاشورا در حیاط مدرسه
پدر شهید ادامه میدهد: مدرسه دخترانه در طبقه بالای ساختمان قرار داشت و مدرسه پسرانه در طبقه پایین بود البته هر کدام حیاط جداگانهای داشتند. مدرسه پسرانه نزدیکتر بود؛ به محض اینکه رسیدم به مدرسه، از دم در حیاط که وارد شدم، با صحنه وحشتناکی روبهرو شدم. پاهایم سست شده بود و دستهایم میلرزید. خدایا چه شده؟ اینجا کربلای دیگری رقم خورده؟
در محوطه مدرسه، اجزای پیکر فرزندانمان که بر اثر موج انفجار و ترکشهای موشک به شهادت رسیده بودند، روی زمین افتاده بود. آنقدر شوکه شده بودم که همانجا خشکم زد. بعضی از بچهها هنوز نبض داشتند و تکان میخوردند. ماشینآلات مهندسی برای آواربرداری در راه بودند اما به خاطر شلوغی و ترافیک هنوز نرسیده بودند.
گلی گم کردهام میجویم او را
پدر شهید دستی به محاسنش برد و اشک گوشه چشمانش را پاک کرد؛ در همان حالت ادامه داد: من و همه پدر و مادرهایی که آنجا بودیم شروع کردیم به کنار زدن خاکها و سنگها.. با چنگ، با دست و هر وسیلهای همراهمان بود.. ساختمان سهطبقه مدرسه با آن حجم از ستونها و آهنها فرو ریخته بود و حرارتی که از انفجار موشک ایجاد شده بود هنوز زیر آوار شعله میکشید. زیر همان آوار، پیکرهای نحیف و کوچک بچهها بود که گرفتار شده و در حال سوختن بود.
من دور مدرسه میچرخیدم. با خودم میگفتم شاید محمدم گوشهای از این آوار زنده باشد. صدا میزدم: محمد! نترسیا بابا… من اینجام. الان ماشین آتشنشانی میاد، جرثقیل میاد، لودر میاد… میاریمت بیرون. محمد صدایم را میشنوی بابا؟ در همان حال مادری را دیدم که میان جمعیت میگشت. به هر کسی میرسید میپرسید شما دختر منو ندیدید؟ دختر من یه روسری صورتی سرش بود، کفشهاش صورتی بود، و کیفش قرمز دستش بود.. همینطور دور میزد و به هرکسی که میرسید این سؤالها را میپرسید بعد دوباره برمیگشت و شروع میکرد با دستهای خودش خاک و آجرها را کنار زدن..
در جستوجوی محمد میان خاک و آتش
پدر شهید ادامه میدهد: این وضعیت تا حدود ساعت 16 عصر طول کشید. به هر حال باید تمام آواری که روی سر بچهها ریخته شده بود برمیداشتند تا به پیکر شهدا برسند، کمکم با رسیدن ماشینآلات مهندسی و گروههای امدادی، آواربرداری جدیتر شد و تا حدود ساعت 16 توانستند بخش زیادی از آوار را کنار بزنند.. و به پیکر دختربچههای کلاس اول ابتدایی رسیدند که زیر آوار مانده بودند.

جسمهای نحیفی که کاملاً پرس شده بودند
آقای آبادیزاده به این قسمت از صحبتهایش که میرسد اشارهای به دختربچههای حاضر در میدان شهرداری رشت میکند و با صدایی آرام میگوید: خدا انشاءالله به این بچهها عمر بده… شما الان به این بچهها نگاه کنید… بعد صحنهای را که میخواهم بگویم در ذهنتان تصور کنید.
او ادامه میدهد: در میناب پیکر دخترانی را دیدیم که بر اثر سنگینی ستونها و حرارتی که از انفجار موشک ایجاد شده بود، جسم نحیفشان کاملاً پِرِس شده بود. یکی یکی این شهدای معصوم و بیگناه را از زیر آوار بیرون آوردند و با آمبولانس به بیمارستان شهرستان میناب منتقل کردند.
بیمارستان میناب 15 دقیقه تا مدرسه فاصله داشت. آنجا هم بهخاطر ازدحام جمعیت و ماشینها بسیاری از مسیرهای ورودی و خروجی بسته شده بود. بعضی از خانوادهها از پشت درختهای اطراف مدرسه با پای پیاده میدویدند تا خودشان را به بیمارستان برسانند و امیدوار بودند بتوانند عزیزانشان را شناسایی کنند. من هم مثل بقیه پدر و مادرها، همینطور دنبال محمدم میگشتم.
آرزو دارم فقط یک بار دیگر «بابا» صدایم بزنی
پدر محمد ادامه میدهد: شناسایی پیکرها خیلی سخت بود، حتی معلمها که یک انسان بزرگسال بودند، پیکرشان آنقدر آسیب دیده بود که اندازه یک نوزاد شده بودند، تصور کنید بمبی با وزن 2.5 تُن روی مدرسه فرود آمده بود، بمبی که برای نابود کردن زیرساختهای زیرزمینی تا بیست متر زیر زمین ساخته شده بود. چنین بمبی وقتی روی یک مدرسه فرود بیاید، مگر دیگر محمدی برای من میگذارد؟ مگر سارا یا علی سالاری برای ما باقی میگذارد؟ ما مطمئن شده بودیم که این بچهها دیگر به ما «بابا» نخواهند گفت.. اما باز هم دنبال نشانهای از عزیزانمان میگشتیم؛ دنبال کوچکترین اثر، تا دستکم دلمان آرام بگیرد که فرزندمان را پیدا کردهایم.

جستوجو و شناسایی پیکرها ادامه داشت تا روز سوم. در روز سوم اعلام شد که تقریباً تعدادی از شهدا قابل شناسایی هستند و صورتشان تا حدی قابل تشخیص بود. از این پیکرها عکس گرفته بودند و گفتند ساعت 11 ظهر، این تصاویر را در مانیتور نمازخانه بیمارستان حضرت ابوالفضل میناب نمایش میدهند تا خانوادهها بتوانند عزیزانشان را شناسایی کنند؛ لحظاتی بعد نمازخانه پر شد از پدرها و مادرهایی که هر کدام با عکس فرزندشان به آنجا آمده بودند به محض اینکه مانیتور روشن شد و تصویر اولین شهید را نشان دادند شاید بتوانم بگویم دستکم 50 نفر همانجا غش کردند.
این تصویر محمدِ من نیست
پدر محمد ادامه میدهد: دو نفر از برادرهایم همراهم بودند. به من گفتند تو بیرون بمان، تصاویر خیلی دلخراش است، تو پدری و توان دیدن این تصاویر را نداری، ما خودمان میرویم و محمد را شناسایی میکنیم... برادرهایم با اصرار مرا بیرون نگه داشتند. دو ساعت گذشت. هر دو برادرم آمدند و گفتند محمد را پیدا کردیم.. پرسیدم مطمئنید خودشه؟ گفتند بله.. گفتم یک بار دیگر بروید و نگاه کنید... دوباره رفتند. باز هم نزدیک دو ساعت طول کشید. برگشتند گفتند بله خودِ محمد است. دلم طاقت نیاورد گفتم خودم باید بروم و محمد را ببینم تا خیالم راحت شود.

چه بر سر پیکرت آمده که نمیشناسمت
نحوه شناسایی به این شکل بود که اگر کسی در مانیتور پیکر فرزندش را میشناخت، برای آن تصویر یک کد ثبت میشد و بلافاصله به سردخانه اعلام میکردند؛ بعد همان کد را روی پیکر شهید میزدند و آن پیکر جزو شهدای شناساییشده محسوب میشد.
من رفتم پیش مسئول پخش تصاویر و گفتم: یک بار دیگر این عکسها را برای من پخش کنید. من پدرش هستم. قبول کردند و تصاویر را دوباره نشان دادند. من با دقت نگاه کردم… اما او محمدم نبود. پیکر بچهها آنقدر آسیب دیده بود که حتی خانوادههایشان هم نمیتوانستند آنها را شناسایی کنند. این وضعیت شهدای ما بود..

چطور بگویم همهجا را گشتم اثری از محمد نیافتم؟
پدر شهید میگوید: بالاخره روز چهارم با همه سختیها رسید. روزها و شبهای بسیار سختی را پشت سر گذاشته بودیم. من مدام در رفتوآمد بین بیمارستان، مدرسه و سردخانه بودم. همسرم مرتب با من تماس میگرفت و میپرسید محمد را پیدا کردی؟ او هنوز امید داشت، بالاخره مادر است. میگفت شاید محمد ترسیده و در گوشهای از آوار زنده باشد. حرفی نداشتم بزنم فقط میگفتم توکلت به خدا باشد، محمد را پیدا میکنیم. اما حقیقت این بود که خودم نمیدانستم چگونه باید برگردم خانه و بگویم که همهجا را گشتم اثری از محمد نیافتم. خیلی شرمنده بودم.
شب آخر که به خانه برگشتم، توسل کردم به اهلبیت عصمت و طهارت، از خدا خواستم کمکم کند اثر و نشانهای از محمد پیدا کنم، میدانم محمد رزق شهادتش را گرفته.. فردای آن روز دوباره به سردخانه رفتم. چون مدرسه و بیمارستان را گشته بودم. رفتم سردخانه و شروع کردم به بررسی پیکرها. سه سالن را یکی یکی گشتم. وقتی به سالن سوم رسیدم، مسئولش گفت اینجا فقط اجزای پیکرهایی هست که اصلاً قابل شناسایی نیستند. وارد سالن شدم. یکی یکی کاورها را باز کردم.. دستها، پاها و اجزای سوخته و لهشده بچهها در کاورها بود. با دقت بررسی کردم تا اینکه در میان یکی از اجزا، پای محمد را شناختم.. قلبم انگار میخواست از تپش بایستد؛ خدایا خودت صبر بده.. پای محمدم را به سینهام چسبانده و بوسیدم.. خدایا، همین یک پا را از محمد پذیرفتم تو هم قربانیمان را قبول کن.. قربانی که نذر حضرت علی اصغر بود.
مادرت چشم بهراهت است، چی جوابش دهم؟
از سردخانه خارج شدم.. خدایا حالا جواب مادرش را چی بدهم، خدایا خودت باز کمکم کن.. چطور به مادرش بگویم که از محمد فقط یک پا مانده است. مادری که در تمامِ این روزها نه لب به غذا زده و نه چشم روی هم گذاشته است. فقط منتظر بود خبری از محمد برسد..
در همان حال و هوا بودم که تلفنم زنگ خورد، همسرم پشت خط بود ازم پرسید محمد را پیدا کردی؟ سالمه؟ گفتم آره پیدا کردم.. همسرم روی چشمها و دستان محمد خیلی حساس بود، پرسید چشمهاش سالمن؟ گفتم آره چشمهاش سالمه، دستهاشم همینطور.
پدر شهید ادامه داد: به دوستانی که آنجا حضور داشتند گفتم یک چیزی داخل کفن محمدم بگذارید تا پیکرش کمی بزرگتر به نظر برسد.. شبی که پیکر شهدا را به معراج برده بودند، مادرش خیلی اصرار میکرد میگفت میخواهم صورت محمد را ببینم، میخواهم یک بار دیگر محمد را در آغوش بگیرم.

قرار بود پیکرهای مطهر شهدا تشییع شوند. روز قبل از تشییع، پدرها و مادرهایی که هنوز شهدایشان شناسایی نشده بود، رفته بودند بالای سر پیکرها تا بلکه نشانی از فرزندشان پیدا کنند. بعضی از مادران، سنشان به 25 سال هم نمیرسید و فقط یک فرزند داشتند و همان یک فرزندشان هم توسط آمریکای جنایتکار به شهادت رسیده بود.
گُل من یک نشانی در بدن داشت
پدر شهید میگوید: مادران و خانوادهها آمدند و بدنهای سوخته و ارباً اربا را نگاه میکردند، میبوییدند و میبوسیدند.. این چیزهایی که میگویم اغراق نیست؛ قصه و تخیل هم نیست. کربلایی بود که با چشم خودم در میناب دیدم و لمس کردم.
بعضی مادرها دهان بعضی شهدا را باز میکردند و دنبال دندانِ پرکرده میگشتند؛ دنبال نشانهای که شاید از آن طریق بتوانند فرزندانشان را شناسایی کنند، مادری دنبال گوشواره بود، یکی دنبال انگشتر میگشت و دیگری دنبال نشانهای دیگر... یاد کربلا و صحنه عاشورا افتادم و زبان حال حضرت زینب(س) در گودی قتلگاه را به یاد آوردم؛ آنجا که در میان پیکرهای شهدا، دنبال پیکر سیدالشهدا میگشت و زمزمه میکرد: گُلی گم کردهام میجویم او را، به هر گل میرسم میبویَم او را، گل من یک نشانی در بدن داشت.
مصیبت ما کجا و مصیبت اهلبیت کجا
پدر شهید ادامه میدهد: ما امروز که وارد میدان شهدای ذهاب رشت شدیم، مردم با احترام از ما استقبال کردند و روی سرمان گل ریختند.. اینجاست که میگویم مصیبت ما کجا و مصیبت اهلبیت کجا… وقتی اهلبیت با حضرت زینب(س) با قلبهای داغدار به دروازههای شام رسیدند، عدهای با زغال، خاکستر و آتش به استقبالشان آمدند و بر داغ دلشان افزودند که یادآوریاش هم دردناک است؛ ما امروز برای تسکین قلبهایمان به اهلبیت متوسل میشویم..
حضور مردم در میدانها و خیابانها، غم و اندوه ما را تسکین میدهد

پدر شهید در ادامه به حماسه حضور مردم در تجمعات شبانه اشاره میکند و میگوید: بیش از 70 شب از شهادت فرزندان و رهبرمان میگذرد.. عزیزان ما تقدیم راه اسلام و قرآن شدند و فکر کردن به همین مطلب، دلهای ما را آرام میکند. از سوی دیگر، این حضور مردم در میدانها و خیابانها هم غم و اندوه ما را کمی تسکین میدهد، ما از همه مردم و عزیزانی که در این مدت در غم و اندوه ما شریک بودند و با حضورشان در میدانها مرهمی بر دلهای داغدار ما شدند، صمیمانه سپاسگزاریم.
پیکرهای اربا اربا کودکان ما، سند مظلومیت ایران شد
پدر شهید در ادامه به نیتهای شوم دشمن متجاوز اشاره کرد و گفت: دشمن تحمل دیدن ایران قدرتمند را نداشت و باز هم در راهبردها و تاکتیکهایش مرتکب اشتباه و جنایت شد. امروز این پیکرهای اربا اربا شده کودکان ما، سند مظلومیت ایران هستند و انشاءالله سند محکومیت آمریکای جنایتکار در سراسر جهان هم خواهند شد.
پدر شهید تاکید کرد: به نظر من دشمنان متجاوز با حمله به مدرسه میناب هدف مهمی را دنبال میکردند، آنها در رسانههایشان مدام میگفتند رهبر ایران خودش را در جایی مخفی کرده اما مردم را به حضور در خیابانها دعوت میکند و لذا در ابتدای حملاتشان، اول بیت مقام معظم رهبری را مورد هدف قرار دادند و بعد مدرسهای در جنوبیترین نقطه ایران را هدف قرار دادند تا اگر مقام معظم رهبری در آن حمله شهید نشد، از همین موضوع برای تحریک افکار عمومی بهویژه افراد فریبخورده استفاده کنند و از طریق همان رسانههای معاند بگویند دیدید؟ دانشآموزهایتان شهید شدند اما رهبرشان اینجا زنده است... اما خداوند مکر دشمن را به خودشان برگرداند.
همسرم را از روی حلقه ازدواج شناسایی کردم
آقای سالاری یکی دیگر از اعضای خانواده شهدای میناب که در آن حادثه دو فرزند خردسالش علی و محیا سالاری و همسرش زهرا میردادی به شهادت رسیدند، نیز درباره این واقعه تلخ میگوید: من هم برای شناسایی پیکر عزیزانم رفته بودم و پیکر همسرم را از روی حلقه ازدواجش شناسایی کردم.

وی ادامه داد: یک هفته قبل از حمله میناب، برای کار رفته بودم بیرون و منزل نبودم. قبل حادثه، پسرم علی با من تماس گرفت و ابراز دلتنگی میکرد میپرسید بابا کی برمیگردی؟ روزی که میای قبلش بهم بگو و اگر شب رسیدی بیدارم کن.
من برگشتم اما دیگر علی و محیایی نبودند که بروم بالای سرشان، بیدارشان کنم، ببوسمشان و بگویم: ببینید بابایی برگشته… دستهگلهایم قبل از آمدنم، آسمانی شده بودند.
گلزار شهدای میناب؛ تنها پناهگاه دلِ بیقرارم
سالاری میگوید: این شبها که دیگر صدای محیا و علی را در خانه نمیشنوم، به گلزار شهدای میناب پناه میبرم؛ تنها جایی که احساس بچهها و همسرم کنارم هستند اما وقتی از گلزار شهدا به خانه برمیگردم، تمام خاطرات بچهها و همسرم جلوی چشمانم رژه میرود.
وی عنوان کرد: یادم هست وقتی به خانه میآمدم، علی و محیا همین که در را باز میکردم، بدو بدو به حیاط میآمدند، علی خودش را در بغلم میانداخت. بعد من روی زمین مینشستم و محیا را هم بغل میکردم و هر دو را در آغوشم جا میدادم.
پدر شهید در پایان صحبتها خطاب به دشمنان متجاوز گفت: فرزندانمان را کشتید اما خودمان هستیم و تا انتقام خون بچهها و رهبرمان را نگیریم، میدانها را خالی نمیکنیم. این حضور مردم در میدانها مشت محکمی به دهانتان خواهد زد.
با اتمام صحبت 2 پدر شهید، حاضرین در میدان شهدای ذهاب رشت هم با شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل و مرگ بر سازشگر ضمن ابراز همدردی با خانواده شهدا، جنایات ددمنشانه دولت تروریستی آمریکا و اسرائیل غاصب در به شهادت رساندن غیرنظامیان و کودکان بیگناه را محکوم کردند.
زهرا رستگار
انتهای پیام/