گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم ـ مهسا شمس: اینبار که گفتند باید به خیابان «کشور دوست» بروم، دیگر نه شوقی بود و نه آن دلمشغولیِ همیشگیِ قبل از دیدارها؛ دیگر خبری از مرور مناسبتها و حدس زدن محور سخنرانیای که قرار بود بشنویم نبود. انگار همه چیز در همان روز متوقف شده بود؛ روزی که این کوچه، دیگر فقط یک آدرس نبود؛ قتلگاه رهبر شهیدمان شده بود.
با این حال، دلم به همان «کوی دوست» خوش بود؛ به همان چند کوچهای که سالها برایمان بوی دیدار میداد. نرسیده به کوچه همیشگیِ میعاد، ماشین را گوشهای پارک کردم و ادامه مسیر را پیاده رفتم. جلوتر جای پارک بود، اما دلم راضی نمیشد سواره تا نزدیکی آن کوچه بروم. حس میکردم باید چند قدم مانده به آنجا، آرامتر راه بروم؛ انگار که آدم برای رسیدن به یک حریم، باید خودش را آماده کند.
از روز چهلم تا حالا، دیگر از آن خیابان عبور نکرده بودم. عمداً مسیرهایم را عوض میکردم تا چشمم به آن کوچه نیفتد. بعضی داغها را آدم تاب دیدن ندارد؛ حتی اگر هفتاد روز گذشته باشد.
اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، موکب «بچهمحلهای حضرت آقا» بود؛ همانهایی که سالها در همین محله، در همسایگی رهبرشان زندگی کرده بودند. همان مردمی که شبهای قبل از مراسمها، به خاطر شلوغی و بسته شدن مسیرها از آنها عذرخواهی میشد و برای دلجویی، غذای نذری در خانههایشان میبردند. حالا همان بچهمحلها، برای رفیق و همسایه سالهای دور و نزدیکشان سنگتمام گذاشته بودند؛ هفتاد شب بود که این موکب را برپا نگه داشته و بیوقفه به زائران و دلدادگان کوی دوست خدمت میکردند.
چند قدم جلوتر، چشمم به بنر تازه حضرت آقا افتاد. تصویرش با آنچه در مراسم چهلم دیده بودم فرق داشت. ایستادم. طولانیتر از آنچه فکر میکردم. خیره ماندم به چهره مردی که دیگر قرار نبود زنده ببینمش؛ نه از قاب جایگاه، نه از پشت تریبون، نه حتی از شیشه ماشینی که آرام از میان جمعیت عبور میکرد.

با خودم فکر میکردم چرا این داغ، بعد از هفتاد روز هنوز اینقدر تازه است؟ چرا آدم به بعضی نبودنها عادت نمیکند؟ چرا هنوز هم وقتی اسمش میآید، چیزی در دل آدم فرو میریزد؟
مسیر منتهی به کوچه را به دو بخش زنانه و مردانه تقسیم کرده بودند. دکورها ساده بود؛ بیتکلف و آرام. صدای زیارت عاشورا در فضا پیچیده بود و مردم، آرام و بیصدا، زیر لب زمزمه میکردند. بعضیها نشسته بودند، بعضیها ایستاده اشک میریختند و بعضی فقط خیره مانده بودند به انتهای کوچه؛ به جایی که انگار هنوز هم چشمها، ناخودآگاه منتظر آمدن کسی بود.
خادمان، بیوقفه میان جمعیت رفتوآمد میکردند؛ یکی چای تعارف میکرد، دیگری مسیر را نشان میداد و چند نفر هم مشغول پاسخ دادن به سوالات مردمی بودند که از شهرهای دور و نزدیک آمده بودند تا فقط چند دقیقه در کوچه «کشور دوست» بایستند.
کنار موکب، دختر جوانی آرام به یکی از خادمها نزدیک شد. با لحنی مردد پرسید چطور میتواند خادم اینجا شود. ناخودآگاه ایستادم و گوش دادم؛ سوالی بود که برای خود من هم شکل گرفته بود. خادم با حوصله گفت باید نام و نام خانوادگی، شماره تماس و کدملیاش را بنویسد تا در نوبت خدمت قرار بگیرد و بعد با او تماس بگیرند.
هنوز گفتوگویشان تمام نشده بود که دختر دیگری جلو آمد؛ چفیه خوشرنگی را مثل روسری روی سرش انداخته بود و صورتش خسته به نظر میرسید. سوالاتی پرسید که در ابتدا برایم عجیب بود.
با تردید گفت: «آخر این کوچه، خانه رهبره؟ یعنی دقیقاً همینجا شهید شدن؟ همونجا بمباران شده؟»
خادم لحظهای مکث کرد. انگار لحن دختر برایش سوالبرانگیز شده بود. آرام پرسید: «هدفت از این سوالها چیه خواهرم؟»
دختر ناگهان بغض کرد. اشک در چشمهایش جمع شد و بیمقدمه گفت: «آخه من خواب عجیبی دیدم...» قبل از اینکه ادامه بدهد، از او اجازه گرفتم روایتش را ضبط کنم. گفت اهل خرمآباد است و همان امروز بعدازظهر، وقتی برای ساعتی خوابیده، این خواب را دیده است.
میان گریه و مکثهای کوتاه، خوابش را تعریف میکرد؛ خوابی که بیشتر شبیه یک دلتنگی بیانتها بود تا روایت یک رؤیا: «خواب دیدم اومدم کشور دوست... میشد وارد بیت رهبری بشیم، انگار همه میتونستن برن داخل و زیارت کنن. منم رفتم داخل. دنبال آقا میگشتم... هی میگفتم پس کو؟ مگه نگفتین اینجاست؟ بعد یکی گفت رهبر روی سجادهشه... گفت شما امروز از لرستان اومدی فقط برای اینکه اینجا حاضر باشی...»
صدایش میلرزید. چند بار جملهاش نیمهکاره ماند.
.
دختر میگفت اصلاً قرار نبوده به کشوردوست بیاید. برای کاری به تهران آمده بوده و شب قبل، فقط از نزدیکی این کوچه رد شده است. «دیشب اینجا رو دیدم ولی چون مسیرم دور بود گفتم بیخیال... بعد ظهر خوابشو دیدم. خواب دیدم رفتم داخل بیت. سجاده رهبر رو دیدم... سرمو گذاشتم روش و خیلی گریه کردم...»
بعد ناگهان سرش را بالا آورد و با حسرت به انتهای کوچه نگاه کرد: «ولی توی خواب، هیچ خرابیای نبود... هیچ اثری از بمباران نبود... همهچی سالم بود، همهچی قشنگ بود... من فکر میکردم وقتی بیام اینجا، میتونم خوابمو واقعی کنم... فکر میکردم میتونم برم داخل و ببینمش...»
جمله آخرش را نیمهتمام گذاشت. دیگر نتوانست ادامه بدهد.
دختر، بعد از آن گفتوگوی کوتاه و بغضآلود، آرام از ما فاصله گرفت و وارد محوطهای شد که برای نشستن عزاداران آماده کرده بودند. چند ردیف موکت ساده روی زمین پهن بود و صدای آرام قرآن، در همهمه جمعیت گم میشد و دوباره خودش را به گوش میرساند. دختر گوشهای نشست؛ چفیهاش را کمی جلو کشید، قرآن کوچکی را باز کرد و سعی کرد خودش را آرام کند. گاهی لبهایش تکان میخورد، گاهی فقط خیره میماند به صفحهای که دیگر انگار نمیدید.
جمعیت لحظهبهلحظه بیشتر میشد. زنها، مردها، پیرها و جوانهایی که بعضی از شهرستان آمده بودند و بعضی فقط برای چند دقیقه توقف، خودشان را به کشوردوست رسانده بودند. خادمها مدام در رفتوآمد بودند؛ یکی چای میآورد، یکی بطری آب پخش میکرد و چند نفر هم مشغول پهن کردن موکتهای بیشتر بودند تا مردم جایی برای نشستن پیدا کنند.
در میان همان رفتوآمدها، یکی از خادمان مرد، گوشه موکت را گرفته بود و با عجله آن را روی زمین صاف میکرد که تلفنش زنگ خورد. گوشی را بین شانه و صورتش نگه داشت و همانطور که خم شده بود، کوتاه و محکم گفت:
«نه... اگر ساعت کارش تا 9 شبه، من نمیتونم... من از 8 شب باید یه جا باشم.»
جملهاش در ذهنم ماند. چون میدانستم مراسم از ساعت 8 شب شروع میشود، ناخودآگاه برایم سوال شد که چطور کسی حاضر میشود به خاطر چند ساعت خادمی در این کوچه، یک فرصت کاری را از دست بدهد؛ آن هم این روزها که خیلیها دنبال هر کار کوچکی میدوند.

چند دقیقه بعد که کارش سبکتر شد، نزدیکش رفتم و پرسیدم: «اینجا برای خادمی پول میدن؟»
سریع سرش را بالا آورد. انگار سوال برایش سنگین بود. با تعجب و کمی دلخوری گفت: «نه! چرا باید پول بدن؟»
گفتم: «آخه شنیدم پیشنهاد کاری رو برای حضور اینجا رد کردید...»
دستش آرام از روی موکت رها شد. چند ثانیه سکوت کرد. انگار دنبال جملهای میگشت که بتواند حالش را توضیح دهد. بعد آرامتر شد. برق اشک در چشمهایش نشست و گفت: «خانم... من اصلاً علاقه خاصی به رهبر نداشتم. یعنی مثل خیلی از آدمای جامعه... برام فرقی با بقیه مسئولها نداشت.»
حرفش را که زد، خودش هم انگار از صراحتش جا خورد. نگاهش را از من گرفت و به سمت انتهای کوچه دوخت؛ همان سمتی که مردم آرامآرام وارد میشدند. «ولی بعد از شهادتشون... وقتی شنیدم موقع حمله توی خونه بودن... توی پناهگاه نرفته بودن... نظرم عوض شد. فهمیدم این آدم با بقیه فرق میکرده.»
صدایش دیگر مثل اول محکم نبود. آرام شده بود؛ شبیه کسی که چیزی را تازه فهمیده و حالا دارد با خودش مرورش میکند. از کارش پرسیدم؛ از همان تماس تلفنی که باعث شروع گفتوگوی ما شده بود. گفت روسریفروش بوده و بعد از جنگ، بازارشان کساد شده است.
«کار و کاسبی خوابیده... برای همین دنبال کار میگردم. هرجا باشه میرم، ولی اول یه چیزو میپرسم؛ اینکه ساعتش به حضورم اینجا لطمه نزنه.»
این را گفت و دوباره خم شد تا گوشه تاخورده موکت را صاف کند. «اینجا برام اولویته... نمیدونم چطور بگم... ولی اینجا برکت داره. آدم حس میکنه باید یه جوری دینشو ادا کنه.»
بعد از گفتن این جمله، دیگر چیزی نگفت. فقط میان جمعیت گم شد؛ میان آدمهایی که هرکدام با دلی شکسته، خودشان را به کوچهای رسانده بودند که حالا دیگر فقط یک کوچه نبود؛ تکهای از داغ مشترک یک ملت بود.
کمکم هوا تاریکتر میشد و جمعیت، فشردهتر از قبل، در کوچه و خیابان اطراف موج میزد. صدای همهمه آدمها، با نوای قرآن و روضه در هم آمیخته بود. بعضیها ایستاده اشک میریختند، بعضی آرام روی موکتها نشسته بودند و بعضی دیگر فقط خیره مانده بودند به انتهای کوچه؛ به جایی که حالا برای خیلیها شبیه یک زیارتگاه شده بود.
حاج مهدی سماواتی مداحی را شروع کرد. هنوز چند بیت بیشتر نخوانده بود که بغض جمعیت شکست. انگار همه، فقط منتظر یک بهانه بودند تا داغ هفتاد روزهشان دوباره سر باز کند. صدای گریه از هر طرف بلند شده بود؛ گریه مردی میانسال که دستش را روی صورتش گذاشته بود، گریه دختر جوانی که چفیهاش خیس اشک شده بود و گریه مادری که کودک خردسالش را در آغوش گرفته و آرام تکان میداد.

دلها بیقرار بود؛ بیقرار مردی که خیلیها تازه بعد از رفتنش، بیشتر فهمیدند چقدر به او تکیه داشتهاند.
در میان جمعیت، همه جور آدمی دیده میشد. زنانی با چادرهای مشکی، دخترانی با پوششهای ساده و حتی کسانی که شاید ظاهرشان هیچ شباهتی به فضای معمول چنین مراسمهایی نداشت. اما عجیب بود؛ انگار خودِ کوچه، حرمتش را به آدمها یادآوری میکرد.
چند بار دیدم زنانی که موهایشان بیرون بود، وقتی به نزدیکی قتلگاه میرسیدند، ناخودآگاه شالشان را جلو میکشیدند و موهایشان را میپوشاندند. نه کسی چیزی میگفت، نه تذکری بود، نه اجباری. فقط انگار دلشان میخواست در چند قدمیِ جایی که رهبرشان به شهادت رسیده، مؤدبتر بایستند.
حتی مادرها هم حال عجیبی داشتند. بعضیهایشان بچههای کوچکشان را از کالسکه بیرون میآوردند، در آغوش میگرفتند و چند قدم باقیمانده را آرام پیاده میرفتند؛ شبیه آدمهایی که وارد حرم میشوند. یکی از مادرها، صورت دختر کوچکش را بوسید و زیر لب گفت:
«آروم باش مامان... اینجا جای عزیزیه...»
آن لحظه فهمیدم اینجا دیگر فقط یک کوچه در مرکز شهر نیست. اینجا تبدیل شده به جایی که آدمها با هر ظاهر، هر سلیقه و هر فاصلهای که شاید سالها با هم داشتهاند، کنار هم میایستند و برای یک داغ مشترک اشک میریزند.
ساعت از 10 شب گذشته بود اما نه جمعیت کمتر میشد و نه کسی دل کندن داشت. خادمان همچنان چای پخش میکردند، صدای روضه همچنان در کوچه میپیچید و مردم، آرامآرام خودشان را به نزدیکترین نقطه ممکن میرساندند؛ فقط برای چند ثانیه ایستادن، نگاه کردن و شاید زمزمه یک فاتحه.
وقتی میخواستم از کشوردوست خارج شوم، چند بار برگشتم و به انتهای کوچه نگاه کردم. همان کوچهای که سالها برای خیلیها مسیر امید و دلگرمی بود، حالا بوی فقدان میداد؛ بوی داغی که هنوز تازه بود.
فکر میکردم چرا آدمها بعد از هفتاد روز، هنوز اینطور خودشان را به اینجا میرسانند؟ چرا هنوز اشکها اینقدر بیاختیار است؟ شاید چون بعضی آدمها، وقتی میروند، فقط یک شخص از دنیا کم نمیشود؛ یک تکیهگاه فرو میریزد.
آن شب، کشوردوست بیشتر از همیشه شبیه اسمش بود؛ کوچهای برای دوستداران مردی که حالا دیگر در میانشان نبود، اما ردّ حضورش هنوز در تکتک قدمهای آن خیابان جریان داشت.
انتهای پیام/