گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم-زینب امیدی: خیابان کشوردوست این شبها تبدیل به میعادگاه مردم شده، قراگاهی برای قرار دلهای داغدار مردم. به نزدیکی محل که میرسم بالای سردر کوچه نوشتهاند «رواق کشوردوست». دسته گلی برای رهبر آوردهاند که رویش با دست خطی ساده نوشته شده: روز شماست، روز معلم، پدر گلم در آسمانها روزت مبارک، از طرف مرضیه.

*آمدیم، نبودید، جایتان در کشوردوست خالیست
با مردم همراه میشوم کفشهایم را میگذارم داخل نایلون و هی جلوتر میروم که آبی آن زیلوهای همیشگی بیت رهبری نظرم را جلب میکند، صندلی همیشگی آقا هم روی سکو گذاشتند، آن پارچههای بلند مخملی آبی که روزی رهبر شهید آنها را کنار میزد و وارد حسینیه میشد هم هست، اصلا انگار همینجا حسینیه است، مردم هم نشستهاند خیره به در که آقا بیاید.

هنوز هم در چهرهها بُهت و ناباوری میبینم و اشکهایی که امان نمیدهد سوالی از آنها بپرسم و سخنی بگویند. در مسیر خانمی را میبینم صورتش خیس اشک است از حس و حالش میپرسم. میگوید: «سالها پیش برای دیدار رهبری به حسینیه امام خمینی آمده بوده اما حالا که به کشوردوست آمده و صاحب خانه نیست حالش دگرگون است.»
.
*مردم میپرسند اینجا واقعا منزل رهبر بوده؟
از یکی از خادمان آنجا که ایستاده میپرسم چند شب است خادمی مردم را در کشوردوست میکند و چه چیزی از برخورد مردم برایش متفاوت بوده؟ میگوید: «10 شبی میشود اینجاست و مردم گاها به پشت این جایگاه اشاره میکنند و با تعجب میپرسند واقعا منزل رهبر اینجا بوده؟ واقعا همسایههای رهبر از مردم عادی بودند؟ این خادم میگوید مردم وقتی میفهمند رهبرشان چنین ساده میزیسته اشکهایشان سرازیر میشود و میروند.»
.
راستش کشوردوست حال و هوایش با هرجایی که تا به حال رفتهام فرق میکند، کودکان صفحات قرآن را پخش میکنند، مردم با پرچم ایران وارد رواق میشوند، چهرهها غمگین و داغدار است، مردم انگار در جستوجوی چیزی آمدند، گمشدهای که روز 9 اسفند پر کشید...

*درسم را خوب میخوانم تا راه رهبر شهیدم را ادامه دهم
جلوتر یک دختر نوجوان 13 ساله نظرم را جلب میکند. اسمش زینب است و دسته گلی برای رهبر به دست دارد میگوید: «اینجا حس آرامش خاصی دارد. میپرسم چه پیامی برای رهبر شهیدت داری؟ میگوید: «آنقدر درسم را خوب میخوانم تا راه رهبر شهیدم را ادامه دهم.»
.
هرکسی گوشهای نشسته یکی اشک میریزد، یکی قرآن میخواند، یکی از صندلی رهبری عکس میگیرد. هرلحظه هم به تعداد مردمی که به رواق کشوردوست میآیند و مینشینند افزوده میشود. آن نور قرمز رنگ رواق بیشتر از هرچیزی رنگ و بوی قتلگاه رهبر شهید را به آنجا بخشیده است.

بین جمعیت ابوالقاسم طالبی نویسنده و کارگردان ایرانی را هم میبینم که بین مردم نشسته و با حرفهای سخنران در خصوص رهبر شهید اشک میریزد. در همین حین مکبر قدیمی بیت رهبری هم به میان مردم میآید، برایش صندلی میگذارند تا بنشیند، سن و سالش زیاد است و سخنران میگوید سالها نماز آقا را از نزدیک دیده و نفس رهبر شهید به او خورده است.
.
این رواق هرشب محل رفع دلتنگی شده، خاطرم هست روز چهلم رهبر شهید وقتی خواستم برای گزارشم از آن روز تیتر بزنم نوشتم: این بار کارتِ دیدار نداشتیم. امشب هم همین تیتر در ذهنم مدام میچرخد، برای مردمی که حالا با قلب مالامال از دلتنگی میآیند مینشینند در جوار قتلگاه رهبرشان و میروند. اینجا هرشب نماز استغاثه امام زمان (عج) را میخوانند و مراسم تمام میشود.
موقع بیرون آمدن کالسکه هم زیاد میبینم و نوزادانی که به رواق آمدند، چشمان مادران روی عکس نوه شهید 14 ماهه رهبر شهید که کنار صندلی آقا گذاشتهاند میخکوب میشود، آن چهره معصومِ زیبا که با پدربزرگ عزیزش پر کشید...
.
*روایت نوزادی که در دل جنگ 40 روزه به دنیا آمد
موقع خداحافظی با رواق زیبای کشوردوست حضور یک زن و شوهر با یک نوزاد که مشخص است خیلی از به دنیا آمدنش نمیگذرد جلب میکند. از مادر میپرسم نوزادش کی به دنیا آمده؟ میگوید:«در جنگ چهل روزه یک هفته قبل از وضع حمل من ساختمان هشت طبقه ما را بمباران کردن و من حسین یک سال و نیمه خود را بغل کردم و به سختی بیرون آمدم، یک هفته بعد هم حسن آقا به دنیا آمد.»
وقتی از او در مورد حس و حالش در کشوردوست پرسیدم دیگر گریه امانش نداد من هم پشت گوشی اشک میریختم، یکجایی دیگر فیلم را قطع کردم، آن را در آغوش گرفتم و هر دو گریستیم؛ برای رهبر شهیدمان، برای همه عزیزانی که در این جنگ تحمیلی از دست دادیم، برای داغهایی که سرد نمیشود و برای عزیزِ ملت که حالا دیگر میان ما نیست، اما حضورش هنوز احساس میشود. شبیه یک پدر که همیشه حتی از آسمانها مراقب فرزندانش هست.
انتهای پیام/