خبرگزاری تسنیم ـ یوسف پورجم*؛ مسأله از جایی آغاز میشود که ما گمان میکنیم پاسخدادن به شبهه، یک «واکنش» است؛ گویی مجموعهای از پرسشها در بیرون شکل میگیرد و نهادی به نام دین باید با سرعتی متناسب به آنها پاسخ دهد تا تعادل برقرار شود. اما اگر این تصویر را کمی جابهجا کنیم، اگر بپذیریم که آنچه امروز بهعنوان شبهه میشناسیم، نه صرفاً یک سؤال بلکه محصول یک «نظام ادراکی» است، آنوقت پاسخ نوعی مداخله در سطحی عمیقتر از خود پرسش خواهد شد؛ و دقیقاً در همین نقطه است که تجربه فکری افرادی چون شهید مرتضی مطهری، بهعنوان کسی که تلاش کرده است زمین بازی را تغییر دهد اهمیت پیدا میکند.
در خوانش سطحی، معمولاً گفتهمیشود استاد مطهری بهدلیل تسلط بر فلسفه اسلامی و آشنایی با مکاتب غربی، توانست با مارکسیسم و جریانهای مشابه مواجهه موفقی داشتهباشد؛ این گزاره اگرچه درست است؛ اما بهشدت ناکافی است، زیرا بخش مهمی از ماجرا را نادیده میگیرد. مسأله این نیست که او چه میدانست، بلکه این است که چگونه مسائل را میدید! تفاوت شهید مطهری با بسیاری از همعصرانش در این بود که آنها مارکسیسم را به مثابه یک «خطای فکری» میدیدند، در حالیکه استاد شهید آن را به مثابه یک پاسخ رقیب به یک مسأله واقعی تلقی میکرد؛ و همین جابهجایی تمام معادله را تغییر میدهد.
وقتی یک اندیشه رقیب را صرفاً بهعنوان انحراف ببینید، نقد شما ناگزیر اخلاقی یا شعاری خواهد شد، اما اگر آن را بهعنوان پاسخی بدیل به یک مسأله واقعی درک کنید، ناچار میشوید به سطحی بروید که در آن پرسشها هنوز زندهاند و پاسخها هنوز تثبیت نشدهاند. شهید مطهری دقیقاً در همین سطح کار میکرد؛ او پیش از آنکه به ردّ مارکسیسم بپردازد، میپرسید چه خلأیی در ذهن مخاطب وجود دارد که این دستگاه فکری میتواند آن را پر کند. بهعبارت دیگر، او بهجای جنگیدن با پاسخها، سراغ «منشأ نیاز به پاسخ» میرفت.
این همان جایی است که اصطلاح فنداسیون فکری معنای واقعی خود را نشانمیدهد. فنداسیون برای مطهری صرفاً انباشت دانش در فلسفه و کلام نبود، بلکه نوعی توانایی در «دیدن لایههای پنهان مسأله» بود؛ تواناییای که به او اجازه میداد میان سطوح مختلف از تجربه زیسته جوان شهری گرفته تا مبانی هستیشناختی یک مکتب پیوند برقرار کند. این پیوند همان چیزی است که در بسیاری از تلاشهای امروز برای پاسخگویی به شبهات غایب است؛ یعنی پاسخهایی که یا در سطح بسیار انتزاعی باقی میمانند و به زندگی واقعی متصل نمیشوند، یا آنقدر سادهسازی میشوند که عملاً از عمق تهی میگردند.
اما اگر بخواهیم از این سطح عبور کنیم، باید این سوءفهم رایج را کنار بگذاریم که «حوزه علمیه» بهعنوان یک نهاد، مستقیماً مسئول پاسخگویی به شبهات است. این گزاره در ظاهر بدیهی است، اما در عمل میتواند گمراهکننده باشد، زیرا پاسخگویی را به یک وظیفه عمومی و همگانی تقلیل میدهد، در حالیکه در واقعیت، ما با یک تخصص پیچیده مواجهیم. همانطور که پزشک عمومی نمیتواند جراحی مغز انجام دهد، هر طلبهای نیز لزوماً صلاحیت ورود به میدان پاسخگویی به شبهات را ندارد، بهویژه در شرایطی که خود شبهات از دل شبکهای از علوم انسانی، رسانه و تجربه زیسته مدرن تولید میشوند.
در حقیقت مسأله اصلی ما کمبود پاسخ نیست؛ بلکه وفور پاسخهای نامتناسب است. پاسخهایی که بدون فهم دقیق مسأله تولید میشوند نهتنها قانعکننده نیستند، بلکه گاه خود به بازتولید همان شبهه کمک میکنند. در چنین وضعیتی، اصرار بر افزایش کمّی پاسخها، بیشتر شبیه افزودن پارازیت به یک سیستم از پیش آشفته است.
زین رو اگر بخواهیم از تجربه مطهری الهام بگیریم، باید بهجای تمرکز صرف بر «پاسخ»، به طراحی یک «مدل مواجهه» فکر کنیم؛ مدلی که در آن، سه ساحت بهطور همزمان فعال باشند. نخست، ساحت تعمیق مبانی، که در آن، فرد یا نهاد پاسخگو باید به سطحی از استحکام مفهومی برسد که بتواند بدون اضطراب، با پیچیدهترین پرسشها مواجه شود. این استحکام، نه از طریق مطالعه پراکنده، بلکه از دل یک سیر منسجم در فلسفه، کلام و حتی علوم انسانی مدرن شکل میگیرد.
دوم، ساحت مسألهشناسی، که بهطرزی عجیب در بسیاری از برنامههای آموزشی مغفول ماندهاست. مسألهشناسی یعنی توانایی تشخیص اینکه یک شبهه دقیقاً از کجا آمده، به کدام لایه از ذهن مخاطب متصل است و چه پیشفرضهایی را با خود حمل میکند. بدون این مرحله، پاسخگویی بیشتر شبیه شلیک در تاریکی است.
سوم، ساحت ترجمه و ارتباط، که شاید از همه دشوارتر باشد. اینکه بتوانید یک دستگاه فکری عمیق را به زبانی منتقل کنید که برای مخاطب معاصر قابل درک باشد، بدون آنکه آن را تقلیل دهید یا تحریف کنید، مهارتی است که نه بهطور خودکار از تحصیل در حوزه بهدست میآید و نه با چند کارگاه آموزشی سطحی قابل اکتساب است. این همان حلقهای است که در اندیشه شهید مطهری بهخوبی دیدهمیشود و در بسیاری از تلاشهای امروز غایب است.
در چنین مدلی پاسخگویی به شبهات دیگر یک وظیفه عمومی نیست، بلکه به یک «نقش تخصصی» تبدیل میشود؛ نقشی که تنها گروهی محدود اما عمیقاً تربیتشده میتوانند آن را ایفا کنند. این افراد باید در مرز میان چند جهان حرکت کنند، جهان سنت دینی، جهان علوم انسانی مدرن و جهان زیسته مخاطب معاصر. هرگونه گسست در این مسیر به تولید پاسخی منجر میشود که یا برای مخاطب نامفهوم است یا برای خود پاسخگو بیپشتوانه.
با اینحال، شاید مهمترین درس این باشد که مسأله شبهه در نهایت به اعتماد معرفتی باز میگردد. مخاطبی که احساس میکند پاسخها از پیش آمادهاند و صرفاً در موقعیتهای مختلف تکرار میشوند، بهتدریج از خود پاسخ نیز فاصله میگیرد، حتی اگر آن پاسخ از نظر منطقی درست باشد. در مقابل، وقتی با مواجههای روبهرو میشود که در آن، پرسش او جدی گرفتهشده، لایههای پنهان آن کشف شده و پاسخ نه بهعنوان یک واکنش، بلکه بهعنوان یک مسیر فکری ارائه میشود، امکان شکلگیری نوعی اعتماد فراهم میآید که از جنس اقناع صرف نیست.
اگر این منطق را جدی بگیریم، آنگاه شاید لازم باشد بهجای اینکه مدام بپرسیم «چگونه به شبهات پاسخ دهیم»، این پرسش را طرح کنیم که «چگونه میتوانیم ذهنی تربیت کنیم که اساساً در برابر بسیاری از شبهات، از درون مقاوم باشد». این جابهجایی میتواند جهتگیری کل نظام آموزشی و فکری ما را تغییر دهد؛ از تولید پاسخهای پراکنده، بهسمت پرورش سوژهای که خود، توانایی مواجهه و تفکیک را دارد.
و اگر چنین تحولی رخ ندهد، باید آماده باشیم که با هر موج جدید از شبهات، دوباره به نقطه آغاز بازگردیم، با انبوهی از پاسخهایی که هر بار کمتر از قبل شنیده میشوند.
*پژوهشگر فلسفه و رسانه
انتهای پیام/