به گزارش خبرگزاری تسنیم از کرج، امروز کرج، حال و هوای دیگری داشت، حال و هوایی که نه شبیه روزهای دیگر بود و نه شبیه به وداعهای دیگر. امروز نه یک شهر که یک کشور داغدار بود؛ کشوری که این روزها در کوچهپسکوچههایش، بغض فریاد میزند و اشک، بیاجازه از چشمها جاری میشود.
امروز از همان نخستین ساعات ابتدایی صبح، مردم ولایتمدار و شهیدپرور استان البرز با پرچمهای سه رنگ جمهوری اسلامی ایران و تصاویر شهدایی در 45 متری گلشهر کرج حاضر شدند که در جریان جنگ رمضان و در رامجین ساوجبلاغ، خانوادگی به استقبال شهادت رفتند و بهسوی بهشت پرواز کردند.
.
مردم داغدار آرام و بیصدا در این مراسم گام برمیداشتند چراکه در میان این 15 شهید، 6 کودک حضور داشتند و حضار نخواستند آنها را از خواب شیرین بیدار کنند. آنان با قلبهایی که سنگینی یک مصیبت بزرگ را به دوش میکشید حاضر شدند و به بازماندگان دلداری میدادند و آنها را آرام میکردند.
امروز، همزمان با سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) آیین تشییع بزرگترین خانواده شهید کشور در البرز بود؛ خانوادهای که تا همین دیروز، کنار هم نفس میکشیدند، میخندیدند و زندگی میکردند و امروز، نامشان با «رنگینکمان شهدا» گره خورده و در کنار هم، بر دوش مردم، راهی خانه ابدی شدند.
در میان این شهدا، مردی بود از جنس ایستادگی؛ پاسداری که پشت لانچر ایستاده و بارها به دشمن شلیک کرده و یکبار نیز مجروح شده بود اما دشمن، کینهاش را نهفقط بر او که بر تمام زندگیاش فرو ریخت. اینجا دیگر سخن از یک هدف نظامی نبود، بلکه یک خانواده 15 نفره هدف گرفته شد؛ یک خانه، یک زندگی، یک دنیا.
کامیون حامل تابوتها که وارد جمعیت شد، صداها شکست، اشکها دیگر امان نمیداد، نگاهها بیاختیار به سمت کوچکترین تابوتها و عروسکهای روی آنها رفت و آنجا بود که دلها دیگر طاقت نیاوردند. 6 کودک و ستاره بیفروغ که لبخندشان را از جمعیت دریغ نمیکردند امروز در میان تابوتها درخشش خاصی داشتند.
تصاویر دیان و دنیز دو کودک خردسال این خانواده در دست کسانی بود که حتی یکبار هم آنها را ندیده بودند اما امروز برای مظلومیتشان اشک میریختند. آسمان خیلی زود این کوچکترینها و معصومترینهایی که هنوز دنیا را درست ندیده بودند را صدا زد و با خود به بهشت برین برد.
عروسکهای چیده شده کنار تابوتها که شریک خندههای کودکانه بودند، تصاویر دختران و پسران دانشآموز و دانشجو در دستان همکلاسیهایشان و چشمان اشکبار بازماندگان این حادثه عظیم اجازه نمیداد کسی به موضوع دیگری جز استقامت و انتقام فکر کند زیرا هر عروسک یک بغض بود و روایتی ناتمام از کودکیهایی که نیمهکاره ماند.
امروز مادران، بچههایشان را محکم در آغوش گرفته بودند؛ انگار از سنگینی این داغ میخواستند فرزندانشان را از چشم مادری که بر سر و سینه میزد مخفی کنند. پدران مات و مبهوت به برادری نگاه میکردند که حالا نمیداند برای کدام عزیزش عزاداری کند؛ اینجا همه یک درد و یک هدف مشترک داشتند؛ داغ عزیز و انتظار انتقام.
جمعیت آرام و پیاده به سمت گلزار شهدای آستان مقدس امامزاده محمد(ع) کرج حرکت میکرد اما گویی کسی عجله نداشت و دلش نمیخواست این وداع تمام شود. امروز همه آمده بودند تا به این شهدا بگویند که ما به شما مدیونیم، شما تنها نیستید و امروز نه یک استان بلکه یک کشور داغدار شماست.
در انتهای مسیر خودروی حامل پیکرهای مطهر از حرکت بازایستاد و دستهایی که در طول مسیر به تابوتها نمیرسید، اینجا برای رسیدن به آنها دراز شد و لمسهای کوتاه اما پر از حرف رقم خورد؛ گلهای پرپر شده همراه با گلاب بر روی تابوتها ریخته شدند و آنها را معطر کردند.
امروز یک رسوایی دیگر برای دشمن اتفاق افتاد که بارها در صحبتهای خود گفته بود ما با مردم ایران کاری نداریم، اما در این جنایت به خاطر یک پاسدار، تمام خانواده را هدف قرار داد و آنها را در یک زمان و مکان به شهادت رساند. امروز حضور تابوت کودکانی که نه سلاح و نه خطری برای دشمن داشتند، نشان داد که آمریکا و اسرائیل حتی از کودکان ما نیز میترسد.
و در میان این همه داغ، چشمها گاهی میچرخید به گوشهای، به اندک بازماندگان این خانواده؛ کسانی که ماندهاند با یک دنیا خاطره و خانههایی که دیگر صدای خنده در آنها نمیپیچد و ماندهاند با جاهای خالی که هیچوقت پر نمیشود، با اسباببازیهایی که دیگر دستی سراغشان نمیرود و با سفرهای که دیگر دورش جمعی نیست.
داغشان فقط داغ عزیزان نیست؛ داغ چند زندگی است که یکباره خاموش شدند، داغ صداهایی که قطع شدند و داغ خندههایی که دیگر برنمیگردند و چه سخت است ادامه دادن، وقتی همهچیز، یکجا از دست رفته است اما در دل این گریهها، یک حقیقت فریاد زده میشد؛ حقیقتی از یک جنایت و چهره واقعی دشمنی که مرزی میان کودک و رزمنده نمیشناسد.
این خانواده، حالا دیگر فقط یک نام نیستند، بلکه یک روایت هستند؛ روایتی که در دلها و ذهنها میماند و هرگز فراموش نخواهد شد. این بدرقه هم تمام شد، تابوتها آرام گرفتند اما این قصه، تازه آغاز شده است؛ قصهای که با اشک نوشته و با خون، ماندگار شد. روحشان شاد و یادشان گرامی باد ...
گزارش: صدیقه صباغیان
انتهای پیام/