علی کاکادزفولی؛ مدیر میز سیاست و جامعه مرکز مطالعات راهبردی خبرگزاری تسنیم در یادداشتی با عنوان «معمار قدرت، مرزبان تمدن» تحول «اسلام سیاسی» در عصر رهبر شهید آیتالله سید علی خامنهای را بررسی کرد که بخش اول آن به شرح زیر است:
دوران رهبری حضرت آیتالله سیدعلی خامنهای که با شهادت باشکوه ایشان در جنگ تحمیلی سوم آمریکا- رژیم صهیونی علیه ملت ایران، به اوجی نمادین پیوند خورد، فصلی متمایز در حافظه سیاسی جمهوری اسلامی و تاریخ معاصر جهان اسلام گشود. پرسش بنیادین این است که ایشان چگونه توانستند اسلام سیاسی را از تراز یک آرمان یا جنبش اعترا
ضی، به سطح زیست نهادی و نظاممند ارتقا دهند؛ به گونهای که نه فقط در هیبت یک قدرت بسیجگر، بلکه در قامت یک اراده تمدنساز با قواعد حقوقی، مفاصل حکمرانی و شبکههای معنایی تثبیت شود.
در دوران رهبری ایشان، اسلام سیاسی در ایران از مرحله شور انقلابی و صرفا نفی نظم پیشین، به بلوغ عقلانیت نهادی و مهندسی قدرت عبور کرد و ضمن صیانت از روح آرمانخواهی، به معماری منسجمی برای اداره جامعه مبدل شد. این تحول بر سه ستون استوار است؛ نخست، تدوین متون بالادستی و سیاستهای کلی که مفاهیم فقهی را به زبان حقوق عمومی و مدیریت کلان ترجمه کرد؛ دوم، منظومه فکری و گفتمانی ایشان که با ابداع مفاهیم، مبانی نظری اداره کشور را تبیین نمود؛ و سوم، توسعه بازوهای راهبردی، امنیتی و اجتماعی که نفوذ ایدئولوژیک نظام را در داخل و خارج تثبیت کرد.
جوهر نظری این تحول را میتوان ولایت نهادساز نامید؛ الگویی که اسلام سیاسی را در چهار ساحت بازتعریف کرد:
- فقه حکمرانی؛ فراروی اجتهاد از حجرهها و کتابها پیوند آن با پیچیدگیهای روزافزون اداره نظام.
- تقنین و سیاستگذاری؛ تبدیل چشماندازهای دینی به اسناد حقوقی و مسیرهای اجرایی برای حکمرانی حرفهای.
- ساختاربندی اجتماعی؛ بازتولید هویت سیاسی از طریق علم، رسانه و نهادهای مدنی متعهد به ارزشها.
- تکوین امت مقاوم؛ ترسیم دیپلماسی فرامرزی بر پایه حمایت از مستضعفان و خلق جبههای جهانی علیه نظام سلطه.
میراث ماندگار دوران رهبری ایشان، نظامی است که اکنون با آزمونی تاریخی روبروست؛ صیانت از عقلانیت نهادی در برابر تغییرات پرشتاب نسلی و تداوم کارآمدی حکمرانی دینی بیآنکه به یک پوسته صرفاً امنیتی یا سنتی تقلیل یابد. این میراث، سنگبنای نظمی است که آینده جهان اسلام در کشاکش قدرتهای جهانی به آن گره خورده است.
نوشتار حاضر از یک روش سهگانه بهره میبرد؛
نخست، تحلیل متنمحور که با کالبدشکافی واژگان کلیدی رهبر شهید انقلاب، نقشهی معنایی اندیشه ایشان را استخراج میکند؛ دوم، تحلیل ساختاری که فرآیند ترجمه آرمانها به رویهها و سیاستهای کلی ابلاغی را بهعنوان ابزارهای نوین مدیریت کلان واکاوی مینماید؛
و سوم، رهیافت تطبیقی که با همسنجی روایتهای داخلی و پژوهشهای بینالمللی، شبکه پیچیده نهادهای رسمی و بازوهای غیررسمی قدرت را در بازتولید هویت انقلابی بررسی میکند.
قبل از ورود به بحث اصلی توجه به دو نکته ضروری است؛
در فرآیند نظامسازی، باید میان جایگاه «طراحی راهبردی و کلان» رهبری و «سطح اجرای سیاستها» تفکیک روشنی قائل شد. رسالت اصلی رهبری ورود به جزئیات اجرایی نیست، بلکه نقش کلیدی او در سطحی بالاتر تعریف میشود؛ مدیریت تعارضات و استفاده از پشتوانه و مشروعیت الهی-سیاسی خود برای گرهگشایی، تصمیمگیری قاطع و عبور دادن کشور از بنبستهای پیچیدهی اجرایی.
در این نوشتار، اسلام سیاسی فراتر از جنبشی صرفاً اعتراضی، بهمثابه یک پروژه کلان تمدنی تعریف میشود. رسالت اصلی این پروژه، خارج کردن ارزشهای دینی از عرصه تئوری و تبدیل آنها به ساختارهای ملموس دیوانسالاری، موازین حقوق عمومی و الگوهای حکمرانی کارآمد است.
1. منطق گذار از جنبش انقلابی به نظم نهادی
شهید آیتالله خامنهای با عبور از چالشهای نظری موجود، الگویِ نهادمندی انقلابی را به مثابه راهکاری برای حفظ اصالت نظام در مواجهه با اقتضائات دولت مدرن صورتبندی کردند که در محورهای زیر قابل واکاوی است؛
1-1. اسلام سیاسی و چالش ورود به نظم نهادی
در سیر تطور تاریخی جنبشهای بیداری اسلامی، گذار از مرحله مبارزه و اپوزیسیون به مرحله دولتسازی و حکمرانی همواره نقطه عطفی بحرانساز بوده است که میتوان از آن با عنوان چالش ورود به نظم نهادی یاد کرد. در ادبیات دانشگاهی سرنوشت این گذار غالباً در قالب دو کلانروایت متناقض تحلیل میشود. گروهی از پژوهشگران با طرح ایده «غروب اسلامگرایی» معتقدند که این جنبشها به محض تقابل با پیچیدگیها و الزامات بروکراتیک دولت مدرن، کارآمدی و هویت آرمانی خود را از دست داده و به بنبست میرسند. در مقابل، گروهی دیگر از نظریهپردازان، ایده «پسااسلامگرایی» را مطرح میکنند و بر این باورند که جریانهای دینی برای بقا در عرصه حکمرانی، دچار فرسودگی شده و ناگزیرند با عقبنشینی از ادعاهای حداکثری، با مفاهیم سکولار و مدرنی چون حقوق بشر و مشارکت عرفی ادغام شوند.
برای درک روایت نخست یعنی «بنبست و غروب اسلامگرایی در مواجهه با دولت مدرن»، بازخوانی تجربه تاریخی «اخوانالمسلمین» در مصر بسیار روشنگر است. این جریان ریشهدار که دههها به عنوان یک اپوزیسیون قدرتمند فعالیت میکرد، پس از بیداری اسلامی در سال 2011 و پیروزی محمد مرسی، سرانجام فرصت ورود به نظم نهادی و در دست گرفتن ماشین دولت را یافت. با این حال، اخوانالمسلمین نتوانست میان آرمانهای ایدئولوژیک خود و الزامات پیچیده نهادهای مستقر (مانند ارتش و دیوانسالاری مصر) سازگاری ایجاد کند و به دلیل فقدان تئوری منسجم برای نهادسازی، به سرعت در تله ناکارآمدی گرفتار شد. سرانجام با یک کودتای نظامی، این جریان از قدرت حذف، غیرقانونی اعلام و رهبران آن زندانی شدند؛ سرنوشتی تلخ که حامیان نظریه «غروب اسلامگرایی» آن را تاییدکننده ناتوانی اسلام سیاسی در ورود به نظم نهادی میدانند.
از سوی دیگر، روایت دوم یا همان «پسااسلامگرایی» را میتوان به وضوح در تحولات تاریخی جنبش «النهضه» در تونس مشاهده کرد. این جنبش به رهبری راشد الغنوشی، پس از مواجهه با چالشهای سهمگین ورود به ساختار قدرت، مسیری کاملاً متفاوت از اخوان مصر در پیش گرفت. رهبران النهضه رسماً اعلام کردند که از «اسلام سیاسی» عبور کرده و خود را گروهی «مسلمان دموکرات» میدانند که فعالیتهای مذهبی (دعوی) را از فعالیتهای حزبی و سیاسی تفکیک کرده است. در این الگو، جریان اسلامگرا برای فرار از حذف شدن و حفظ جایگاه خود در نظم نهادی، به نوعی پراگماتیسم روی آورد و بخش عمدهای از هویت آرمانی خود را به نفع ارزشهای لیبرالدموکراسی تعدیل کرد؛ وضعیتی که امروز النهضه را از یک جنبش تحولخواه به یک حزب سیاسی عادی، منفعل و درگیر با بحرانهای جدید تونس تقلیل داده است.
در کنار این دو کلانروایت که بر اساس تجربه کشورهای عربی شکل گرفتهاند، برخی از تحلیلگران غربی با نگاهی تقلیلگرایانه به تجربه جمهوری اسلامی ایران، تلاش کردهاند تا از زاویه تصلب ساختاری به موضوع بنگرند. آنها با تمرکز بر دوران رهبری آیتالله خامنهای، تداوم و پیوستگی ایدئولوژیک نظام را صرفاً نوعی مقاومت، مخالفت و مانعتراشی در برابر تحولات ساختاری و اقتضائات جهان مدرن تفسیر میکنند. از دیدگاه این طیف، پافشاری بر اصول انقلاب، به معنای ناتوانی در هضم شدن در نظم جهانی است و آنها این ایستادگی را عامدانه در نقطه مقابل انعطافپذیری و استحاله (یا به تعبیر آنها واقعگرایی) سایر جنبشهای اسلامگرا قرار میدهند.
با این وجود، هر سه رویکرد یادشده در تحلیل دقیق «چالش ورود به نظم نهادی» از جنبههای متعددی به خطا رفتهاند که مجال نقد تفصیلی تکتک آنها در این مقال نمیگنجد. اما با بازخوانی و تبیین حقیقت اندیشه سیاسی و اجتماعی رهبر شهید انقلاب، آشکار میشود که اسلامگرایی اصیل، نه در هاضمه دولت مدرن نابود میشود (مانند مصر) و نه برای بقا نیازمند استحاله در مفاهیم غربی است (مانند تونس). در این اندیشه، ورود به نظم نهادی از طریق خلق ساختارهای بدیع و بازتولید مستمر عقلانیت انقلابی صورت میپذیرد؛ الگویی که نشان میدهد تحلیلهای مبتنی بر تصلب یا غروب اسلامگرایی، به دلیل درک ناقص از ظرفیتهای درونی فقه سیاسی، تا چه حد دچار نقص تحلیلی بوده و برای مخاطب آگاه بیاعتبارند.
1-2 ولایت نهادساز؛ الگوی پیوند دین، دولت و جامعه
از منظر نوشتار حاضر، برجستهترین و ماندگارترین تجربه جمهوری اسلامی ایران در عصر رهبر شهید آیتالله خامنهای را باید تکوین و بسط پروژه سیاسی نهادسازی اسلامی دانست؛ پروژهای کلان که رسالت اصلی آن، طراحی هندسهای دقیق و کارآمد برای پیوند ارگانیک میان سه ساحت دین، دولت و جامعه بوده است. در کانون این معماری پیچیده، ولایت از سطح یک منبع صرفاً سنتی برای تولید مشروعیت مناسکی فراتر رفته و در قامت یک دستگاه محاسبهگر و هوشمند ساختارساز ظاهر میشود. این جایگاه، ولایت را به لنگرگاهی برای تولید مستمر قواعد حکمرانی، مدیریت و حلوفصل تعارضات اجتنابناپذیر ملی و همچنین ضامن بقا و استمرار ساختاری نظام در کوران بحرانها تبدیل کرده است.
این الگو، در واقع پاسخی ایجابی و تئوریک به یکی از مهلکترین آسیبها و معضلات در تاریخ جامعهشناسی انقلابهاست؛ چالشی که از آن با عنوان دام تصلب دیوانسالاری یا محافظهکاری ناشی از بروکراتیزه شدن یاد میشود. در تجربه بسیاری از انقلابهای بزرگ جهان، ورود به فاز دولتسازی و تأسیس نهادها، غالباً به معنای بلعیده شدن آرمانها و هضم روحیه دگرگونساز جنبش در ماشین سرد و بیروح بوروکراسی مستقر بوده است. با این حال، نوآوری بیبدیل فقهی و مدیریتی ایشان، تعریف و تثبیت کلانروایت نظامسازی به مثابه فرآیندی دائمی، زاینده و جاری بود. در این دیدگاه مترقی «نهادینهشدن» مترادف با پایان رسالت انقلاب یا تسلیم شدن در برابر نظم محافظهکارانه نیست؛ بلکه سازوکاری است که از طریق آن، بازتولید مستمر قواعد و تکامل ارگانیک ساختارها، بدون کمترین آسیب به بنیادهای ایدئولوژیک، محقق میگردد.
ماحصل این نگاه چندبعدی و منحصربهفرد، ایجاد تحولی پارادایمی در ماهیت حرکتهای بیداری اسلامی بود که توانست اسلام سیاسی را از سطح یک جنبش اعتراضی و اپوزیسیونی صرف، به تراز والای یک الگوی پایدار، پویا و مستقر حکمرانی ارتقا بخشد. این مکتب نهادساز، با درک عمیق از اقتضائات زمانه، ظرفیتی را خلق کرد که نظام اسلامی بتواند در مواجهه با پیچیدگیهای جهان معاصر، به جای انفعال یا انزوا، به طراحی ساختارهای بدیع بپردازد. دستاورد نهایی این هندسه حکمرانی، برقراری توازنی ظریف، ساختارمند و موفقیتآمیز میان حفظ اصالتهای فقهی و بنیادهای قدسی از یک سو و پاسخگویی منطقی به ضرورتهای گریزناپذیر تجدد و زیست مدرن از سوی دیگر است.
مراحل تحول اسلام سیاسی را از یک جریان سیاسی مبارز پیشاساختاری به جریان سیاسی نهادمند انقلابی توسط رهبر شهید انقلاب را میتوان به صورت زیر نشان داد.

انتهای پیام/