به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری تسنیم، خانم «امل شبیب»، خبرنگار تسنیم در یادداشتی برای سایت عربی این خبرگزاری یادداشتی را با عنوان «علی شعیب و فاطمه فتونی؛ وقتی دوربین مقاومت خاموش اما صدا خاموش نمیماند» از خاطره آخرین دیدار خود با این دو خبرنگار شهید لبنانی که در جریان حمله روز 8 فروردین رژیم صهیونیستی به خودروی حامل این دو خبرنگار شبکه های المنار و المیادین در جنوب لبنان به شهادت رسیدند، به رشته تحریر درآورده است. در ادامه ترجمه فارسی این یادداشت به مخاطبان تسنیم تقدیم میشود.
***
در جنوب لبنان، جایی که زمین در هر گوشه با آسمان تلاقی میکند و جایی که شهدا وصیتنامههای خود را پیش از زبان، با خون مینویسند، کسانی بودند که تصمیم گرفتند صدای حقیقت باشند، دوربینهایشان را به سوی جبههها بگیرند و قلبشان را در جایی قرار دهند که دلها حتی هراس دارند به آنجا نزدیک شوند. آنها همکاران رسانهای من، «علی شعیب»، «فاطمه فتونی» خبرنگاران شبکه «المنار» و «المیادین» و «محمد فتونی» تصویربردار بودند.
علی شعیب تنها یک چهره رسانهای نبود؛ او دوربین بیدار مقاومت بود که هرگز قطع نمیشد، صدای حقیقتی بود که خاموش نمیشد و شاهد عینی نبردی بود که در آن، پیروزی تنها از آنِ کسی است که در راه آن به شهادت میرسد.
او و همراهش در حرفه و کار رسانهای، فاطمه فتونی، بانوی جوان و باانگیزهای که همراه او درجبهههای جنوب قدم گذاشت و بر لبههای آن ایستاد، با وجود جادههایی آکنده از مینهای دشمن صهیونیستی، در جنوب لبنان ترور شدند.

پهپادهای رژیم صهیونیستی آنها را هدف قرار داد؛ چون صدایشان بسیار بلند بود، چون دوربینهایشان بسیار نزدیک بود، و چون انتخاب کرده بودند همانجا باشند که مقاومت حضور دارد و آنچه را بازگو کنند که دشمن نمیخواهد دیده شود.
من درباره علی شعیب بهعنوان یک خبرنگار در سرویس خبر صحبت نمیکنم، بلکه آنگونه از او سخن میگویم که او را میشناختم؛ سالهای طولانی از همکاری مشترک و مداوم در جنوب لبنان و در همه موضوعات مرتبط با جنوب.
اما آخرین دیدار، در آخرین مأموریت کاری من در لبنان حدود سه ماه پیش بود. آن دیدار اخیر همان روز رقم خورد؛ روزی که برای یک کار ویژه خبرگزاری «تسنیم» در لبنان حضور داشتیم و حاج علی شعیب میهمان و همراه عزیز ما در شهر الخیام در جنوب لبنان بود.
شاید آن دیدار، شبیه وداعی بود که تنها پس از خاموش شدن همیشگی صدای او، معنای آن را فهمیدیم.
علی شعیب، دوربینی که هرگز خاموش نمیشود
نمیدانم چگونه میتوانم درباره علی شعیب سخن بگویم، بدون آنکه آن تصویر از ذهنم عبور کند؛ تصویری که هیچگاه حافظهام را ترک نمیکند: علی در حاشیه یک شهرک مرزی ایستاده است، دوربین بر شانهاش، و چشمانی که حتی قبل از لنز دوربین، حقیقت را جستوجو میکنند.
او به معنای واقعی کلمه چهره ای رسانهای بود. نه به دنبال یک خبر اختصاصی بود و نه در پی شهرتی گذرا. جستوجویی او این بود که صدای بی نوایان و محرومان باشد و دوربینهایش آنچه را ثبت کند که دشمن در تلاش برای پنهان کردن آن است.
علی شعیب تنها یک خبرنگار میدانی، راوی صدای جنوب، حقایق جنوب، مردم جنوب در لبنان نبود؛ او دوربین مقاومت بود؛ دوربینی که به ناکجاهایی نفوذ میکرد که دیگر دوربینها توان رسیدن به آن را نداشتند. چشمی بود بر جبههها، گوشی در میدان، و صدایی که از مرگ هراسی نداشت.
گفته میشد او شیفته ثبت و مستندسازی بود؛ اما آنچه در علی وجود داشت چیزی فراتر از شوق معمولی بود. باورش بر این بود که این تصاویر روزی شهادت خواهند داد بر تاریخی که تنها شهدا آن را نوشته اند.

فاطمه فتونی؛ همراه مسیر و شهادت
اما علی در مسیر رسانه تنها نبود. حتی در آخرین دیدار با او، فاطمه فتونی در کنارش بود؛ کسی که انتخاب کرد همراه او در مسیر، در میدان و در رویارویی با دشمن صهیونیستی باشد. فاطمه تنها یک همکار نبود، بلکه بخشی از صحنه، شریکی در سفر و همراهی در رویا بود.
فاطمه؛ کسی که در او آرامشی دیدم که گلوله آن را متزلزل نمیکرد، و سکوتی که تنها زمانی میشکست که میکروفون را به دست میگرفت تا آنچه را دیده بود، بازگو کند. او و رویاهای کوچک و بزرگش، بخشی از داستانی بزرگتر از خودشان بودند.
این دو همیشه با هم بودند؛ مثل دوربین و صدا، مثل چشم و گوش، دو قلبی که برای مقاومت میتپیدند. این دو به دنبال شهرت نبودند، بلکه در پی یک سایه سار بودند؛ جایی که حقیقت پنهان شده است. آنها شهرت را نمیخواستند، بلکه میخواستند تنها شاهد عینی باشند و دوربینهایشان پس از رفتنشان، گواه باقی بماند.
آخرین دیدار؛ دو ماه قبل از شهادت در جنوب لبنان
چند ماه پیش در مأموریتی رسانهای در جنوب لبنان بودم، اما جنوب لبنان در آن روزها حال و هوای دیگری داشت. جبههها نفس میکشیدند و جادهها پیش از اعلام نبرد، نجواهای آن را در خود حمل میکردند.
من آنجا بودم تا آنچه را در جریان نبرد «اولی البأس» رخ داد، پوشش دهم؛ تا من و همکارانم، آن را ثبت کنیم و بخشی از حقیقتی را که روزانه در آنجا شکل میگیرد، شاهد باشیم.
در آن روز، در شهرک الخیام در جنوب لبنان، یکی از روستاهای مرزی، موعد دیدار با علی شعیب بود.
منتظر رسیدنش بودم تا کار را آغاز کنیم. در حالی به او رسیدم که مثل همیشه ایستاده بود؛ دوربین بر شانهاش و نگاهش به دوردستها خیره بود، گویی چیزی را میخواند که تنها خودش قادر به دیدنش بود. چهرهاش آرام بود، اما چشمانش گویی آن شعلهای را حمل میکرد که خاموشنشدنی است.
دیداری خودمانی بود، اما از آن دست دیدارهایی بود که در خاطره میماند.

«علی، چطوری؟»
گشتی در خطوط تماس، در حومه و داخل شهرک زدیم؛ جایی که پیش از دیدن، صدای گلوله را میشنیدی و پیش از احساس کردن خطر، آن را حس میکردی.
با هم قدم زدیم. علی از مکان، از جزئیات کوچکی که شاید کسی به آنها توجه نمیکرد، سخن میگفت. از کوچهها و شهرکهایی که موشکها به آنجا اصابت کرده بود، از تپههایی که از آنجا میتوان مواضع دشمن را رصد کرد، از خانههایی که مجاهدان قهرمان را در خود جای داده و در آنها به شهادت رسیدند و هنوز هم زیر آوارند.
او چنان سخن میگفت که گویی جغرافیایی مقدس را میخواند؛ هر گوشه، هر خیابان، هر سنگ را میشناخت و جنوب را چنان میشناخت که یک رسانهای جزئیات خبرش را میشناسد. اما او جنوب را چنان دوست داشت که مؤمن قبلهاش را دوست دارد.
در آن گشت و گذار، علی ناگهان توقف کرد، به نقطهای دوردست نگریست و سپس گفت: «این سرزمین شایسته آن است برای آن بمیریم و این دوربینی که بر دوش دارم، سلاح من است؛ چون آنچه در اینجا میبینم، نباید پنهان بماند. باید همه جهان آن را ببیند.»
او با افتخار یا تکبر سخن نمیگفت؛ بلکه با ایمانی سخن میگفت که حقیقت کار خود را میشناخت.
پس از دیدار ویژه، از او و فاطمه پرسیدم: «آیا ترسی در دل ندارید؟»
یک لحظه با لبخند به من نگریستند: «ترس برای کسی است که نمیداند چه میخواهد. ما راه خود را میشناسیم.»
دوربین مقاومت، و صدایی که نمیمیرد
آنچه علی شعیب و فاطمه فتونی بر دوش خود حمل میکردند، صرفاً یک دوربین نبود.
آنها دوربین مقاومت، صدای آن و منبر آن را حمل میکردند؛ دوربینی که فقط تصویربرداری نمیکند، بلکه شهادت میدهد.
آنها کسانی بودند که فقط خبر را منتقل نمیکنند، بلکه داستان را روایت میکنند.
آنها کسانی بودند که فقط عکس نمیگیرد، بلکه حافظه را حفظ میکند.
علی شعیب و فاطمه فتونی میدانستند که دوربین در دست یک خبرنگار مقاومت، صرفاً یک ابزار نیست، بلکه سلاحی در نبرد آگاهی است. چشم جبهه به روی جهان و صدای حق در برابر طغیان است.
آنها میدانستند که تصویری که ثبت میشود، ممکن است آخرین چیزی باشد که جهان پیش از نابودی از آن سرزمین میبیند. و صدایی که ضبط میشود، ممکن است آخرین گواهی بر آنچه در آنجا رخ میدهد، باشد.
آنها مراقب بودند که در خط مقدم باشند. نه در جستجوی ماجراجویی، بلکه به این باور که مستندسازی بخشی از نبرد است و کسی که آنچه رخ میدهد را مستند نکند، پیش از نبرد زمین، نبرد آگاهی را میبازد.
ترور، وقتی جسم پر میکشد اما صدا نه؛
در روزی که تفاوتی با روزهای دیگر نداشت، علی شعیب و فاطمه فتونی همان جایی بودند که همیشه بودند: در میدان، در خط مقدم، جایی که حقیقت وجود دارد.
آنها ترور شدند…
ترور شدند چون صدایشان برای دشمن آزاردهنده بود؛ ترور شدند چون دوربینهایشان بیش از حد به حقیقت نزدیک بود؛ ترور شدند چون مکانی را انتخاب کردند که خطر در آن بود و آنچه را که دشمن نمیخواست دیده شود، روایت کردند.
اما ترور، همانطور که اهل مقاومت میدانند، حقیقت را نمیکشد، بلکه از آن اسطورهای میسازد. علی شعیب، فاطمه فتونی و محمد فتونی تصویربردار، رفتند، اما دوربینهایشان شاهد هر آنچه که ضبط شد، باقی ماند و صدایشان از هر آنچه گفتند، طنینانداز شد.
رفتند، اما راهی از نور برای کسانی که پس از آنها میآیند، بر جای گذاشتند؛ راهی که هر کس آن را در پیش میگیرد، میداند که ممکن است آخرین راه باشد، اما همچنین میداند که زیباترین است…
در آن دیدار آخر با علی شعیب، چیزی بود که آن زمان نفهمیدم. در نگاهش، در کلماتش و در لبخندی که هرگز از صورتش محو نمیشد، وداعی پنهان بود.
شاید او میدانست، یا شاید احساس میکرد که در نبرد بعدی، به عنوان شهیدی بزرگ در برابر کینهی صهیونیستی تاجگذاری خواهد کرد. اما پس از شهادتشان، علی شعیب و فاطمه فتونی از روز اول در آستانهی شهادت زندگی میکردند. میدانستند که هر روز ممکن است آخرین روز باشد، پس آن را زیباترین روز ساختند. میدانستند که هر کلمه ممکن است آخرین کلمه باشد، پس صادقترین کلام را بر زبان جاری ساختند.
دشمن صهیونیستی علی و فاطمه را ترور کرد، آنها شهید شدند، اما از یادها نرفتند. آنها در هر عکس، هر خبر، و هر شهادت و روایتی که از سرزمین پاک جنوب لبنان منتقل کردند، باقی ماندند.

آنها در دوربین مقاومت که خاموش نمیشود، و در صدای حقیقتی که نمیمیرد، باقی ماندند.
دشمن صهیونیستی گفت علی شعیب رزمندهای بود که در کسوت روزنامهنگاری پنهان شده بود، دشمن دروغ گفت و علی، صدایش و تریبونش راست گفتند، چرا که این دشمن، پیش از علی، صدای حقیقت را در غزه و فلسطین ترور کرد و امروز شیوههای کینه و ترس خود را اجرا میکند و آن را در سرزمین مقدس جنوب و لبنان تکرار میکند.
انتهای پیام/